پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما

  • کلمات کليدي :

  • سینما چیست؟
  • ذهنیت

  • نعمت الله سعيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

  • قهر کرد و رفت!

  • هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

  • جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • مطلب بعدي >   1054 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 1 : بشارت پيروزي

    مقدمه‌ای بر هر جشنواره فیلم آینده!

    يا سينما کيست، من چيستم؟

    نعمتالله سعيدي

    فايده‌اي ندارد ...! جشنواره فيلم فجر امسال هم تمام شد. يك هفته هم اگر زل بزنيم به كاغذ و با انتهاي خودكار سرمان را بخارانيم ... جشنواره امسال تمام شده است و بايد ما هم يادداشت‌هاي امسال‌مان را بر آن يك جوري شروع كنيم و تمام.

    موضوع چيست؟ ما سينما را نمي‌شناسيم؟ ...(البته بعيد نيست!) سينماي ايران مخاطب را نمي‌شناسد؟ ...(ممكن است!) مخاطب سينماي ايران ما را نمي‌شناسد؟! ... (معلوم است!) ما، سينماي ايران و مخاطب، مسئولان برگزار كننده‌ي جشنواره را نمي‌شناسيم؟ ... اين سئوال‌ها را بنده از شما بپرسم؟ شما از سينماي ايران؟ سينماي ايران از مسئولان؟ ... البته چه اوضاعي است


    از كدام سئوال شروع كنيم؟ براي شما از سينما بگوييم، يا براي سينما از شما؟! ... اگر از بنده بود كه دوست داشتم از خودم بگويم براي شما و سينما! از اين كه كي هستم؟ كي بودم؟ چي شدم؟ چرا بدبختي‌هاي من با همه فرق مي‌كند؟ چرا دردهاي من يك جور خاصي ويژه است؟ چرا نبايد شما بنده را بشناسيد؟ (يعني چرا بايد بشناسيد؟) چرا بايد سينماي ايران فقط به بنده توجه كند؟ ... و از اين قبيل. يعني همين كاري كه همه مي‌كنند! از كارگردان بگير تا منتقد سينمايي؛ البته با اين تفاوت كه هيچ كدام‌شان مثل بنده از پشت كوه نيامده‌اند و مستقيماً و صراحتاً به اين قضيه اشاره نمي‌كنند. حكايت آن همشهري قديمي ماست كه براي پسرش رفته بود خواستگاري. گفته بود: «لطفاً اجازه بدهيد پسر ما دخترتان را عقد دائم نمايد!»

     


    حالا خيلي گير ندهيد! وگرنه مجبور مي‌شويم از سئوال چهارم سئوال كنيم! يعني از مسئولان برگزار كننده‌ي جشنواره ... كه عقيده دارند بعضي شوخي‌ها را نمي‌توان نوشت، اما مي‌توان در سينماي ايران جدي‌اش را نشان داد! درست است كه ما در اين مجله مسئول فرهنگي نداريم، اما من يكي حاضرم تمام كائنات را از بود و نبود توضيح بدهم و مجبور نباشم يك مسئول فرهنگي را – از همين‌هايي كه جشنواره برگزار مي‌كنند – نقد كنم. نمي‌توانم تصور كنم او تصورش از جشنواره فيلم چيست. نمي‌فهمم "ضعف فيلم‌نامه" براي چيِ؟ چطور مي‌توان صدها ميليون خرج فيلمي كرد كه فيلم‌نامه‌اش يك ريال نمي‌ارزد؟ بنده هم مثل شما يك مخاطب معمولي سينما هستم. همان‌قدر كه شما خيال مي‌كنيد، خيلي بهتر از اين‌ها فيلم‌نامه مي‌نويسيد، حتي بنده‌ي نوعي هم هر سال هم زمان با برگزاري جشنواره فيلم به خودم فحش و لعنت مي‌دهم كه: نامردي اگر وارد اين عرصه نشوي و چشم "كوروساوا" را كور نكني و به ساوه نفرستي! از فلاني و فلاني كه بدتر فيلم‌نامه نمي‌نويسي و فيلم نمي‌سازي! فقط كافي است چند طرح يكي – دو صحفه‌اي بنويسي و به مراكز مربوطه مراجعه كني و ...

    اگر موضوع فيلم ساختن بود كه مردم مي‌ساختند. نخير! موضوع متقاعد كردن يك مسئول فرهنگي‌ست. كاري كه انگار درست مثل غزليات شيخ اجل، سهل و ممتنع است.

    عجيب است! ما چقدر سرحاليم!؟ انگار هم زمان كه مي‌خواهيم نقد كنيم و نق بزنيم، همين جور كله- كله قند در دلمان آب مي‌شود! شوخي مي‌كنيم؛ كنايه مي‌زنيم؛ قصه تعريف مي‌كنيم؛ شورش را درمي‌آوريم؛ ... اتفاقاً امسال روزنامه‌ها و نشريات را نگاه مي‌كرديم؛ اكثر منتقدان سينما و جشنواره همين حال و هوا را داشتند. همه شديداً و عميقاً معتقد بودند كه اوضاع وخيم‌تر از اين حرف‌هاست. همه تا روز آخر منتظر بودند كه يك اتفاقي بيفتد و جشنواره فيلم شروع شود! اكثراً مي‌زدند به صحراي كربلا و اين كه هيچ اميد و توقع خاصي از سينماي ايران نمي‌توان داشت. يكي از سليقه غذا خوردنش حرف مي‌زد؛ يكي از تصادف ماشين‌اش: يكي اسامي دوست و آشنايانش را فهرست مي‌كرد. يكي ... يكي مي‌گفت: اِه...اِه! من دارم فيلم مجيدي را نگاه مي‌كنم! اِه، دارد از اين فيلم خوشم مي‌آيد! واي، خدا مرگم بده! من چرا از فيلم خوشم آمد؟! و ...

    دل خوش سيري چند؟! ...

    فايده‌اي ندارد! اين حرف‌ها براي بنده و شما نقد و يادداشت نمي‌شود. هر چقدر هم كه حاشيه برويم. دير يا زود مجبوريم با سينماي ايران روبه‌رو بشويم.

    اصلاً فرض كنيد داريم رسماً طنز مي‌نويسيم. فرض هم نكنيد، مگر غير از اين است؟ بنده‌ي نوعي براي چندرغاز حق‌التحرير اين خزعبلات مسئول دنيا و آخرت شما نيستم كه ... جمله به جمله در و مرواريد نثارتان كنم! اگر خيلي اهل مطالعه هستيد و راست مي‌گوييد، قرآن و نهج‌البلاغه بخوانيد. خود حضرت حق، سبحانه و تعالي با آن عظمت و حكمت و ازليت و ابديتش با شما حرف مي‌زند و گوش نمي‌كنيد؛ بنده‌ي نوعي منتقد سينما باشم يا نباشم چه گلي به سرتان خواهم زد؟! حالا قهر نكنيد! باشد؛ مي‌رويم سراغ نقد فيلم. حوصله ندارم برايتان شكسته نفسي‌كنم. مي‌دانم. مي‌دانم كه: "به درك كه مثل بنده‌اي حوصله دارد، يا ندارد." اما ... چه بگوييم؟ از اين يكي بگذريم. (داريم با خودمان حرف مي‌زنيم و براي خودمان. اشكالي دارد؟ اگر دارد، مردم چرا ده‌ها ميلون خرج مي‌كنند و در سينماي ايران همين كار را مي‌كنند؟! چرا يقه‌ي آن‌ها را نمي‌گيرند؟ بنده – تازه اگر سردبير حواسش نباشد و اين‌ها را نخوانده چاپ كند- مگر چقدر مي‌گيريم؟ موضوع پول نيست؟ نه بابا!؟ خدا مرگم بده، چه بد!)

    معذرت مي‌خواهم. از اول شروع مي‌كنيم.  از سئوال اول شروع مي‌كنيم. مي‌دانم خيلي حوصله نداريد. مي‌دانم "سينما چيست" كار يك كتاب و دوكتاب نيست- چه رسد به يك فصل از يك مقاله! گفتني‌هاي اصلي را در اين باره بزرگاني امثال "بلابلاش" و "آندره بازن" و شهيد آويني و ... گفته‌اند. ("تئوري فيلم" بلاش "سينما چيست" بازن، "آينه‌ي جادوي شهيد آويني" و ... براي – مثلاً مطالعه‌ي بيشتر.) كه عمراً نمي‌كنيد!... ولش كن. در ادامه يك مقدمه داريم و يك حاشيه درباره‌ي چيستي سينما و بعد مختصر ياداشت‌هايي درباره فيلم‌هاي اين دوره جشنواره. اگر مطلب را ادامه داديد، دو قسمت اول مهم‌تر است. خيلي مهم است.

    "درد" چيست؟

    ما هيچي نيستيم. يعني هيچي نيستيم. ما همان هيچي هستيم كه نيستيم. شطح كجا بوده؟ "ذهنيت" را عرض مي‌كنم. اگر دقت كنيم كه "ذهنيت" يعني چه، شايد متوجه شويم سينما براي انسان معاصر چيست و چقدر اهميت دارد. مثلاً امروز "من" متوجه شدم كه در يكي از نشريات، يكي از داستان‌هاي كوتاه "من" را اشتباهي به اسم كس ديگري چاپ كرده‌اند. داستاني كه اشتباهي براي آن نشريه فرستاده شده بود و هنوز مي‌خواستم چند بار بازنويسي‌اش كنم. خيلي عصباني شدم، با خود گفتم، اگر بگويم اين داستان را چرا به اسم كس ديگري چاپ كرده‌ايد، ممكن است بگويند: مگر براي تو مهم است؟ تو كه ادعا مي‌كني اهل اسم و اين حرف‌ها نيستي. آن هم كاري كه به اسم شهداست و براي آن‌ها. چه اهميتي دارد؟ بعد از مرگ اسم من هر چه باشد، چه فرقي مي‌كند؟ مثلاً داريم: شيخ اجل سعدي شيرازي. سعدي اسم چه كسي است؟ سعدي. سعدي اسم سعدي ست. حالا اگر اسم سعدي غلام حسن بود، باز فرقي داشت؟ سعدي يا غلام حسن، بعد از مرگ چه فرقي مي‌كند؟ اين كه مي‌گويند اسم آدم زنده بماند (و بشود "زنده ياد") يعني چه؟ الان نوادگان "سعدي" خبر دارند از نسل چه كسي هستند؟ حتي آن‌ها هم نمي‌دانند كه مثلاً به اين اسم افتخار كنند. پس زنده ماندن اسم سعدي يعني چه؟ به چه درد سعدي مي‌خورد؟ چرا ما آدم‌ها اين قدر كشته و مرده‌ي شهرت هستيم. مخصوصاً شهرت پس از مرگ. حالا شهرت در زمان حيات شايد فايده‌اي داشته باشد. مثلاً مردم احترام بگذارند (كه البته باز هم بي معني‌ست. معمولاً باعث دردسر است.) يا پولي گير آدم بيايد. (كه البته باز هم خيلي با معني نيست. پول به درد موز و شيريني خامه‌اي و كباب كوبيده خريدن مي‌خورد. ... كه اكثراً مي‌توانند اين‌ها را – سالي دو سه بار هم كه شده- بخرند و بخورند.) به هر حال شهرت بعد از مرگ يعني چه؟ اگر موضوع خداست كه او همه را كاملاً مي‌شناسد. لازم نيست آدم اين قدر براي شهرت جان بدهد و بكند. وگرنه قضيه چيست؟ "من" مهم هستم، يا اسم "من"؟ چرا من شده‌ام اسمم؟ متوجه نمي‌شويد؟ مهم نيست، من هم متوجه نمي‌شوم. ببينيد! "من" چيزي نيستم غير از همين روند فكر كردن و حرف زدن. سرتان را درد نياورم، اما امتحان كنيد. يك بار هم كه شده امتحان كنيد و دنبال خودتان بگرديد. آن قدر ادامه بدهيد كه به هيچي برسيد. هيچي عرفاني نه! يك هيچي واقعي. من "من" خودم را خودم ساخته‌ام. خودم برايش صدا انتخاب كرده‌ام. صداي ذهن. صداي فكر كردن. مثلاً به اولين فكري كه به ذهن‌تان خطور مي‌كند، دقت كنيد. كلماتش از كجا مي‌آيد؟ ... شايد بگوييد اين‌ها واقعاً چه اهميتي دارد. اما مثلاً "درد" چيست؟ اگر دقت كنيد "درد" يك جور ترس، يك جور ناخشنودي از عدم و نبودن است. هر قسمتي از بدن كه درد مي‌كند انگار خالي‌ست. از دندان دردكش‌هاي حرفه‌اي سئوال كنيد! حجم درد در دندان يا هر جاي بدن دقيقاً احساس مرز عدم و نابودي است. يعني نبودن. آدم از نابودي مي‌ترسد و درد يعني همين. وگرنه چرا معمولاً آدم‌هاي شجاع كم‌تر احساس درد مي‌كنند؟ اكثر دندان دردها از ترسيدن شروع مي‌شود و با ترسيدن به اوج مي‌رسد ... بدترين دردها هم درد سوختگي‌ست ... درد باعث طولاني‌تر شدن زمان مي‌شود. شب‌هاي دندان درد گاهي يك هفته‌اي طول مي‌كشد ... ميت هنگام مرگ از يك مرزي كه مي‌گذرد، منِ منش، روحش شروع مي‌كند به درد كردن. چون با اصل معناي تمام انواع دردها (كه يك جور سوختگي‌ست ... مثل احساس سوختن هنگام شكستگي و غيره) يعني "برخورد با مرز عدم" مواجه مي‌شود. آن لحظه‌ي آخر شجاعتي مي‌خواهد كه فقط روح حقيقتاً مؤمن و مطمئن به وجود حق ... چه بگويم كه شعار نداده باشيم و نصيحت نكرده باشيم؟ درد بي نهايت مي‌تواند ساده‌ترين معني و حس عدم باشد؛ مي‌تواند زمان را تا بي نهايت طولاني كند؛ لحظه‌اي كه "من" غير مؤمن (مؤمن ... يقين حقيقي ... گيرم به هرچي كه هستي فرضش كنيم) تا ابد در عذاب آن گير مي‌كند. برايش تمام نمي‌شود. چون تمام "زمان" در واقع همين يك دم است و ... باز عرفاني شد!

    الغرض، شهرت، درد، سعادت، شقاوت و ... همه‌ي اين‌ها كاملاً به ساختار ذهنيت ما مربوط مي‌شود. اصلاً ما چيزي نيستيم غير از ذهنيت.

    سينما چيست؟

    فرصت نيست ... اگر متوجه شديد ساختار ذهنيت چقدر اهميت دارد، يا چندگونه خيال ادامه بدهيم. مثلاً خيال كنيد كه يك فضانورد هستيم. لباس فضانوردي پوشيده و سوار يك سفينه مي‌شويم. 10، 9، 8 ... صفر و آتش. سفينه از زمين بلند شد. ما از پنجره‌هاي بزرگ روبه‌رو و اطراف سفينه بيرون را نگاه مي‌كنيم. موتورهاي سفينه با قدرت و لرزش فراوان كار مي‌كنند و ما را به آسمان مي‌برند. از ابرها عبور مي‌كنيم. وارد مدار كره زمين مي‌شويم. حالا كره زمين شبيه يك توپ آبي رنگ بزرگ است. منظره بسيار زيبايي‌ست. دورتر مي‌رويم. شهاب‌سنگ‌ها از اطراف سفينه با سرعت رد مي‌شوند و ... سال‌ها بعد باز مي‌گرديم. جو زمين و اقيانوس‌ها و چند هواپيماي جت جنگده كه به استقبال ما آمده‌اند و ... فرود روي زمين؛ پياده شدن از سفينه؛ هجوم خبرنگارها و ... اين از آسمان.

    حالا يك خيال عاشقانه ... (مثلاً داريد با معشوق خود در يك پارك قدم مي‌زنيد) عزيزم! ماه من تويي! مي‌فهمي؟ مي‌فهمي چقدر دوستت دارم؟! هرگاه پيش توام انگار يك فضانوردم پيش ماه! سبك و راحت ... به من نگاه كن! چرا روتو برمي‌گردوني؟ چرا نمي‌خواهي قبول كني كه تقصير من نبود؟ من اين روزها خيلي گرفتارم. چون تاريخ تولد تو رو فراموش كردم، دليل نمي‌شه. به اون مرغابي‌هاي توي استخر نگاه كن! اونا تاريخ تولد همديگرو مي‌دونن؟ ببين بدون اين حرف‌ها چقدر خوشبختند! ... عزيزم شام چي داريم؟ (حالا داخل خانه‌ايد.) راستي بيا ببين از اين چند تا تابلو كدومش براي آشپزخانه قشنگ‌تره. چي گفتي؟ از اين پوستر توله سگ‌ها خوشت اومده؟ گفتي عاشق عكس توله سگ‌هاي كوچولو هستي؟ مي‌دوني؟ من هر وقت با كسي دعوام مي‌شه، يارو مي‌گه: برو گم شو توله سگ! ... پس عاشق من هم هستي! نه؟ ديدي؟ ديدي خنديدي؟! پس ديگه آشتي هستيم. نه؟ مي‌خواهي شام رو توي تراس بخوريم. هوا امشب خيلي خوبه ...

    حالا يك فكر و خيال معناگرا. شما يك جانباز شيميايي هستيد. روي تخت بيمارستان افتاده‌ايد و حالتان خيلي بد است ... يك فرشته‌ي بسيار زيبا به شما نزديك مي‌شود. روح‌تان از جسدتان بلند مي‌شود و با فرشته به آسمان پرواز مي‌كنيد. يك در بزرگ طلايي در آسمان باز مي‌شود و شما داخل مي‌شويد. اينجا بهشت است و ...

    يك فكر و خيال تاريخي: نادر شاه به هندوستان لشكر مي‌كشد. سپاهيان نادر سوار بر اسب هستند ... يا تاريخ صدر اسلام: عمار و حمزه‌ي سيدالشهدا در حياط مسجد مدينه با هم حرف مي‌زنند. بلال حبشي از در مسجد وارد شده و به پشت بام مي‌رود و شروع به اذان گفتن مي‌كند. امروز چند بازرگان ايراني به مدينه آمده و به اسلام ايمان آورده‌اند. شايد يكي از آن‌ها جد و نياي خاندان بزرگ شما بوده است و ...

    فعلاً همين‌ها كافي‌ست. اين كه محتواي اين رؤياها چيست، كاري نداريم. اما جنس تصاوير دنياي رؤيايي شما در چه ساختاري ست؟ دقت كنيد! اين مي‌تواند يك كشف بزرگ و اساسي باشد! بنده از شما خواسته بودم خيالات و تصورات فضايي، عاشقانه، تاريخي و مذهبي شما از جنس سينما باشد؟! آن شهاب سنگ‌ها، ستاره‌ها، تصاوير مربوط به قدم زدن با معشوق‌تان در يك پارك بزرگ، آن جا كه معشوق شما رو بر مي‌گرداند، مرغابي‌ها، خنديدن معشوق به حاضرجوابي‌تان و ...آمدن فرشته، برخاستن روح از جسد، دروازه‌ي طلايي داخل آسمان و ... سپاهيان نادر در حال تاختن اسب، گفت‌وگوي حمزه سيدالشهدا و حضرت عمار و ... اين تصاوير مختلف را با چشم معمولي‌تان در زندگي روزانه ديديد يا از دريچه دوربين و نماي متوسط و دور و حركت دوربين و تغيير ميزانسن و ...؟ چرا؟ چرا معمولاً ذهن و خيال شما با الفباي هنر سينما تصويرسازي مي‌كند؟ ذهنيت واقعي و معمولي با ذهنيت سينمايي خيلي فرق دارد. فضا و آسمان واقعي كجا و سينمايي كجا؟ اگر به اهميت فوق‌العاده‌ي قضيه پي نبرده‌ايد، كافي‌ست يك بار ديگر امتحان كنيم. نگذاريد نگاه سينمايي (يا تلويزيوني) بر ساختار ذهنيت و قوه‌ي مصوره‌ي شما حاكم شود. مثلاً از خانه خارج شويد. به حياط يا پشت بام برويد. از همين جا در آسمان اوج بگيريد ... خيال معمولي و طبيعي آسمان خيلي عظيم‌تر و شكوهمندتر از نگاه سينمايي‌ست. فرق تصور سينمايي در وجود دوربين فيلم‌برداري‌ست. (يعني همين دجال يك چشم زمانه‌ي ما ... همين ديجيتال!) دوربين فيلم‌برداري امكاناتي دارد كه چشم ما ندارد. اما در عوض محدوديت‌هايي دارد كه چشم ندارد. دوربين سينما تقريباً انسان محور است. مي‌تواند اشياء كوچك‌تر از پرده‌ي سينما (يا صفحه تلويزيون) را بزرگ كند. مثلاً اولين باري كه گريفيث چهره‌ي يك مرد تاس را از نماي نزديك نشان داد، همه از ترس از سالن سينما فرار كردند! چون در آن دوره مردم با الفباي زبان تصوير در سينما آشنا نبودند. وقتي يك قطار بزرگ در پرده ي سينما به طرف آن‌ها حركت مي‌كرد احساس مي‌كردند واقعاً به سمت آن‌ها مي‌آيد. "بلابلاش" در كتاب "تئوري فيلم" يك دختر اشراف زاده‌ي روس را مثال مي‌زند كه براي ديدن اقوامش به مسكو آمده است. دختر عموهاي او براي تفريح او را به سينما مي‌برند. دختر اشراف زاده اولين باري بوده كه در طول عمرش به سينما رفته. اتفاقاً يك فيلم كمدي بوده است. بعد از تمام شدن فيلم خارج مي‌شوند. دختر عموها از او مي‌پرسند؛ فيلم چطور بود؟ خوشت آمد؟ او مي‌گويد: واقعاً وحشتناك بود! ... دست هنرپيشه‌ها قطع مي‌شد، كمرشان قطع مي‌شد، اندام بدنشان به اين طرف و آن طرف پرتاب مي‌شد و ... اصلاً دولت چرا بايد اجازه بدهد كه چنين چيز وحشتناكي در مسكو پخش بشود؟! (دخترك مثلاً وقتي نماي متوسط بالاتنه‌ي هنرپيشه‌ها را مي‌ديده خيال مي‌كرده از كمر به پايين‌شان قطع شده است! يا اگر دست‌هاي يك هنرپيشه از كادر تصوير خارج مي‌شده، با خود مي‌گفته: پس دست‌هايش كو؟ و ...) البته ما امروز به بچه‌هايمان اجازه نمي‌دهيم خيلي با ساختار ذهنيت عادي‌شان زندگي كنند. (به دليل وجود تلويزيون) اما مردم صد سال پيش اين الفباي تصويري جديد را نمي‌شناختند. سينما واقعيت نماترين دروغ مجازي‌ست. دنيايي‌ست دقيقاً مشابه دنياي زنده و متحرك واقعي. اما تفاوت‌هاي اساسي‌اي نيز با واقعيت دارد. مخصوصاً وقتي با پديده‌هايي مواجه هستيم كه از نظر ابعاد و اندازه از پرده سينما بزرگ‌تر است. (اگر صفحه تلويزيون را در نظر بگيريم كه به مراتب موارد بيشتري را شامل مي‌شود.) مثلاً از يك ساختمان ده طبقه بگير تا كوه و دشت و دريا و آسمان و ... كل جهان ما. ما امروز هر وقت با انسان معاصر از آسمان و فضا صحبت مي‌كنيم، بي درنگ يك آسمان سينمايي و تلويزيوني را متصور مي‌شود! هر وقت از تاريخ صدر اسلام حرف مي‌زنيم، براساس فيلم محمد رسول الله(ص) در ذهنش تصوير مي‌سازد. جنگ سي و سه روزه حزب‌الله لبنان خيلي با آن تصاويري كه گاه و بي‌گاه از تلويزيون ديده‌ايم تفاوت داشته است. خلاصه اين كه انسان معاصر يك انسان سينمايي‌ست. دانش او از جهان، تصور او از جهان سياست، دنياي عاشقانه و رؤيايي او، ايمان او به روح و قيامت و بهشت و دوزخ، تصور او از تاريخ ملي و ديني و ... حداقل تمام چيزهايي كه مستقيماً به چشم خود نديده تحت تأثير مستقيم الفباي سينمايي‌ست. واضح‌ترين مثال همان كروي بودن زمين است. اكثريت قريب به اتفاق ما انسان‌هاي معاصر از كروي بودن زمين يك تصور سينمايي (و تلويزيوني) داريم. جهان هستي براي ما به دليل وجود ساختار ذهنيتي "فيلم‌گونه" ابعاد انساني دارد. ما در ذهن خود در دنيايي به مراتب كوچك‌تر زندگي مي‌كنيم. افسردگي زودرس كم‌ترين تبعات چنين ذهنيتي‌ست. ما انسان‌هاي بي ماجرايي هستيم كه به تماشاي ماجرا- به جاي داشتن آن- عادت كرده‌ايم. اكثر جوان‌هاي امروز دنيا عاشق هنرپيشه‌هاي هاليوود هستند؛ اين سينماي هاليوود و باليوود است كه به رؤياهاي عاشقانه‌ي آن‌ها شكل و جهت مي‌دهد. يك هنرپيشه در عرض يكي- دو ساعت عاشق مي‌شود، ازدواج مي‌كند، بچه‌دار مي‌شود و ... در صورتي كه در دنياي واقعي يك خواستگاري معمولي چهار- پنج ساعت طول مي‌كشد. جالب اين جاست كه تا سي- چهل سال پيش كه اكثر تلويزيون‌ها و فيلم‌هاي سينمايي سفيد و سياه بود، رؤياهاي عاشقانه مردم هم سياه و سفيد شده بود. حالا سياه و سفيد بودن يك ويژگي بارز براي احساسات نوستالژيك است. گاهي خاطرات كودكي انسان معاصر سياه و سفيد ديده مي‌شود و ... امريكا يك كشور به معناي واقعي كلمه "بدون هويت تاريخي" است. هنوز هم ايالات و شهرهاي بزرگ و كوچك مختلف اين كشور فرهنگ‌هاي كاملاً متفاوت دارند. از طرفي هيچ ملتي بدون هويت و پيشينه‌ي تاريخي نمي‌تواند روحيه و فرهنگ ملي داشته باشد. ريشه‌هاي تاريخي يك فرهنگ ملي بايد تا اعماق تاريخ و تا اسطوره‌هاي مختلف ملي و مذهبي امتداد داشته باشد. اما سينماي هاليوود با فيلم‌هاي مختلف وسترن براي امريكايي‌ها يك هويت تاريخي جعل كرد و ساخت. حالا امريكايي‌ها با توجه به همين جنس فيلم‌هاي وسترن شايد بيش از هر ملت ديگري احساس هويت تاريخي داشتن مي‌كنند! (همان كاري كه ژاپني‌ها با فيلم‌هاي سامورايي و آسياي شرقي‌ها با فيلم‌هاي رزمي براي هويت فرهنگي خود انجام دادند.) الغرض، حقير نمي‌خواهم بگويم سينما همان دجال يك چشم جادوگر و ... معروف آخرالزمان است. (فتنه‌اي كه در دوران پيش از ظهور هيچ خانه‌اي نيست كه واردش نشده باشد!) دجالي كه اكثر مردم به آن ايمان آورده و مخصوصاً جوان‌ها پيروي‌اش مي‌كنند ... دجالي كه (شايد با جلوه‌هاي ويژه رايانه‌اي) هر جادويي را مي‌تواند انجام دهد ... اگر در آينده فرصتي بود شايد بتوان بدون دغدغه‌ي تعداد صفحات به اين موضوع (سينما، دجال و آخرالزمان) بازگشت. اما فعلاً همين مقدار كفايت مي‌كند كه بدانيم مسئله‌ي سينما مسئله‌ي ساختار ذهنيت و موضوع ذهنيت سينمايي است. اين فيلم و زبان فيلم است كه امروز به دين و تاريخ و سياست و آرزوها و ... شكل مي‌دهد و آن‌ها قلب ماهيت مي‌كند. بعيد به نظر مي‌رسد كه در آينده‌ي نزديك يك فرهنگ و تمدن بتواند بدون مجهز شدن به ابزار سينما دوام بياورد! مثلاً ما ايراني‌ها با وجود آن فرهنگ غني و بسيار ريشه‌دار گذشته‌ي خود تا حدود زيادي كم هويت شده‌ايم- اگر نگوييم بي‌هويت. با توجه به همين اشارات مختصر و پراكنده سينما پيش از آن كه هنر باشد يا صنعت، يك جور نسبت جديد است كه انسان امروز با هستي و كائنات برقرار كرده است. يعني مثلاً مباني انتقادي داشتن در سينماي ملي براي فرهنگ (به عام ترين معناي آن) از نان شب واجب‌تر است. در صورتي كه هم‌زمان با برگزاري چنين جشنواره‌هايي مي‌بينيم كه از نوع انتخاب فيلم‌ها گرفته تا نحوه ي برگزاري و شيوه‌هاي نقد و نظر و مضامين فيلم‌نامه‌ها و ... همه چيز سردرگم و همه كس بلاتكليف! – است. سينماي ايران با سماجت و لجاجت عجيب و غريبي هر سال گستاخ‌تر از سال قبل نمي‌خواهد زير بار مسئوليت خود برود و قبول كند كه چه نقشي دارد! ما همه مي‌دانيم توان سينماي امروز ايران چقدر است و چقدر مي‌توان از آن توقع داشت. اما توقع سالي يك آژانس شيشه‌اي، يك ليلي با من است، مارمولك، زير نور ماه، اشك سرما، مادر و ... از اين سينما توقع زيادي نيست! اين سينما اگر نقش و جايگاه خود را به رسميت بشناسد هيچ كس توقع اضافي از آن ندارد. يعني موضوعي تحت عنوان "سينماي ملي" يك ركن پايه‌ي اساسي براي "هويت ملي" امروز ماست- و بستر عمده‌اي براي آن، نه يك دل‌مشغولي فردي يا خيلي ايده‌آلي! هر آدم دل‌سوزي مي‌داند كه اين سينما چقدر به تشويق و روحيه و توقع نياز دارد، اما شايد آدم سنگ‌دلي مثل حقير (به عنوان نماينده تام‌الاختيار مردم جامعه‌ي منتقدان كه شكر خدا كم هم نيستيم!) با كمال تأسف مي‌تواند ادعا كند كه براي نمونه سينماي رژيم قبلي از اين منظر اگر از سينماي معاصر قوي‌تر عمل نمي‌كرد و بهتر نبود، ضعيف‌تر و بدتر هم نبود! در صورتي كه سينماي امروز ما از نظر تكنيك و تاكتيك به مراتب رشد كرده است و اصلاً با گذشته قابل مقايسه نيست. مثلاً به عنوان يك نمونه‌ي پيش پا افتاده مي‌توانيم به سينماي ملودرام‌هاي فيلم فارسي‌هاي سابق، حداقل، براي حفظ و ترويج زبان فارسي در افغانستان و كشورهاي آسياي ميانه به مراتب مؤثرتر و مفيدتر بود! مطلب به درازا كشيد. اگر با اين پريشان‌گويي توانسته باشيم به جايگاه و ماهيت واقعي سينما اشاره كنيم (با اين تأكيد دوباره كه سينما يك نوع نسبت جديدي‌ست كه انسان معاصر با هستي و "بودن" برقرار كرده است و ... ما با جامعه‌ي سينمايي قبل از سينماي اجتماعي طرفيم و ... آسمان واقعي يادتان نرود!) به امثال حقير حق بدهيد كه هر سال ده روز به مرز ديوانگي و جنون نزديك بشويم! كه تحمل نداشته باشيم به زمين و زمان بد و بيراه نگوييم – وقتي يك تهيه كننده، هنرپيشه، كارگردان، منتقد و ... باز هم تكرار مي‌كند و طعنه و ريشخند مي‌زند كه: چرا بايد زن‌ها با روسري بخوابند و با مانتو و حجاب در سينما آشپزي كنند؟ و تا وقتي اين جوري‌ست سينماي ما سينما نمي‌شود! و نگوييم، اي خاك ... يعني اي خاك شاهد باش كه چقدر آدم بايد بي‌عرضه باشد كه از پس اين مميزي موجود سينماي ايران برنيايد! فيلم فارسي‌هاي سابق از يك جنبه ايراني‌تر بود. با بدنه‌ي طبقه متوسط به پايين جامعه بيشتر قرابت داشت. گاهي مردانگي و غيرت ناموسي را تبليغ مي‌كرد و قهرمان‌هايي را نشان مي‌داد كه مي‌توانستند با آرمان، ارزش و اهدافي زندگي كنند كه مي‌شد برايشان چاقو كشيد و كشت و كشته شد. همين قدر كه يك مرد از مرگ نترسد مي‌تواند هدف زندگي خود را پيدا كند. فيلم فارسي‌ها مي‌توانستند در جامعه الگوسازي كرده و در اين راستا حتي با فيلم‌هاي بوروس‌لي و مرد شش ميليون دلاري و غيره رقابت كنند. از جنبه‌ي ديگر، اگر آن فيلم‌ها مبتذل و مستهجن بود، صداقت داشت. رك و راست حرف خودش را مي‌زد و نشان مي‌داد كه بينش و منش روش حاكم بر حاكميت چه گنداب و عفن و پلشتي‌ست. اگرآن فيلم‌ها نبود شايد به اين شدت و سرعت احساسات مذهبي مردم جريحه‌دار نمي‌شد و چنان حاكميت سنگيني را به آتش نمي‌كشيد. ابتذال مفرط چنين فيلم‌هايي عامه‌ي مردم مسلمان را به ستوه آورد و عمل‌گرايي را فرسنگ‌ها از نظريه‌پردازي- در بين توده‌ي اجتماع- جلو انداخت. پوچي نه چندان پيچيده‌ي جاري در محتوا و ساختار همين جنس فيلم‌ها بود كه يك ملت را به اين نتيجه رساند كه هر چه زودتر بايد كاري كرد. و خلاصه آن جنس فيلم فارسي‌ها اگر ضعيف بود انگار به مراتب بهتر از سينماگران امروز به نقش تأثيرگذار و جايگاه فرهنگ سازي- بلكه انسان‌سازي- خود واقف بود. انگار مي‌دانست پيام مهم است – هرچند كه اين پيام يك جمله كليشه‌اي تكراري و نخ نما شده‌ي كوتاه و احمقانه باشد، مثل "خوش تيپي خوشايند است!" – و نترس، هول نشو، دست و پايت را گم نكن و حرفت را بزن؛ اگر فكر مي‌كني حرفي براي گفتن داري، گوشي براي شنيدن پيدا خواهد شد. اگر نداري چرا با صدوده دقيقه مِن-مِن كردن خودت و مردم را اذيت مي‌كني؟ چرا بايد فيلم‌هاي عشقي يا جنسي- اسلامي يا همان مثلاً "اجتماعي" جشنواره از نظر قصه و ساختار فيلم و تكنيك هر سال از سال قبل ضعيف‌تر شود؟ چقدر قحطي سوژه است كه يك استثناي يك در هفتاد ميليوني را در انتهاي زمين و زمان (!!) انتخاب كني و آخرش نتواني بگويي منظورت چيست؟ كه چي؟ مشكل فلسفي داري، نقد اجتماعي، اعتراض سياسي، ايده‌ي روان شناسي، درك جديد طبقاتي يا ... دردت چيست؟ اين كه ايهام تصويري درست كني يك ماليخوليايي ميان‌سال نيمه لختِ تنها و غريب، دارد در خواب محتلم مي‌شود، يا موش انگشت شصت پايش را جويده ... كه چي؟! با اين سكانس در اول فيلم خودت رويت مي‌شود با خانواده‌ات سينما بروي؟ (قرار نبود اسم ببرم، اما سكانس افتتاحي فيلم در "انتهاي زمين" را عرض مي‌كنم. آقاي اسپيلبرگ برگمان پور فيلم هم گمان مي‌كرد اگر يك جامعه‌ي منتقدين درست و درمان داشتيم، لابد نمي‌گذاشتند اين شاهكار در بخش ميهمان اكران شود و فيل فيروزه‌اي نگيرد! كه حالا بدبختانه همين اثر يك سر و گردن از خيلي از آثار ديگر جشنواره بالاتر بود. براي همين طرف مي‌گفت من ده- بيست سال بعد هم دوباره "در انتهاي زمين" مي‌سازم – اگر به انتهاي زمين واصل نشده باشم!) يك خانم هنرپيشه‌ي ديگر در جلسه‌ي نقد فيلم براي اصحاب رسانه و مطبوعات علناً مي‌گفت: (با كلماتي يك كم متفاوت) خاك بر سر شما كنم كه اسم‌تان را گذاشته‌ايد منتقد و نويسنده! چرا نمي‌فهميد كه يك فيلم مي‌تواند مثل رسوبات رودخانه‌ي نيل لايه لايه باشد؟ چرا سطحي‌نگري مي‌كنيد؟ آن موتور در فيلم ما نماد و سمبل بود. شما آن موتور را بردار و به جايش علاقه‌هاي اجتماعي، گرايش‌هاي ماتريا ليستي، دغدغه‌هاي نئوپوزيتيويسمي، وابستگي‌هاي متاكلروپلوراليسمي هيدراته شده(!!) نگراني‌هاي پُست پس ورد مدرن تلگرافي و متمايل به پلوتوس يا فلوتوس يا بلوتوس ... (يك جور سمعك مخابراتي) يا هر چيز ديگري كه نشان دهنده‌ي دل‌بستگي‌هاي يك آدم باشد، بگذار! آن وقت معلوم مي‌شود پيام فلسفي فيلم چيست ... اما نمي‌گفت آن موتور را كجا بگذاريم و چه كار كنيم؟! (و چقدر روي دستمان نگه داريم؟) سينماي فعلي ما جان مي‌دهد براي اين جور گوشه و كنايه‌ها و مسخره كردن‌هاي سينماگر و منتقد، همديگر را. گرچه شايد كار از كار گذشته است، اما حقير نه به كارگردان جوان ياد شده اعتراض خاصي دارم، نه به خانم هنرپيشه‌ي اخيرالذكر، (كه اتفاقاً كار هر دو را نسبت به سينماي موجود متوسط به بالا مي‌دانم) بلكه شجاعت هر دو را تحسين مي‌كنم. امثال آن خانم هنرپيشه حق دارند رسماً و مستقيماً و در جمع چندصد نفري منتقدان آن‌ها را تحقير كنند ... و همان آدم‌ها برايش دست بزنند! مثل سال‌هاي قبل دوباره بايد تأكيد كرد كه هيچ منتقدي از كليت و موجوديت اصلي و اساسي فيلم‌ها حرف نمي‌زند. و صراحتاً نمي‌گويد نظرش در مورد يك فيلم چيست. گاهي كه كسي به كسي اعتراض مي‌كند و به تدريج صدايش را بالا مي‌برد – تا مرز شكستن ديوار صوتي در حنجره‌اش – و طرف اصلاً اعتنا نكرده و حرفي نمي‌زند، آدم به وجود داشتن خودش شك مي‌كند! ترس برش مي‌دارد و مي‌خواهد بزند زير گريه، يا هذيان گفتن. كم‌تر ديده‌ايم يا به ياد داريم كه در اين مرز پر گهر، يك منتقد و يك كارگردان به صورت واضح و رسمي با هم رودررو شوند و درگير. همان طور كه در ----- سياست و عدالت و اقتصاد و ادبيات و ... مي‌بينيم. معلوم نيست ماها يكديگر را عددي حساب مي‌كنيم يا از هم مثل ... بيد مي‌ترسيم، يا يك جور توافق پنهان و نانوشته با هم داريم؟! (مثل ديدبان‌هاي زمان جنگ كه معمولاً هر دو طرف با دكل‌هاي ديدباني يكديگر كاري نداشتند!) در اين فضا انگار منتقدان و سينماگران، يا مسئولان و مخاطبان، با يك‌جور ريش سفيدي (يا شايد چشم سفيدي!) يك متوسطي را براي فيلم‌ها در نظر گرفته و با شعاع كوتاهي دوروبر همين حد متوسط مي‌پلكند و حرف مي‌زنند و فيلم مي‌سازند و فيلم مي‌بينند. وقتي چند روز پشت سر هم ده- دوازده فيلم مزخرف مي‌بيني، خودبه خود كوتاه مي‌آيي و آماده مي‌شوي كه با يك سكانس خوب، يك نماي متناسب، يك قصه‌ي كوچك اما سرراست و برخوردار از حداقل شرايط قصه و ماجرا داشتن، به وجد بيايي، كه كمي از معايب حول و هوش همان كار حرف بزني. اما مشكل اصلي همين حد متوسط است كه در واقع يك وجب بيشتر ارتفاع ندارد. و اگر جايگاه واقعي و نقش اصلي سينما را در نظر بگيري اين يك وجب ارتفاع هنوز يكي- دومتر بايد بالا بيايد كه مچ پاي كسي در گودالش پيچ نخورد و در انبوهي از باتلاق‌هاي بحران‌هاي بي‌هويت و نسبت‌ها و الگوهاي رفتاري و كرداريِ زمين و زمان  كله پا نشود! اگر چه اين گودال نسبت به دره‌هاي پست اطراف مي‌تواند دهانه‌ي يك آتشفشان باشد ...

    سينما چيست؟ ... هر چه مي‌خواهد باشد، باشد. به درك! ... تو كي هستي؟ من چي هستم؟ قيافه و ادا و اطوارهاي كدام هنرپيشه در طول اين همه سال به جاي "من" در "من" زيسته؟ اگر من "او" هستم، اوكيست؟ اگر او "من" است، پس من كوشم؟! كفش‌هايم كو؟ چه كسي بود صدا زد: بس كن!؟ ... (يادداشت‌ها بماند براي نوشته بعدي)

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه