پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


محمد حسن مصلي نژاد

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • آموزش و پرورش سیار

  • برگ برنده مقاومت

  • عيد پاک با 9200 تخم مرغ رنگي!

  • مطلب بعدي >   1312 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 13 : جدال جمهوری با زنگيان كافوري

    تاریخ اعدام: 24 بهمن 57
    به یاد شهید حسن فرد اسدی عامل اعدام انقلابی فرماندار نظامی جهرم

     

    اشاره :  “...” داستان یا زادة تخیل نیست. نوشته‌ای است مستند و تاریخی که مواد اولیه آن مجموعه ای است از اسناد و مدارک، نقل‌قول‌ها، خاطرات و شهادت ناظران. اصل ماجرا در جنوب می‌گذرد: سال 1357 شهر جهرم. چند هفته ای از 17 شهریور و جمعه سیاه گذشته. توهین یک نظامی به قرآن و حمام خونی که حکومت شاه در جمعه سیاه به راه انداخت سرباز وظیفه حسن فرد اسدی را به این نتیجه رساند که دست به اسلحه ببرد...

    جرقه آغازین  
    مقامات دربار اعلام کرده بودند شاه به جهرم خواهد آمد. هم بر زمین و هم بر پارچه‌ای در ورودی شهر نوشته بودند : “مقدمت گلوله‌باران! به قتلگاه خود خوش آمدی.” برای رژیم، این شعارها آن هم در روزهایی که به سالروز تولد شاه می‌رسید، نشانه خوبی نبود. آن سفر هیچگاه انجام نشد اما...
    جهرم مرکز استان نبود؛ با این همه پنج ماه در آن حکومت نظامی بود. این شهر کوچک جنوبی از 12 شهری بود که چهلم شهدای تبریز را که (در چهلم شهدای قم برگزار شده بود) برگزار کردند. زمانی که ماموران ساواک و شهربانی حوادث را ساعت به ساعت به تهران تلفنگرام می‌کردند و کمتر کسی جرات می‌کرد حمایت خود را از امام علنی کند، آیت‌الله سیدحسین آیت‌الهی امام جمعه جهرم نام امام را چندین بار درمراسم چهلم شهدای تبریز بر زبان آورد. بعد از آن بود که مردم هم شعار” یا مرگ یاخمینی” سر دادند. گزارش روزنامه اطلاعات از جهرم حاکي است: در تظاهرات اين شهر به فاصله تنها دو ماه شش نفر شهید و یکصد نفر مجروح شدند. منصور محبوبی 22 ساله، بهروز کارگر 9 ساله، آهن مزدور 18 ساله، رسول مصلی‌نژاد 18 ساله و  شنبه رحیم‌خانی 28 ساله در شمار نخستین شهدای انقلاب اسلامی در جهرم‌اند. محمد اسدی، کودک 8 ماهه هم به ضرب گلوله ماموران رژیم در آغوش مادر جان مي سپارد.

    طغیان سرباز
    حکومت نظامی است. شب، بچه‌های محل در مسجد نشسته‌اند به جلسه قرآن. سرهنگ با لگد می‌زند زیر جا‌قرآنی.  کمال تصاعدی رئیس شهربانی است که می‌خواهد به خیال خود زهر چشم بگیرد، بی‌آنکه به تبعات این اقدام شوم فکر کرده باشد. در گوشه‌ای دیگر،  پیرمردی علیل و بی‌سواد - بی‌خبر از مقررات منع آمد و شد- سه چرخه‌ای را به ضرب بازوان نحیفش در تاریکی‌های شهر پیش می‌راند. پسر بچه چهار پنج ساله‌ای هم با اوست. جلوی باغ ملی، فرمان ایست دریافت می‌کنند. ستوان سامی‌وند است که پیرمرد را به باد فحش گرفته. پیرمرد با ته‌لهجه‌ای شیرین و لحنی که سادگی و صداقت کلام روستایی‌ها در آن است، شروع می‌کند به توضیح که تازه از ده رسیده و قصد سرپیچی از قانون نداشته است. عذرش اما پذیرفته نمی‌شود. ستوان به سرباز حسن فرداسدی دستور می‌دهد که ضرب شستی نشان دهد. سرباز اما بی‌ ذره‌ای خشونت، پیرمرد و کودک را به پیاده‌رو هدایت می‌کند. ستوان به خشم می‌آید و بعد صدای توپ و تشر و فحاشی به سرباز، تاپ تاپ قنداق تفنگ است که بر پهلوی پیرمرد بی نوا می‌نشیند. قسم‌های پیرمرد و ناله‌های سوزناک کودک دست‌انداخته بر گردن او هم کمترین اثری نمی‌بخشد.

    زادروز  آریامهر!
    چهارم آبان است. زادروز محمدرضا پهلوی. مثل هر سال و مثل هرکجای دیگر، مراسم جشنی هم در تالار شهرداری جهرم برپاست. دیشبش فرماندار نظامی و رئیس شهرباني، سخت در تدارک مراسم شاهی بودند. تلفن شهربانی زنگ می‌خورد. کسی آن طرف خط  تهدید می‌کند که جشن فردا باید لغو شود. نمی‌شود. دعوت‌شدگان به مراسم “متظاهرانی زنده‌بادگو “ بیش نبودند.جیره خورده بودند تا تملق و خودستایی بالا آورند. مثل همه درباری‌ها عادت کرده‌اند که نام او را با “اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران” همراه کنند. این را نه فقط در جشن چهارم آبان که در جشن‌های 2500 ساله و روزهای دیگر هم بر خود تکلیف کرده‌اند. اما کوچکترین واقعه‌ای که به این روز– حتی برای جمع کوچکی از مردم عادی شهر– رنگ جشن و شادی ببخشد، رخ نمی‌دهد. تبریک‌های رسمی و ملال‌آور مهمانان اختصاصی با لباس‌های مجللی که به تن دارند تا جلوه ای بفروشند و ریخت و پاش‌هایی که روسای ادارات محلی به راه انداخته‌اند، تمام عایدی آن جشن کذایی است. تیمسار احمد نادور فرماندار نظامی و سرهنگ کمال تصاعدی رئیس شهربانی جهرم از میهمانان ویژه مراسم چهارم آبان 57 هستند.

    پلک‌های خیس سرباز
    ماه غروب کرده و پادگان را تاریکی در خود پیچیده. پلک‌های خیس سرباز اما تا صبح جز دقایقی هم را نمی‌یابند. شب را با دعا و نیایش و نماز می‌گذراند. ستارگان را تماشا می‌کند که تمام گوشه و کنار آسمان از آنها پر است و انگار غمی عظیم در خود پنهان کرده‌اند. یاد 17 شهریور آن جمعه سیاه، لحظه‌ای او را آسوده نمی‌گذارد.  به عکس‌های قاب‌شده‌ای می‌‌اندیشد که در دانشکده ادبیات شیراز بر سینه دیوارها آویخته و شعارهای انقلابی را پیش آن گذاشته بودند. جزء جزء حادثه را یک بار دیگر به ذهن می‌کشاند: ارتشبد غلامعلي اويسي فرماندار نظامی تهران از راديو اعلام حكومت نظامي می‌کند. جمعيت با شعارهاي انقلابي به سمت ميدان ژاله در حركت است. ارتش، مردم را با تانك‌ و زره‌پوش‌ محاصره می‌کند. تيراندازي شروع می‌شود. دقایقی بعد، فرياد الله‌اكبر و لا‌اله‌الاالله فضا را پر می‌کند. تن‌هاي سرخ گداخته از گلوله‌های مسلسل نوبت به نوبت آرام مي‌گیرند. گلوله‌‌ها از پشت  به سر و گردن اصابت کرده... مسلسل‌ها نه قصد متفرق کردن که قصد کشت داشته‌اند. کمتر از 48 ساعت بعد، دولت امریکا رسما حکومت نظامی را تایید و جیمی کارتر رئیس جمهور، از محمدرضاشاه اعلام حمایت می‌کند.

    روز تولد شاه، روز عزای ملت
    شعارها متولد می‌شوند: “چهارم آبان ماه تولد یزید است” و “روز تولد شاه روز عزای ملت.” ساکنان کوی گازران و صحرا و کلوان و و دیگر محله‌های جهرم در مسجد نو اجتماع کرده‌اند. ماموران وارد می‌شوند تا با شلیک تیر جمعیت را متفرق کنند. جمعیت به پشت‌بام مسجدنو و خانه‌های اطراف می‌روند و با سنگ و آجر پاسخ می‌دهند. بام‌های شهر، خانه‌های مردم را به خوبی به هم دوخته است. تظاهرکنندگان از کوچه‌باغ‌ها به محله صحرا و کلوان رفتند و باز به هم پیوستند. موج جمعیت از محله کوشکک و علی پهلوان و دیگر محله ها در بولوار کمربندی خیابان سعدی نزدیک مسجد قبله به راه افتاد. ماموران مانع شدند. تظاهر کنندگان اما عقب نکشیدند. کف خیابان نشستند و  15 دقیقه سکوت کردند. تانک‌ها که رسیدند و ابری از خاک به هوا فرستادند، مردم هم سکوت را شکستند.

    شلیک سرباز
    سربازان، بندفنگ‌کرده و فوج فوج به میدان مصلی روان می‌شوند. دانش‌آموزان دیپلم وظیفه در حاشیه شمال شرقی میدان مستقرند. فرماندار نظامی و رئیس شهربانی جهرم از مراسم جشن در شهرداری به شهربانی برمی‌گردند. رنجرور فرمانداری نظامی به راه افتاده است. سرباز روی پا بند نیست. دور تا دور میدان را از نظر می‌گذراند.یاد جمعه سیاه، یاد آن پیر مفلوج و یاد آن قرآن یک بار دیگر از خاطرش می‌گذرد. ژ3 و خشاب پری را که بجای خشاب خالی گذاشته در دست می‌فشرد. آیه 123 سوره توبه را زمزمه می‌کند که: یا ایها الذین آمنوا قاتلوا الذین یلونکم من الکفار ولیجدوا فیکم غلظه واعلموا ان الله مع المتقین. گلنگدن ژ3 را می‌کشد و ماشه را می‌چکاند. صدای تکبیر، میدان را پر می‌کند. سرباز است که با فریاد الله‌اکبر خود لرزه بر اندام گماشتگان رژیم انداخته است. از آن همه نظامی و درجه‌دار کوچکترین عکس‌العملی در پاسخ به شلیک انقلابی سرباز بروز نمی‌کند. این غافلگیری و سردرگمی را، هم گزارش کار وزارت جنگ آن روز و هم شاهدان حادثه تایید کردند.

    سرهنگ در آخر خط
    خون بر صندلی رنجرور لکه‌ای بزرگ گذاشته است. گلوله  با کمانه کردن از شقیقه سرهنگ،  بخش وسیعی  از گوشت و استخوان گونه و چشم و ابروی راست او را از جا کنده است. کراوات خون‌آلود او بر گردنی که تا دقایقی پیش کشیده می شد تا جمعیت برانگیخته را نظاره کند و اکنون فروافتاده، سنگینی می‌کند. نگین برلیان در پرتو نور خورشید بر حلقه طلای سفید او می درخشد. در هیاهوی جمعیت، دستش بی‌آنکه دیگر حتی نشانه‌ای حقیر از فرمان آتش داشته باشد، بی‌جان به زیر افتاده و بر لباس نظامی‌اش بی حرکت مانده است.  فرصت نیافته حتی  پلک‌هایش را کامل ببندد. تردیدی نیست که در همان لحظات نخست جان سپرده است. ساعت مچی تایمکس او ساعت10 و 45 دقیقه را نشان می‌دهد. کمال تصاعدی رئیس سابق کلانتری‌های 2 و 6 شیراز،  فرمانده آموزشگاه پاسبانی و رئیس شهربانی بانه که قرار بود همان روزها درجه سرهنگ تمامی بگیرد، اکنون در میدان مصلای جهرم - شهری از شهرهای انقلاب - به آخر خط رسیده است. تصاعدی رفت بی‌آنکه در کوشش خود برای استفاده از زمین 400 هزار متری کوی آپادانا در ورودی اتوبان تهران – کرج که اسناد آن از کمد شخصی او به دست آمد یا سکه های پهلوی طلا که مارک یادبود پنجاهمین سال سلطنت پهلوی بر آن نقش بسته بود یا برگه‌های بهره سپرده ثابت بانک بازرگانی و حتی آن اسلحه کمری توپی‌دار مارکSENTINEL   کامی بیابد. جنازه رئیس سابق شهربانی جهرم را شنبه ششم آبان 57  در شیراز دفن کردند.
    تیتر اول کیهان
    “ترور فرماندار نظامی و رئیس شهربانی جهرم” تیتر اول روزنامه کیهان می‌شود. رادیو بی بی سی هم تا شب در چند نوبت  این رویداد خبری را پوشش می‌دهد.  پنجشنبه چهارم آبان 1357 وضع جسمی  تیمسار احمد نادور بحرانی است. از بيمارستان شير و خورشيد کاری ساخته نیست.  او را با هلی‌کوپتر به تهران منتقل می‌کنند. آن روز هدف اصلی سرباز، تیمسار بود. اولین گلوله ها هم به تیمسار شلیک شد و شست دست او را به زیر صندلی جلوی رنجرور پراند، اما جان به در برد.

    صدا، صدای مسلسل بود!
    به گوش تیمسار، صدای تفنگ ژ3 هم مسلسل و تیربار می‌آید. این را  احمد نادور خود در تحقیقات اولیه اعتراف می‌کند. آنجا که در بیمارستان شیر و خورشید می گوید: “ شش هفت تیر شلیک شد. صدای مسلسل بود. تیرهای اول خورد به دست من. تیرهای بعدی هم سرهنگ تصاعدی را هدف گرفت.” استوار یکم علی ضرغام‌پور جمعی فسا و راننده رنجرور هم که از 17 شهریور مامور به فرمانداری نظامی جهرم شده چنین حدسی دارد. به گمان او می بایست کپسول گاز اشک آور یا نارنجک‌های داخل ماشین منفجر شده باشد. گزارش تحقیق نمایندگان ضداطلاعات و سازمان قضائی که فردای حادثه  وارد جهرم شدند، حاکی است: پرسنلی که در میدان مستقر بوده‌اند به تصور آنکه غیرنظامیان عامل تیراندازی بوده‌اند اقدام به تعقیب و دستگیری سرباز نکرده اند.

    آقای پنج درصد  و حکومت نظامی!
    شاه می‌خواست به‌جای آموزگار یک دولت آشتی ملی بر سر کار آورد. مهره انتخابی او جعفر شریف‌امامی‌ معروف به آقای پنج درصد بود که از بیش و کم تمامی قراردادهای دولتی حق‌حساب می‌گرفت. شریف‌امامی بالاترین مقام فراماسونری در ایران تقویم اسلامی را از نو برقرار کرد. سانسور مطبوعات را برچید، پخش مشروح مذاکرات مجلس را مجاز اعلام کرد و به همه کارکنان دولت اضافه حقوق پرداخت؛ با این گمان که نهضت‌ را آرام‌ خواهد كرد. اما تقلای او بي‌نتيجه ماند. زمزمه‌های انقلاب در گوش شهر پیچیده بود و شور توده‌ها هر روز نیروی تازه‌ای می‌یافت. کمتر از دو هفته پس از نخست‌وزیری شریف امامی حادثه خونین 17 شهریور رخ داد و در 12 شهر تهران‌، كرج‌، قزوین‌، قم‌، مشهد، تبریز، اهواز، آبادان‌، اصفهان‌، شیراز، كازرون‌ و جهرم‌ حکومت نظامی اعلام شد. سرلشكر عبدالرضا اسفندیاری‌ در شیراز، سرلشكر رضا ناجی‌ در اصفهان، سرلشكر بیدآبادی‌ در تبریز، سرتیپ‌ عبدالرحیم‌ جعفری‌ در مشهد، سرتیپ‌ شمس‌تبریزی‌ در اهواز، سرتیپ‌ جهانگیر اسفندیاری‌ در آبادان‌، سرلشكر كمال‌ نظامی‌ در قم، سرتیپ‌ غفاری‌ در كازرون، سرتیپ‌ شاپور میرهادی‌ در كرج‌، سرتیپ‌ نعمت‌الله معتمدی در قزوین‌ و سرتیپ‌ احمد نادور در جهرم، گماشتگان و منصوبان تازه در پست فرمانداری نظامی‌اند.
     
    تیمسار حامی دیندار!
    مدارک و اسناد، شهرت قبلی تیمسار احمد نادور را “ حامی دیندار” ثبت کرده‌اند. فارغ التحصیل دانشگاه جنگ است و نمونه افسران تحصیل کرده و کارآمدی که رژیم به شهرستان‌ها فرا خوانده است. آشنا به زبان‌های انگلیسی و فرانسه است. شانزدهم آذر 39 از ارتش مامور به ساواک - سازمان امنیت اداره کل هفتم – می‌شود. از نهم آذر 41 تا 17 اردیبهشت 42 به سمت رئیس ساواک قزوین منصوب شده و از اول مرداد 46 به عنوان ریاست ساواک شمال غرب تهران ترفیع درجه یافته است. از 17 شهریور هم به سمت فرمانداری نظامی جهرم منصوب شده است. فهرست مدال‌ها و نشان‌های او یک صفحه کامل را پر کرده است. نشان 28 مرداد، نشان رستاخیز درجه2 و نشان لیاقت درجه 3  از جمله نشان‌هایی است که از ساواک به پاس خوش خدمتی های مداوم دریافت کرده است. صدور بیش از 18 اعلامیه تهدیدآمیزعلیه مردم، درخواست 100 باتوم،100 قبضه تفنگ پرتاب نارنجک، 100 نارنجک گاز اشک آور، 100 سپر،100 ماسک ضدگاز و اعزام نیرو از مرکز برای تقویت فرمانداری نظامی جهرم همگی در بیلان کاری اوست. دوم مهر 57 هم پای اطلاعیه‌ای را امضا کرد که خطاب به وزارت جنگ نوشته و در آن از اینکه در اولین روز سال تحصیلی، دختران دبیرستان‌های تربیت و شهناز با مقنعه به مدرسه رفتند،  ابراز نگرانی شده بود؛ عملی که تا پیش از آن گویا در جهرم سابقه نداشت!

    بعد از ترور
    فرصت تماشا نیست. کلاه‌آهنی از سرمی اندازد و لباس نظامي از تن می‌کند و به لحظه‌ای در جمعیت گم می‌شود. قدم تند می‌کند و  از میدان، راه به خیابانی می‌کشد که انتهای آن به جاده شیراز می‌رسد. کوچه باریکی را تا آخر می‌رود. آنجا خانه‌ای است که در آن را باز گذاشته‌اند. خانه امرالله تشکری است. سرباز وارد می‌شود. یک زن زائو و یک پیرزن 80 ساله، ساکن خانه‌اند. مرد خانه،  برای برداشت محصول به باغ رفته. سرباز از پله‌های فلزی که در حیاط کار کرده‌اند، تا  پشت بام می‌رود. می‌نشیند و پشت به دیوار می‌دهد و در انتظار خواب به راهی می‌اندیشد که انتخاب کرده است، بی آنکه در این اندیشه‌ها کوچکترین موجبی برای ملامت خود بیابد.

    شاه ! تو منتظر باش
    در شهر، مردم از مرگ سرهنگ تصاعدی و زخمی شدن تیمسار نادور خوشحالی می‌کنند. گویی همه چشم به راه رویدادی چنین شادی‌زا بوده‌اند. از آن سو، مقامات امنیتی و اطلاعاتی فوج فوج به کانون حماسه گسیل می‌شوند. شهر یکپارچه به شور و فریاد می‌نشیند و باز شعارها گل می‌کنند:
    “رحمت به شیر اسدی....
    تصاعدی ترور شد، شاه ! تو منتظر باش.”

    دستگیری سرباز
    ستارگان یک یک از زیر چادر سیاه  آسمان بیرون می‌آمدند که سرباز، خانه را ترک کرد و راه به سوی باغی کشید و  گوشه‌ای  آرام  گرفت. نفس‌های کوتاه باد، هوای انباشته از عطر خرما و لیمو را جابه‌جا می‌کرد و گاه‌به‌گاه بوی باروت و صدای خفه شلیک تفنگی را هم با خود به باغ می‌آورد. شب از نیمه گذشته و سرباز همچنان بیدار است. پرتو چراغ جیپ‌های  نظامی، کوچه باغ را می‌روبد و پیش می‌رود.کسی به بهانه آوردن  پتو و آذوقه مخفیگاه را لو داده است. ژاندارم‌ها با دل‌هایی از کینه ورم کرده به باغ می‌رسند. سه  اكيپ نظامی محل را محاصره می‌کنند. سرباز دستگیر و براي نگهداري بدون ملاقات تحویل شهربانی می‌شود.

    اسم رمز مورچه و خرگوش!
    یک هفته بعد از ترور - 11 آبان 57 - سرباز را به سمت شیراز حرکت می‌دهند. سه روز مانده است تا شریف امامی استعفا دهد و جای خود را به دولت نظامی ارتشبد غلامرضا ازهاری بسپرد. دست‌ها و پاهای سرباز را با غل و زنجیر ثابت کرده و در خودرو نشانده و بر سر او پتو کشیده‌اند. دو جیپ نظامی با ماموران مسلح، پیکان را در میان گرفته‌اند. پاسگاه‌ها در آماده‌باشند و آخرین اخبار را یکسره روی بی‌سیم و به اسم رمز دریافت می‌کنند. اسم “مورچه و خرگوش” را بر این پاسگاه‌ها  گذاشته‌اند تا بلکه بی‌رمقی رژیم را در این روزهای آخر از سرباز پنهان کنند. به شیراز که می رسند، حسن فرداسدی  را به هنگ ژاندارمری می برند و بی‌آنکه تن خسته او را از زیر بار سنگین زنجیرها آزاد کنند، در اتاقی تاریک محبوس می کنند.

    خدایا! این کفن من!
    “نیمه‌های شب لباس شخصی‌ام را زیر لباس نظامی پوشیدم و گفتم خدایا این کفن من، و گفتم که خدا خودت بهتر می دانی که ناچارم این عمل را انجام دهم وفقط برای تو و در راه تو این کار را می کنم و درعین حال از ریختن اشک نمی‌توانستم خود را کنترل کنم.
    روز 4 آبان حدود ساعت 7 من و سایر بچه‌ها را که حدود 16 نفر می‌شدیم، به میدان مصلی بردند. اولین کاری که کردم به مسجدی در همان نزدیکی رفتم و وضو گرفتم که اگر کشته شوم، با وضو از دنیا بروم. بعد برای نگهبانی به میدان برگشتم و در نبش همان خیابان که به طرف شیراز می‌رود، کنار میوه‌فروشی ایستادم. پشت سرم چند پیرمرد و بچه ایستاده بودند که آنها را از پشت سرم دور کردم که اگر بعد از حادثه به طرفم از جانب ماموران اسکورت تیراندازی شد، این بچه ها و پیرمردها آسیب نبینند و در این مدت نگهبانی، آیات قرآن کریم را زیر لب زمزمه می‌کردم و در خودم نیروی عجیبی حس می‌کردم و آن قدر خونسرد و محکم بودم که قابل گفتن نیست، یعنی تشویشی نداشتم.
    هنگام شب هم داخل باغی رفتم و صاحب باغ که رفته بود برای من پتو بیاورد، ماموران را آورد که دور باغ را محاصره کرده بودند و دوست ندارم که او شناخته شود؛ چون کار من و سایر برادران و خواهرانی که جان خود را داده و شهید شده‌اند برای همین ملت بوده است. (11 آبان 57 - زندان)

    حق اسلحه
    “...عملی که من انجام داده‌ام در برابر قوانین این نظام طاغوتی جرم است؛ در صورتی که من حق اسلحه را بجا آوردم و حق اسلحه به کار بردن آن در راه دفاع از صاحبش است که صاحب اسلحه مردم هستند و شما در همه جا از آن علیه ملت استفاده کردید و من خواستم که علیه او استفاده نکنم.
    در همه جا ملت را به نام خرابکار و دشمن خارجی به گلوله بستند. گلوله‌ای که باید به سینه دشمن بخورد، در همه جا سینه ملت را شکافته و توقع دارید که من و نظایر من هم دست به برادرکشی بزنیم؟
    بدانید قبل از اینکه بخواهند در مورد من حکم اعدام صادر کنند، من شب قبل از حادثه در مسجد پادگان جهرم در حضور الله حکم اعدام خود را آگاهانه امضا کرده بودم و منتظر که هیچ، بلکه مشتاق اجرای این حکم هستم...

    حكم اعدام
    حسن فرداسدی در د‌اد‌گاه می‌شنود که بگو نفهمیده و نسنجیده  اقدام كردم و دچار جنون آنی شدم تا از اعد‌ام رها شوی؛ اما سفت می‌ایستد و از اقدام انقلابی خود دفاع می‌کند.حكم مرگ صاد‌ر مي‌شود. دادسرای ارتش، 24 بهمن 1357 را تاریخ اعدام اعلام کرده است. تلاش‌هایی برای رهایی سرباز از تیرباران کلید می‌خورد. تقاضای فرجام‌خواهی و ارسال نامه سرگشاده استادان دانشکده مخابرات به امام خمینی در پاریس از جمله این تلاش‌هاست. اما تقدیر، گویا سرنوشت دیگری را برای سرباز رقم زده است. دو روز مانده به اعدام، حماسه بزرگ رخ می دهد.  انقلاب  پيروز  می‌شود.

    پایانی
    حالا دیگر روزهای انقلاب و جنگ پایان یافته است. حسن فرداسدی سال‌هاست که  تن به خاک سپرده، اما یاد او همچنان از ذهن‌ها نمی‌رود. بچه نظام‌آباد تهران بود که پیش از انقلاب دوره آموزشی سربازی را در جهرم می‌گذراند. آنچه او را ماندنی کرد، راهی بود که به دل ها باز کرد و حماسه ای که آفرید. بنای زندگی او بر سادگی بود و آغاز زندگی مشترک را پس از انقلاب در کتابخانه جواد‌الائمه میدان خراسان در تمنای جامعه توحیدی جشن گرفت. مدیرکل مخابرات بود، اما در اتاقی استیجاری می‌نشست. هنوز چند روز از زندگی مشترک او و همسرش نگذشته بود که عازم جبهه شد. در عملیات والفجر مقدماتی دوشادوش برادرش علیرضا بود،  اما در برگشت او را با خود نداشت. قول داد برود و پیکر برادر را بیاورد اما رفت و خود هم برنگشت. والفجر 4 او را برای همیشه آسمانی کرد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه