پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما

  • کلمات کليدي :

  • نستوری
  • فرش
  • جشنواره فیلم فجر
  • قاعده بازی

  • مطلب بعدي >   893 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    قواعد استثنایی

    مروري بر بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر

    قفلساز، کليدساز

    يک فيلم "کانوني" و تلويزيوني و معمولي که از شدت معمولي بودن به استثنا تبديل مي­شود. براي آنکه هنر کارگردان آشکار شود کافي است تا در نظر آوريم اگر چنين سوژه‌­اي (کودک‌آزاري) به دست کارگرداني چون جعفر پناهي، سميرا مخملباف و ديگر فيلمسازان جشنواره‌­پيماي ايران مي‌­افتاد چه معجوني از آب درمي‌­آمد.

    رمضاني در قفل­ساز، کليدسازي است که راه درست عبور از گردنه‌­هاي سياه‌نمايي را بدون افتادن به دره خوش­‌خيالي و شعارزدگي مي­گشايد. بقيه حرف­ها را در گفتگو با کارگردان بحث کرده‌­ايم. مشتاقانه منتظر فيلم "سبز کوچک" او هستيم که به گفته خودش يک سر و گردن با کارهاي قبلي‌­اش فاصله دارد.

    سنتوري، فيلم هندي با سيمرغ اضافه

    ماجراي فيلم اخير آقاي مهرجويي داستان "غم‌­انگيز" موسيقي در جمهوري اسلامي است. جواني که در خانواده‌­اي مذهبي بزرگ شده به خاطر علاقه‌­اش به موسيقي سنتي از خانه طرد مي‌­شود. اين اتفاق چيز جديدي نيست اما مشکل آن است که برخلاف دوره شهبانو و شاه، آن سوي خانواده‌­هاي مذهبي هم يک دولت دگم ايستاده و اجازه کنسرت به موسيقيدان جوان نمي­دهد.

    علي سنتوري در جست و جوي مفري از وضع موجود پايش به محافل فساد باز مي­شود و معتاد مي­شود و بدبخت مي­شود و بيچاره مي­شود و زنش از او طلاق مي­گيرد و زن رفيقش مي­شود و مي­رود  کانادا و صاحب­خانه­‌اش بيرونش مي­کند و خرابه‌نشين مي­شود و دست آخر البته حاج آقا بلوري(رييس محترم صنف بلورفروش) که سمت پدري سنتوري را  هم دارد نجاتش مي‌­دهد. سنتوري يک فيلم هندي تمام­‌عيار است. تا دلتان بخواهد ساز  دارد و آواز دارد و هنرپيشه­‌هاي خوش­قيافه دارد و کاراکترهاي فرعي­‌اي که کاريکاتورند و مضحک و ...

    اگرچه ورود به سينماي بدنه و انتخاب هندي­‌ترين شکل آن عملاً تغييري قابل توجه و نقطه عطفي در پرونده مهرجويي به شمار مي­رود اما نگاه کهنه و کاريکاتوري او به مقوله دين، کوچک­ترين پيشرفتي نداشته است. دين براي مهرجويي کماکان در ديگ شله­‌زرد است و جلسات مولودي‌­خواني خانم­هاي آنچناني و... "فرشته سياه­پوش" (لقبي که علي سنتوري به مادرش مي‌دهد) کاريکاتوري است از يک زن مذهبي. کاريکاتور مرد مذهبي را  هم مسعود رايگان بازي مي­کند و راس سوم اين مثلث "ديني"! را  هم رسماً يک هنرپيشه کمدي(نادر سليماني) بازي مي­کند.

    جريان روشنفکري ايران که هنوز بعد از بيست و هشت سال نتوانسته کينه خود از انقلاب اسلامي را از دل بيرون کند اکنون ديگر ابايي ندارد که بيانيه­‌هاي سياسي خود را در قالب فيلمفارسي صادر کند.

    کسي منکر اعوجاجات متحجران نيست اما نبايد از ياد برد که بزرگترين و موفق­ترين منتقد و معارض جريان تحجر در ايران کسي نيست جز امام خميني(ره) و کينه جريان متحجر مذهبي از امام همتراز کينه­جويي متجددان روشنفکرمآبي است که اسلام انقلابي انقلاب اسلامي خواب خوش شهبانويي­شان را برآشفت.

    آيا واقعاً ماجراي موسيقي يا هنر در جامعه ايران خواهد توانست با چنين طرح مسئله­‌هاي ژورناليستي و عوام‌فريبانه‌­اي به فرجامي خوش دست پيدا کند؟

    طنز ماجرا در اينجاست که علي سنتوري که قرار است نماد انحطاط هنر زير فشار جمهوري اسلامي باشد سيمرغ بلورين جشنواره فجر را هم مي­گيرد! تا کارگردان يادش بماند که زير سايه همين سيمرغ­هاي جمهوري اسلامي امکان صدور بيانيه‌­هاي عوامفريبانه سياسي برايش فراهم آمده است.

    ما هم البته نسبت به انحطاط هنر در جمهوري اسلامي نگرانيم اما نه فقط از جنبه غلبه متحجران بر دستگاه­هاي فرهنگي بلکه همچنين از جهت غلبه روشنفکرمآب­هاي متجددي که تيغه ديگر قيچي انحطاطند و در خانه هر کدامشان چند سيمرغ و چلمرغ دولتي هست.

    فرش

    وزارت ارشاد آقاي احمدي­‌نژاد براي اثبات اينکه اتفاقات جديدي روي داده، قرار است به تبع انتخاب مردم در سوم تير 84، نگاه شيفته غرب و تجددزده با يک رويکرد ملي و بازگشت به خويشتن جايگزين شود، اقدام به ايجاد بخشي  تحت عنوان نگاه ملي در جشنواره فيلم فجر نموده است.

    امسال جايزه ملي به فيلمي تعلق گرفت به نام فرش. کار 15 کارگردان ايراني. مجموعه‌­اي از اپيزودهاي چند دقيقه‌­اي. در اين زمينه صرفاً به دو پرسش بسنده مي­کنيم:" اگر پهلبد وزير ارشاد بود جايزه نگاه ملي به فيلمي غير از فرش تعلق مي‌گرفت؟"

    دوم:" نگاه توريستي(بيگانه+ موقت) به مليت حاصل چه رويکردي در مديران فرهنگي جمهوري اسلامي است؟"

    باز هم دم جعفر پناهي گرم که نشان داد فراتر از نگاه "قجري" و گل و بلبلي مي­شود فرش را واقعي­تر و مردمي­تر هم ديد.

    روز برمي­آيد

    فيلمي مختصر راجع به انقلابي بزرگ که از بدشانسي در ايران اتفاق افتاده است و در هر کشور ديگري روي داده بود تاکنون(يعني حدود 30 سال بعد از پيروزي) ده­ها فيلم به يادماندني راجع به آن ساخته شده بود.

    "روز برمي­آيد" را بيژن ميرباقري ساخته و مجموعاً چهار بازيگر و دو يا سه لوکيشن دارد. ماجرا يکي دو سال بعد از انقلاب مي‌گذرد. زني که پنج سال سابقه زندان شاه را دارد اتفاقي با بازجوي ساواکي‌­اش روبرو مي­شود و سعي مي­کند تا مجرم بودن او را به شوهرش ثابت کند. شوهر نمي­پذيرد و...

    روز بر مي­آيد چند چيز را نشان مي­دهد:

    يکي آنکه چقدر راحت و ارزان مي­شود براي انقلاب يا راجع به انقلاب فيلم ساخت، فيلمي که در حد خودش جذاب و آبرومند هم باشد.

    ديّم آنکه چقدر راحت، مديران فرهنگي اين کار راحت را انجام نمي­دهند.

    سيّم آنکه در بين 100 فيلم ارائه شده براي شرکت در جشنواره فيلم "فجر" فقط همين يکي به تاريخ انقلاب ربط دارد.

    و چهارم آنکه اين اولين بار در ده، دوازده سال گذشته است که يکي از فيلم­هاي اين جشنواره چنين مضموني دارد.

    و ما هم بايد مثل آدم­هاي معقول(و نه ابله) معتقد باشيم که اين امر بسيار طبيعي است. به راستي چه چيزي از اين طبيعي­تر که در ده سال جشنواره فيلم فجر و در بين حدود هزار فيلم در حد انگشتان يک دست هم فيلم راجع به انقلاب نداشته باشيم و در حالي که سالانه بيش از 50 فيلم با مشارکت يا تصدي دستگاه­هاي دولتي و با بودجه دولتي ساخته مي­شود، نظام فداکار و متواضع جمهوري اسلامي کوچک­ترين اصراري بر معرفي انقلابي که به بنيانگذاري اين نظام انجاميد ندارد. يعني حاضر است براي فيلمي مثل "قاعده بازي" بيش از پانصد ميليون تومان سرمايه‌­گذاري کند ولي وقتي نوبت به انقلاب اسلامي مي­رسد آسمان مي­تپد و بودجه­‌ها و اعتبارات ته مي‌کشد!

    بگذريم. سخن از مديريت درخشان فرهنگي در جمهوري اسلامي بود و اينکه اين مديريت چقدر "طبيعي" روند "طبيعي" سينما را مديريت طبيعي مي­کند.

    به "روز برمي­آيد" برگرديم. فيلم ساختار قصه­اش را از يک از نمايشنامه خارجي گرفته است. و اگر چند جمله خاص که به اعلاميه امام و ... اشاره مي­کند را حذف کنيم هيچ ضربه­اي به قصه وارد نمي­شود. فيلمنامه­‌نويس هيچ تلاشي نکرده است که "ويژگي"هاي انقلاب "اسلامي" را در ساخت دراماتيک فيلم وارد کند و نتيجه­ اين شده که نام شخصيت­هاي فيلم مي­تواند ديويد و اليزابت يا خوزه و آنجلا باشد. به تعبير ديگر، اين شخصيت­ها هستند که به قصه وارد شده­‌اند نه آنکه قصه بر اساس شخصيت­ها شکل گرفته و پيش رفته باشد. اين البته آسيبي است که اقتباس­هاي اين چنيني را تهديد مي­کند.

    اگرچه بعضي معتقدند که کم­‌کاري سينماي ايران پيرامون تاريخ انقلاب ناشي از ضعف ادبيات و فقدان آثار دراماتيک قوي در اين حوزه است اما بايد توجه کرد که اقتباس از آثار ادبي و نمايشي خارجي براي تصوير کردن يک واقعيت ممتاز بومي نيازمند تحقيق و خلاقيت بيشتري است و اقتباس­‌کننده مي­تواند با فهم عميق­تر و وسيع­تر از سوژه که منوط به داشتن "نگرش تحليلي" و نيز "اطلاعات مستند و گسترده از موضوع" است ساختار درام را طوري در نگاه خود ذوب کند که حاصل کار به يک اثر اوريژينال نزديک شود و اقتباس صرفاً نقطه شروع و بهانه‌­اي براي خلاقيت باشد. خوشبختانه در سال­هاي اخير ده­ها جلد از خاطرات مبارزان دهه­‌هاي چهل و پنجاه منتشر شده که منبع گرانقدري براي داستان­‌پردازان و فيلمنامه­‌نويسان(اگر حال ِ استفاده از آنها را داشته باشند) به شمار مي­‌آيد.

    قاعده بازي: "استثنا بازي"

    شايد مهم­ترين مشکل فيلمساز آن است که بيش ازحد به دنبال متفاوت بودن است و نمي­داند که چه بسا راه متفاوت بودن و استثنا شدن از معمولي بودن و عادي فيلم ساختن مي­گذرد. معتمدي يک آرمانگراست اما آرمانگرايي او در محدوده فرديتش محصور مي­شود و اين با ذات آرمانگرايي در تناقض است. آرمانگراها البته کارهاي بزرگي مي­کنند ولي پيش از آن، خود را حذف کرده‌­اند.

    "قاعده بازي" بالاخره معتمدي را لو داد. بعد از سه فيلم پرطمطراق و پرادعاي فلسفي و سياسي معلوم شد ماجراي اصلي، ماجراي متفاوت بودن است.

    معتمدي مدعي است هدفش رسيدن به استاندارد جديدي در سينماي کمدي است. در اين راه جمعي از بهترين بازيگران و عوامل فني سينما را نيز بکار مي­گيرد و با بودجه صدا و سيما يکي از پرخرج­ترين فيلم­هاي سال­هاي اخير را مي­سازد ولي مشکل اصلي فيلم آن است که خنده‌­آور نيست!

    از قرار معلوم فيلمساز بيش از خنداندن به خيره کردن مي­انديشيده است. قبل از جشنواره شنيده بوديم که فيلم معتمدي پديده امسال خواهد بود. متاسفانه  اين پيش­بيني از آن  طرف درست از آب درآمد و "قاعده بازي" واقعاً در نوع خود پديده‌­اي در مديريت فرهنگي جمهوري اسلامي به شمار مي­رود و گيجي و سردرگمي شايان توجهي را به نمايش مي­گذارد. فيلمساز البته پيش از آن که کسي فيلم را ديده باشد اظهار اميدواري کرده بود که کسي از قصه فيلم برداشت سياسي نکند و دنبال نمادهاي سياسي نگردد؛ شايد با اين نشاني دادن­ها دنبال آن بود که اگر کمدي بودن فيلم زير سوال رفت لااقل بشود به ضرب و زور تاويل­هاي سياسي از آن اثري متفاوت! ساخت. ولي متاسفانه "قاعده بازي" در نهايت از بعضي معمولي­ترين آثار جشنواره بيست و پنجم هم پايين­تر نشست و نه تنها براي فيلمساز اشکنک نداشت بلکه سرشکستنک داشت. و مگر نه آنکه قاعده "بازي" همين است؟

    معتمدي براي جبران اين شکست بايد تلاش کند تا يک فيلم خيلي خيلي معمولي بسازد. مگر نه آنکه او دنبال کارهاي بزرگ و سخت است؟ و مگر نه آنکه فيلم­ معمولي ساختن براي "خود" او بسيار سخت است؟ چه بسا استثنايي­ترين کار او معمولي­ترين اثرش باشد. منتظر مي­مانيم و هنوز مايوس نيستيم.

    پاداش سکوت

    فيلم بر اساس داستاني از احمد دهقان با عنوان "من قاتل پسرتان هستم" ساخته شده است و بهتر است بگوييم به بهانه آن داستان. مثبتات فيلم يکي اين است که نشان مي­دهد فيلم جنگي ساختن در انحصار چند چهره خاص نيست( در اين ويژگي پاداش سکوت با چند اثر ديگر جشنواره امسال مشترک است).

    دو ديگر اين که جنگ و بعد از جنگ را با هم مي­بينيم. سه ديگر اين که آدم­هاي مختلفي از جنگ را مي­بينيم و از جمله آنهايي که گذشته‌­شان را و گذشت­شان را فروخته‌­اند و امروزي شده‌­اند. چهارم آنکه يک اتفاق خاص(خيلي خاص) را مي­بينيم که اگرچه ذات عميقاً تراژيکي دارد و مي‌تواند جز تلخي چيزي نداشته باشد اما درنهايت روايتي حماسي بر جاي مي­ماند که غم و غروري غريب را توامان تداعي مي‌کند. مشکل فيلم ناقص بودن تصويري است که از آدم­هاي جنگ مي­دهد و البته اين چندان عجيب نيست از کارگرداني که به قول خودش از فضاي ديگري پا به اين عرصه گذاشته و ضمن آنکه آشنايي چنداني با فضاي جبهه و جبهه­‌اي‌­ها ندارد، از سوي دوستان قديمي‌­اش تحت فشار است که فيلم دولتي(بخوانيد: ارزشي) نسازد. در فيلم ما فقط دو گروه از بازماندگان جنگ را مي­بينيم: قرباني­ها و قالتاق­ها.

    قرباني­ها يا شهيد شده­‌اند يا در شرف شهادتند و يا منزوي­‌اند و فراموش‌­شده. قالتاق­ها سابقه افتخارآميز خود را سرمايه­اي کرده‌­اند براي کارهاي غير افتخازآميز! گروه سومي وجود ندارد! در حالي که اگر قرار است واقع­گرا باشيم و از کليشه‌­ها فراتر برويم مي­شود با چشماني کمي بازتر نمونه‌هاي زنده‌­اي از فرهنگ جبهه را ديد که تعدادشان اگر زياد نباشد مطمئناً کم هم نيست. البته اين گروه در کليشه‌­هاي هر دو دسته(روشنفکرها و رياکارها) فيد شده‌اند چرا که نگاه نوستالژيک و محافظه­‌کارانه به جنگ تاب حضور زنده فرهنگ جبهه در جامعه را ندارد و بايد به زور هم که شده براي آنها مجلس ختم گرفت و بزرگداشت‌هاي باشکوه برپا کرد تا همگان بدانند اين حرفها مربوط به روزگار سپري شده مردم حال­مرده است.

    "ميناي شهر خاموش"،

    سوداي سوراخ موش

    با بازي عزت‌­الله انتظامي و صابر ابر و مهران رجبي در نقش بازيگر و امير شهاب رضويان در نقش کارگردان و چند فيلمنامه­‌نويس ايراني و آلماني در نقش فيلمنامه‌­نويس و چند جاده و چاه و نخل و طاقچه و کارمند در نقش ايران!

    فيلم­هاي روشنفکري هر چه هم تلاش کنند تا خود را بومي نشان دهند درنهايت ايراني بودن را "بازي" مي­کنند. فيلم عليرغم ادعاي کارگردان قرار نيست قصه بگويد بلکه يک سري نمادها را رديف مي­کند تا يک مقاله سياسي شبه‌­تئوريک را فرياد بزند.

    قرار است مدرن­ترين نسل ايران که از لحاظ عاطفي با غرب به تفاهم نرسيده­ به دورترين گذشته يعني زرتشتي­گري بازگشت کند و استبداد پهلوي را هم درنهايت ببخشد و در اين مسير با همکاري پوسته فرهنگ سنتي نوستالژيک چند طعنه و "تيکه" هم نثار جنگ­طلبان حاکم بر جامعه کند. و کانديداي بهترين فيلم جشنواره بيست و پنجم هم بشود و جايزه ويژه هيأت داوران را هم بگيرد.

    بشنويد يک ديالوگ اين کانديداي بهترين فيلم جشنواره فجر جمهوري اسلامي در فوريه 2007 را :

    «-اين درست است که ايراني­ها وقت حمله مغول­ در قنات­ها پنهان شدند؟

    -آره، وقتي که بايد مي­جنگيدند پنهان شدند حالا که بايد پنهان شويم، مي­خواهيم با همه دنيا بجنگيم!»

    تا موقعي که مليت وهويت براي دوستان ارشادي ما در فرش و قنات و سمند خلاصه مي­شود از ديگ چنين هويتي؛ هنري بهتر از "مينا" درنخواهد آمد.

    فيلمسازاني که در هراس از آمريکا دنبال سوراخ موش مي­گردند به صيد سيمرغ نائل مي­شوند. پيشنهاد مي­کنيم که دوستان ارشادي براي نهادينه شدن چنين مليت و هويتي در فرهنگ جامعه از سال آينده بخش "سوداي سوراخ موش" را هم رسماً در جشنواره­ فجر اعلام بفرمايند.

    "آنکه دريا مي­رود"، ايده حرام­شده

    فيلم  ايده دقيق و جذابي دارد که بخشي از آن در دراماتيزاسيون و بخشي ديگر در کارگرداني از بين رفته است. يک نمونه بدون شرح در شتابزدگي و بزن‌­دررويي کارگرداني را مي­توان در ديالوگ اول فيلم شنيد آنجا که مهندس مي­گويد: " مي­خواهيم ببينيم مي­شود اينجا(حومه آبادان) را به بزرگترين مرکز صدور ميگو در آسياي جنوب شرقي تبديل کرد؟" در حالي که تا آنجا که ما يادمان مي­آيد ايران در آسياي جنوب غربي واقع شده است.

    رزمنده­‌اي که تقيد دارد روزه‌­اش را بدون عذر شرعي نشکند تلاش مي­کند تا 4 فرسخ از محل استقرار دور شود تا روزه‌­اش را بخورد و جان داشته باشد که در عمليات شب شرکت کند. در غوغاي فيلم­هاي معناگرا و عرفان­‌زده، احمدزاده ايده نابي را طرح مي­کند که عرفان "شريعت­مدار" محور آن است. عرفاني که از برجسته­ترين ويژگي­هاي جنگ و معيار تمايز بچه‌­هاي جبهه هم از عرفاي لائيک و هم از شريعت‌­بازان متحجر بود.

    قصه "آنکه دريا مي­رود" اگرچه به خاطر کارگرداني ضعيف در جشنواره بيست و پنجم چندان به چشم نيامد از آن دسته داستان­هايي بود که مي­توانست مبداء جريان جديدي در سينماي دفاع مقدس باشد. از اين جهت "آنکه دريا مي‌رود" بسيار به "ديده‌­بان" شباهت مي­برد با اين تفاوت که ديده­بان فيلمنامه و کارگرداني دوپاره نداشت اما آرش معيريان هرگز نتوانسته بود فاصله خود با ذات ماجرا را از ميان بردارد شايد به همين دليل است که نماهاي نزديک فيلم چندان زياد نيست. در يک فيلم با مضمون شريعت­گرا بايد دانست که شريعت حوزه اتصال جزء و کل و شکل و محتواست. جزئيات و ظرايف مهم است و شکل و روش نيز اصالت دارد. چنين مضموني رويکرد خاصي در کارگرداني را ايجاب مي­کند که شايد رسيدن به تناسبي بين نماهاي درشت و جزء­پرداز با نماهاي دور و کل­پرداز از امهات آن باشد.

    اقليما

    فيلمسازي مثل عسکرپور خيلي که پرکار باشد احتمالاً در عمرش ده پانزده فيلم خواهد ساخت. جالب است که اين مدير سابق بنياد فارابي و مدير فعلي سينماي شهرداري تهران، دومين فيلمش را به فضايي اختصاص مي­دهد که معلوم نيست چه تناسبي با ظواهر و سوابق يک مدير فرهنگي جمهوري اسلامي دارد. با ديدن اقليما بيش از آنکه به فکر نقد يک اثر سينمايي باشيم بايد به تحليل ذهنيت مديران حاکم بر فرهنگ جمهوري اسلامي بنشينيم.

    اقليما نماد خيانت است. کاراکتر اصلي فيلم در حالي که همسري "همه­‌چي‌­تمام" دارد بدنبال سراب دنياست و در اين راه آن گنجينه را ابزار دستيابي به يک زن هرزه و قاتل مي­کند.

    البته فضاها و سوژه­هايي اين چنيني بسيار فتّان و وسوسه‌­انگيز است اما حيف که آبرويي که از رهگذر عشقي ديگر فراهم آمده و ما را به مرتبت و قدرت رسانده است صرف چنين لوس‌­بازي‌­هاي معناگرايانه و گيشه‌­خواهانه‌­اي شود. کامران شدن در چنين مسيري به قرباني شدن گنجينه­‌هاي اصيل قبلي خواهد انجاميد.

    دست­هاي خالي، مصائب دوشيزه، سينه­سرخ، خدا مي­آيد، آفتاب بر همه يکسان مي­تابد. جالب نيست که پنج فيلم "ديني" يا به عبارت بهتر "مذهبي" جشنواره بيست و پنجم بر محور معجزه شکل گرفته است؟

    تا آنجا که ما يادمان مي­آيد معجزه پيامبر خاتم(ص) کتاب بوده است. يعني مجموعه­اي از معارف و احکام و اخلاق و تا آنجا که ما شنيده­‌ايم " لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الکتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط"

    آيا وفور معجزه، آن هم از نوع زنده کردن مرده و شفاي مريض و... در فيلم­هاي امسال حکايت از فاصله گرفتن فيلمسازان ديني ما از روح دين پيامبر اعظم(ص) نيست؟

    به راستي "بچه­‌هاي آسمان" و "زير نور ماه" معنوي­‌تر و ديني­‌تر و قرآني‌­تر و اهل‌بيتي‌­تر است يا فيلم­هاي معنوي امسال؟

    دين آمده است که مشکلات شخصي آحاد بشر را از طريق استثنا حل کند يا آنکه رسالتي عام براي پي­ريزي قواعدي جامع دارد؟

    دين انقلاب اسلامي به تصحيح مناسبات اجتماعي آمده است يا ترميم خلوات فردي؟

    اين معنويت فردمحور سياست‌­گريز و جامعه­‌گريز چه نسبتي با دين محمد مصطفي(ص) دارد/ چه نسبتي با سيدالشهدايي دارد که در اين فيلم­ها صرفاً در چهره يک شفادهنده و معجزه‌­گر ظهور مي­‌کند؟

    اگر قرار بود حضرت سيدالشهدا عليه­السلام با معجزه دين را اثبات يا حفاظت کند که ديگر امروز سيدالشهدايي وجود نداشت!

    بارزترين ويژگي سيدالشهدا مبارزه رئال و کاملاً واقعي و زميني با مظاهر کاملاً عيني و زميني ظلم و فساد و تبعيض است. شهادت يعني درگير شدن واقعي(و نه سوررئال و عرفاني) با مفاهيم و مصاديق واقعي ظلم تا حد مرگ که اين خود البته قاطع­ترين گواه بر ايمان به غيب است.

    فقر فکر و احساسات­گرايي مفرط و رمانتيک اصلي­ترين ويژگي فيلم­هاي به ظاهر ديني امسال بود و دريغ که در چنين فضايي خلاقيت­ها و قابليت­هاي کارگردانان خوش­‌نيت نيز هرز مي­رود.

    تهران انار ندارد

    تهران انار ندارد ولي تا دلتان بخواهد مديران فرهنگي فهيم و کارکشته دارد که حاضرند پول بدهند تا در نقد انقلاب اسلامي فيلم مستند ساخته شود.

    "اينجا بازار تهران است، مرکز "دين" و اقتصاد ايران"

    " در سال هزار و دويست و نود و ... تهران 80 مسجد، 2 مدرسه، 3 بيمارستان و 180 طويله داشت"

    "... و دهاتي­ها به تهران هجوم آوردند(پخش صحنه­‌هايي از تظاهرات مردم در سال 57)"

    تهران انار ندارد ولي تا دلتان بخواهد فيلم‌سازان بزن‌­دررو دارد که هم در ارشاد احمدي­‌نژاد مديرند، هم بودجه فيلمسازيشان را بالکل از دولت کريمه مي‌گيرند، هم از جشنواره دولتي سيمرغ مي­گيرند و هم کل روايت فيلمشان بر مبناي چالش. با مديران فرهنگي جمهوري اسلامي دراماتيزه مي­شود! و اينکه چقدر ما غريبيم و چقدر تحت فشار مميزي هستيم و چقدر.......  .

    تهران انار ندارد ولي تا دلتان بخواهد  "بابک­‌جان"هايي دارد که دوست دارند اداي توده­اي‌­هاي قديم را که سالهاست تقشان درآمده دربياورند و براي نقد اختلافات طبقاتي مسيري پرثمرتر از روشنفکري لمپن نمي‌­شناسند. "بساز و بندازهايي" که نتيجه تحقيقات و مطالعاتشان از فلان بولتن حزبي فراتر نمي­رود و انقلاب اسلامي را با حمايت صددرصدي جمهوري اسلامي "رفقا" تبيين مي‌فرمايند.

     

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه