پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • شعر
  • شعر محمد کاظم کاظمی
  • محمد مرادی

  • مطلب بعدي >   847 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    ختم ساغر

    دكتر محمدرضا تركی

    بيگانه نيستند تمام غريبه ها

    گاهي محبت است مرام غريبه ها

    وقتي که بي طمع به تو لبخند مي زنند

    موج صداقت است سلام غريبه ها

    گاهي کسي که با دل آدم غريبه نيست

    بُر مي خورد ميان تمام غريبه ها...

    با اين همه هزار هزار آهوي غريب

    افتاده اند خسته به دام غريبه ها

    بو مي کشند ردّ تو را سايه هايشان

    تيز است مثل گرگ مشام غريبه ها

    با آنکه وحشي است ولي گاه مي شود

    آهوي بي پناه تو رام غريبه ها

    معناي سيب سرخ به دست چُلاق چيست؟

    يعني به نام دوست ، به کام غريبه ها!

    کاري تر است زخم ، اگر سر برآورد

    شمشير دوستان ز نيام غريبه ها!

    با ما شما غريبه نبوديد و نيستيد

    اين گونه تلخ نيست کلام غريبه ها!!

     

    محمدكاظم كاظمي

     

    اينجا در اين تلاقي خونها و شيشه‌ها

    شبهاي بد بلندترند از هميشه‌ها

    شبهاي بد بلندترند از هميشه‌ها

    تا آب اين درخت بخشكد به ريشه‌ها

    امشب بدون جامه بخوابي بلندتر

    بر روي روزنامه بخوابي بلندتر

    دار و صليب و قبر ببيني زيادتر

    خواب پلنگ و ببر ببيني زيادتر

    وقتي شب از هميشه شود جانگدازتر

    خون شما به شيشه شود جانگدازتر

    ¡

    يلدا حريف اينهمه سختي شود مگر

    سيبي كه ميخوريد درختي شود مگر

    مستوجب عطاي بخيلان شوي شبي

    منظور وعده‌هاي وكيلان شوي شبي:

    من آمدم ترانه بيارم برايتان

    آجيل و هندوانه بيارم برايتان

    روزانتان هميشه به جوزا بدل شود

    شبهايتان هميشه به يلدا بدل شود

    آن قصر زرنگار، پس از كوه و جنگل است

    سختي هميشه در صد و سي سال اول است

    ديگر كليد بخت به جيب تو ميشود

    هر شب خوراك برّه نصيب تو ميشود

    تا هندوانه پوست شود صبر كن عزيز!

    آن پوست سهم دوست شود، صبر كن عزيز!

    كوچك زياد بوده‌اي، اينك بزرگ شو

    اين پوست را رها كن و اي برّه! گرگ شو

    سال دگر به سيب زميني بسنده كن

    مردان سيبخور را چون سيب رنده كن

    امسال اگر بريدة نان ميخوريم ما،

    سال دگر خوراك شبان ميخوريم ما

     

    محمد مهدي سيار

    غير از کمين تازه‌ي نيرنگ نشماريد

    رنگين کمان صلح را جز رنگ نشماريد

    ما را خبر هايي است... پيش رو خطر هايي است

    آن خاطرات پشت سر را جنگ نشماريد

    سنگي براي «رمي» از آن تسبيح برداريد

    نام خدا را سنگ روي سنگ نشماريد

    خود، حلقه ي دار است  اين زنجيره ي تکرار

    تکرار ها را باز چون آونگ نشماريد

    فرجام ما «سير من الحق الي الحق» است

    برگشتن فواره ها را ننگ نشماريد

    علي هوشمند

     

    اين راه مي رود

     اين راه کز نخست

     مي رفت مستقيم

    اين راه

           راه سرخ

     اين جاده ي هماره

     اين فرصت شگفت به هنگام

    همواره مي رود

    همواره مي رسد

    اين خط ادامه دارد

    اين خط سرخ جاري

    کز سطر هاي سرشار

                   آرام مي چکد

                  آرام مي رود

    تا متن هاي بيدار

    تا شعرهاي  روشن

    اين جاده مي رود

    اين راه در ادامه ست

                  اين راه

                 راه جاري

     اين راه همچنان ...

    عطر حسين مي‌وزد

    دل مي زنم به دريا

    سر مي دهم به راه

                   آنگاه

    من سر به راه مي شوم و

                   راه مي روم

                    در راه

     اين راه همچنان

                    اين راه ناتمام ....

     

    علي محمد مودب

     

    با تو ام غريبه تا به حال

    در هجوم گريه هاي بي بهانه

    لب به خنده باز کرده اي؟

     

    زير ظاهر مودبانه ات

    ديده اي چه شور ها و نور هاست ؟

    هيچ وقت فکر کرده اي

    که توي خانه‌هاي کوچه‌هاي ساکت درون تو

    چه سوگ ها و چه سرورهاست؟

     

    اي قفس که فکر مي کني

    هيچ غير ميله نيستي

    در خودت دقيق شو

    در تو يک پرنده غريب هست

    تا به حال هيچ گاه

    در به روي آن پرنده باز کرده اي ؟

     

    دي ماه 86-تهران


    محمد مرادي


    ريشه مي شوم كه حس كنم  شب صداي پاي آب را

    برگ مي دهم كه بشنوم گريه هاي آفتاب را

    گوشها كه باز پشت در ...چشم ها كه مردمك به راه...

    خاطرات، دوره كرده‌اند عكس هاي كنج قاب را

    پيچ مي خوري به گرد من ،تاب مي خورم به دور تو

    از غم تو ارث برده ام ماجراي پيچ و تاب را

    اين شراب چند سالگي ست ، يا نه سكر هم پيالگي ست

    مستم آنچنان كه بعد از اين  مست مي‌كنم شراب را

    اي نگاه لطفتان به غير! السلام  صبحتان بخير

    لا اقل سري تكان دهيد اين سلام بي جواب را

     بي تو يك بغل جنازه ايم، سالهاست در گدازه ايم

    يك نفس بدم...و جان ببخش اين جنازه ي مذاب را

    بي تو شعرها خرابي  اند، حرف هاي ناحسابي اند

    يك غزل بگو تمام كن حرف هاي ناحساب ر ا

     اين قلم شكسته بهتر است اين كتاب، بسته خوب نيست

    آيه اي بخوان و باز كن قفل "ذلک الكتاب..."را

    سال هاست يك عبور سبز هر سحر به ياد نخل هاست

    او كه با خودش مي آورد شب صداي پاي آب را

    آه چاه هاي منتظر! نخل هاي تا هميشه سبز !

    گوش وا كنيد  بشنويد  ناله‌ي ابوتراب را

     

    محمد سعيد ميرزايي

     

    نوار قرمز غزه! دهان زخم فلسطين!

    تورا محاصره كردند چكمه‌هاي شياطين

    تورا محاصره كردند تا غريب بميري

    به اين محاصره لعنت، به اين معامله نفرين

    كدام صلح؟ كه نوزاد نارسي است به شيشه

    و غزه مادر محزوني ايستاده به بالين

    و هر شهيد فلسطين ستاره‌اي شد و پر زد

    كه اين چنين شود اي غزه  آسمان تو تزئين

    نوار خون و گل و اشك اگر نبود، برادر!

    نبود اينهمه روياي كودكان تو رنگين

    كسي ز غزه پيامي به آسمان بفرستد

    كمي نگاه كن اي ماه پشت ابر، به پايين!

    جهان به خواب زمستان و  غزه  كودك فردا -

    اميد بسته به خورشيد روزهاي پس از اين .....

     

    محمد حسين نعمتي

     

    ما که هستيم به ايمان پر از شک دلخوش

    طفل طبعيم و به بازي و عروسک دلخوش

    پايمان بر لب گور است و حريصيم هنوز

    با همان هلهله شاديم که کودک دلخوش

    ماهي تنگ در انديشه دريا دلتنگ !

    ما نهنگيم و به يک برکه ي کوچک دلخوش !

    جز دو رويي و ريا سکه نيندوخته ايم

    کودکانيم و به سنگيني قلک دلخوش

    باد حيثيت اين مزرعه را با خود برد

    ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!!

     

    سيد محمد امين جعفري حسيني

     تقديم به لبخند هاي ماندگار امام خميني

     

    در قاب هايي كه از كودكي تا امروز و فردا مانده اند

    كم كم دارد باورم مي شود

    كه دريا

    درون مردمك هاي چشم كسي جا شدني ست

    همين كه اين روز ها

    به زور سريش

    لبخند هاي عاريه

    روي ديوارهاي شهر نقاب مي شوند ،

    قاب هاي همه ي تاقچه ها،

    قهوه خانه ها ،

    اصلا زورخانه ها

    با لبخند هايي كه از تو دارند ،

    داشتني ترند

    هنوز همه ي خانه ها

    خيابان ها

    وكوچه ها ،

    با همه ي سلول هايشان

    بهانه ات را مي گيرند و

    نامت را قاب مي كنند

    همين طور

    پشت خطور ذهن ها

    وخطوط خاطرات نشسته اي و

    داري شعر مي شوي و

    كلماتم را

    به باد ملكوت مي گيري

    نمي دانم چند سال

    اما سالهاست

    در شعر شاعران شهر

    تضمين مي شوي و

    تمام پرنده ها

    به احترامت سقوط مي كنند

    ....

    ....

    اين همه سال از ما گذشته است

    اما تو

    هنوز نشسته اي و

    با انقلابي شكوهمند در چشم هات ،

    آينه ها را عينيت مي دهي

    ما هر روز خودمان را

    با شكوهي كه برايمان گذاشته اي

    اندازه مي كنيم

    و تصورمان

    بدون اينكه نامي از تو باشد

    براي گوشه نشينان زمين

    دشوار است و دشمني مي آورد

     

    سعيد بيابانكي

     

     تقديم به حضرت زينب (س)

     

    شبي دراز شبي خالي از سپيده منم

    طلوع تلخ غروبي به خون تپيده منم

    پي نظاره ات اي يوسف سراپا حسن

    کسي که دست و دل از خويشتن بريده منم

    کر است عالم و من عاجز از سخن گفتن

    خيال مي کنم آن گنگ خواب ديده منم

    خوشا به حال تو اي سرو رسته بر سر ني

    نگاه کن منم اين بيد قد خميده منم!

    کسي که از همه سو زخم تيغ ديده تويي

    کسي که از همه زخم زبان شنيده منم

    اگر به کوره ي داغ تو سوختم خوش باش

    غمت مباد که شمشير آبديده منم

    فتاده آتش غم بر دوازده بندم

    غزل تويي و سرآغاز اين قصيده منم

     

    خوشا به حال تو اين ره به پاي مي پويي

    کسي که اين همه ره را به سر دويده منم ...

     

    پنج  رباعي از اميد مهدي¬نژاد:

     

     

    آهيخته و عرض تلاطم کرده¬ست

    برخاسته قصدِ سرِ مردم کرده¬ست

    دست تو مگر حريفِ شورَش بشود

    تيغي که نيامِ خويش را گم کرده¬ست

     

    بر گردة ساده¬ها سواري کردند

    بر شانة جاده¬ها سواري کردند

    اسب و فيل و شاه و وزير از پي هم

    بر دوش پياده¬ها سواري کردند

     

    ما مردانِ نبرد تمرين¬شده¬ايم

    سربازانِ نخبه¬ي گلچين شده¬ايم

    ديري¬ست نشسته¬ايم در آخرِ خط

    ما هنگِ پياده¬هاي فرزين¬شده¬ايم

     

    خورشيد گداي تيره¬روزي شد و رفت

    مهتاب زن لحاف¬دوزي شد و رفت

    پروانه¬ي ما نيز شبِ قحطيِ شمع

    قربانِ چراغِ نيم¬سوزي شد و رفت

     

    از غصه¬ي روزهاي بد گريه نکن

    فردا از راه مي رسد، گريه نکن

    همخانه! بيا پاک کنم اشکت را

    همسايه نگاه مي¬کند، گريه نکن

     

     

     

     

    زنده ياد عليرضا نسيمي

    شاعر جوان شيرازي كه  با كوچ ناگهانش زمستان امسال را سردتر كرد

     

    صورتک هاي خيلي مقدس، نقش هاي زيادي خدايي

      اي به اندازه! اي بي تظاهر! مي توانم بپرسم کجايي؟

    روز هاي پر از شوقمان کو؟ هيچ کس نيست يادش بيايد

    در کجاي سفر يادمان رفت، خنده ي اول ابتدايي

    عکس هاي چروکيده ي خوب، لاي دفتر چه هاي قديمي

    سادگي هاي بي واژه گفتن، دوستي... دل سپردن ...جدايي

    فرصت روزهايي پر از من، تا افق...تا تو...تا جاده بودن

    فکر کردن به يک فصل روشن،  پشت دروازه هاي طلايي

    خوب مي داني امروز ديگر، هيچ کس نيست يادش بيايد

    رد پاهاي لرزان يک وصل، اولين فرصت آشنايي

    رد شدن ، رد شدن تا رسيدن ، تا رسيدن به  "بايد بماني"

    سر سپردن  به ماندن که ماندن...خسته ي خسته اما هوايي

    خسته باشم اگر يا نباشم اي سفر زاد سرشار شادي

    باز هم تا غم زندگي هست منتظر مي شوم تا بيايي

     

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه