پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان

  • کلمات کليدي :

  • داستان
  • نانوایی
  • آرد

  • علی پاک

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • به مجلس بیایید احساس فقر می‌کنید

  • آرام باش

  • ابوذر

  • داستان سفیر پادشاه روم

  • داستان سفیر پادشاه روم

  • افسانه پرواز

  • مطلب بعدي >   957 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    سهم من

    علي پاك

    1

    شروع ماجراهايي كه منجر شد به حال فعلي من، ديروز بعد از ظهربود؛ وقتي از مسجد بازمي‌گشتم. با حميد برادر بزرگم كه بعد از مرگ مرحوم والد، در حكم پدر بود براي من، تا سر كوچه‌ي آن‌ها آمديم. در آن‌جا ايشان گفتند كه بايد براي آوردن برخي اسباب راهي شهر شود. لذا خدا حافظي كرد و رفت منزل. حين رفتن البته گفت كه شب دنبالم خواهد آمد تا در معيت هم برويم مسجد. «انشاءالله»ي گفتم و راه افتادم. مسير طولاني نبود، از اين رو به آرامي و از كنار ديوارها رفتم كه مقدار گل و شل آن كم‌تر از ديگر جاي‌هاي كوچه بود. كم‌كم داشتم غرق افكارم مي‌شدم كه دفعةً فريادي و داد و بيدادي در مقابل نانوائي‌اي كه چند قدم بيشتر با آن فاصله نداشتم، به هوا برخاست. نگاه كه كردم، ديدم آقا ايرج فرزند بزرگ حاج نبي گرفته از يقه‌ي علي‌رضا پسر ارشد محمدقاسم و دارند همديگر را مي‌زنند. چون ملاحظه كردم كسي كه ميانه را بگيرد در آن اطراف نيست، بر سرعت قدم‌هايم افزودم و با سلام و صلوات طرفين را از هم جدا كردم. وقتي ماوقع را پرسيدم؛ آقا ايرج عرض كردند كه :حاج آقا هنوزساعت3    نشده؛ آقا مي‌گويد نان تمام شده!

    به علي‌رضا نگاه كردم، گفت: حاجي به خدا آرد نمي‌رسد. اگر بخواهيم تا اين ساعت پخت كنيم، چند روز در ماه بايد مغازه را تعطيل كنيم.

    چه بايد عرض مي‌كردم؟ چاره‌اي نديدم الّا اين‌كه بگويم بايد به وجهي اشكالات برطرف شود تا در ماه روزه‌داري سفره‌ي افطار مردم خالي از بركت خدا نباشد.

    علي‌رضا «چشم»ي گفت و رفت داخل نانوائي و با يك بغل نان آمد بيرون. وقتي نان‌ها را مي‌گذاشت روي دست‌هاي آقا ايرج، گفت: والله ناني است كه مي‌خواستم ببرم خانه!

    علي اي حال، قائله خاتمه يافت و من رفتم منزل. شب، البته از سر اتفاق، قبل از اين‌كه روانه‌ي مسجد شويم، از  حميد پرسيدم: اين مسئله‌ي كمبود آرد چيست؟

    گفت: چطور مگر؟

    عرض كردم: علي‌رضا مي‌گفت. مثل اين‌كه آردي كه مي‌گيرند كفاف مشتري‌ها را نمي‌دهد!

    اخوي گفت: نه، اين‌طورها هم نيست. مي‌رسد!

    جواب دادم: من از زبان ايشان شنيدم.

    دست اخوي به معني انكار رفت بالا و گفت: الكي مي‌گويد!

    اخوي كوچك‌تر، محسن آقا، كه بنده مهمان ايشان بودم، و تا اين لحظه ساكت بود، يك‌دفعه به حرف آمد و گفت: راست مي‌گويد كه نمي‌رسد. چون نصف آردها را مي‌فروشد!

    حميد تند گفت: تو كارت نباشد. تازه، از كجا معلوم. آدم تا چيزي را نبيند، نبايد بگويد!

    محسن گفت: من ديده‌ام كه مي‌گويم.

    حميد عصباني شد: گفتم تو كارت نباشد!

    محسن سرش را انداخت پائين و ساكت شد. من زير لب استغفاري كردم و بعد هم هر سه نفر راه افتاديم به سوي مسجد. اين نوبت اما برخلاف ديگر مواقع كه توي مسير افكارم را صرف منظم كردن مطالب منبرم مي‌كردم، تمام حواسم رفته بود به حرف‌هايي كه محسن زده بود. اصل مسئله كه البته ريشه‌دار بود و بنده هم در اين ارتباط از افواه چيزهايي شنيده بودم. اما از آن‌جا كه در هر سري هزار سوداست، چندان وقعي به اين مسموعات نمي‌گذاشتم؛ چرا كه حفظ آبروي مومن، از حفظ جان او واجب‌تر است.

     

    2

    شب، ساعت حدود 11 بود كه از مسجد خارج شدم و به تنهائي راه افتادم به طرف منزل. اخوي‌ها چون كار داشتند، پس از ختم منبررفته بودند و من با عده‌اي مانده بوديم به بحث راجع به مسائل مختلف كه مسئله اصلي دعا بود و نحوه‌ي اجابت آن. توي كوچه براي اين‌كه ناغافل پايم فرو نرود در گل و شل، باز هم رفتم كنار ديوار. افكارم همچنان غرق مسئله‌ي دعا بود و ابعاد تازه‌اي از آن را كشف مي‌كردم. كشف اين ابعاد تازه، سروري در درونم ايجاد كرده بود كه ناخواسته از اطراف خود غافل شده بودم. يك موقع چشم باز كردم ديدم رسيده‌ام سر كوچه‌اي كه منزل حميد در آن بود. مصمم شدم حواس خود را جمع كنم و تا نرسيده‌ام به خانه، ديگر پي مسئله را نگيرم. در همين بين كه يك آن چشمم افتاد به وانتي كه جلوي نانوائي ايستاده بود. خب، در نظر اول اتفاق معتنابهي نمي‌آمد. لذا مي‌خواستم نگاهم را بيندازم به پائين تا جاي پا بيابم. اما درست در هيمن لحظه، يك نفر در نانوائي را باز كرد و تا بنده را ديد با سرعت دويد، سوار ماشين شد. ماشين بي‌اين‌كه چراغ‌هايش را روشن كند، حركت كرد و در تاريكي ناپيدا شد. مشكوك شدم به اين اتفاق. جلوي نانوائي كه رسيدم، نگاهي از پشت شيشه‌ها به داخل انداختم، چيزي عجيب و غير معمولي به نظرم نيامد.‌ پس از اندكي تأمّل، فكري به ذهنم خطور كرد. تا شبهه‌ام را رفع كنم، بي‌معطلي رفتم منزل. تجديد وضوئي كردم. لباسم را عوض كردم. چند دقيقه‌اي توي حياط قدم زدم و بعد پوشيده و در خفا آمدم تا جلوي نانوائي. وانت برگشته بود سرجايش و كسي داشت گوني‌هاي آرد را از نانوائي با شتاب خارج مي‌كرد و پرتاب مي‌كرد داخل آن. به آهسته‌گي جلو رفتم و در چند قدمي وانت ايستادم. اين‌بار كه مرد حامل گوني از ناوائي بيرون آمد، بلند گفتم: خدا قوت!

    مرد تا من را ديد، گوني را رها كرد و دويد نشست پشت فرمان و اين بار با چراغ‌هاي روشن و با سرعت دور شد. يك موقع ديدم علي‌رضا ايستاده است بالاي سر گوني افتاده بر زمين. نزديك‌تر رفتم و با غيظ حاصل از مشاهده‌ي اين وضع، گفتم: پس اين‌طوري است كه آرد كم مي‌آوريد؟

    ساكت ماند. غيظم شديدتر شده بود. صدايم را بلندتر كردم و گفتم: من فردا بالاي منبر تكليف شما را روشن مي‌كنم!

    علي‌رضا روي پاهايش بند نبود. ادامه دادم: پس آن محمدقاسم كه مي‌آيد مي‌ايستد در صف اول نماز جماعت و بعد هم تكيه مي‌دهد به پايه‌ي منبر، از اين‌كارها هم مي‌كند!

    مثل اين‌كه بغض داشته باشد، گفت: حاج آقا به خدا پدرم خبر ندارد!

    گفتم: فردا معلوم مي‌شود!

    و همان‌طور مستأصل، كنار گوني آرد، رهايش كردم و در حالي كه غضب تمام تنم را به لرزه انداخته بود، رفتم منزل!

     

    3

    صبح بعد از نماز نخوابيدم. مسائل و احكام و احاديث آن روز را مرور كردم و بعد فكرم رفت در بحر تصميمي كه گرفته بودم. مشاهده كردم كه با اين عمل نانواچي، چه ظلمي كه به برخي خانواده‌هاي بي‌بنيه نمي‌شود. با خودم گفتم اين ظلم مسلم است و احدي نبايد آن را ناديده بگيرد. بايد اعلان شود تا مردم بدانند و تكليف خود را معلوم نمايند. اين افكار، من را در تصميمي كه شب پيش اخذ كرده بودم، مصمم‌تر كرد. حدود ساعت 10 براي قيلوله دراز كشيدم تا كمي از خستگي‌ام كاسته شود. چشم‌هايم تازه داشت گرم مي‌شد كه اخوي آمد دم اتاق و گفت: حاج داداش دم در شما را مي‌خواهند!

    سوال كردم: كيست؟

    گفت: علي‌رضا؛ پسر محمدقاسم.

    با كراهت بلند شدم و رفتم تا جلوي در. به نحوي كه ديده نشود، ايستاده بود پشت در. سرش پائين بود. حضورم را كه حس كرد، سرش را بالا گرفت و سلام كرد. به حكم فريضه، جوابش را دادم. غضب شب پيش دوباره در وجودم پيدا شد. پرسيدم: فرمايش داشتيد؟

    ديدم دارد اشك مي‌ريزد. دلم به رحم آمد؛ اما آناً وظيفه‌ام را به خود متذكر شدم و دوباره چشم دوختم به چشم‌هايش. گفت: حاج‌آقا به خدا پدرم از اين كارها خبر ندارد. اگر بفهمد گور من را مي‌كند.

    دست برد به جيبش و قرآن كوچكي را درآورد بيرون و گرفت جلوي من: به اين قرآن قسم پدرم خبر ندارد حاج‌آقا!

    عرض كردم: من به حكم همين قرآن مي‌خواهم اين ظلم را افشا كنم. آن‌وقت تو داري آن را... لاالاه الاالله!

    و صدايم را بلند كردم: ببينم اصلا تو وضو داري كه اين قرآن را گرفته‌اي دستت؟

    ناليد: حاج‌آقا شما را به اين قرآن قسم آبروي ما را نبريد! به خدا جبران مي‌كنم!

    گرفتم از مچ دستش و كشيدمش داخل حياط و با صداي آرام اما پر از غضبم گفتم: آخر چطوري جبران مي‌كنيد؟

    ملتمسانه گفت: جبران مي‌كنيم. هر طور شما بفرمائيد!

    عرض كردم: من نمي‌گويم، خدا مي‌فرمايد حق‌الناس را مراعات كنيد. آخر شما روز قيامت چه جوابي مي‌خواهيد بدهيد به اين‌همه آدم؟

    مقداري آرام شده بود. گفت: حاج‌آقا، فقط كه ما نيستيم. خيلي‌هاي ديگر هم هستند كه شما نمي‌دانيد!

    گفتم: هر كس كه مي‌خواهد باشد! اسم‌هايشان را بگو!

    گفت: خيلي‌ها!

    خنديدم: ديدي دغل هستي!

    سرش را انداخت پائين و لحظاتي صم و بكم، چيزي نگفت. همين‌طور كه نگاهش مي‌كردم، مشاهده كردم باز دارد گريه مي‌كند. در ميان همين گريه، باز سرش را بالا گرفت و گفت: حاج‌آقا، ترا به خدا آبروي پدرم را نبر! پيرمرد ريش سفيد را پيش مردم سرافكنده نكن!

    گفتم: اگر مقصر نباشد، سرافكنده نمي‌شود!

    گفت: او تقصير ندارد!

     

    4

    از مسجد كه آمديم بيرون، از حميد سوال كردم: اين فرمانداري خبر ندارد از اين دزدي‌ها؟

    گفت: چرا خبر ندارد!

    عرض كردم: پس چرا اقدامي نمي‌كند؟

    گفت: خب ديگه!

    از پاسخش قانع نشدم، اما ديگر دنبال مطلب را نگرفتم. همان‌طور در سكوت آمديم تا سر كوچه‌اي كه راه حميد جدا مي‌شد. سر كوچه تاملي كردم و بعد رو به حميد گفتم: اما من شكايتي مكتوب مي‌كنم و مي‌برم به فرمانداري!

    بي‌اين‌كه نگاهم كند، گفت: هرطور صلاح مي‌دانيد.

    سوال كردم: نظر تو چيست؟

    گفت: من مي‌گويم اين كار را نكن.

    ـ به چه دليل؟

    گفت: اين‌طور بهتر است!

    خدا حافظي كرديم و من از كنار ديوار راهم را ادامه دادم. كوچه از باران شب پيش، بيشتر گل شده بود و ديگر نمي‌شد قدم از قدم برداشت. كفش‌هايم بس‌كه گل گرفته بودند، سنگين شده بودند. رسيدم جلوي نانوائي. چند زن و چند بچه توي صف ايستاده بودند و زن‌ها با ديدنم رو گرفتند و بچه‌ها سلام گفتند. ديگر مثل هر روز به داخل نانوائي نگاه نكردم تا نظرم بيفتد به علي‌رضا و او بلند «بفرمائيد» بگويد و من تشكر كنم.

    داخل حياط داشتم گل كفش‌هايم را با يك تكه چوب پاك مي‌كردم كه آقا محسن آمد ايستاد كنارم. نگاهش كه كردم، ديدم دارد جاي ديگر را تماشا مي‌كند. وقتي برگشتم به كارم، صدايش را شنيدم. گفت: حاج داداش خوب كاري كردي بالاي منبر اين ماجراي آرد را نگفتي!

    عرض كردم: مراعات پيرمرد را كردم.

    گفت: به ضرر خودمان هم بود!

    قامتم را راست كردم. پرسيدم: كدام ضرر؟

    گفت: هيچ؛ همين‌طوري گفتم!

    به نحوي حرف مي‌زد كه مشكوك شدم. سوال كردم: چي شده مگر؟

    گفت: هيچي. گفتم كه؛ همين‌طوري!

    گرفتم از ساعدهايش و رو به رويم استاندمش و گفتم: مي‌دانم همين‌طوري نگفتي! بگو موضوع چيست؟

    التماس كرد: ولم كن حاج داداش. الكي گفتم.

    نگاه غضبناكم را دوختم به چشم‌هايش و لحظاتي فقط نگاهش كردم. طاقت نياورد و سرش را انداخت پائين. مِن مِني كرد و بعد گفت: خب، توي اين ماجرا داداش حميد هم هست.

    ساعدهايش را رها كردم. گفتم: حميد؟

    گفت: داداش حميد هم يكي از كساني است كه آردها را از اين‌ها مي‌خرد و مي‌برد اين‌طرف و آن‌طرف مي‌فروشد!

    «اعوذ بالله»ي گفتم و نشستم سر جايم. تمام اعضاي بدنم داشت در آتشي تند مي‌سوخت. عذاب بود انگار. گفتم: خدا خيرت ندهد برادر!

    آقا محسن گفت: همه مي‌دانند. ديشت من خجالت كشيدم به شما بگويم.

    تكه چوب گل‌آلود را انداختم كناري و تكيه دادم به ديوار. سوال كردم: اين ديشبي هم حميد بود؟

    ـ نه! او غريبه است. كار هر ماهش است. مي‌آيد و يك سهمي را مي‌برد.

    گفتم: سهم؟

    گفت: بله، سهم!

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه