پيشرفته
 

موضوعات :

  • افغانستان
  • دفاع مقدس

  • کلمات کليدي :

  • افغانستان
  • جبهه
  • مشترکات دینی و فرهنگی

  • سعيد خورشيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • هدر رفتن گلوله آرپی جی گریه نداشت؟

  • مدیریت به سبک امام

  • حزب الله از مقاومت نظامی تا خدمات اجتماعی

  • ارابه‌های نامرئی

  • انار قندرها ترش است یا شیرین؟

  • اختراع دوباره دوربین!

  • اگر سیاست ما درست شود...

  • همه چیز فرو می‌ریزد

  • پیروزی در سرزمین طایفه‌ها

  • از خودمان است با هم کنار ميآييم

  • مطلب بعدي >   1023 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    هیچ فرقی نمی‌کرد

     گفت وگو با امان الله اميني جانباز قطع نخاعي دفاع مقدس

    محمدسرور رجايي

    اشاره:

    امان‌الله اميني متولد 1348 روستايي به نام قخور، شهرستان گيزاب از ولايت اُرُزگان افغانستان است. او بيش از 20 سال است كه قطع نخاع شده است، آن هم در منطقه جنگي «حاج عمران». در اين سال‌ها او با مشكلات حاد ريوي هم مي جنگد و چندين بار عمل جراحي شده است. يكي از تبعات مشكلات او بعد از قطع نخاع شدنش، از دست دادن يكي از كليه‌هايش است. كه بيشتر او را زمينگير كرده است. گفت‌وگويي كه در پي مي‌آيد حاصل دو ساعت حضور ما در خانه اوست، دو ساعتي كه آرام ولي  صميمانه حرف مي‌زد.

     

     

     راه: در آغاز از خودت بگو و از كودكيهايت؟

    از كودكي تصميم داشتم كه درس بخوانم و معلم شوم. حتي زماني كه دوره ابتدايي تحصيلاتم در روستاي زادگاهم را تمام كردم، به دليل اين كه مقطع بالاتري براي تحصيل نبود. پدرم از من خواست تا او را در كارهاي كشاورزي ياري كنم. آن زمان، براي پدرم نه، گفتم. گفتم اجازه بده درس بخوانم، من نه عشق طبابت داشتم و نه عشق خلباني اما دلم براي يادگيري و ياد دادن مي‌تپيد. وقتي بچه‌هاي محروم زادگاهم را مي‌ديدم كه مثل خودم از همه چيز باز مانده‌اند بي‌تاب مي‌شدم. در همين بي‌تابي بود كه جذب پايگاه نظامي منطقه شدم و چون كم سن بودم افتخار حضور در جبهه‌ها را نداشتم. نه مي‌توانستم درس بخوانم و نه مي‌توانستم مبارزه كنم. بنابراين راه سومي كه مهاجرت بود انتخاب كردم و آمدم ايران. اما بي‌آنكه كه بدانم اينجا هم براي يادگيري مشكلات ديگري بر سر راهم قرار دارد. وقتي نتوانستم شامل مدرسه شوم چون فاقد مدرك بودم، اما در آن زمان فضاي آموزش در سپاه پاسداران براي من و امثال من فراهم بود و من از روي علاقه و هدفي كه داشتم در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ثبت نام كردم تا آموزش فرهنگي را دنبال نمايم. ولي با توجه به نيازهاي آن روز كشورم به سوي آموزش فرهنگي نظامي روي آوردم. مي‌خواستم در هر دو بخش به هدف نهايي‌ام برسم.

    آيا براي حضور شما در جنگهاي تحميلي عليه ايران، اجباري در كار بود؟

    ببينيد من در اوايل سال 1362 در كشورم افغانستان جنگ را و خطرات جنگ را ديده بودم و حس كرده بودم. اگرچه در جنگ حضور نداشتم. ولي اينجا براساس مشتركات ديني و فرهنگي آمدم، اگر ما را مرزهاي جغرافيايي از هم جدا كرده است مشتركات ديني و مذهبي ما را كه جدا نكرده. براي من هيچ فرقي نمي‌کرد كه در ايران بجنگم يا در افغانستان. ايران را هم مثل كشور خود مي‌دانم و مي‌دانستم. ما براي يادگيري و آموزش آمده بوديم، اگر اين آموزش تخصصي مي‌شد براي ما بهتر بود. در راستاي آموزش تخصصي دو ساله ما بود كه در صورت تمايل از جبهات جنگي ايران هم ديدار نماييم. يا آنجا حضور داشته باشيم. در حضور ما هيچ‌گونه اجبار و فشاري در كار نبود. با اختيار و علاقه خود و رفع نيازهاي فرداي كشور خود رفتيم. هدف اول ما اين بود، كه با دانش و اندوخته‌هاي تخصصي به افغانستان برگرديم و مثمر ثمر واقع شويم. تمام بچه‌هاي تيپ ما (تيپ ابوذر) عاشق بودند و دل‌سوز و با نياز زمان‌شان پيش مي‌رفتند. هيچ چيز ديگري را نمي‌خواستند، جز آموزش و تجربه. بعد انتقال اين تجارب به افغانستان

    از تيپ ابوذر ياد كرديد، از اين تيپ و رزمندگانش بيشتر بگوييد؟

    دسته‌ها و گروهانش را همه بچه‌هاي ما تشكيل مي‌دادند و زير نظر فرماندهي قرارگاه رمضان بود. تنها فرمانده اصلي ما از برادران سپاه بود. ما در منطقه‌اي به نام لولان و ناوچه در چهل كيلومتري داخل خاك عراق بوديم و جاي بسيار كوهستاني و سختي بود. به درد جنگ‌هاي چريكي و پارتيزاني مي‌خورد. زيرا بسياري از بچه‌هاي ما با جنگ‌هاي كوهستاني و چريكي آشنايي داشتند، آنها در افغانستان چنين نبردهايي را تجربه كرده بودند. به اين دليل اين منطقه را تحويل ما داده بودند. آنجا منطقه وسيعي بود كه نياز به سه هزار نفر داشت ولي توسط سه صد نفر از بچه‌هاي ما محافظت مي‌شد. با نهايت خلوص و بي‌ادعايي.

    اولين باري كه به جبهه رفتيد كجا بود و چه مدتي در آنجا حضور داشتيد؟

    زماني كه ما آموزش مي‌ديديم، دوستان زيادي مي‌رفتند و برمي‌گشتند. اما اولين حضور خودم، در جبهه شمال غرب پاوه بود، در منطقه نوسود و نَودِش چهار يا پنج ماهي آنجا بودم. در مرحله دوم در قالب تيپ ابوذر در منطقه‌ي اشنويه و حاج عمران بودم. در اين مرحله تا زمان مجروح شدن من مدت هفده ماه در جبهه حضور داشتم.

    ارتباط شما با مبارزان ايراني چطور بود، آيا مشكلي بوجود نميآمد؟

    ارتباط در جبهه‌ها هميشه بر صميميت استوار است، صميميتي كه ناشي از اعتقادات و اهداف مشترك بوجود مي‌آيد. اگرچه تيپ ابوذر، تيپ مستقل بود و تمام مطقه دست بچه‌هاي ما بود حتي مسئوليت دسته‌ها نيز با بچه‌هاي ما بود. ولي گاه گاهي كه با برادران مبارز ايراني برمي‌خورديم بسيار صميمانه از ما استقبال مي‌كردند.

    از فرمانده ايرانيتان چيزي به خاطر داريد؟

    زماني كه ما در شمال غرب پاوه بوديم، در نيروي پدافندي خط مقدم. فرمانده ما از برادران سپاه بود به نام آقاي طهماسبي، در تهران وقتي در دوره آموزش بوديم برادران حكيم جوادي، عبدالله و حجت ما را آموزش مي‌دادند. اصولاً در جبهه‌ها وقتي هم براي اين كارها نداشتيم. منطقه جنگي بود كه به آن بايد فكر مي‌كرديم نه به ديد و بازديد.

    حالا چطور، آيا با دوستان ايراني آن سالها ارتباط داريد؟

    حالا نه، متأسفانه وضعيت جسمي من ايجاب نمي‌كند كه با آنها رفت و آمد داشته باشم. ولي تا چند سال پيش بعضي از مسئولين سپاه مي‌آمدند و از من دلجويي مي‌كردند. در اين سال‌هايي كه من بيشتر به افغانستان و بازسازي آن مي‌انديشم، آنها را گم كرده‌ام. شايد آنها هم مرا ...

     

    با همسنگران افغانيات چطور؟

    دوستان همسنگر و همشهري‌ام، بسياري از آنها رفته‌اند، حتي چند نفر از آنها در جنگ‌هاي افغانستان، خبر شدم شهيد شده‌اند. چند نفري كه هنوز در تهران‌اند، ارتباط بسيار صميمي و برادرانه‌اي داريم. آنها بخشي از زندگي مرا تشكيل مي‌دهند با هم مثل برادريم، اگر حمل بر اغراق نشود از برادر بهتريم. صميمانه‌ترين مناسبات را با همين دوستانم دارم. دوستاني كه مثل خودم يادگارهاي جنگ را با خود دارند و هم اكنون هم با مشكلات زيادي كه دارند، صداقت، پاكي و خلوص نيت‌شان را از ياد نبرده‌اند.

    كمي عقب برگرديم، به زماني كه اين اتفاق ناگوار براي شما رخ داد و باعث قطع نخاع شما شد، از آن لحظه بگوييد؟

    موقعيت قرارگاه ما به گونه‌اي بود كه امكان نداشت از طرف دشمن مورد شناسايي قرار گيرد تا هدف عمليات خمپاره‌اي آنها قرار گيريم. حتي ما تصور هم نمي‌كرديم كه زماني اين چنين اتفاق مي افتد . شب بود، تمام بچه‌ها در قرارگاه جمع بودند مي‌خواستيم به كمين دشمن برويم. من نام افرادي را كه براي مأموريت انتخاب شده بودند مي‌نوشتم. كه خمپاره آمد صداي خمپاره را به وضوح مي‌شنيدم، وقتي منفجر شد من گيج شدم شايد هم بي‌هوش. وقتي كه به هوش آمدم با ناباوري تمام دوستانم را در اطرافم به زمين افتاده ديدم. به واسطه همان خمپاره چهار نفر از هم رزمانم به شهادت رسيدند. امدادگر ما كه از برادران بسيجي ايراني بود به شدت مجروح شده بود.

    خب، چطور شما مورد شناسايي قرار گرفتيد و چرا اين اتفاق وحشتناك به وجود آمد؟

    بلي، شب وحشتناكي بود. سكوت شب را فريادهاي توأم شده با رگبارهاي مداوم و صداي انفجار پي در پي پر كرده بود. من در كنار همرزمان شهيدم به خاك افتاده بودم. هيچ كاري از دست من ساخته نبود، آن شب حتي اشك هم به سراغم نمي‌آمد خمپاره اول درست در ميان جمع ما فرود آمده بود و بيست تن از برادران ما را به زمين انداخته بود. بعد خبر شدم از اين بيست نفر 4 نفر شهيد شده‌اند و دو نفر قطع نخاع و ديگران هم مجروح يا گرفتار موج انفجار شده‌اند. در بيمارستان وقتي بعد از 24 ساعت بي‌هوشي به هوش آمدم خبر شدم كه بي‌سيم‌چي قبلي ما كه از اهالي اشنويه بود و سابقه فعاليت در حزب كومله را نيز داشت، به عراقي‌ها تسليم شده و «گرا» ي موقعيت ما را به آنها داده است.

    بعد از شما و همرزمان شما بر سر تيپ ابوذر چه آمد؟

    تيپ ابوذر مثل هميشه استوار بر جاي خود باقي ماند. بعد از ما مجاهدان ديگري رفتند. اما از جمع سه صد نفري ما (با دستانش به سرش فشار مي‌آورد، فكر مي‌كند) تقريباً 90 درصد آنها در آنجا كه يكي از مناطق سخت جنگي بود، آسيب ديدند. از آن جمع حدود 25 نفر از همشهريان و همسنگرانم شهيد شدند سه نفر به شمول خودم قطع نخاع شدند، چند نفر هم اسير شدند. زخم برداشتن ناچيز ترين مرحله‌اي بود كه بچه‌هاي ما با خود از آن روزها به ياد گاردارند.

    اگر ممكن است، ميخواهيم اسامي دوستان شهيدت را بشنويم؟

    شيرمحمد عسگري از منطقه نيلي، اقبال حيدري، عظيمي (چشمهايش را از من مي‌گيرد و به سوي پنجره نگاه مي‌كند و آه عميقي مي‌كشد و ادامه مي‌دهد) نه ديگر كسي به خاطرم نمي‌آيد.

    از برادران مبارز ايراني كه در جبهات افغانستان حضور داشتند، آيا كسي را ميشناسيد؟

    وقتي كه در افغانستان بودم، در منطقه باغران ارزگان با چند تن از مبارزان ايراني برخوردم، از جمله آقايان اكبر پاريزي و غفور را به ياد مي‌آورم و دو نفر از برادران ايراني در باغران شهيد شدند كه نام‌شان را نمي‌دانم. در زماني كه در پادگان‌هاي تهران دوره آموزش را مي‌گذراندم، آنها را در پادگان ديدم كه به مقام‌هايي رسيده ‌بودند. ما نمي‌توانستيم با هم گفت‌وگو نماييم.

    خب، برگرديم به جبهه، غير از تيپ ابوذر بچههاي افغانستان آيا در جاي ديگري هم حضور داشتند؟

    بلي، در مناطق جنوب رزمندگان افغاني حضور داشتند، به ويژه در جزيره مجنون از آشنايان و فاميل خودم هم در آن مناطق رفته بودند. بيشتر از تيپ ابوذر هم بودند. حتي بچه‌هاي افغانستان در فتح كوه معروف‌الله اكبر نيز حضور پررنگي داشتند.

    وقتي مجروح شده بوديد، خانوادهات كجا بود به ويژه پدر و مادرت، آنها با اين اتفاق چگونه كنار آمدند؟

    آن زمان خانواده‌ام افغانستان بودند، بعد از مدتي كه در بيمارستان بودم به من خبر دادند كه پدر و مادرم براي زيارت به ايران آمده‌اند. بعد از 25 روز در بيمارستان به ملاقاتم آمدند. از آن لحظه بسيار مي‌ترسيدم، در فكر خودم نبودم. براي پدر و مادرم خيلي نگران بودم. خوشبختانه پدرم در بيمارستان بسيار شجاعانه با من روبه‌رو شد حتي به شوخي گفت: « چه شده آدم كه با يک  چرّه (تركش) در بيمارستان نمي‌خوابد.» او با اين حرف‌هايش مرا اميدوار ساخت و خداوند را شكر كردم كه چنين پدر و مادر مقاوم دارم. اما دريغ كه ديگر مادري نيست كه انتظارم را بكشد و پدري كه از داغ برادر شهيدم ناتوان شده است. دوست دارم به كشورم برگردم، بيست و چند سال براي آرامش كشورم انتظار كشيدم، حالا كه كشورم رو به امنيت و آرامش مي‌رود، وضعيت جسماني من رو به نابساماني است. با اين- وضعيت نمي‌توانم به وطنم بازگردم.

    هزينه زندگي شما از كجا تأمين ميشود. آيا بنياد جانبازان ايران شما را به عنوان يك مجروح جنگي قبول دارد؟

    درباره هزينه‌هاي زندگي من در چهار سال اول مجروحيتم مشكل زيادي داشتم، آن هم به خاطر نداشتن پرونده در بنياد جانبازان بود. ولي در همان سال‌ها نيز،  مسائل درماني‌ام رايگان بود. از روزي كه پرونده جانبازي برايم تشكيل داده شد، مشكلات زندگي هم كم شده است و مخارج درماني‌ام هنوز رايگان است. اما تفاوت‌هايي هم وجود دارد كه برمي‌گردد به مليتم كه مرا از بسياري امتيازهاي ديگر محروم ساخته است. « مي‌خندد» حتي دست ما را براي كار كردن هم بسته است. اگر چه من توانايي كار كردن را ندارم و قطع نخاعم ولي در پاسپورتم شايد بيشترين مهر، مهر عدم حق اشتغال به كار را خورده است .

    تعريف شما از مهاجرت چيست؟

    مفهموم مهاجرت يك پديده امروزي نيست كه از آن تعريفي داشته باشيم مهاجرت ريشه در فرهنگ ديني ما دارد، با اين انديشه مهاجرت به تكامل رسيدن است. مهاجر بايد بكوشد تا از مهاجرت خويش مسائل جديدي را بياموزد. وقتي به سرزمين خود برگشت بتواند از آن استفاده خوب كند.

    رفتار اهالي محل رفتار هموطنان در كوچه و بازار با شما چگونه است؟

    حدود 3 سال است كه بيرون نمي‌روم يا در خانه هستم يا در بيمارستان. اما پيش از اين سه سال، از هر دو طرف رفتار نيكي را ديده‌ام، گاه گاهي كه ايراني‌ها مي‌فهمند من در جنگ ايران قطع نخاع شده‌ام، با تعجب مي‌پرسند مگر تو افغاني نيستي؟ در كل رفتارها برمي‌گردد به طرز فكر و برداشت آنها. در جامعه ما معلوليت درست تعريف نشده است، اين كلمه را برابر با بدبختي و بيچارگي مي‌دانند. يادم نمي‌رود چند سال پيش براي تمديد پاسپورت خود به سفارت كشورم رفته بودم. يك تن از كارمندان سفارت برگشت و برايم گفت: بدبخت تو از پاسپورت چه مي‌خواهي. از او درباره تعريف كلمه بدبخت كه به من نسبت داده بود پرسيدم، با پررويي گفت: خب، تو با اين وضعيت بدبختي، مي‌داني قيمت پاسپورت چند است؟ اميدوارم اين ذهنيت منفي در هيچ جايي از جامعه ما ديگر رونق نداشته باشد. كارمندان ما نيز به خاطر خود به ديگران احترام داشته باشند.

    از اين چند سالي كه در خانه هستيد بگوييد، چگونه با فضاي بيرون و دوستانتان در ارتباط هستيد؟

    اين چند سال تجربه جديدي است براي من و من از خودم راضي نيستم. كسي هستم كه معلوليت را بهانه كردم و نتوانستم به هدفم برسم، همواره سد معلوليت در مقابلم بوده است. ولي هميشه خداوند ياري رسانم بوده است. هميشه كوشش مي‌كنم براي خودم و جامعه‌ام مفيد باشم، اگر چه تا به حال مفيد نبوده‌ام و كار مفيدي نه براي ايران و نه براي كشورم افغانستان انجام داده‌ام، ولي مطمئن هستم ضرري هم به كسي نرسانده‌ام و كاري هم نكرده‌ام كه كسي به قومم، عقيده‌ام و كشورم توهين كند. ضرري هم اگر رسيده است براي خودم بوده است، نه كشور و مردم كشورم. در اين چند سال بيشتر توسط اينترنت با فرهنگيان كشورم در ارتباطم، وقتي خبري را مي‌خوانم كه توسط شخصي و يا گروهي مدرسه و بيمارستاني ساخته شده است، آن قدر خوشحال مي‌شوم كه انگار باري را از دوش من گرفته‌اند.

    به عنوان آخرين سئوال ميخواهم بپرسم كه چه چيزي در جبهه داشتيد كه حالا احساس ميكنيد نداريد؟

    هر جايي كه رفتم و هر جايي كه بودم، هرگز آرامشي را كه در سنگر داشتم نيافتم. آن آرامشي خيالي كه از همه مسائل بي غم باشم و به هيچ چيز ديگري كار نداشته باشم. در جبهه كه بودم خودم را از همه چيز بي نياز مي‌دانستم. حالا هيچ گاه چنين احساسي را ندارم و روزمرگي‌هاي زندگي نمي‌گذارد به آن آرامش برسم جبهه بزرگترين نعمتي كه به من داده بود، آرامش بود. نه ترسي بود نه هراسي و گاهي كه به گذشته‌ها فكر مي‌كنم متوجه مي‌شوم در هيچ زماني آزادي و فراغت روزهاي جبهه را نداشتم. حالا افسوس آن روزها را مي‌خورم، افسوس تيپ ابوذر را و آن سه صد نفري كه بي‌ادعا و مخلصانه داراي هدف و تفكر مشترك در هيچ جايي ديگر جمع نخواهد شد. اميدوارم بتوانم دينم را ادا كنم و كاري هر چند ناچيز براي مردم كشورم و وطنم انجام دهم. از روز اول براي خودم هيچ چيزي نخواسته‌ام و نمي‌خواهم. تمام آرزوهايم سرافرازي افغانستان آباد و آزاد است.

     

    تذکر : اين گفت و گو چند ماه پيش صورت گرفته است ، آن وقت اميني آرزوي سفر به وطنش افغانستان را داشت . حالا که اين گفت و گو کار شده است خبر شديم که اميني به آرزو ي هميشگي اش رسيد است . او در اين چند ماه دوبار به سرزمين اش سفر کرده است .    

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه