پيشرفته
 

موضوعات :

  • طنز و کاریکاتور

  • کلمات کليدي :

  • داستان

  • محمدرضا خردمندان

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • پول میز

  • مطلب بعدي >   872 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    نیمی از یک خیابان بلند

     

    نوشته ي سيد. ميم. خردمندان

    مرد به خيابان که نزديک شد قدم هايش را آهسته کرد. زير لب گفت:« از پسش بر مي آم؟»

    بعد با خودش شروع کرد به حرف زدن:«ما دوجور صفحه داريم. گلاسه و تحرير. اگه گلاسه بخوايد… نه اينجوري خوب نيست. بايد از قبل تر شروع کنم… سلام آقا! خسته نباشيد،… نه! سلام نبايد بدم. اونوقت ممکنه فکر کنه... همون خسته نباشيد کافيه. خسته نباشيد آقا ما داريم…»

    «داداش حواست کجاست؟!» 

    تنه اش را راست کرد و گفت:«ببخشيد آقا متوجه نشدم»

    کنار دکه‌ي سرچهارراه ايستاد و دستش را به تنه‌ي درخت خشکيده‌اي گرفت. آن سوي خيابان چند پسر بچه ي مدرسه اي با سروصداي زياد مي دويدند. نگاهش را از روي آنان به مجلات رنگارنگ روي پيشخوان انداخت. بعد آب دهانش را چند بار قورت داد. احساس کرد روي زانوهايش بند نمي شود. خم شد و دومشت محکم به زانوهايش زد. راست ايستاد و سينه هايش را جلو داد. گلويش را صاف کرد و محکم گفت:«تمام صفحه‌ي گلاسه، نيمه‌‌ي اول، صدو پنجاه هزار تومن. نيمه‌ي دوم صدو بيست هزار. نيم صفحه فقط نيمه‌ي دوم داريم هفتادوپنج هزار. يک چهارم هم... يک چهارم هم... يک چهارم...»

    سريع لاي کيفش را باز کرد و از لابه لاي انبوه وسايل، کاغذي بيرون کشيد. 

    «يک چهارم... يک چهارم گلاسه، چهل و پنج هزار تومن. تحريرِش هم سي و پنج هزار تومن»

    بعد با خودش فکر کرد حتماً يک چهارم را فراموش مي کند. برگه را دوباره گذاشت توي کيف و کتابچه‌ي رنگارنگي بيرون آورد. چشمش افتاد به برگه هاي «رسيد» که سرشان مثل ماهي از لاي جيب وسطي بيرون زده بود. 

    «خدايا پر کردنشون با تو!»

    و در کيف را بست. هنوز چند دقيقه اي از ظهر نگذشته بود. تيغه ي آفتاب پشت گردنش را مي سوزاند. عينک دودي اش را به چشم گذاشت و بار ديگر به نام خيابان نگاه کرد و مطمئن شد. خيابان، يک سراشيبي ملايم بود که انتها نداشت. با اينکه ظهر بود اما شلوغ بود. دوطرفش گله به گله مغازه ها صف کشيده بودند. دوباره دست و پايش شروع کرد به لرزيدن. 

    آقاي فرهت دود سيگارش را از پنجره بيرون داد و گفت: «اولين بارتونه؟»

    مرد خودش را جمع کرد و گفت: «بله»

    و بلافاصله ادامه داد: «ولي فکر کنم از پسش برمي آم!»

    «حتماً!  اصلاً کار سختي نيست.  فقط بايد قلقش بياد دستتون. اونوقت مي بينيد پول دراوردن چقدر راحته. من معتقدم کسايي که راس راس راه مي رن ميگن کارنيست، ببخشيد، جسارته ها، از تنبلي زر مفت مي زنن … والّا اين همه کار ريخته تو مملکت. پس کوشن؟!»

    از پشت شيشه هاي عريض که يک نبش خيابان را کامل بغل کرده بودند  به داخل اولين مغازه نگاه کرد. يک کفش فروشي بسيار بزرگ بود که سر در آن با يک کفش تزئيني غول پيکر تزيين شده بود. فروشنده مرد جوان و چاقي بود که پشت ميز داشت با ماشين حسابش ور مي رفت. يک زن و مرد و يک دختر بچه داشتند کفش انتخاب مي کردند. دختربچه کفش قرمز رنگي دست گرفته بود و مدام چادر مادرش را مي کشيد. 

    مرد گفت: «الهي به اميد تو»

    و رفت به سمت در مغازه. در که باز شد موسيقي ملايمي پيچيد تو مغازه و به سرعت محو شد. مرد يکراست رفت به سمت فروشنده اما در ميانه‌ي راه جلوي ويترين گردان وسط مغازه ايستاد و به کفشهاي روي آن نگاه کرد. صورتش سرخ شده بود. دکمه‌ي بالايي پيراهنش را باز کرد و به دختربچه نگاه کرد که داشت چادر مادرش را از سر مي کشيد و چيزهايي مي گفت. پدرش دستش را محکم گرفت و از مغازه بيرون کشيد. صداي گريه‌ي دختر که بلند شد مادرش هم دنبال آنها بيرون رفت. حالا مرد تنها شده بود. رفت جلوي ميز فروشنده ايستاد و بلافاصله گفت: «سلام! خسته نباشيد!»

    فروشنده نگاهش را بالا گرفت.

    «جانم بفرماييد»

    آب پيچيد توي گلوي مرد و زبانش را بند آورد. آب دهانش را جمع کرد ويکجا فرو داد. سعي کرد محکم حرف بزند.

    « اِ... راستش... م... ما داريم راهنماي... مِ...  منطقه‌ رو در مي آريم که... اِ...  شامل ليست اصناف به صورت تفکيک شده است»

    کتابچه‌ي رنگارنگ را که عکس روي جلد آن يک تکه پيتزاي کش آمده بود بالا گرفت و صفحات را يکي يکي روبروي فروشنده ورق زد. فروشنده تا چشمش به کتابچه افتاد گفت: «آها! از اين پيکاي تبليغاتيه! مي دونم چيه!  نه آقا نيازي نيست. ممنون!»

    کتابچه توي دست مرد خشک شد. خواست چيزي بگويد اما زبانش نچرخيد. لبخندي زد وگفت: «خواهش مي کنم آقا. ببخشيد مزاحم شدم!»

    و به سمت در راه افتاد. پايش به ويترين گردان گرفت و زمين خورد. چند جفت کفش ريخت پايين. سريع بلند شد و خودش را تکاند. کفشها را گذاشت سرجايش و به شتاب از مغازه بيرون رفت.

    آقاي فرهت گفت: «يادتون باشه اين شما هستيد داريد به اونا لطف مي کنيد. پس کمترين احساس ضعفي نبايد نشون بديد! بعضيا وقتي حرف مي زنن مثل اين مي مونه که دارن التماس مي کنن. طوري حرف بزنيد انگار هيچ وقتِ اضافه اي نداريد و خيلي زود مي خوايد بريد! لحن شما بايد طوري باشه که طرف فکر کنه داره يه چيزي رو از دست مي ده. بايد پرسش برانگيز باشه. در ضمن اگر نخواستند، اصلاً بحث نکنيد! اما اگه تهمت زدند خيلي محترمانه جوابشونو بديد، خداحافظي کنيد بيايد بيرون. مطمئن باشيد بعداً پشيمون مي شن!»

    مرد، وقتي ايستاد، دويست متري از مغازه فاصله گرفته بود. از پشت ويترين يک اسباب بازي فروشي به طرح کمرنگ چهره‌ي خودش روي شيشه نگاه کرد.

    «چه مرگته آقا معلم؟! خوب اين هم يه کاره ديگه. مگه اين همه آدم، اين شغلشون نيست؟! پس اين بچه بازي ها چيه؟ چرا نيمه کاره ولش کردي؟ خجالت کشيدن نداره! مي ايستادي حرفتو مي زدي! چرا فرار کردي؟ ها؟ با توام؟...»

    اشک توي چشمانش حلقه زد. پياده رو شلوغ تر شده بود. برگشت و به راهي که آمده بود نگاه کرد. پيرمردي که با گاري از کنارش مي گذشت داد زد: «سبزي تازه دارم، سبزي»

    آقاي فرهت اول از پنجره بيرون را نگاه کرد. بعد ته سيگارش را انداخت پايين. 

    «به جز سبزي فروشي ها، سوپر مارکت ها و نانوايي ها از هيچ مغازه اي نگذريد. يادتون باشه گول ظاهر مغازه ها رو نخوريد. ما اصل سودمونو از همين مغازه هاي به ظاهر بي اهميت مي گيريم. اين هم دليل نمي شه از مغازه هاي بزرگ بگذريد!  منظورم اينه که با ديدن ظاهر يه مغازه زود قضاوت نکنيد. اکثر شرکت ها فقط روي مغازه هاي بزرگ کار مي کنن. به همين خاطر اونا تا اندازه اي زده شدن. ما تا حالا خيلي از سفارشامونو از چيپ ترين مغازه ها گرفتيم.»

    مرد راهي را که آمده بود برگشت و جلوي لوستر فروشي چسبيده به کفش فروشي ايستاد. لوسترهاي آويزان تمام ويترين را پر کرده بودند و داخل مغازه پيدا نبود. به عکس پيتزاي کش آمده‌ي روي جلد نگاهي انداخت. بعد داخل شد. دود، تمام مغازه را پر کرده بود. فروشنده‌ي ميانسال با گونه هاي برآمده وسبيل کم پشت بدون ريش نشسته بود پشت ميز و با تلفن حرف مي زد. مرد منتظر شد تا فروشنده تلفن را گذاشت.

    «امرتون قربان؟!»

    مرد تا مي توانست به فروشنده نزديک شد. کتابچه را جلوي او باز کرد و شروع کرد به حرف زدن.

    «ما داريم راهنماي منطقه رو آماده مي کنيم که شامل ليست اصناف، شرکت ها و موسسات به صورت تفکيک شده است.»

    وقتي حس کرد فروشنده با دقت وکنجکاوي به حرفهايش گوش مي دهد سعي کرد کلمات را شمرده تر ادا کند. 

    «تيراژ اين کتاب ده هزارتاست که رايگان توزيع مي شه. کمترين تعرفه‌ي ما اين کادره که هفت هزارتومنه.»

    وقتي هفت هزار تومن را به زبان آورد صدايش لرزيد. با انگشت به کادر بسيار کوچکي که فقط جاي نوشتن يک شماره تلفن و آدرس بود اشاره کرد.

    «اگر هم کادرهاي بزرگتر خواستيد قيمتهاش متفاوته»

    و به عکس خندان کودکي که سرش را از زير لحاف بيرون آورده بود و بالاي سرش بزرگ نوشته شده بود «عکاسي اميران» اشاره کرد.

    «اگر جزئيات بيشتر هم خواستيد من در خدمتتون هستم»

    و به فروشنده نگاه کرد که حالا به او زل زده بود. فروشنده نفس بلندي کشيد که بادش خورد توي صورت مرد. زنگ تلفن که به صدا در آمد فروشنده ته سيگارش را توي نعلبکي روي ميز له کرد و گفت: «يه لحظه»

    وگوشي را برداشت. مرد چرخيد و نگاهي به لوسترهاي آويزان انداخت. لوستري که رويش نوشته شده بود: «دوميليون تومان تمام» نظرش را جلب کرد. بيست شمع داشت که هر شمع را يک شير پرنده روي پشتش حمل مي کرد. انگشتش را بالا آورد...  

    «آقا اجازه ما بگيم؟!»

    «نه! بذار خودش بگه. مگه سر کلاس نبوده؟ مگه ما اين درس رو سه بار نخونديم؟ خوب بگو ببينم عادلي! چگونه مي توانيم نياز کشورمان را به کشورهاي خارجي کم کنيم؟ ها؟!»

    « ... »

    «سرتو بگير بالا ببينم! تو چرا وقتي درسو مي خونن گوش نمي دي ؟! ها؟ وقتي باهات حرف مي زنم نگاه من کن!... »

    «آقا ما بگيم؟!»

    «نه! خودش بايد بگه!»

    «يه دقه بشين کارت دارم!»

    مرد برگشت و به فروشنده نگاه کرد. احساس کرد کارش را خوب انجام داده. بدون معطلي نشست روي مبل. فروشنده يک نخ سيگار و يک فندک نقره اي رنگ از جيب بغل کتش بيرون کشيد.

    «يه چيزي بگم ناراحت نمي شي؟»

    مرد خودش را جمع و جور کرد. نفس هايش کند شد.

    مرد گفت: «باقر مفيدي! يه بار ديگه صفحه‌ي سي رو بخون. بازديد از يک کارخانه» 

    شاهين تقي خاني دستش را بلند کرد و گفت: «آقا اجازه! مي شه ما بخونيم؟!»

    «نه. باقر مفيدي بخونه.»

    «آقا هميشه به اون مي گيد بخونه!»

    «مفيدي صداش بلنده همه مي شنون»

    «آقا ما هم صدامون بلنده بذاريد ما بخونيم»

    «اگه يه کلمه ديگه حرف بزني مي اندازمت بيرون! باقر بخون»

    «شما همتون دزديد! اينم روش کلاهبرداريتونه!»

    مرد، دکمه‌‌‌ي بالايي پيراهنش را بست.

    «چرا تهمت مي زنيد آقا؟! درست صحبت کنيد!»

    «درست صحبت کنم؟! شماها نبوديد ماه پيش اومديد کلّي از ما پول گرفتيد؟!»

    «ما؟! بنده اولين باره پامو تو اين مغازه مي ذارم»

    «چه مي دونم. لابد همکاراتون بودن! صدهزار تومن از من گرفتن که بيست هزار تا از اينا که دستته چاپ کنن بدن دست مردم. پس چي شد؟! صد تا دونه چاپ کردن فکر مي کنن ما خريم نمي فهميم.»

    «شما از کجا مي دونيد چاپ نشده؟»

    «بابا زکي! مثکه داريم اينجا زندگي مي کنيما! مگه قرار نبود درِ خونه ها پخش شه؟! من همه کس وکارم تو اين محلّن! پس چرا دست يکيشون نيفتاد؟!»

    «...  وقتي وارد کارخانه شدند آقا جواد لباس کار خود را پوشيد. بعد هم قسمتهاي مختلف کارخانه را به بچه ها نشان داد. آقا جواد گفت اين نخ ها از پشم گوسفند و گياه پنبه درست مي شوند. نخ ها را به کارخانه مي آورند و ما به کمک اين دستگاه ها نخ ها را به هم مي بافيم و به پارچه تبديل مي کنيم...»

    « اگه سفارش نداريد من رفع زحمت مي کنم!.»

    و بلند شد. به سمت در که راه افتاد صداي فروشنده را شنيد.

    «آره داداش من برو! اين حرفا شنيدن نداره. اما اين رسم پول دراوردن نيست. نامرديه!» 

    مرد با اين حرف آخر احساس خفگي کرد. ايستاد. دکمه‌ي بالايي پيراهنش را باز کرد. برگشت و به فروشنده که داشت روي لوستري که مرد انگشت کشيده بود دستمال مي کشيد نگاه کرد. 

    «اونجا چه خبره؟! تو چته؟! چرا مي خندي عادلي؟!»

    «ما آقا؟! ما...»

    «پاشو بيا بيرون ببينم»

    «آقا ما تقصيري نداشتيم به خدا»

    «بهت گفتم بيا بيرون. اين داره براي عمه‌ي من مي خونه؟!»

    «آقا به قرآن تقصير اين شاهين تقي خانيه! مي گه.. مي گه...»

    «چي مي گه؟! زود باش»

    «مي گه شما... شما...»

    «من چي؟ يالّا!»

    «مي گه شما زير... زير...»

    «من زير چي؟!»

    «مي گه شما زير... زير بغلتون پاره ست!»

    مرد، جلوي تابلوي توقف ممنوع ايستاد و به ماشين ها که توي هم گره خورده بودند نگاه کرد. بوق ماشين ها مثل سوزن توي سرش فرو مي رفت.

    آقاي فرهت گفت: «متاسفانه شرکت هاي قبلي بازار رو به گند کشيدن! انقدر کلاهبرداري کردن که مردم چشم و گوششون پر شده.  اين هنر شماست که اعتماد اونهارو برگردونيد!»

    «آقاي رضايي! ايشون پدر شاهين تقي خاني هستن. يه مقدار ناراحت شدن که...»

    «آقاي مدير شما اجازه بديد!... آقاي محترم لطفاً کف دستتونو بگيريد بالا!... خواهشاً کاري که مي گم انجام بديد.... خيلي خوب!. آقاي مدير کف دست اين غول بيابوني رو ببينيد! حالا به صورت اين بچه نگاه کنيد! شاهين سرتو بگير بالا! زود باش»

    «شما اگر اجازه بديد من توضيح مي دم»

    «توضيح شما قبلاً روي صورت اين بچه حک شده!»

    «آقا صداتونو بياريد پايين. اينجا مدرسه است. بعدش هم آقاي رضايي يکي از بهترين معلماي...»

    «اِ... اينجا مدرسه است؟! پس شما گُه مي خوريد به بچه‌ي مردم کشيده بزنيد! فکر کرديد شهر هرته هر غلطي خواستيد بکنيد!»

    «لا اله الا الله»

    «بچه‌ي من يه کلمه گفته زير بغلت پاره ست! جوابش اين بود؟!...»

    «آقا دستتونو کوتاه کنيد لطفاً!»

    «تو معلمي؟!... تو شعور داري؟!...»

    «آقا گلوشو ول کن قرمز شد!... خواهش مي کنم بس کنيد... زشته به خدا...  اِ! آقاي رضايي شما ديگه چرا...»

    پيرمرد، همانطور که داشت پرده‌ي بلند آبي رنگي را لوله مي کرد خنديد. به مرد نگاه کرد و گفت: «اي پسر من! روزي هر روز هر آدمي از اول مقدر شده. با اين چيزا  هم کم و زياد نمي شه. ان شاالله موفق باشي!»

    «آقا ما داريم راهنماي منطقه رو در مي آريم که شامل ليست اصناف به صورت طبقه بندي شده است. تيراژش ده هزار تاست که رايگان توي منطقه توزيع مي شه....»

    «از همين پيکاي تبليغاتيه ديگه؟!»

    «تقريباً!...»

    «نه عزيز! من قبلاً هم آگهي دادم اما هيچ فرقي نکرده. بازار الان تکون نمي خوره که!»

    «آقا ما داريم راهنماي منطقه رو در مي آريم که شامل ليست اصناف به صورت طبقه بندي شده است. تيراژش ده هزار تاست که رايگان توي منطقه توزيع مي شه. کمترين تعرفه‌ي ما اين کادره که هفت هزار تومن قيمتشه اما شما بخوايد پنج هزار تومن هم مي ديم!»

    «گفتي اين کادر پنج تومن؟»

    «بله اين پنج تومنه. البته با تخفيفش. اين يکي هم ده هزار تومنه!»

    «اونوقت اين رنگي هاي تمام صفحه چي؟»

    «بستگي داره. اگه صفحات اول رو بخوايد، مثل اين،  صد و پنجاه هزار تومن. اگه نيم صفحه بخوايد فقط نيمه‌ي دوم کتاب داريم هشتاد هزار تومن. روي جلد که مي دونيد پيشوني کاره سي صد هزار تومن. پشت جلد دويست و پنجاه هزارتومن. پشت روي جلد دويست و هفتاد هزار تومن و پشت پشت جلد هم براتون در مي آد دويست هزار تومن.»

    «دستتون درد نکنه. راستش صاحب مغازه الان تشريف ندارن! شما فردا بيايد هستن!»

    «آقا ما داريم راهنماي منطقه رو در مي آريم که شامل...»

    «جانم کريم جان بگو!... نه قربونت برم بگو من فقط يه چک شيش تومني اونم هشت ماهه مي تونم بدم بهش...»

    «آقا ما داريم راهنماي...»

    «آره! قبلاً هم اومديد يه پولي از ما کنديد اما از کتابچه هاتون خبري نشد»

    «آقا ما داريم راهنماي...»

    «داداش دمت گرم! خيلي کارٍت درسته ها! اما ما که داريم مي فروشيم بريم! ايشاالله آدرس مي دم بياي مغازه جديد...»

    «آقا ما داريم راهنماي...»

    «مي دونم داداش! نمي خواد توضيح بدي. بگو تعرفه هات چيه؟»

    «بستگي داره. اگه صفحات اول رو بخوايد، مثل اين صفحه، صد و پنجاه هزار تومن. اگه نيم صفحه بخوايد فقط نيمه‌ي دوم کتاب داريم هشتاد هزار تومن. روي جلد که مي دونيد پيشوني کاره سي صد هزار تومن. پشت جلد دويست و پنجاه هزارتومن. پشت روي جلد دويست و هفتاد هزار تومن و پشت پشت جلد هم براتون در مي آد دويست هزار تومن. يک چهارم هم... يک چهارم هم در مي آد چهل و پنج هزار تومن»

    «کارتتو بده من تماس مي گيرم»

    «آقا ما داريم راهنماي...»

    «خداييش چقدر مي گيري بابت اين کار؟!»

    «آقا ما داريم راهنماي...»

    «اتفاقاً اگه زود تر اومده بودي سفارش مي دادم اما الان تو اين فصل فروش نداريم....»

    «آقا ما داريم راهنماي...»

    « مغازه‌ي ما افتاده تو طرح. همين روزاست که شهرداري خرابش کنه...»

    «آقا ما داريم راهنماي...»

    پسر بچه اي که ته مغازه پشت يک لب تاب نشسته بود حرف مرد را قطع کرد.

    «اِ... بابا! آقاي رضاييه!»

    و از پشت ميز به سمت مرد دويد. مرد چشمانش روي بچه خشکيد.

    «به به!.... جناب رضايي بکسور! حال و احوال؟! چشممون روشن!  اينورا تشريف اورديد؟!»

    پسر بچه کنار پدرش ايستاد و گفت: «سلام آقا! اينجا مغازه‌ي باباي منه!»

    فروشنده زد پشت کمر بچه.

    «شاهين بگو دوتا چاي بريزه! آقا معلم گلوش خشک شده!»

    مرد به بيني باند پيچي شده‌ي فروشنده نگاه کرد. 

    بچه داد زد: «فريبرز دوتا چايي بريز برا آقا معلم»

    بعد گفت: «آقا ديگه نمي آيد مدرسه؟!»

    فروشنده زد پس کلّه‌ي بچه. 

    «گفتم بگو دو تا چايي بريزه!»

    «فريبرز دو تا چايي بريز برا آقا معلم»

    «خوب! مي فرموديد آقا معلم.  ديگه چه صفحاتي داريد؟! البته با ما که حکمي ارزون حساب مي کنيد؟!»

    مرد بار ديگر نگاهش را لغزاند روي صورت بچه. هيچ اثري از جاي کشيده روي صورت نمانده بود. سفيد سفيد شده بود. مثل روز اول. فکر کرد اگر پوست پسرک به اين سفيدي نبود جاي کشيده آنقدرها پيدا نمي شد. به چشمهاي سياه و درشت پسرک که نگاه کرد خوشحالي عميقي وجودش را فرا گرفت. پسرک با هيجان به او خيره شده بود. مرد جلوتر رفت و نشست کنار پسرک. کيفش را زمين گذاشت و کتابچه‌ي رنگارنگ را گذاشت کنارش. آرام به صورت پسرک دست کشيد. پسرک با تعجب به مرد که حالا فاصله‌ي چنداني با او نداشت نگاه مي کرد. 

    مرد خيلي آهسته گفت: «منو بخشيدي؟!»

    پسرک سرش را چرخاند. به پدرش نگاه کرد و جوابي نداد. پدر داد زد: «پس اين چايي چي شد فريبرز؟!»

    مرد، از مغازه که بيرون آمد خسته بود. نگاهش را به ته خيابان دوخت و بي اعتنا از کنار مغازه ها گذشت. کمي که فاصله گرفت  لحظه اي برگشت و به مغازه هايي که يکي يکي پشت سر گذاشته بود نگاه کرد. نيمي از خيابان بلند را طي کرده بود. آفتاب کاملاً افتاده بود و چراغ ها يکي يکي روشن مي شد. دلش مي خواست همانجا کنار خيابان بنشيند و به رفت و آمد آدمها نگاه کند. کيفش را باز کند و به برگه هاي خالي رسيد که سرشان مثل ماهي از لاي جيب وسطي کيف بيرون زده بود زل بزند. ماشين ها همچنان با سر و صدا در هم پيچ و تاب مي خوردند اما مرد صدايشان را نمي شنيد. از ميان ماشين ها عبور کرد و انداخت توي پياده رو. به انتهاي خيابان که رسيد کيف دستي اش را وارونه تکيه داد به ديوار يک مغازه تا نشان روي آن ديده نشود. بعد به سرعت از خيابان دور شد

     

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه