پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان

  • کلمات کليدي :

  • داستان
  • دانش‌پور
  • مراسم ختم

  • سهیل حسن‌زاده

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   954 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    ختم

    سهیل حسین زاده

    به قول ما اجلش رسيد، به قول رفقاش بدشانسي آورد و به قول مادرش چشمش زدند و در هر صورت مرد، يا به قول مداح ختمش، ارتحال كرد. البته عروجش عارفانه و درگذشت ناگهاني و به درك واصل شدن و سقط شدن را هم شنيديم. و ماجرا همه‌اش همين جاست. آدم‌ها معمولاً وقتي مي‌ميرند تكليفشان مشخص است يا مرده‌اند يا درگذشته‌اند يا فوت كرده‌اند يا عروج عارفانه كرده‌اند يا ارتحال يا رحلت يا ... يا هم از آن طرف به هلاكت رسيده‌اند يا به درك واصل شده‌اند يا فداي سر يكي شده‌اند يا شرشان را كم كرده‌اند و ... اين آدم ولي در آن واحد همه اين كارها را با هم كرده بود. آقاي دكتر دانش پور را چند جور صدا مي‌زدند: حاج آقا، آقا، آقاي دكتر و ... راجع به اين سه نقطه آخري خيلي حرف است كه در ادامه بهش مي‌رسيم. چهل و پنج سال پيش در شهرستاني دور افتاده در جنوب كشور ديده به جهان گشود. پدرش كارمند و مادرش هم طبيعتاً زن يك كارمند بود. خودتان تصور كنيد كه چطور خانواده‌اي مي‌تواند باشد. سه چهار تا هم خواهر و برادر داشت كه كوچكترينشان با ما رفيق بود يا بهتر بگوييم ما باهاش رفيق بوديم توي مرصاد شهيد شد. شهيد احمددانش‌پور. و اين مردم خيلي تلاش كرده كه اسم يكي از سه خيابان اصلي شهر به نام رفيق ما بشود و شد. پشتكارش در ديدن امام جمعه و شهردار و كميسيون نمي‌دانم چي چي و... براي ما مايه تعجب شده بود. خواهرش- عذرا خانم- كه روضه خانه ما مي‌آمد به ماردم گفته بود چون در 2 سال آخر عمر با احمد قهر بودند بعد از شهادتش عذاب وجدان گرفته و خواسته بود يك طوري جبران كند. ماكه نفهميديم ماجراي قهرشان چه بود. احمد كه اهل غيبت نبود. خود آقاي دكتر هم در مصاحبه‌هاي مفصلي كه بعد از شهادتش با راديو و روايت فتح و روزنامه‌ها كرد- درست مثل احمد- تلاش كرد كه قضيه سربسته باقي بماند، بگذريم. آقاي دكتر (اسم آقاي دكتر غلامرضا بود كه اين اواخر بيشتر رضا امضاء مي‌كرد) رضا دانش پور، به غير از احمد، محمود آقا را هم داشت كه دو سال از احمد بزرگتر و چهارسال از آقا رضا كوچكتر بود و هر چقدر محبوبه ته تقاري خانواده دانش پور به احمد رفته بود محمود آقا با غلامرضا جفت و جور بود. محبوبه كه جاي خواهر شماست بعد از اينكه ليسانس -------- را از دانشگاه ميبد گرفت با حقير ازدواج كرد يا حقير با ايشان ازدواج كردم، زياد فرقي نمي‌كند. في‌الحال هم پسر چهار ساله‌اي دارد يا داريم، باز هم فرقي نمي‌كند، كه مثل هر حلال زاده‌اي به دائيش رفته است. كدام دائيش؟ اين بار ديگر خيلي فرق مي‌كند. خوشبختانه به احمد. نه اينكه بخواهم محمود آقا را شماتت كنم ولي خوب بالاخره اگر آدم را مخير هم بكنند كه پسرش به يك شهيد شبيه بشود يا به يك برادر شهيد قاعده‌اش اين است كه همان اولي مطمئن‌تر است. محمود آقا كه الحق و الانصاف اين چند روز خيلي توي كفن و دفن اخوي بزرگ زحمت كشيد و حسابي روحاً و جسماً اذيت شد؛ از قديم زير پر و بال غلامرضا بزرگ شده غلامرضا هر جا رفت محمود را هم با خودش برد. اول توي اداره بازرگاني شهرستان آبدارچي‌اش كرد، وقتي كه خودش معاون اداره غلات بود بعد كه رفت مركز استان و شد رئيس اداره بررسي‌هاي صادراتي، محمود آقا هم شد كارمند بايگاني همانجا. و بعد كه توي همان اداره كل شد معاون اداري مالي اداره كل، محمود آقا توي همان بايگاني ماند ولي با سمت رئيس. تا اين موقع ديپلمش را هم گرفته بود و همه‌اش هم با فشار و اصرار غلامرضا. وگرنه خودش كه خيلي ميلي به پشرفت نداشت درست برعكس اخوي. همان موقعي كه محمود داشت ديپلمش را مي‌گرفت غلامرضا از حسابداري تغيير رشته داد به علوم سياسي و هفته‌اي دو روز مي‌رفت تهران تا ليسانسش را گرفت. براي كارهاي اداري كه مجبور بود ماهي يكي دو بار به پايتخت سر بزند پس چه بهتر كه رشته‌اي بخواند كه به درد فرداي كشور بخورد وگرنه حساب و كتاب را كه از همان اول سرش مي‌شد. شايد هم از پدرش اصلاً به ارث برده بود. يادم رفت اصلاً از مرحوم پدر غلامرضا خان- چه راحت مي‌گويم مرحوم، همين سه شب پيش داشتيم با هم بحث مي‌كرديم- اي دنياي بي وفا- بله عرض مي‌كردم مرحوم دانش پور بزرگ حسابدار بود در آموزش و پرورش. خودش را فرهنگي معرفي مي‌كرد. حتي توي قباله ما كه شغل پدر عروس خانم را مي‌خواستند بنويسند نوشت: فرهنگي بازنشسته. مرد با عرضه و بي آزاري بود از وقتي هم كه احمد شهيد شد خيلي كم حرف شده بود. پارسال همين روزها بود كه روزنامه‌ها پر شد از آگهي تسليت به آقاي دكتر به خاطر درگذشت "پدر بزرگوارتان كه به فرزند شهيدش در خلد برين ... ."

    و چه مجلس ختمي، همه آمده بودند. باز خدا خيرش بدهد آخر مراسم چند تا وانت گرفت كه دسته گلها را كه وزرا و وكلا و مدير كل‌ها فرستاده بودند سوار كردند و بردند چند تا آسايشگاه و خانه سالمندان و ... .

    عرض مي‌كردم، مرحوم دانش پور بزرگ خيلي كاري به بچه‌ها نداشت. عذرا خانم كه همان قبل از انقلاب در سيزده سالگي زن حاج آقا طبري- باجناق فاضل بنده- شده بود البته برخلاف بنده كه بيگانه بودم ايشان پسرخاله غلامرضا و محمود و احمد بود. البته با غلامرضا و محمود پسرخاله‌تر بود خصوصاً بعد از جنگ. چون ديگر سياست و انقلاب مثل آن وقت‌ها محل نزاع نبود و اين دو تا هم كم‌كم به حرفهايي كه حاج آقا از همان اوايل زده بود و اينها خصوصاً احمد انكار كرده بودند ايمان آوردند و روابط حسنه شد. اين وسط فقط بنده اضافه شده بودم يا بگو اضافي شده بودم كه با سياست تسامح بحمدالله فعلاً روابط در سطح سفيد است اگر عيال بنده كه بعضي وقت‌ها كاسه داغ‌تر از آش مي‌شود؛ بگذارد. بارها و بارها محبوبه خانم به روي من آورده كه چرا آن 2 سطر را از توي وصيت‌نامه احمد خط زده‌ام و هر چقدر هم كه توضيح داده‌ام كه اول موافقت خود احمد را گرفته‌ام و بعد با خودكار مشكي عباس نادريان (كه اتفاقاً با هم توي مرصاد شهيد شدند) آن دو سطر را خط خطي كرده‌ام همشيره احمد آقا قانع نشده‌اند كه نشده‌اند. برگرديم به شجره‌نامه خانوادگي. بله حاج آقا طبري – كه احمد توي وصيت‌نامه‌اش نوشته بود نبايد توي تشييع جنازه من حاضر بشود- اتفاقاً توي تشييع جنازه اخوي بزرگ همه كاره بود. نماز ميت را هم خودش خواند و براي تلقين هم نگذاشت گوركن توي قبر بايستد. خودش لبه كفن را گرفته بود و بعد از هر فراز تكان مي‌داد. بعد از دفن هم درد دل مي‌كرد كه در ايران خيلي جزئيات رعايت نمي‌شود و چون قبركن‌ها هم عربي كه هيچ فارسي هم نمي‌دانند. مستحبات و بعضاً حتي واجبات هم رعايت نمي‌شود مع الاسف. تلقين مي‌خوانند كه حتي يك كلمه‌اش هم اعراب صحيحه ندارد. اينها را كي مي‌خواهد جواب بدهد؟ از من پرسيد اينها را كه بالاخره توي آن جمع تنها ريشوي جمعيت بودم و هم زلف او. و گلايه مي‌كرد از وضع هواپيمايي ايران كه يك قبله نما توي هواپيما نيست. بگذريم از وضع مهماندارهاي زن كه اخيراً روي مقنعه‌هايشان از آن كلاه‌هاي مسخره فرانسوي مي‌گذارند. حاج آقا بليط برگشتش را مي‌خواست با ------------ بگيرد كه لااقل اسم اسلام ندارد و تكليفشان مشخص است. و انسان كمتر اذيت مي‌شود. عذرا خانم و اسماء بچه كوچكش اما تا چهلم مي‌مانند. از وقتي حاج آقا مسئول دفتر نمايندگي يكي از علماء در كويت شده است به غير از تابستان و نوروز مگر چه بشود كه عذرا خانم و چهار تا بچه‌اش فرصت ديدار تازه كردن با وطن را پيدا كنند. البته معمولاً سالي يكي دو بار ام‌الزوجه يا مادر زن گرامي را دعوت مي‌كنند كه در سفرهاي عمره و اخيراً كربلا همراهشان باشد. آخرينش همين ماه پيش بود كه اتفاقاً مرحوم دكتر دانش پور هم همسفرشان بود و خيلي هم خوش گذشته بود و حاج خانم (ام‌الزوجه بنده) معتقد بود كه در همين سفر آقا رضا را چشم زدند و داغش را به دل خانواده گذاشتند. عزيز (محبوبه اينطوري صدايش مي‌كند) از زري خانم- متعلقه مرحوم- هم گله داشت كه موقع بدرقه اسفند دود نكرده بود و چه مي‌شود كرد بالاخره قسمت است و يك جوري بايد بهانه‌هايش فراهم بشود زري خانم و بچه‌ها همان روزي كه آقا رضا و والده عازم كربلا بودند بليط كيش داشت و توي آن هول و ولا زياد نمي‌توان انتظار داشت كه همه جزئيات رعايت بشود اگر چه اگر سميه يا ساناز به فكر بودند يا اصلاً به اين چيزها اعتقاد داشتند مي‌شد چند دانه اسفند هم توي آتش بريزند كه مادر بزرگشان تا آخر عمر حسرت اين اهمال كاري به دلش نماند. البته مداح ختم معتقد بود كه آقاي دكتر «در همان سفر كربلا بهشت را از آقايش امام حسين گرفته و ديگر تاب فراق برادر شهيدش را نداشته است.» و بعد هم «تشنه آب فراتم اي اجل مهلت بده» را دم گرفت كه جمعيت همراهي نكرد و خيلي زود به و سيعلم الذين ظلموا ... و دعاي آخر مجلس رسيد و واعظ بعد از تعارف به حاج آقا طبري و ديگر علماي اعلام و حجج اسلام حاضر در جلسه همه شهدا و صلحا و انبيا و علما و خادمان ملت را دعا كرد و دستها براي آمين بالا رفت و البته به قول حاج آقاي طبري حيف كه سياسيش كرد و احتمالاً از شرم حضور آقايان وزرا و وكلا و خانواده شهيد بودن مرحوم تازه گذشته مجبور شد چند كلمه هم در لعنت به دشمنان علي‌الخصوص امريكاي جهانخوار و اسرائيل جنايتكار و آرزوي طول عمر براي مقام معظم رهبري طولش بدهد و دست آخر هم با اعلام تسليت مجدد از سوي حضار و تشكر متقابل از سوي بازماندگان مجلس را ختم كرد ولي بدبختانه يادش رفته بود كه از حضور بعضي‌ها اختصاصاً ياد و تشكر كند كه مداح كار بلد متبحر بلافاصله جبران كرد و ميكروفون را به دست گرفت و ليست مفصلي را كه داشت خواند و اين فقره هم به خير گذشت و ماجراي مرحوم دانش پور هم تمام شد و فاتحه.                                                                                                                                                                                       

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه