پيشرفته
 

موضوعات :

  • افغانستان

  • کلمات کليدي :

  • ولایات پشتون
  • افغانستان

  • سعيد خورشيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • هدر رفتن گلوله آرپی جی گریه نداشت؟

  • مدیریت به سبک امام

  • حزب الله از مقاومت نظامی تا خدمات اجتماعی

  • هیچ فرقی نمی‌کرد

  • انار قندرها ترش است یا شیرین؟

  • اختراع دوباره دوربین!

  • اگر سیاست ما درست شود...

  • همه چیز فرو می‌ریزد

  • پیروزی در سرزمین طایفه‌ها

  • از خودمان است با هم کنار ميآييم

  • مطلب بعدي >   1088 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    ارابه‌های نامرئی

    خاطراتي از حضور بيست ساله يک فرانسوي

    در افغانستان

    محمدسرور رجايي

    مناطق مركزي افغانستان، بيش از درخت كوه دارد و بيش از پرنده مسافر. مسافراني كه در فصل تابستان و پاييز بيشتر مي‌آيند و مي‌روند. اما در سال‌هاي جنگ اين آمد و شدها دچار تغيير شد. مسافران سال‌هاي جنگ يا مهاجران بودند يا مجاهدان. مهاجران كساني بودند كه به واسطه جنگ و ناامني روزافزون تمام هستي‌شان را بر دوش نهاده قصد عزيمت به ايران و پاكستان را داشتند. مجاهدان نيز كساني بودند كه براي مسلح شدن و به دست آوردن تجهيزات جنگي مدرن‌تر عازم پاكستان بودند يا در حال برگشت. گاه گاهي خارجياني مو زرد و چشم آبي نيز در اين مناطق پا مي‌گذاشتند. پاييز سال 1368 بود. در آن سال در قرارگاه جهادي ابوذر غفاري در دامنه اي كوه بابا بودم. اين قرارگاه به سبب رشادت و فداكاري‌هاي مجاهدان وبه ويژه فرمانده اش (حاجي فيضي) در جنگ‌ها به جايگاه ويژه در بين مردم و مجاهدان دست يافته بود. در يكي از آن روزها، تلفن هندلي قرارگاه به صدا درآمد و مسئول تلفن با هيجان خاصي خبر ورود مهمانان خارجي را داد. هياهوي برخواست، مجاهدان با اسلحه‌هاي‌شان به رسم استقبال صف بستند. دقايقي بعد ماشين لندكروزري با 5 نفر سرنشين در مقابل فرمانده قرارگاه توقف كرد. مهمانان 5 نفر بودند، 2 نفر فرانسوي 3 نفر افغان. افغان‌ها هر 3 نفرشان پشتون بودند. شنيده بودم كه براي خارجي‌ها وقت بسيار مهم است. ولي آنها دو روز و دو شب در قرارگاه كوهستاني ابوذر غفاري بودند. با مسئولين، با مجاهدين حرف مي‌زدند، عكس مي‌گرفتند و زياد مي‌خنديدند. يكي از فرانسوي‌ها اسمش علي بود و فارسي را بسيار خوب حرف مي‌زد و ديگري اش كه ژوئيل نام داشت فقط بلد بود بگويد: تشكر. افغانستان خيلي خوب است. روز سوم، صبح زود فرمانده قرارگاه مرا فرا خواند و گفت: فرانسوي‌ها مي‌خواهند به ولايت باميان بروند، با آنها مي‌روي تا قرارگاه هاي ديگر  مزاحم‌شان نشوند. فرصت خوبي فراهم شده بود تا بافرانسوي كه هنوز اسم اصلي‌اش را نمي‌فهميدم بيشتر آشنا شوم. تا بدانم براي چه آمده‌اند در افغانستان، آن هم در مناطقي كه به گفته خودش 3700 متر از سطح دريا ارتفاع دارد. ظاهراً اهداف‌شان بررسي و حمايت زارعين و دامداران بود. مردم آن ديار هم فقط همين را مي‌ديدند و لبخندشان را. به همين هم دلخوش بودند. آنها را فرشته نجاتشان مي‌دانستند، هر خارجي كه در آن سال‌ها به مناطق مركزي مي‌رفت، دكتر بود و قابل اعتماد و احترام. اين همراهي و سفر هفت روز ادامه داشت تا دوباره به قرارگاه ابوذر غفاري برگشتيم، آنها در ولايت باميان ملاقات زيادي داشتند با فرماندهان، ريش سفيدان محلي، مردم و خارجي‌هايي كه در آنجا مستقر بودند. احساس مي‌كردم كه در بعضي از اين ملاقات‌ها دوست ندارند ما افغان‌ها حضور داشته باشيم. همه كاره اين ديدارها هم علي بود. ژوئيل بيشتر از اينكه حرف بزند، عكس مي‌گرفت و بيشتر از اينكه عكس بگيرد لبخند مي‌زد. وقتي از پله‌هاي مارپيچ مجسمه 35 متري بودا بالا مي‌رفتيم، فقط لبخند مي‌زد و عكس مي‌گرفت. اين سفر باعث شد كه بيشتر به اخلاقيات هم آشنا شويم. حالا فهميده بودم كه نام اصلي علي، آلن دوبور است و رئيس كميته مادرا. اين آشنايي سبب شد كه در بازگشت آنها به پاكستان نيز با آنها همراه باشم. نگاهم به علي تغيير كرده بود، ديگر او برايم آلن دوبور بود، نه علي. فكر مي‌كردم او از اين طريق با احساسات مردم ما بازي كرده است. او با همكارش ژوئيل و ژوئيل‌هاي ديگر براي منافع‌شان نقشه مي‌كشيدند. اما مجريان و حافظان اين منافع ما بوديم، حتي بر سرعت بخشيدن تأمين منافع‌شان با او همراه مي‌شديم و برايش كارت جهادي صادر مي‌كرديم. آلن دوبور، زبان فارسي را بلد بود ولي در نوشتن، هيچ شناختي از حروف فارسي نداشت. او تقريباً هر دو ماه سفري به داخل افغانستان داشت و اغلب ولايات پشتون نشين را انتخاب مي‌كرد، و مراكزي هم به عنوان دفتر  در آن ولايات راه اندازي كرده بود. تمام همكاران افغاني‌اش نيز از پشتون‌ها بودند. از مهندس تا نگهبان در دفترش او هميشه در سفرهايش لباس محلي مي‌پوشيد. با اينكه با هم خيلي رفيق شده بوديم اما گاه گاهي سئوالاتي در ذهنم پيدا مي‌شد. مي‌دانستم كه از سئوال كردن درباره خودش خوشش نمي‌آيد و ممكن است رفاقت ما به هم بخورد. اما يك روزي از او در خانه‌اش پرسيدم كه چطور نام علي را بر خود گذاشته است؟ آلن دوبور، خنده معني داري كرد و گفت: مگر بد است، گفتم: نه همين طوري پرسيدم. او بي آن كه حرفي بزند، كيفش را باز كرد و چند عدد كارت را بيرون آورد. كارت اولي را كه ديدم تعجب كردم. كارت مربوط به يكي از احزاب شيعي افغانستان بود كه با نام علي ساكن ولايت غزني، براي او صادر شده بود. كارت بعدي او توسط يكي از احزاب جهادي اهل تسنن صادر شده بود با نام ديگري كه حالا دقيقا در يادم نيست عبدالرحمن بود يا محمد عمر، كمي در فكر فرو رفتم، او ادامه داد اين كارت‌ها را براي افغانستان گرفته‌ام كه دچار مشكل نشوم. در حالي كه كارت‌ها را نشانم مي‌داد گفت: هر گاه به ولايات مركزي مي‌روم اين كارت همراه من است و هر گاه به ولايات شرقي و جنوبي مي‌روم، با اين كارت مي‌روم. در سال‌هاي جنگ و جهاد، هر خارجي كه به افغانستان مي‌رسيد، مورد تفقد و نوازش احزاب و فرماندهان قرار مي‌گرفت. صدور كارت براي آنها خدمت ناچيزي بود كه با علاقه مي‌پذيرفتند. حتي برخي از فرماندهان جهادي، از اينكه يك نفر از افراد تحت امرش با يكي از خارجي‌ها همراه شده است، احساس غرور مي‌كردند و با فخر از آن ياد مي‌كردند. در حقيقت حضور محافظان بيشتر براي جلب اعتماد خارجي‌ها بود، تا حفظ امنيتشان. در آن سال‌ها خطري آنها را تهديد نمي‌كرد. خارجي‌ها كه با عناوين مختلفي و بيشتر در هيأت ياري رساندن به مردم افغانستان مي‌آمدند، اين رفتارها را خوب درك مي‌كردند ولي به آن توجه نمي‌كردند. حضور مؤسسه‌هاي خارجي در افغانستان همواره با اقبال بلند همراه بوده‌اند. حتي كشورهاي حامي آنها با استفاده از اين اقبال، بيشتر دنبال منافع دراز مدت‌شان بوده است تا منافع مردم افغانستان. مؤسسه‌اي كه آلن دوبور رئيس آن بود نمونه خوبي براي اين حرف است. بي ارتباط نيست اگر يادآوري كنم دوست فرانسوي من مي‌گفت: قبل از اينكه به افغانستان بيايم، در زمان محمدرضا شاه، شاه مخلوع ايران چند سال در ايران بودم، در مناطق تركمن صحراي ايران به فعاليت اصلاح بذر زراعي ، آموزش و پرورش دام در بين اهالي آنجا مشغول بودم. زبان فارسي را نيز آنجا ياد گرفتم. او مي‌گفت استاد زبان فارسي من يك چوپان بود كه سواد خواندن و نوشتن نداشت از اين رو  نمي‌توانم بنويسم، چوپان ايراني هر روز ظهر گله‌اش را براي استراحت كنار چشمه‌اي مي‌آورد و من از همان فرصت استفاده مي‌كردم. جالب اين كه وي در سال‌هاي حضورش در ايران، كتابي هم درباره نحوه عزاداري ايرانيان در ماه محرم به زبان فرانسوي نوشته بود و كتابش را هم به من نشان داد. علي فرانسوي! با مهارت زيادي توانسته بود كه خود را با آداب و رسوم بومي و ملي افغانستان وفق دهد و شناخت خوبي از عقايد شيعه و سني داشت. حتي از بسياري از فرماندهان جنگي كه نام جهاد را با خود حمل مي‌كردند، بيشتر به مسائل اسلامي آشنا بود. يادم مي‌آيد روزي در خانه‌اش رفتم، در حالي كه قطراتي شبيه آب از انگشتانش مي‌چكيد به استقبالم آمد، به رسم افغاني در بغل گرفتمش، فرياد زد رهايم كن نجس مي‌شوي اين آب نيست قطرات  شراب اند كه از دستهايم مي چكند . هميشه سعي داشت به عقايد اسلامي و ملي ما احترام داشته باشد. شايد به خاطر اين شناخت او از اسلام و عقايد مسلمانان افغانستان بود، كه خيلي- نزد احزاب و فرماندهان محلي مورد احترام بود. در مقابل او با استفاده از همين اعتماد ارابه‌هاي نامرئي اهداف خود را به جلو مي‌راند. بهار سال 69 بود، ما در شهر پيشاور پاكستان بوديم، روزي مرا به رستوراني دعوت كرد. آنجا به من گفت: سرور يادت هست كه ما سال گذشته دو روز و دو شب در قرارگاه شما بوديم، گفتم بلي. گفت: چرا، گفتم نمي‌دانم. گفت: به اين دليل بود كه مي‌خواستم انديشه و تفكر فرمانده فيضي را در برابر كوچي‌ها (پشتون عشاير) كه روزگاري در آن مناطق مي‌زيسته‌اند، بررسي كنم. حالا تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل. رئيس يك مؤسسه فرانسوي به دنبال مشكلات كوچي‌ها در مناطق مركزي افغانستان مي‌گردد. براي اين كار به دنبال هزاره هايي مي‌روند كه ساكنان بومي آن مناطق هستند. فرض را بر اين مي‌گيريم، اين فرمانده يا موافق است يا مخالف، اين وسط چه چيزي نصيب اين مؤسسه فرانسوي مي‌شود. همين مؤسسه در سال 1373 دفتر مركزي‌اش به اتهام جاسوسي به نفع دولت رباني رئيس جمهور وقت افغانستان از سوي دولت پاکستان در شهر پيشاور مسدود و اخراج شد. از همان زمان اين مؤسسه دفترش را به كابل منتقل كرده و به فعاليت خود در افغانستان ادامه مي‌دهد. حتي در زمان حضور طالبان در كابل، آنها هم بودند.وقتي در زمستان سال1372 زماني كه طالبان پشت دروازه هاي شهر كابل رسيده بود به پشاور پاكستان رفتم تا عازم ايران گردم . پيشنهاد كار برايم داد و مانع آمدنم به ايران  بود خيلي اصرار داشت كه با او كار كنم و به عنوان رفيق و همكار در سفر ها با او باشم ولي من نه پذيرفتم .اما تابستان  سال گذشته وقتي  در منطقه قلعه فتح الله كابل به دفتر اين مؤسسه رفتم، هنوز سياست‌هاي 15 سال پيش مشاهده مي‌شد، با اين تفاوت كه در كابل بود. هنوز دوستي و برخوردش حرارت قديمي را داشت، مثل 15 سال پيش با هم بغل كشي كرديم. ازمن پرسيد كه در اين سال ها كجا بودي ؟ گفتم: در ايران و حالا آمده ام كه با شما كار كنم با شوخي توام با جدي گفت شما ديگر به درد كار من نمي خوريد ، از دست من ديگر كاري ساخته نيست بايد برگردم فرانسه.دوره اي كار من در افغانستان به سر رسيده است  . او متأثر بود از اين كه به پايان مأموريت 20 ساله‌اش در افغانستان رسيده است. درباره خودش و سال‌هاي حضورش پرسيدم با خنده گفت: من ديگر افغاني شده‌ام، اين مسئله را همه افغان‌ها مي‌دانند. من علي هستم. اما اين امريكايي‌ها نمي دانند، من در زمان شوروي‌ها بودم، در زمان حكومت مجاهدان بودم در دوران طالبان بودم و حالا هم هستم. در دوره‌اي حكومت طالبان هر جا مي‌رفتم با استقبال گرم روبه‌رو بودم. اما واي از اين چهار سال كه براي من و همكارانم بسيار سخت گذشت و بسيار مي‌ترسيدم. گفتم از كه؟ با بلند كردن صدايش كه بيانگر خشمش بود گفت از امريكايي‌ها. در اين چند سال يكي از آرزوهايم اين بود كه در هيچ مسيري با امريكايي‌ها روبه‌رو نشوم. امريكايي‌ها وقتي مي‌فهميدند من فرانسوي هستم، سريع ماشينم را محاصره مي‌كردند و با فريادهاي فرينچ فرينچ مرا مورد بازخواست قرار مي دادند. اين امريكايي‌ها خيلي وحشي‌اند از طالبان هم بدترند. هنوز هم نمي‌دانم كه چرا او از امريكايي‌ها متنفر بود. هنوز هم به اين مي‌انديشم آيا او دفترش را با چه نيتي به كابل آورد، آيا سياست يك گام عقب و دو گام به جلو نبوده. آيا در اين 20 سال فقط نقش بازي مي‌كرده يا واقعاً وظيفه انساني‌اش را انجام مي‌داده است. با اين همه آياها وقتي از دفترش بيرون شدم حس ناخوشايندي داشتم، شايد هيچ وقت همديگر را نبينيم. شايد او يك جاسوس باشد و من بي جهت دلم مي‌گيرد.   

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه