پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما

  • کلمات کليدي :

  • لبنان
  • یونیفل
  • سی و سه روز
  • جنگ حزب الله

  • مصطفی حریری

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • آذرخش مهاجر

  • کاری کارستان

  • بازی با تاریخ

  • مناظره شوخ و شیخ

  • سخنرانی مطهری نور مسجد را می‌برد! مصطفی حریر

  • الله‌اكبر كه شروع شد ترس ما هم ریخت

  • بعد از شاه نوبت آمریكاست

  • از تاریخ غافل بودیم

  • «هنر برای هنر» و حذف «انسان»

  • هر برنامه‌ای اولویت خودش را دارد(قسمت اول)

  • مطلب بعدي >   873 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    زندگی روی آب

    گفتگو با عباس رافعي،کارگردان فيلم تولدي ديگر

    مصطفی حریری

    هميشه روي آب بود, جايي نزديك دبي كار مي كرد, مثل خيلي ديگر از لبناني هايي كه كسب و كار و اغلب زندگي شان هم در خارج از لبنان مي گذراند .هر كدام به يك صورتي بر روي آب زندگي مي كردند در يك تعادل نا پايدار ,اما جنگ پايشان را به زمين رساند.

    جنگ كه شروع شد مانند خيلي هاي ديگر ,حواسش جمع لبنان شده بود. برگشته بود بر خلاف موج جمعيتي كه فرار مي كردند به سمت دمشق و او مي رفت به سمت جنوب, به دنبال برادرش ؟خبر داده بودند كه با شروع جنگ در جنوب مفقود شده است.و حالا او از روي آب آمده بود به دنبال برادرش بر روي خاك ,خاكي كه اگر چه محكم بود,اما هر لحظه موج انفجار مي لرزاندش .آمده بود برادرش را پيدا كند,اما در جنوب خيلي چيزهاي ديگر را پيدا كرد؛داستان او يكي از وقايعي بود كه شيخ علي از جنگ سي و سه روزه برايم گفت.

    هنوز در جنوب بوي باروت مي آيند

    ساعت نه شب مادر شلوغي خيابانهاي تهران ,تلفن شروع كرد به زنگ زدن ,محمد سرافراز بود,ريس پريس تي وي معاون برون وزن صدا سيما گفت آدم بهتري به ذهنم نرسيد كسي كه بتواند در زمان كم از پس كار بر آيد.مي گفت بچه هايي كه لبنان رفت و آمد دارند ,مي گويند الان وقتش اس و اگر     مي رسد و فرصت هست تا كاري در خرابه هاي جنگ انجام داد.

    قبل از اينكه بپرسم چرا من,خودش گفت تو تهيه كننده,نويسنده وكارگردان با هم هستي ,كار هم زمان زيادي ندارد,كه به دنبال هرسه اينها باشيم.فرصت خواستم تا بر رويش فكر كنم .تنها ياك اه از جنگ گذشته و همه در حالو هواي پيروزي بودند,قبول كردن و قرار شد فردايش با خلاصه داستان فيلم براي جلسه برود هم چيز نه همين سرعت پيش رفت.

    حساب و كتابم,من ار به اين نتيجه رساند كه بايد فكر ساختن فيلم در آپارتمانمان و فضايي ساكن را از ذهنم بيرون كنم بايد به يك صورتي به همه وقايع اشاره مي كردم و تصميم گرفتم يك داستان جستجو گرانه طرح كنم كه بشود از طريق داستان همه جا را ديد و به همه وقايع اشاره كرد با همين شد خلاصه چند خطي داستان و باقي ماند براي بعد از اولين سفر لبنان.

    به لبنان كه رسيديم مستقيم به سراغ بچه هاي حزب الله رفتيم ,رابط و راهمان ما "شيخ علي ظاهر"معاونت فرهنگي حزبالله بود.اولين رئيس شبكه تلوييزيوني المنار,كه اتفاقا فيلم نامه نويسي خوانده فارسي را خيلي خوب حرف مي زد.داستاني را هم كه برداشت آزادي از آن را دستها يه فيلم نامه كرديم شيخ علي برايمان تعريف كرد.به كمك شيخ علي ظاهر همه منظقه جنوب را وارسي كردم

    بچه هاي حزب الله قدم به قدم را نشانمان مي دادند و تعريف مي كردند كه در آنجا چه اتفاقي افتاده است.

    اين تونل,آن روستا,اين جاده و ...هرچه پيش تر مي رفتيم بيش تر در فضاي جنگ قرار مي گرفتيم .

    زبان انقلاب

    با اينكه بچه هاي حزبالله تقريبا هرجايي كه مي خواستيم را نشانمان مي دادند .اما من هم بيكار نماندم.يك روزيكي از ماشينهاي حزبالله را برداشتم و خودم راه افتادم به سمت جنوب,آن هم در شرايطي كه نخ جنوب را مي شناختم و نه چيز زيادي از زبان عربي مي دانستم.رفتم به سمت نبتي و همان حنول وحوش بود كه در بيابان راه را گم كردم و حالا مشكل بود كه چطور بدون دانستن زبان عربي بايدي راه را پرسيد در جاده و در نقطه اي دور افتاده جواني را ديم,با شك و ترديد درباره اينكه آيا مي توانم منظورم را حالي اش كنم به سمت اش رفتم,اما اتفاقي افتاد كه فكرش را هم نمي كردن,به فارسي پرسيد؟ايراني هستي؟همچنان مهبوت جواب دادم :بله!گفتم شما ايرني بوده ايد؟پيش خودم گفتم احتمالا چند سالي در ايران بودي و فارسي را همانجا ياد گرفته و از بحث من اينجا در جنوب سر راه من سبز شده,جواب داد؛نه گفتم فارسي را كجا يا گرفته اي؟در جنوب؟سر تكان داد كه يعني بلد و بعد ادادمه دا:ما بايد فارسي را ياد بگيريم "چون زبان انقلاب است.هنوز هاج و واج نگاهش مي كردم.

    فيلم نامه اي از سي و سه روز جنگ

    با كلي خاطرات عجيب  وغريب به ايران برگشتم و دست به كار نوشتن فيلمنامه شدم خودم وهادي مقدم دوست كه دست تند تري در نوشتن داشت ,مشغول كار شديم .مبنا را گذاشتيم بر روي همان خاطره  واقعي كه شيخ علي از لبنان گفته بود اما اينجا به جاي اينكه شخصيت اول و امتحان به دنبال برادر مفقودش بگردد به دنبال همسر گمشده اش مي رود,تا هم داستان رمانتيك تر باشد و هم بتوانيم از آن زن كه اتفاق در داستان ما باردار هم بود استفاده سمبليك هم بكنيم.

    حالا بحث بر اين بود كه جزئيات داستان رقيق تر مشخص شود,اينكه داستان از زن شروع شود يا مرد و بعد هر كدام از اين زن و مرد چه حوادثي را در طي اين جستجو ببينند  از جنگ روايت كنند .

    يك تابلو آماده كرديم كه بصورت روزنگار همه حوادث جنگ را بر روي آن ثبت نموديم از روزي اول تا روز سي وسوم با توجه به محل اتفاق حادثه و بر اساس همين روزنگار داستان را پيش برديم و فيلم نامه مسامل داستاني شد كه درحقيقت روزشمار جنگ سيو سه روزه بود,اما خيلي زود پشيمان شديم و فيلم نامه را بصورت كلي تغيير داديم.

    مساله اين بود كه فيلم نامه اي با اين حجم وقايع و حوادث نياز به امكاناتي براي توليد داشت كه نه توان مالي و تجهيزاتي اش موجود بود و نه اجازه مي دادند تا آن صحنه ها را در لوكيشن هاي واقعي جنوب لبنان به اجرا در آوريم.در حقيقت يناز به امكاناتي هاليوودي براي توليد داشتيم و دوستان كاملا باز در صحنه عمل كه هيچ كدام مهيا نبود.نه مي توانستيثم و نه اجازه مي دادند كه مثلا تانك مركاوا به جنوب بياوريم.به همين خاطر بالاخره يك تصميم انقلاب گرفتيم و آن اينكه در فيلم هيچ سرباز و هيچ كونه تجهيزات اسرائيلي آورده نشود,چون فكر مي كردم نياوردنش بهتر از لوث شدن كل ماجراست.فيلم نامه را از ديد اول شخص مفرد نوشتيم .قرار شد ودر قهرمان فيلم تمام طول فيلم را در جنوب به دنبال همسر گمشده اش بگردد و در حقيقت نه تنها به دنبال او كه به دنبال خودش وطنش و آرمان گم شده اش.

    گردان كميل- نيستيم 

    دوباره به لبنان برگشتيم آمدنمان به لبنان همزمان شده بود با فراخوان سيد حسن نصرالله از مردم لبنان –آن روز ساعت ودازوده ظهر سيد از مردم خواست تا در ساحهالشهدا بيروت جمع شوند و اعتصاب باز را در سكوت شروع كنند.صحنه هاي عجيبي بود ناگهان د يدم سيل جمعيت است كه از شمال و جنوب و شرق و غرب به سمت ساحه الشهدا سرازير شده است .ميدان پرشده بود از جمعيت!به ميدان كه رسيديم رفتم سراغ رزمنده هاي حزب الله روحيه شان با رزمنده هاي جنگ خودمان خيلي فرق داشت.مدرن شده بودند.اينها موبايل داشتند اس ام اس مي زدند و بلاگ مي نوشتند و....يكي از انهايي كه از قبل مي دانست ما براي چه به لبنان آمده ايم صدايم كرد به شوخي گفت ؛"فلاني ما را مثل گردان كميل نشان ندهي!

    روحياتشان فرق دارد,اما عاشق بچه هاي جنگ ما هستند,اصلا ايراني ها را با همان ها مي شناسند و قبل تر با ماام موسي صدر و شهيد چمران ,آدمهاي مومن و مخلص پر شور,انقلابي و نماز شب خوان و اصلا توقع غير از اين را از بچه هاي ايراني در لبنان ندارند.حالا معلوم مي شود كه گزينش تيم فيلم سازي كه قرار بود به لبنان برود چقدر سخت مي شد.گروهي مومن و مخلص پر شور انقلابي و نماز شب خوان سينماي ايران.

    نماينده آقا

    اين بار اولين كاري كه كرديم اين بود كه دوربين دست بگيريم و به صورت مستند برويم به سراغ موضوعاتي كه در فيلم قرار است به آنها بپردازيم و به اين  صورت مراحل پيش توليد فييلم را شروع كنيم .نتيجه اين پيش توليد البته ساعت ها فيلم مستند شد.يكي از موضوعات فيلم نامه اشاره به فاجعه قانا بود ,از ميان تما م كساني كه آن روز زير آوار مانده بودند فقط سه نفر نجات پيدا كرده بودند,يك زن,يك و دو كودكي چهار پنج ساله خاطراتشان از آن لحضات تكان دهنده بود و شنيدنش دشوار,و دو زن هر كدام  در مقابل دوربين قرار گرفتند  و از وقايعي گفتند كه زير آوار مرگ را با چشمان ديده و با تمام وجود لمس اش كرده بودند حالا مانده بود بخش مشكل اين خاطره نگاري .پسرك,شيطاني هاي خودش را داشت مثل همه بچه هاي چهار پنج ساله ,مادرش هر چه مي گفت او بازي اش بيشتر اهميت مي داد تا دوربين ما .امام بالاخره مادر به آفرنيز حربه اش متوسل شد:اين ها از طرف آقاي خامنه اي آمده اند,اگر حرف بزني يم روند و براي آقا تعريف مي كنند.انگار كه آب بر آتش ريخته باشي,آمد و نشست روي زانوي من و از اول و تا آخر ماجرا را تعريف كرد

    همه صحنه هاي مستند و خاطراتي كه در پيش توليد برايمان گفتند وديديم حجت را بر ما تمام كرد كه نمي توانيم همه جزئيات ماجراهاي جنگ سي وسه روزه را در فيلم جمع كنيم تصميم گرفتيم كه تنها يك داستان را روايت كنيم تنها به نشان دادن گوشه اي از مظلوميت مردم جنوب اكتفا نماييم.

    نمك منفجره!

    مامور فرودگاه يكيازبسته هاي بار را باز كرد پرسيد اين چيه پورهاي جريان با خوشه دلا گفت بيشتر شن نمكه!باقي اش هم يك مقداري مواد شيميايي بي خطر مامور نگاهي كرد و مشتي از همان محتويات بسته را برداشت,و يد دفعه فندكش را به آن نزديك كرد,امام قبل از اينكه بتواند روشنش كند حچ اش را در دستان پورها جريان ديد كه اين بار ديگر خونسرد نبود و دز قيافه اش مي شد پيش بيني كرد اگر مامور فندكش را روشن مي زد چه اتفاقي مي افتاد؟ مامور فرودگاه فندكش را دور كرد,"ازاول مي دانستم مواد منفجره است".حالا ما منتظر بوديم كه ماموران امنيتي لبناني دوره مان كنند و ...

    مامور اطراف را نگاه كرد؛مي دانست ايراني هستيم ,آرام گفت من شيعه هستم و عاشق مقاومت ,تا رئيسم سر نرسيده از اينجا برويد!

    درست پشت قبرستان شهر اين نبت جليبل را دوو زديم .همه چيز آماده كاربود .اما هنوز يك مشكل اساسي وجود داشت.بچه هاي حزب الله مي گفتند امكان اجراي انفجار در جنوب با وجود حضور نيروگاه سازمان ملل (يونيسف)به هيچ وجه وجود ندارد.تنها راهي كه پيش پايمان گذاشتند بودند اين بود كه به جايي مثل بعلبك برويم و صحنه هاي انفجار مان را اجرا كنيم و باقي صحنه ها را در لوكيشن اصلي يعني در جنوب فيلم برداري كنيم .كه اين هم ممكن نبود ,كار حسابي گره خودره بود تا آن شب آن شب خوابيث ديدم من و مدير توليد پروژه به ديدن نيكي از بزرگان رفته بوديم ايشان رو كردند به ما گفتند حالا ديگر به محله ما مي رويد و ما را هم خبر نمي كنيد گفتم :آقا چطور بايد شما را خبر مي كرديم؟ايشان دستمالي با چفيه اي را ريو زانوهاي من گذاشتندو گفتند هيچ ما كار تان را ادامه دهيد و ناراحت هيچ چيز نباشيد.

    فردا صبح علي رغم مخالفت بعضي اعضائي گروه و هشدارهاي بچه هاي حزب الله اولين انفجار را انجام داديم و فيلم برداري اغاز شد.هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه سرو كلهي سربازان يونيسفل پيدا شد.مي گفتند :ما به خاطر خودتان مي گوييم اينجا اصلا امكان اجراي انفجار نيست و خطر دارد خودم را از تك و تانينداختم به گفتم ما فيلم ساز بين الملي هستيم و در حال انجام كارمان شما هم نمي توانيد به ما دستور بدهيد كه چه بكنيم و چه نكنيم كار به جايي رسيد كه از ما خواهش كردند كه لا اقل پنج دقيقه قبل از هر انفجار با تلفتي كه شماره اش را داند تماس بگيريم كه آنها حداقل بدانند  انفجارها مربوط به گروه فيلم ساز است

    كار جلوه هاي ويژه به هر صورتي كه بو دپيش مي رفت و انفجارها بدون هيچ محدوديتي انجام يم شد.پورها جريان يك نوع خاص از مواد منفجره با خود آورده بود كه انفجارش در فاصله نزديك هنرپيشه به او اسيب بزند .براي همين در فيلم انفجارهايي وجود دارد كه تقريبا در بعضي صحنه ها كل قامت هنرپيشه را فرا مي گيرد.

    يك مشكل ديگر در اجراي جلوه هاي ويژه اين بود كه اساسا در لبنان در لبنان ارتش تنها اجازه اجراي انفجارهاي خاكي به سينمائي را به گروه هاي فيلم ساز مي داد و انفجارهايي كه شعله آتش در آنها باشد بنابر قانون ممنوع بود,در حالي كه بخصوص در صحنه هاي انفجار خودروها انفجار شعلع دار يك ضرورت بود.با همه محدوديت ها اين افجار ها رها انجام شد.بالا خره اكثريت اعضاي ارتش لبنان را شيعيان تشكيل مي دهند.

    يونيسفل

    هر قدر كه كار پيش مي رفت گروه يا مي گرفت كه چظور بايد با نيروهاييونيسقل  برخورد كند.آنهااگر چه در جنوب تقريبا بر منطقه مسلط بودند اما پايه هاي ارزان حضورشان و البته كمك خدا باعث شد بود كه هر چه ما پيش ميرويم آنها بيشتر احتياط كنند و عقب بنشينند ,اوايل اگر در جاده اي مشغول فيلم برداري بوديم و از دور خود روي نظاميان سازمان ملل نزديك مي شد همه نگران مي شديم كه الان چه برخوردي با ما خواهند داشت ,اما بعد ها بچه ها آن قدر جرات پيدا كرده بودند كه مانع حركت خود رو مي شدند تا تصوير برداري تمام شود.

    مي خواستيم يك صحنه را در مارون اراس فيلم برداري كنيم ,همان صحنه اي است كه پرستارها در فيلم حصبت مي كنند.ما رون الراس كاملا چسبيده به مرز اسرائييل است و اولين دريري ها در همين نقطه اتفاق افتاده است.در خرابه ها به دنبال لوميشن مي گشتم يك خانه اشرافي كه حالا فقط سر در ان باقي مانده بود و كل خانه منهدم شده بود نظرم را جلب كرد تركيب زيبايي داشت ,بچه ها راجمع و جور كرديم تا فيلم برداري را شروع كنيم كه تازه متوجه شدم اينجا مقر نيروهاي يونيسفل در آن منطقه است.عقلاني به نظر مي آمد كه به دنبال يك لوكين ديگر بگردم منطقه به اندازه كافي نسبت به حضور ما احساس بود اما كوتاه نيامدم ,با فرمانده شان صحبت كرديم .مدتي بعد آنجا را تخليه كردند.

    در بسياري از صحنه ها كار را در همسايگي نيروهاي يونيسفل انجام مي داديم و گاه گروه در كنار مقرهاي انها كار مي كرد.از فرصت استفاده مي كردن و زماني كه گروه در حال اماده كردند خود بود سر دوربين را به سمت آنها لرمي گرداندم و با همان كيفيت بالا از فعاليت روزانهشانه تصوير مي گرفتن در حالي كه آنها فكر يم كردند ما مشغول كار خودمان هستيم اين طور بود كه كلي تصويركم نظير از فعاليت روزانه نيروهاي يونيسقل در جنوب لبنان با صدا و تصوير عالي گرفته شد.البته انها هم اگر از دست شان بر مي آمد شيطنت مي كردند ,مثلا امروز ما در يك لوكيشن بخشي از يك سكانس را فيلم برداري مي كرديم ؛فردا كه براي ادامه كار به همان محل بر مي گشتيم ميديديم درست دور تا دور همان محل را نوارزرد كشيده اند,كه يعني احتمال وجود بميب هاي خوشه اي در اينجا وجود ارد هر چند كسي به اين كارها توجه نمي كرد به هر حال كل جنوب در دست سربازان يونيسفل بود اگر مي خواستند حتي راه مدرسه بچه ها را نيز كه از يك رسوتا به روستاي ديگري مي رفتند يم بستند و مجورشان مي كردند كه از راه ها ي صعب العبور يا از روي تپه هاي اطراف عبور كنند.براي يك ملت آزاده خيلي سخت است كه بيگانه اي حتي در جزييتان زنگي روزانه شان در كشور خودشان دخالت كند اتفاقي كه هر روز در جنوب مي افتاد.

    از طرف ديگر اين منطقه به عنوان منطقه دامن اسرائيل ها نيز تبديل شده بود به طوري كه اگر حتي شخص اولمرت هم سوار بر زره پوش سازمان ملل به جنوب مي آمد و تمام جنوب را بازديد مي كرد كسي خبر دار نمي شد.

    جنوبي كه بود؛جنوبي كه هست!

    تا قبل از اينكه فيلم را به صورت جدي شروع كنيم چند سوي به جنوب داشتم,روند بازسازي ها آنقدر سريع بود كه نمي شد مناطق را پيش و پس از بازسازي با هم مقايسه كرد,هر كسي پرچم خودش را زده بود و كار خودش را مي كرد.قطر اعلام كرده بود كه ساختمان ها را باز سازي مي كند ,شهرداري تهران هم بازسازي پل ها و راه ها را برعهده گرفته بود و عربستان بازسازي حوزه هاي علميه را كه نشان مي داد برنامه دقيقي را دنبال مي كند-همين مشاركت دربازسازي باعث شده بود كه رقابت هم به روند سريع اضافه شود.اين طور بود كه اگر زود دست به كار نيم شديم ديگر اثر بي از جنگ آن طور كه بشودبه صورت مستند روايتش كرد در جنوب نمي ماند.البته در صورتي هم كه موفق مي شديم تنها اثري بود كه در فضاي واقعي و مستند از جنگ سي و سه روزه ساخته مي شد,هر چند همين منحصر بود بودن كار را دشوار تر و مسووليت را سنگين تر مي ساخت ؛مسووليت نشان دادن شهري كه بود و شهري كه هست .

    خواهر امام جماعت جنوب

    به سراغ سنديكاي بازيگران لبنان رفتيم ,تقاضاي ما مشخص بود؛به دنبال بازيگر هاي درجه يك لبناني بوديم كه در لبنان و جهان عرب مشهد باشند همين شهرت به ما كمك مي كرد كه مخاطب عرب زبان بهتر و سريع تر با فيلم ارتباط بر قرار كند سنديكا يك ليست از بازيگران مشهور لبنانيدر اختيار ما گذاشت .با بازيگرها جلسه مي گذاشتيم از كارهاي قبلي شان تحقيق مي كرديم ,چرا كه سابقه انها براي ما مهم بود؛نمي خواستيم بازيگري را به كار بگيريم كه فيلم نامناسب و يا با مضامين غير اخلاقي در كارنامه اشس داشته باشد و در نهايت تست هايي را در رابطه با نقش از او مي گرفتم.

    كمكم تيم بازيگران هم شكل گرفت,اكثر بازيگران جزبازيگر نقش اول زهير شيعه بودند .براي نقش زهير هم طلال جردي انتخاب شد كه اتفاقا در همان روزها روزها عنوان بهترين بازيگر روز سينماي لبنان به او داده شد.

    براي نقش پرستار مسيحي هم يك بازيگر زن شيعه را انتخاب كرديم .برادرش در يكي از شهرهاي جنوب امام جماعت بود و به او اجازه نيم داد تا در فيلم هاي عربي بازي كند و البته خودش هم چندان تمايلي به بازي در اين فيلم ها نداشت ؟مي گفت فيلم هاي عربي چيزهاي ازز من توقع دارند مانند رقص و آوازو ... كه از من بر نمي آيد البته اين فيلم زمينه اي شد كه او در يكي,دوفيلم ايراني ديگر هم بازي كند.

    بالاخره پس از مدتي تيم بازيگران هم با چند ستاره لبناني مانند جردي و پل سليمان در نقش ابوفاضل شكل گرفت و بلا فاصله كا را كليد زديم

    كاربرد ويژه يك سوپر استار در جنگ!

    كار فيلم برداري با جنگ در اردوگاه نهر البارد همزمان شده بود ,صحنه هاي روي آب را بر روي يك كشتي مصري فيلم برداري كرديم وقتي كار تمام شد كشتي از سواحل لبنان در شده بود,هر چه اصرار كرديم كه ما را به بندر "طرابلس"برگرداند ,وزير بار نرفتند مي گفتند,جنگ است و امنيت نداريم.بالا خره ناچار شديم تا سونار بر يك لنج به سمت سواحل لبنان حركت كنيم .

    ساعت حدود يازده ,دوازده شب بود .هر كسي در حال و هواي خودش بود و كسي حواسش به اطراف نبود ناگهان دو نور افنكن در دو طرف لنج گرايه اي ما روشن شدند.قايق ها تند و ساكت ارتش لبنان بودند كه به خيال اينكه ما از ينروهاي فتح الاسلام هستيم و الان يا در حال فراريم و يا اسلحه براي آنها حمل مي كنيم به سمت ما آمده بودند.به زبان عربي چند بار گفتند :"دستها بالا"ما كه عربي نمي دانستيم و از طرفي كاملا شو كه شده بوديم بي حركت مانديم و تنها جردي ,سليمان و مترجم عرب ما دست هايشان را بلند كردند .طلال جردي كه ديد اوضاع كم كم در حال خطرناك شدن است فرياد  زد من جردي هستم نو را بر روي من بينداز .نيروهاي ارتش به محض اينكه او را ديند ,شناختندش و به پرسش آمدند كه اينجا چه مي كنيم .جردي هم توضيح داد كه براي فيلم برداري به دريا آمده ايم .آن شب دو قايق تند روي ارتش لبنان ما را تابندر طرابلس اسكورت كردند و من به اين فكر مي كردن كه داشتن يك بازيگر ستاره و مشهور غير از گيشه به چه كارهاي ديگري مي آيد!

    وضعيت جنگي شمال لبنان خيلي به كارمان آمد و مي آمد,هر چند كه نتوانستيم از آن حداكثر استفاده را انجام دهيم .از اين مهبت كه ما را خيلي خوب در فضاي جنگ قرار داد,بسيار مفيد بود.بعضي از دوستان پيشنهاد كردند تا به سمت اردوگاه هاي برويم و از صحنه هاي مستند و ارودم از اردوگاه هاي شمال لبنان مستند تهيه كنيم به عنوان صحنه هاي فرار مردم از جنوب استفاده نمائيم اما اين كار ممكن نبود چرا كه هيچ تضميني امنيتي براي تيم فيلم برداري وجود نداشت .حزب الله هم از ابتدا توليد ترجيح داد دخالت نكند چون هر گونه انتساب به حزب الله مي توانست در آن شرايط چان اعضاي تيم را تهديد نمايد.به همين دلايل مجبور شديم از آن صحنه هاي بكر صرف نطر كنيم

    جنگ در سايه.

    خاطرات شيرين و جذاب آن قدر زياد بود كه نمي شد همه را در يك فيلم گنجاند بعضي ها را هم خودم براي اينكه بعضي اسرار جنگ حزب الله حفظ شود حذف كردم و برخي ديگر تنها اشاره ايي داشتم جنگ سي و سه روزه از اين جهت جذاب تر بود كه با همه مدل هاي جنگ در دنيا متفاوت بود به همين خاطر كاركردن درباره چنين جنگي خواه نا خواه محصول جذابي خواهد داشت.

    جنگ حزب الله در طول اين سي وسه اساسا بر روي زمين اتفاق نيفتاده بود.شبكه اي از تونل ها راه هاي ارتباطي نيروه هاي حزب الله را تشكيل مي داد كه ما در برخي صحنه هاي فيلم به اين تونل ها اشاره كرديم همين بر روي زمين حضور نداشتن نيروه هاي حزب الله سبب گيج شدن اسرائيلي ها شده بود . از طرف ديگر به طور مثال شمال اسرائيل از نقطه اي در جنوب لبنان مورد هدف موشك هاي حزب الله قرار مي گرفت و بلافاصله در عرض چند دقيقه آن نقطه به صورت دقيق گلوله بارلن مي شد اما هيچ گونه تلفاتي به نيروهاي حزب الله وارد نيم شد .جالب اين بود كه از ماه ها پيش از جنگ نيروه هاي حزب الله تسليحات و مهمات مورد نياز خود را در نقاط مختلف جنوب دفن كرده بودند و از اين جهت اصلا نيازي به نقل انتقالات نبود كه باعث هوشياري دشمن شود.

    يكي از روزهايي كه به سمت جنوب به طرف شهر وانا مي رفتيم يكي از رزمنده هاي حزب الله همراه ما بود كه در مورد جنگ توضيحاتي به زبان فارسي مي داد فارغ التحصيل دانشگاه صنعتي تشريف بود و بخشي از فعاليت مخابراتي حزب الله را در زمان جنگ پوشش مي داد.

    از 5 ماه پيش از جنگ هيچ يك ازرزمندگان حزب الله تلفن همراه با خود نداشتند ,حتي قاموش!

    تمامي ارتباطات بين نيروهاي جنوب و فرماندهان از طريق خطو ط داخلي تلفن انجام مي شد كه به صورت شبكه اي در تمام جنوب فعال شده بود و همه مقرهان مقاومت بوسيله خطو داخلي به هم متصل شده بودند .از طرفي كارهاي رمز مكالمات هم به صورت روزانه تغيير مي كرد كه احتمال شنود ونشست اطلاعات را به صف ر نزديك كند.در فيلم اشاره اي بسيار محدود و گذرا به اين موضوع داشتيم انجا كه علي نامه هايي را در  جنوب بخش مي كرد و در حقيقت همين كرهاي رمز مكالمات را تقسيم يم نمود البته اشاره خيلي گزرا بو د كه تنها اقل آن متوجه ماجرا مي شودن؛هر چند اين موضوع تقريبا جز اطلاعات سوخته است.

    نكته ديگر نقشه هاي پازلي دست ساز بود.شايد كسي نداند كه سالهاست نقشه دقيق و درست و در ماني از راه ها و گروه هاي جنوب لبنان در دسترس نيست نه حزب الله تمايل دارد چنين نقشه اي وجود داشته باشد نه تا پيش از سال2000 نيروهاي صهيونيست اجازه انتشار چنين اطلاعاتي را مي دادند . نيروهاي حزب الله همگي نقشه هاي دست ساز پازلي در اختيار داشتند كه بصورت رمز تهيه شده بود و زماني كه يك رنگ خاص از خطوط نقشه را در كنار هم قرار مي دهي ,نقشه راه هاي بخشي از جنوب را نشان مي دهد.در صحنه هايي از فيلم اين نقشه را در دستان زهير و علي مي بينيم .

    هواپيماهاي جاسوسي كه هر لحظه در حال پروازند ,موبايلهايي كه رهگير مي شوند و سايه سنگين جاسوسان  اسرائيلي كه همه جا را نا امن كرده بود جزو مسايلي است كه در فيلم به ان ها اشاره كرديم تا جنبه تا يخي مستند گونگي همچنان خفظ شود و در عين حال كه به داستان فيلم بسيار كمك مي كرد.

    ايستگاه هاي صلواتي پارتيزاني

    يكي از بخشهاي زيبا و جذاب روايت جنگ سي و سه روزه نوع ارتباطي بود كه ميان مردم و رزمندگان حزب الله در جنوب شكل گرفته بود.سيد حسن به بچه ها ي حزب الله اجازه داده بود براي تهيه آب و غذاغ به منازل مردم وارد شوند وآنها هم بعد از اينكه از غذايي استفاده مي كردند ,زينوفي مي خوردند يا ....صورتحسابي تهيه مي كردند كه از فلان خانه اين مقدار غذا برداشتيم كه همه اينها ر ذا پس از جنگ حزب الله پرداخت كند.از طرفي اگر چه جنوب تقريبا خالي از سكنه شده بود ,اما بودند پيرمرد ها و پير زن هايي كه توان فرار نداشتند و در خانه و كاشانه شان باقي مانده بودند اينها هميشه مقداري بيشاز نيزشان پختو پز مي كردند وظرف غذا را در سير قرار مي داند غذايي كه مدتي بعد تاپديد مي شد.و اين نشان مي داد كه سايه يك رزمنده مقاومت از آن مسير عبور كرده است.

    ياحتي اگر كسي يك بطري آب معدني اضافي داشت آن را در مسير مي گذاشت تا به دست يك رزمنده تشبه برسد و اين طور مردم برون اينكه مجاهدين مقاومت را ببينند در حد توانشان آنها را پشتيباني مي كردند.

    تولدي ديگر

    پس از پايان فيلم برداري و تدوين ,غير از نسخه عربي ,يكي از دو نسخه دوبله هم آماده كرديم كه در يكي از نسخه هاي دوبله فارسي در تيتراژ پاياني بخشي از سخنراني سيد حسن نصرالله در پايان جنگ بر روي تصوير پخش مي شود.سيد حسن مي گويد:امروز لبنان ديگري متولد شده است .سيد حسن علي رغم اينكه پس از پيروزي در جنگ سخن مي گويد كه شيعيان و رزمندگان مقاومت در ان جنگيده و پيروز شده اند مي گويد :امرز لبنان نه لبنان شيعه ,سني ,مسيحي وياد روزي كه لبنان ملت لبنان است و دوربين پرچمي را نشان مي دهد كه از دوخته شدن پرچم حزب الله ,اصل ,مسيحه ها و ...تشكيل شده است.

    ايراني هستي؟

    رفته بوديم جنوب ,فكر مي كنم عيت االشعب بود,مردي چند كارتن خرما لو براي فروش گذاشته بود.سه نفر بوديم و خواستيم تا سه خرما لو به ما بفروشد.مترجم گفت كه مي گويد اينها را دانه اي نمي فروشم ما گار مي خواهيد يك كارتن بخريد منصرف شده بوديم كه سوالي پرسيد و بعد چهرا اش باز شد و تعارف كرد كه هر قدر مي خواهيم برداريم و پول هم نگرفت پرسيده بود,اينها ايراني هستند؟

    جنوب لبنان براي ما ايراني ها تنها جايي است كه وقتي از كوچه پس كوچه شهر هايش مي گذريم از نگاه ها احساس غربت نمي كنيم .

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه