پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • احمد مطر
  • شعر
  • اعتراضات
  • لافتات

  • میلاد عرفان پور

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • شعر

  • ختم ساغر

  • ختم ساغر

  • مطلب بعدي >   1022 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    احمد مطر؛ شاعر اعتراض

    از اين خدا رو  بر مي گردانم!

    هجويهاي براي بوش

     آيا اين که نان را مي آشامد

    و خرس مي بيند

    سايه ي مگس را

    و خيره بر خاک راه مي رود

    -آن گونه که نوزادي در قنداقش-

    آيا اين که نمي داند برادرش است

     که در ولايتي ديگر فرياد مي زند

    و در بردن نامش لکنت مي گيرد

    و فرياد را از جانب پدرش مي داند

    آنگاه اداره ي آسمان را

    به دست رئيس مي سپارد

    و زمستان را- اگر جلادي برآن نباشد-

    با اخگر هاي سوخته تکفير مي کند

    آن که به اندازه ي نوک ناخني

    نان بيات نداشته است

    و نگران يک مثقال تلخي

    در خون هاي سنگين ريخته نيست

    و نگران قطره ي دواتي

    که در قصيده اي روشن

     زبان به نفرين گشوده است

    آيا اين انسان بي شرم

    خدايي جديد است؟

    آيا اين دشنام سنگين

    خدايي جديد است؟

    در ايستادنش کمر ها خم اند و

    در رفتنش گردن ها کج

    اين يکي را فرا مي خواند

    وديگري را نفرين مي کند

    اين يکي را مي کوباند

    و ديگري را سوار مي شود

    اين صاعقه پراکن زمين ها و صحرا ها

    که در انتظار کاشت مرگ است و

    عاشق درد

    و آنچه مي خواهد

    با خلقش مي کند

    آيا اين خدايي جديد است؟

    در پيشگاه اين خدا

    رو بر مي گردانم!

    واعلان مي کنم

    کفرم را

    کينه ام را برق مي اندازم

    و با کفش کهنه ام

    بر او مي افکنم

    و از غبار راه پوزش مي طلبم

    که به اين چهره ي ننگين

    پرتابش کرده ام

    سرم را بلند مي کنم

    به بلند ترين آسمان

    هرچند داري

    آنجا معلق باشد

    و فرياد سرخواهم داد

    در آن وسعت فراخ

    که من بنده ي خداي غفور و رحيمم

    خدايي که حکيم است و مجيد

    من بنده ي بندگان پست نيستم

    جدايم از ديگران

    پس اي خداي جديد!

    اگر در تمام شهر ها

    جز جمعي از برده ي بردگانت

    تپه اي نباشد

    عذابت را به خاک من

    و بر سر من

    نازل کن

    لهيبت را بيافروز

    آهنم را مذاب کن

    چرا که به هر حال سعادتمندم

    مردنم زفاف

    وحياتم عيد است

    بر پوزه ات خواهم کوفت

    خواه عزيز بميرم

    خواه شهيد...

     

    برگردان: مرتضي حيدري آل کثير

    ¡

    بر دروازه ي شعر

    هنگام که بر در وازه ي شعر ايستادم

    نگهبانان

    رؤيا هايم را تفتيش کردند

    دستور دادند تا سرم را در آورم

    و ته مانده ي احساسم را بيرون بريزم

    آنگاه از من خواستند

    تا شعري مردمي بنويسم

     

    من کفش هايم را بر درگاه کندم

    و گفتم:

    آن را که خطرناک تر بود

    کندم

    اين کفش لگد مي کند

    اما اين سر

    لگد کوب مي شود!))

    ¡

    رقاص

     -روز و شب-

     مي جنبد

     و ابلهان گمان ميکنند

    که او مي رقصد

    آي ابلهان!

    چنين نيست

    او بر دار آويزان است

    و نمي داند

    با او چه مي کند!

     

    برگردان: عبدالرضا رضايي نيا

     

    احمد مطر درابتداي دهة پنجاه ميلادي درروستاي« تنويه» درنزديكي بصره به دنيا آمد و كودكي خود را درهمان جا گذراند. سرودن را ازچهارده سالگي آغاز كرد و دركارهاي آغازينش ازچارچوب تغزل و عاشقانه سرايي خارج نشد؛ اما خيلي زود زواياي پنهان تقابل ميان حاكميت و مردم عراق برايش آشكار گشت ودرهمان جواني با رها كردن تغزل پا به عرصة پرخطرشعر سياسي معترضانه گذاشت. زيرا به قول خودش، خوش نمي داشت درمجلس ماتم، رخت دامادي به تن كند!

    درآغازاشعار پرشوروبلندش را ( كه گاه ازصد بيت هم تجاوز مي كرد) درمحافل و مراسمات عمومي مي خواند. درونماية اصلي اين اشعار،وضعيت شهرونداني بود كه حكومت خودكامگان، آرامش زندگي را از آنان سلب كرده بود. او به خاطر همين فعاليت ها درحالي كه درنيمة دهة سوم زندگي اش بود مجبور شد ازعراق بگريزد و به كويت عزيمت كند.دركويت به عنوان روزنامه نگار درمجلة« القبس» مشغول به كار شد وپس از مدتي درهمين نشريه به انتشار اشعار انقلابي اش با عنوان « لافتات»(پلاكاردها) زد. همچنين درالقبس بود كه با كاريكاتوريست بزرگ فلسطيني« ناجي العلي» آشنا شد. اين دو خيلي زود با يكديگرانس و الفتي دروني يافتند به گونه اي كه دربسياري ازمسائل سليقه اي يكسان و نظري واحد ابراز مي كردند. القبس درآن ايام همواره با شعر احمد مطر درصحفة اول آغاز مي شد وبا كاريكاتوري از ناجي العلي درصحفة آخر پايان مي گرفت.

    اما اعتراضات تند وتيز وشورشگرانة اين دو نسبت به حكومتهاي عربي مختلف و سازشكاري ها وخيانت هاي دول عرب،موجب شد دولت كويت هردو را از كشور خارج كند واين دو هنرمند آوارة اين كشور و آن كشور شوند. درلندن، ناجي العلي درتروري ناجوانمردانه به شهادت رسيد تا احمد مطر يا ور ديرينش را ازدست بدهد. اين واقعه ضربة روحي سنگيني  بر او وارد آورد. احمد مطر ازسال 1968درلندن اقامت دارد، درحالي كه روزگارش با آلام روحي و بيماري هاي جسمي عجين شده است. ازمطر تاكنون ده كتاب منتشر شده ؛سه دفتر كم حجم: ديوان الساعه، العشاء الاخير،اناالمعشوق اعلاه وهفت دفتر شعر با عنوان « لا فتات».در سال 85 گزيده اي ازاشعار احمد مطر با ترجمة شاعر معاصر عبدالرضا رضايي نيا با عنوان «پلاكاردها» توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه