پيشرفته
 

موضوعات :

  • سیاست
  • فتنه

  • کلمات کليدي :

  • نخبگان
  • عوامانه

  • رضا زاده محمدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تاریخ یارمان ؟

  • تلویزیون و «نمایش» آرمانگرایی

  • یكی بود، یكی نبود....

  • تعهد هنرمند و آرمان مسکوت

  • در جستجوی هویت

  • مردی كه می‌خندد

  • اوضاع کمی خوب است!

  • تمرين ذهني معكوس

  • سومالی چیست؟

  • از اعتدال بی عمل تا سکولاریسم عمل زده!

  • مطلب بعدي >   502 تعداد بازديد
    3.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 12 : پارازيت روي موج ايران

    صف بنــدي افــاده و عــمل
    درآمدي بر سنخ شناسي نخبگان

    منازعه احمدي‌نژاد- موسوي يا احمدي‌نژاد - رجال در کنار ديگر مناظرات، از يك منظر خاص اجرايي قابل تحليل است. لااقل در نگاه بسياري از راي‌دهندگان به موسوي، احمدي‌نژاد، صلاحيت اجرايي و دانش لازم براي رياست‌جمهوري را ندارد و استدلال‌شان شبيه خاتمي است در سال 84 كه گفت به كسي راي دهيد كه در شان ملت ايران باشد.
    اين "شان" به چه معناست؟ كدام خصوصيات است كه احمدي‌نژاد را در نظر عده‌اي فاقد وجاهت و خارج از جرگه "رجال" قرار مي‌دهد و كارنامه او را تا اين حد غيرقابل‌اعتنا، فاجعه‌بار و مايه تمسخر و استهزاء مي‌كند.
    از جمله مفاهيم ابداعي چهار سال اخير، مفهوم "نخبه" است. خود واژه، جديد نيست اما در اين سال ها مفهوم جديدي بر آن بار شده كه ملخص آن چيزي جز "نااحمدي‌نژاد" نيست. گويي حضور اين فرد خاص موجب شد مفهوم جديدي براي نخبه پيدا شود و مصاديق آن بهتر جلوه كنند و شناخته شوند. نخبه‌بودن در اين مفهوم، داشتن سابقه اجرايي يا مديريتي يا مبارزاتي نيست، بلكه داشتن فكر روشن‌تر و متعالي‌تر است. مقابل اين مفهوم، كوته‌فكري، ساده‌انديشي و عوامانگي به معني بي‌سوادي و بي‌دانشي است. آدم نخبه يعني آدمي كه مي‌فهمد و عوام، اصطلاحا يعني كسي كه نمي‌فهمد.
    متناظر با اين بحث، شديدا تبليغ شد و مي‌شود كه همه نخبگان مخالف احمدي‌نژادند. شاهد مثالهاي فراواني وجود دارد كه اين در مورد بسياري از افراد شناخته شده‌اي كه نخبه فرض مي‌شوند صادق است. در كنار شخصيتهاي سياسي، افراد سرشناس متعددي كه سياسي محسوب نمي‌شوند (از سينماگر گرفته تا نويسنده و هنرمند) تمام حيثيت خود را براي زمين‌زدن احمدي‌نژاد به ميدان آوردند. نخبه‌بودن اين افراد، قابل انكار نيست اما اندكي تامل در نمادها و جلوه‌هاي مشترك آنها خالي از فايده نيست.  

    شؤون نخبگي
     نخبگي مفهومي پيوندخورده با فكر روشن و عميق است. از يك نخبه انتظار مي‌رود كه انديشه‌هايي عميق داشته باشد، نه افكاري ساده و پيش‌پاافتاده. افق انديشه او بلندتر از هر فرد عادي است و طبعا" براي فرد عادي به‌سادگي قابل درك نيست. در واقع، براي يك نخبه، "بيان" انديشه به‌گونه‌اي كه همه درك كنند يك معضل است و آنچه را كه به بيان مي‌آورد مي‌توان به معني دقيق كلمه "افاضه" ناميد. مقالات، اشعار، نوشته‌هاي پراكنده، داستان و... هر يك گوشه‌هايي قابل بيان از آن فكر عميق را آشكار مي‌كند، اما همه را آشكار نمي‌كند. اين البته سطحي بالا از نخبگي است كه روشنفكران در جستجوي آنند و اوج تعالي آن، وقتي است كه آنچه مي‌گويند و مي‌نويسند، در معرض تفاسير و تعابير متفاوت باشد. اين بي‌تفسير گذاشتن، عدم‌ايضاح، كم‌گويي، مبهم‌گويي و سكوتهاي ممتد، پز و افاده خاص اين گونه نخبگي است. اين با نخبگي ادعايي نوچه‌هاي فلان حزب يا رجل سياسي تفاوت دارد. نماد اين گونه نخبگي اتفاقا گوشه‌گيري و بي‌اعتنايي يا تظاهر به بي‌اعتنايي به مسائل و دعواهاي سياسي است. نگاه از بالا و ريز ديدن و هيچ ديدن از علائم عميق‌انديشي و تعالي فكر است. سكوت در حد اعلي، اندكي ژست آزردگي و سرخوردگي، ادعاي انزواي اجباري و ديالوگ در حد صفر به اين شكل نخبگي آب و رنگ مي‌دهد.
    گروه ديگر نخبگان، كارشناسان فن و خبرگان امور اجرايي‌اند. هر وزير، مدير و مسوولِ سابقي مي‌تواند ادعاي نخبگي كند. البته بعضي از اين افراد، افاده‌ها و ژست‌هاي نخبگاني و اطوارهاي خاص را ندارند اما همه آنها مدعي كارشناسي و خبرگي‌اند. براساس سابقه و تجربه مي‌توان پذيرفت كه در مسائل اجرايي نظرها و ديدگاه‌هايي داشته باشند اما ادعاي آنها چيزي بيش از اين است و مدعيات خود را به ريش علم مي بندند. اينها مدعي "علم" اند و نه صرفا چند ديدگاه اجرايي: ما علم داريم و احمدي‌نژاد علم ندارد و ضدعلم است.
    شؤون نخبگاني اين در اصطلاح نخبگان را بايد در سبك مديريت و شؤون مديريتي دوران تصدي جستجو كرد. عظمت و جبروت دفتر كار مدير و ماشين و شكوه ساختماني كه براي خود بنا مي‌كند همه، نماد و جلوه آن نخبگي و كارشناسي‌اند. كنگره‌ها و ستون‌هاي عظيم به‌سبك دوره هخامنشي -كه به ابتكار مسوول محترم بنا شده - نشان بلندهمتي او، افق ديد او و اهميت جايگاه اوست - او كه كشور را از نعمت كارشناسي و مديريت خود بهره‌مند مي‌كند. آنچه ديده مي شود وزن و اهميت مديريت اوست كه خود از خبرگي و كارشناسي و علم او سرچشمه مي‌گيرد. به‌گونه‌اي جادويي مديري كه مجلل‌تر باشد و دبدبة بيشتري داشته باشد مهمتر و مديرتر و كارشناس‌تر از مديري تلقي مي‌شود كه اين پيرايه‌ها را نداشته باشد.
    رمز ديگر، نوع ارتباط و رفتار و سلوك با زيردستان، رسانه‌ها و مردم عادي است. در مقام اجرا، نخبگي با تواضع در تضاد است. در همه رده‌هاي اجرايي از كارمند جزء تا مديريت و وزارت اين مساله صادق است. تعداد منشي‌ها، ميزان اجازه ملاقات و پذيرش مراجعه‌كننده، تعداد ساعاتي كه در آن "به هيچكس وقت نمي‌دهد" و در اتاق كارش را مي‌بندد، همه تقويت‌كننده آن عظمت و جبروتند.
    كارمندي را در نظر آوريد كه كار دفتري ساده‌اي را با آداب و اطوار انجام مي‌دهد. صاف و ثابت پشت ميز خود مي‌نشيند و در پاسخ به ارباب رجوع كمترين كلمات را خرج مي‌كند و ادبيات رسمي خاصي را به‌كار مي‌برد. در هنگام انجام كار قيافه‌اي جدي دارد و كار نامربوط را به جدي‌ترين وضعي رد مي‌كند. چنين كارمندي كه مي‌تواند ده دقيقه كار روزانه در حد دانش پنجم دبستان را بزرگترين و پيچيده‌ترين كار عالم جلوه دهد، در نگاه بيروني بسي مهمتر از كارمند سهل‌گيري است كه اين اطوارهاي خاص را ندارد، اما كار و خدمت بيشتري ارائه مي‌دهد. در همه ارزيابي‌ها براي ارتقاي مقام،كارمند باپرستيژ مورد مثال، شانس بالاتري دارد. در واقع اين فرد به‌گونه‌اي بي‌نياز از توضيح، خبرگي و شايستگي خود را "نشان" داده است.
    اين تشريفات، اين نمادها و اين گونه نمايش ها در رفتار، همه لازمه "خبره شناخته‌شدن" است. در سطح بالاتر همين نمادها و اطوارها قباي مديريت را مناسب افراد خاصي جلوه مي‌دهد و افراد خاصي را "خبره" و "نخبه" مي‌كند. يك مدير بي‌ابهت، كارايي هم ندارد، علم هم ندارد و نامديري است كه در جاي مدير نشسته است. كسي كه جايگاهي را كم‌اهميت جلوه مي‌دهد و وظايف و مسووليت خطيري را كوچك جلوه مي‌دهد، در واقع ريشه خبرگي خود را مي‌زند، زيرا چنان مي‌نمايد كه در جايگاهي سهل نشسته كه به شايستگي و دانش خاص نياز ندارد. او اين اصل را فراموش کرده که "كار خود را خطير جلوه بده و احترام جلب كن و خبرگي و كارشناسي خود را در اذهان تثبيت كن."
    در سطح بالاتر ديگر تنها جلوه دادن كافي نيست و بايد تنها به كارهاي خطير فكر كرد و اگر خود را مشغول كاري مي‌كنيم، آن کار  به حد كافي بايد عظيم و خطير باشد. مديري كه به امور خرد اهميت دهد، از اهميت خود و جايگاه خود مي‌كاهد و ريشه نخبگي را مي خشكاند.
    نخبگان سياسي هم حكايتي مشابه دارند. ادعاي اصلي نخبگان سياسي همه جناحها، نفي شعار و روياپردازي است. نخبه سياسي در قياس با آرمانگرايان شعارپرداز، مدعي عقل و بينش است. بايد عقلاني نگاه كنيم و مدبرانه عمل كنيم. سياسي‌كارهاي همه جناح ها در اين اصل مشابه‌اند كه اهل شور و شعار نيستند. شعار، مخصوص اين جوان ها و اين جماعت ها و اين هوادارهاست. البته ممكن است به ظاهر و با اكراه، مشتي هم به تكبير بلند كنند، اما در باطن، شعار را منافي عقلانيت مي‌دانند. البته هر شعار و آرماني كاركرد مثبتي دارد كه سياستمدار آنرا مي‌شناسد و سعي مي‌كند از آن بهره‌برداري كند، اما اصالت و واقعيت ندارد و بخصوص، هيچ شعاري در جايي كه سياست ايجاب كند تغييرناپذير نيست. سياليت مواضع اين افراد از همين موضوع ناشي مي‌شود. اين افراد بيش از آنكه به آرمان ها فكر كنند، به دنبال ائتلاف ها و مذاكره‌ها و پنج بعلاوه هشت‌ها و اجماع‌ها و بازي‌هاي خاص‌اند و از هر حزب و جناح، يكديگر را به‌خوبي درك مي‌كنند. وجه مميزه اين افراد از هر فرد آرمانگرا، ادعاي عقل و درك روشن مسائل و نفي شعار و جزميت است. شعار، در آن حد خوب است كه موتور حركت توده‌ها باشد اما هيچ نخبه سياسي نبايد آنرا سرلوحه قرار دهد و عقل را زير پا بگذارد.
    اينگونه نخبگان سياسي از ابتداي انقلاب وجود داشتند اما به‌تدريج صاحب ادبيات واژگاني و گفتمان خاص شدند و با ريزش و چرخشهاي راديكالهاي چپ‌گرا بر تعداد آنها اضافه شد. زيرپا گذاشتن و فراموشاندن شعارهاي امام، به تمسخر گرفتن حرف ها و مواضعي كه امام تندتر از آن را گفته يا گرفته و مكررا نقل خاطراتي از امام كه خط عقل و اعتدال را تاييد مي‌كند، و منتشر کردن نامه محرمانه امام درباره قطعنامه به آن صورت، براي  تنوير افكار(كوبيدن انقلابي‌گري و در اصطلاح اينان تندروي) از فعاليتهاي تبليغاتي اين جريان بوده است.

    نخبگان و انتخابات
    اتفاقي كه در اين انتخابات افتاد ائتلاف شديد هر سه جريان نخبگاني فوق بود. روشنفكران لائيك ضدانقلاب با هنرمندان و شاعران و نويسندگان انقلاب كه خصوصيات رفتاري تقريبا مشابهي داشتند يكجا گرد آمدند و پشت سر يك نفر جمع شدند. خصوصياتي همچون توليد و بيان در حد افاضه، شامل التفاتهاي گاهگاهي به ارزشهاي انقلاب و گفتارهاي پرايهام و سكوت و كناره‌گيري از بسياري از صحنه‌ها و اتفاقاتي كه در طول سال ها براي انقلاب مي‌افتاد و انزوا و ميل به حفظ جايگاه خود به‌عنوان هنرمند و نخبه در محافل خاص اين قشر، در نهايت اين نخبگان را با آن نخبگان ديگر زير يك پرچم جمع كرد.
    در مقابل، جرياني از هنر غيرنخبگاني از هنرمندان شاعران جوان بي‌نام هم بود كه براي احمدي‌نژاد شعر ساختند و هنر خود را كه هرگز كم‌ارزش‌تر از هنر آن  نامداران نيست، در قالب رباعي‌هاي اس‌ام‌اسي و شعر طنز و غيره به ميدان آوردند. افاده اندك و درگير شدن در هر صحنه‌اي كه انقلاب نياز داشته باشد از تجمع و تكبير و بيانيه گرفته تا مجادلات كلامي و هنري، خصوصيت اين هنر غيرنخبگاني است كه در حال شكل گرفتن است.
    در حوزه فكر، نظريه‌پردازان تمدن و فرهنگ كه سال ها بود "حوالت" ناجور عصر مدرن را تبيين مي‌كردند كه بينديشيم و غرب را چشم‌بسته نپذيريم، در جبهه‌اي قرار گرفتند كه درافتادن با معادلات جهاني را عبث گرفته و استكبارستيزي را زير سوال مي‌برد.
    موسوي خود با اين قشر در پيوند بود و از آنها بود و به اين گونه نخبگي با بيست سال سكوت و رد كردن همه درخواست‌هاي مصاحبه التزام كامل داشت. نوع مديريت او در فرهنگستان هنر، در پرداختن به نوعي هنر ملي شهبانويي و برون‌دادي كه از هر مدير غيرانقلابي هم مي‌تواند بيرون بيايد، مشابه برون‌داد مديريت بعضي از آن حاميان محترم در نهادهاي مشابه بود – برون‌دادي که اثري از هنر انقلابي و خط امامي در آن ديده نمي‌شد مگر در آن حد كه افاضه‌اي و مرحمتي محسوب شود. (جالب آنكه تا قبل از اين انتخابات بايد زجر مي‌كشيديد تا از موسوي و بعضي از اين حاميان متفكر و هنرمند، درباره فلان مساله سياسي حرف روشني بشنويد، اما در اين انتخابات بسيار صريح به اظهار نظر پرداختند.)
    در سوي ديگر، مديران سابق و نخبگان اجرايي قرار داشتند كه كارنامه طويلي از افاده و افاضه خدمت و خطير جلوه دادن امور و عظمت‌فروشي و تبديل دفاتر كار به كاخ را در كارنامه داشتند. بعد از جنگ در منابر نماز جمعه و به همت رئيس دولت، كلمه "عوامانه" باب شد. اين كلمه وصف حال همه كساني بود كه به سياستهاي دولت انتقاد داشتند. هر انتقاد، برچسب غيركارشناسي و غيرعلمي بودن و انتساب به عوام مي‌خورد. در دوره بعدي، خاتمي اندكي جبروت رياست‌جمهوري را شكست و در مقايسه با دوره قبل، رياست جمهوري را به زمين نزديك كرد. به همين سبب، اگر چه  دغدغه‌هاي اصلي او نخبگاني بود اما به مردم احساس رضايت مي‌داد و در دور دوم هم راي بالايي آورد. احمدي‌نژاد از اين هم فراتر رفت و جبروت رياست‌جمهوري را منهدم كرد.
    كار ديگر احمدي‌نژاد كوچك كردن بسياري از امور "خطير" بود – يعني همان چيزي كه نشانه خبرگي و دانش منحصر به فرد اين حضرات بود. افرادي كه كل ادعايشان گذراندن انقلاب از پرتگاههاي مختلف خطر و ديده‌باني دائمي امور خطير بود، حالا مي‌ديدند كه فردي خطير بودن بعضي امور را درك نمي‌كند. در اين ميان حتي هشدار حمله قريب‌الوقوع آمريكا را دادند تا شايد دولت، خطير بودن مساله را درك كند. در چهار سال گذشته چه در حوزه امنيت ملي و سياست داخلي و چه امور اجرايي داخلي، جبروت شكني كاملي از همه امور اجرايي صورت گرفت كه از اول انقلاب در دست عده اي خاص بود.
    جريان سوم سياسي‌هاي تمام وقتي بودند كه شغلي جز سياست ندارند و با عناويني چون اصولگرا و اصلاح‌طلب به بازيهايي با قواعد خاص، خو كرده اند. براي اين افراد كسي كه از دل اين بازي ها سر بر نياورده و سلسله مراتب را نپيموده و به توافقات فلان جلسات پنج بعلاوه چند وقعي نمي‌نهد بسيار نچسب و غيرقابل تحمل است. مهمتر اينكه احمدي‌نژاد به مرده ريگ عقلانيت و عقلي كه اين حضرات با فروختن گام به گام  آرمانهاي انقلاب اندوخته بودند پشت پا زد. حرف سنگين احمدي نژاد اين بود كه من خودم انقلاب و آرمان هايش را مي فهمم و نيازي به تعاليم حضرات ندارم.
    موسوي بدان سبب مي‌توانست همه اين جريان ها را نمايندگي كند كه مولفه‌هايي از همه اين جريان ها را داشت. سكوت متفكرانه او در طول ساليان و حرف نزدن، مولفه اول بود. او حتي در برنامه‌هاي تلوزيوني (غير از مناظره) اغلب سوالات مجريان را بي‌پاسخ مي‌گذاشت و نوشته‌اي بي‌ربط را مي خواند يا موضوعي ديگر را مطرح مي كرد. سكوت، يك فايده مهم دارد. ابتدا اينكه نوعي ژست يا پز نخبگي است و دوم آنكه بطور غيرمستقيم حاكي از علم و بينش عميق يا حرف ناگفتني است- به همان‌گونه كه سال  ها سكوت او بسياري را به اين تصور كشاند كه او ليبرال و اصلاح‌طلب نشده و كماكان انقلابي است. البته در اين مدت كوتاه انتخابات به اندازه چهل سال حرف زد - حرفهايي كه نه آنقدرها خاص و جديد بود و نه عميق‌تر از همه فحش‌هاي روزنامه‌اي كه در چهار سال به احمدي‌نژاد داده شده است. در عوض به فلسطين و لبنان تعريض زد، تفكر از بين رفتن آمريكا را كه پيش‌بيني امام است، به استهزا گرفت و به بسياري از طرز فكرهاي نهضت آزادي مهر تاييد زد و مولفه دوم را كه عقل مورد ادعاي رجال است به نمايش گذاشت.اين در حالي است كه در بعد ديگر(بعد اجرا) تقريبا هيچ حرف روشني كه مشخص كند چه راهكاري را قرار است در پيش بگيرد نزد.
    از يك سو گفت گراني بد است و از سوي ديگر واردات برنج هندي را كه هدف ان كنترل قيمت است زير سوال برد. سوال محسن رضايي در اين باره كه كادر اقتصادي دولتش كارگزاران خواهد بود يا طيف ديگر را بي‌پاسخ گذاشت و به سوال مجري برنامه ديگر كه چگونه قرار است تورم را كنترل كنيد، جواب بي‌ربط  داد. در مناظره با رضايي حتي حضور فرد مقابل را ناديده گرفت و برخلاف تصور و ادعا، بي‌ادبي و ريز ديدن طرف مقابل و آن افاده نخبگاني را دقيقا جلوه‌گر ساخت- افاده و غروري كه راي مردم را حق مسلم خود مي‌داند و جز اين نمي‌تواند فكر كند. پس از آن به همه مستضعفاني كه قرار بود از برج عاج نخبگاني به آنها فيوضاتي برساند توهين كرد و راي آنها را ناشي از پول سهام و باطل فرض كرد. عجيب است كه بعضي از مردم عمل فرد را بخواهند و نه افاده و پرستيژ نخبگي او را؟ مولفه سوم اعتقاد و التزام به همان دكترين اجرايي معهود بود كه با دفاع از همه دولتهاي گذشته و اعلام رضايت از آنها و خطر دانستن اين دولت، ابراز شد.
    اجماع نخبگاني پشت سر موسوي در تاريخ بعد از انقلاب بي‌سابقه است. اينها با همه عقل، جبروت، افاده و پيشينه نخبگاني خود به مصاف احمدي‌نژاد آمدند كه گرچه استاد دانشگاه بود اما نخبه نبود. شايد تصورشان اين بود كه با سيل حرف ها و انتقادهاي بي‌پاسخ او را غرق خواهند كرد و سخافت شخصيت او را به همگان نشان خواهند داد و شايد به همين سبب نتايج انتخابات را باور ندارند. مناظره‌ها كمك كرد كه معلوم شود اين چنين نيست و گرچه او را به بي‌ادبي متهم كنند اما ديدند كه هوش و انتقال ذهني او به غايت بالاست. با اين وصف سخت مي‌شد ثابت كرد كه توان اجرايي او كمتر از اين حضرات است و به آن اضافه كنيد سخت‌كوشي را و شجاعت را و اينكه براي رسيدن به هدف، آرماني را نفروخته است.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه