پيشرفته
 

موضوعات :

  • طنز و کاریکاتور
  • صدا و سیما

  • کلمات کليدي :

  • نیناش ناش
  • صدای موسیقی
  • دعای تحویل سال

  • برزو بیطرف

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • بت عیّار

  • کوچه علی چپ و غیره

  • نیازمندیهای اساسی

  • مطلب بعدي >   911 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 2 : نظارت شعاري

    بهار در سیما

    طرحی برای برنامه زنده تلویزیونی هنگام تحویل سال

    دکتر برزو بیطرف

    نیناش ناش، نیناش ناش، نیناش نیناش نیناش ناش، نیش ناناش، نیش ناناش، نیناش ناش، نیناش ناش، ناش ناش ناش...

    تصویر به استودیو پخش باز می‌شود. صدای مجری از پشت یک کپه گل به گوش می‌رسد:

    سلام، سلام و صد سلام و دویست و پنجاه و هشت درود. بینندگان عزیز! عزیزان! خوبان! مردم ایران! سلام. ما الان داریم آخرین ساعات سال 87 رو می‌گذرونیم. یعنی عید اومد بهار اومد سنبل به لاله زار اومد. همه باید شاد باشند. هرکس غصه داره همین الان از جلوی تلویزیون پاشه بره اون‌ور. اگر هم دوست داره بشینه که ما با برنامه‌های متنوع‌مون سر حالش بیاریم. هیچ جا نرید. همین جا بشینید، من دوباره برمی‌گردم...

     

    تصویر مجری فید می‌شود به تصویر یک کپه گل دیگر و صدای موسیقی فضا را پر می‌کند.

    نیناش ناناش ناناش ناش، دیمبلی بالا دومبالی بالا، دیمبلی دوپس دومبلی دوپس.

    ناگهان صدای استاد بسته نگار روی موسیقی می‌آید و پس از لحظاتی تصویر ایشان بر صفحه گیرنده ظاهر می‌شود. استاد بسته نگار در حالی که کت و شلوار فسفری پوشیده در داخل چمن راه می‌رود و متناسب با آهنگ قر نامحسوسی می‌دهد:

    گل به گلستان دمید

    گشته بهاران پدید

    ای دل من خنده کن

    ای دل من خنده کن...

     

    آهنگ یواش یواش تمام می‌شود. مجری ناگهان از پشت یک گلدان نارنجی در گوشه تصویر می‌پرد بیرون:

    سلام، ترسیدید؟ نباید بترسید. باید شاد باشید. من امشب شما را سورپریز می‌کنم. بهار آمد، بهار آمد، بهار مشک‌دار آمد، نگار آمد، نگار آمد نگار بی‌قرار آمد. ساعت من می‌گه پنج ساعت و چهل و هفت دقیقه و سی و دو ثانیه، حالا سی ثانیه، حالا بیست و نه، حالا بیست و هشت... هه هه هه، می‌گم چطوره از همین حالا بشینیم و ثانیه‌ها رو بشمریم تا سال تحویل بشه،‌ها؟ نه این کار رو نمی‌کنیم چون امشب خیلی برنامه‌ها براتون داریم. کلی مهمان عزیز داریم، یه فیلم سینمایی شاد شاد شاد داریم، و هزارتا آهنگ و ترانه زیبا تا اینکه وارد سال هشتاد و هشت بشیم.

    خوب، حالا می‌خوام از اولین مهمون عزیزمون دعوت کنیم که بیاد توی استودیو تا با شما صحبت کنه، اگه گفتین مهمون اول‌مون کیه؟‌هان؟ خوب، یک دقیقه و بیست ثانیه وقت دارین که با اس‌ام‌اس یعنی همون پیامک برای ما بفرستید که مهمون اول ما کیه...

     

    صدای موسیقی روی تصویر مجری می‌آید و تصویر کوه و دشت و آبشار روی صفحه تلویزیون ظاهر می‌شود. بعد از یک دقیقه و بیست ثانیه برمی‌گردیم به استودیو. مجری روی صندلی نارنجی‌اش نشسته و با یک آقایی که روی صندلی سبز فسفری نشسته هرهر می‌خندد. ولی ما صدای آنها را نمی‌شنویم. کم کم صدا واضح می‌شود و مجری رو به دوربین شروع به صحبت می‌کند.

    خوب، دوباره سلام، سه باره سلام، اصلن صدتا سلام. چهار نفر مهمون اول ما رو درست حدس زدن که از طرف شرکت شیمبل‌نمکی به یک سال مصرف مفتکی محصولاتشون مهمون می‌شن. تبریک می‌گم. بریم سراغ مهمون عزیزمون. مهمون اول ما کسی نیست مگر شهروز بادنوش هنرپیشه سینما، تلویزیون و تئاتر... درسته شهروز؟ تئاتر هم کار می‌‌کنی دیگه؟

    شهروز: نه

    مجری: خوب عیب نداره، یه سلامی به بینندگان عزیز من بکن تا صحبت‌هامون رو شروع کنیم.

    شهروز: مرسی، سلام، امیدوارم که حال همه خوب باشه و همه شاد باشن.

    مجری: مرسی، شهروز جان، اول بگو که کار تازه چی داری؟

    شهروز: خب، من یه کار تازه بیشتر ندارم، چون چند ماه دبی بودم. یه کار سینمایی هست به اسم دختر بد که الان اکران شده، یه کار نوی هست که اگر مردم ببینن حتماً خوششون می‌آد.

    مجری: شهروز جون، چرا امسال اینقدر کم‌کار بودی؟ یادم میاد پارسال دوازده تا فیلم و فکر کنم سه تا هم سریال بازی کردی...

    شهروز: دوتا، یکی مال سال قبلش بود که پارسال پخش شد. من تصمیم گرفتم که یک کم فیلم‌های هنری بازی کنم. سال دیگه هم قراره توی فیلم استاد خوشروان بازی کنم.

    مجری: شهروزجان، مردم دوست دارن بدونن که تو توی تعطیلات عید چیکار می‌کنی؟

    شهروز: خب من هم مثل مردم هستم. به مامان سر می‌زنم. آخه مامان خیلی منو دوست داره. دلم می‌خواد از همینجا به مامان سلام کنم. مامان! خیلی دوستت دارم. به نظر من مامان توی زندگی مهم‌ترین چیزه. مامان همه‌ زندگیش رو برای بچه‌ش فدا می‌کنه (گریه می‌کند)

    مجری شانه‌های شهروز را می‌مالد:

    آخی... خوب شهروز جان، دیگه چیکار می‌کنی؟

    شهروز (اشکهایش را پاک می‌کند): ببخشید.... سعی می‌کنم بعد از اون که به مامان سر زدم، به کارهای عقب مونده‌م برسم. دوست دارم سفر هم برم.

    مجری: اگه سفر بری کجای میهن عزیزمون رو برای سفر انتخاب می‌کنی؟

    شهروز: اسپانیا. من سال گذشته با یکی از دوستام رفتم اسپانیا. خیلی خوب بود. اگه امسال هم بخوام برم سفر همونجا می‌رم.

     

    مجری: خوب بینندگان عزیزی که الان به ما ملحق شدید. ما قراره تا خود سال تحویل با شما باشیم و با برنامه‌های متنوع و توپ شما رو شاد کنیم. الان هم می‌خوایم بریم به بلندترین نقطه خاورمیانه که همکاران ما اونجا مستقر شدن تا شما رو شاد کنن. این شما و این همکار خوبمان آقای دل افروز. آقای دل افروز! سلام.

    آقای دل افروز روی برج میلاد ایستاده و نمایی از شهر پشت سرش دیده‌می‌شود.

    دل افروز: جواد جون، سلام. اگه اجازه بدین من یه سلامی به بینندگان عزیز ارائه بدم.

    بهار آمد و گل با ترانه می‌آید

    ببین که با تو هوا عاشقانه می‌آید

    یا محول الحول و الاحوال

    گل می‌روید به باغ گل می‌روید

    با شبنم صبحگاه رخ می‌شورد...

    بینندگان عزیز سلام. بهار دل‌انگیز و روح‌افزا از راه می‌رسد و دل‌ها را به سوی خویش جذب می‌کند. بهار آغاز دوبارگی حیات است که از پی سرمای زمستان شکفتن را نوید هماره‌ای دارد. جواد جون، نمی‌دونید اینجا چه شور و شعفی وجود داره. همه در حال تکاپو برای استقبال از بهار هستن. حالا من میکروفن رو در اختیار مهمون عزیزمون قرار می‌دم تا شما رو شاد کنه. (با صدای آهسته: ممد برو...)

    [صدا قطع می‌شود]

    مجری: آقای دل افروز! آقای دل افروز!... صدای ما رو دارید؟ اگه دارید بدید دست بغلی... هه هه هه... آقای دل افروز؟... خب بینندگان عزیز، ارتباط ما با برج میلاد قطع شد. حالا به یه میان‌برنامه توجه کنید، ما دوباره برمی‌گردیم ختمت‌تون.

     

    صدای موسیقی اوج می‌گیرد: دیم دالا دوم دام، دوم بالا دام دام، بالابالا دیم دام...

    تصویری از گلهای زیبای بهاری که فرت و فرت با حرکت سریع مشغول شکفتن اند صفحه تلویزیون را مزین می‌کند... ناگهان کلوزآپ مجری کل صفحه تلویزیون را می‌گیرد:

    مجری: به شما بیننده عزیز که از الان دارین من رو می‌بینین سلام می‌کنم. از اینکه ارتباط ما با آقای دل افروز قطع شد واقعاً معذرت می‌خوام. دیگه برنامه زنده است و این جور چیزها. همه همکاران ما مشغولند تا یک برنامه شاد شاد شاد برای شما تهیه کنند و برای همین گاهی پیش میاد که حواس یکی شون پرت می‌شه و تصویر قطع می‌شه. (رو می‌کند به میهمان برنامه):

    مجری: خب، شهروزجان. میونه ت با موزیک چطوره؟ البته قبلاً می‌گفتیم سرود منتها شب عیده و هم مردم و هم مسئولین شادن. پس می‌گیم موزیک.

    شهروز: خیلی عالی. من بدون میوزیک تقریباً می‌میرم. بیشتر هم میوزیک شاد گوش می‌کنم تا فرش بشم.

    مجری: آفرین شهروز جان. الان همه شادن. طبیعت شاده، شهر شاده، کل ایران شاد هستن. از اون گنجیشکایی که فردا صبح می‌خوان جیک جیک کنن، تا همه هموطنانمون در چهارگوشه سرزمین ایرانی اسلامی مون از خاش گرفته تا ماکو و از سرخس تا خرمشهر و آبهای همیشه نیلگون خلیج فارس. خب، حالا میونه ت با موزیک ایرونی میهن عزیز اسلامی خودمون چطوره؟

    شهروز: عالیه، واقعاً عالی. من خیلی با موزیک ایرونی حال می‌کنم. فرقی هم نمی‌کنه. هرجور موزیکی باشه گوش می‌دم. همین دیروز یکی از دوستهام آلبوم جدید شکیـ...

    مجری: خیلی عالیه. اتفاقاً ما الان یه مهمون عزیزی داریم که موزیسین و خواننده است. هرکس از بینندگان عزیزمون که تونست حدس بزنه مهمون عزیزمون کیه از طرف شرکت اره برقی جانسون...

    شهروز: من فکر کنم استاد بسته نگار باشه. چون داشتم میومدم ایشون رو اونجا دیدم.

    مجری (به طرز خیلی اتفاقاً محسوسی چپ چپ به شهروز نگاه می‌کند): خب، بله، همونطور که متوجه شدید استاد بسته نگار هستند، ولی شما حدس بزنید و برامون اس ام اس کنید تا به قید قرعه از جوایز اره برقی جانسون بهره مند بشید. اره برقی جانسون بهترین در دنیا، اولین سازنده اره برقی در تمام طول جهان. برامون اس ام اس یا همون پیامک خودمون بفرستید، ما ایشالا بعد از یک میان برنامه در خدمتشون هستیم. می‌ریم و بر می‌گردیم.

     

    تصویر فید می‌شود روی نماهایی از کوه و دشت و سبزه زار.... استاد بسته نگار در حال قدم زدن در یک جای دیگر چمن محوطه جام جم است که ناگهان شروع به آواز خواندن می‌کند. بعد از مدتي آواز تمام می‌شود و تصویر به تصویر استودیو کات می‌شود. در استودیو مجری و استاد بسته نگار نشسته‌اند و صندلی شهروز خالی است.

    مجری: به کسانی که الان بیننده ما شدند سلام می‌کنم و بهشون توصیه می‌کنم دیگه کانال تلویزیون رو عوض نکنند چون که ما تا لحظه تحویل سال همینطوری برنامه‌های جذاب براتون پخش می‌کنیم. همونطور که دیدید جناب استاد بسته نگار مهمان برنامه ما هستند. (رو می‌کند به استاد:) استاد! سلام.

    استاد: سلامی چو بوی خوش روشنایی، بدان مردم دیده آشنایی.

    مجری: استاد اگه می‌خواهید سلام و علیکی هم با بینندگان عزیز بکنید بفرمایید.

    استاد: بله، من هم به نوبه خودم سلام می‌کنم به همه ایرانیان خارج از کشور و داخل کشور و آرزو می‌کنم این عید سعید ملی و باستانی بر همه فرخنده باشه و بهار جانفزا در جان و روح مردم طنین انداز باشکوه باشه.

    مجری: استاد، قبل از هرچیز بگید چه هدیه‌ای برای بینندگان عزیز ما آوردید؟

    استاد: هدیه که زیاده. دوتاش رو که براتون اجرا کردم. یکی دیگه هم تصنیفی هست به نام ساز دل افروز در مایه دیمبلی افشاری از ساخته‌های دوست هنرمند و فرزانه‌ام رامتین روح افزا با شعری از سعدی و بنده، که حقیر اجرا کرده ام.

    مجری: به به استاد، شما شعر هم می‌گید؟

    استاد: بله، به هر حال دو هنر فرخنده موسیقی و شعر با هم ارتباط تنگاتنگی دارند و بنده هم گهگاهی که حالی دست می‌دهد و به عوالم بالا متصل می‌شویم و الهاماتی می‌شود چند بیتی می‌سرایم.

    مجری: استاد، اگه ممکنه چند بیت از اشعارتون رو برای بینندگان ما بخونید.

    بله؟ خوب، همکاران می‌گن ارتباط ما با آقای دل افروز در بلندترین نقطه تهران برقرار شده. آقای دل افروز! صدای من رو دارید آقای دل افروز؟

    دل افروز: جواد جون، دوباره سلام. اگه اجازه بدین من دوباره یه سلامی به بینندگان عزیز ارائه بدم.

    بهار آمد و گل با ترانه می‌آید

    ببین که با تو هوا عاشقانه می‌آید

    یا محول الحول و الاحوال

    گل می‌روید به باغ گل می‌روید

    با شبنم صبحگاه رخ می‌شورد...

    [ دوباره صدا قطع می‌شود]

    مجری: مثل اینکه باز ارتباط ما با آقای دل افروز قطع شد. عیب نداره. ما برنامه‌های شاد شاد شاد دیگه‌ای هم داریم. همکاران اشاره می‌کنند که ترانه استاد آماده هست. استاد! بفرمایید.

    بعد از سه دقيقه و چهل ثانيه قدم زدن استاد بر مي گردد و روي صندلي مي نشيند. جری (کف می‌زند): احسنت استاد، براوو. خیلی استفاده کردم بسیار شعر گیرا و قشنگی بود. چقدر خوبه که همه ما از این هنر اصیل ایرانی که گفته‌اند هنر نزد ایرانیان است و بس استفاده کنیم و قدر شاعران خوبی مثل شما رو بدونیم. استاد! چون وقت ما کمه و همیشه چقدر زود دیر می‌شه از شما خداحافظی می‌کنیم و توجه بینندگان عزیزم رو به یک وله جلب می‌کنم.

     

    تصاویری از ماهی و سبزه و سفره هفت سین که موسیقی شادی روی آنها می‌آید پخش می‌شود. مردم همه لبخند می‌زنند و شاد هستند و همه یکصدا رو به دوربین می‌گویند: سال نو مبارک!

    تصویر به استودیو فید می‌شود.

     

    مجری: بینندگان عزیز همونطور که می‌دونید عید نوروز از اعیاد باستانی ماست که در فرهنگ غنی ما ریشه داره. برای همین مهمون عزیزی داریم که همه شما با صدا و تصویر ایشون آشنا هستید. بانو معناپرست که همه می‌دونیم خواهر استاد دکتر معناپرست هستند. بانو! اگه صلاح می‌دونید یه سلام و علیکی با بینندگان داشته باشید.

    بانو معناپرست: به نام خداوند جان آفرین

    حکیم سخن در زبان آفرین

    عرض سلام و درود دارم به بینندگان عزیز و امیدوارم سالی سرشار از فرخندگی و میمنت داشته باشند.

    مجری: بانو معناپرست! اگه ممکنه درباره عید فرهنگی نوروز که از مفاخر سرزمین ماست بیشتر توضیح بدهید.

    بانو معناپرست: همونطور که شما فرمودید عید نوروز از سنتهای زیبایی ما ایرانیان است. حضرت لسان الغیب فرموده اند: ساقیا آمدن عید مبارک بادت، وان مواعید که کردی نرود از یادت. همه ما می‌دونیم که منظور حافظ از می‌و ساقی و خط و خال و ابرو همین چیزهای معمولی نبوده، بلکه یه چیزهای دیگه‌ای بوده. عید نوروز عید صفا، صمیمیت، شور و روشناییه و همونطور که خودم در یکی از اشعارم گفتم:

    عید نوروز عید عشق بود

    عشق ما راهی دمشق بود

    خط و خال و لب و رخ و ابرو

    وحده لا اله الا هو

    بنابراین عید نوروز رستاخیز طبیعت و باعث و بانی خیر و زیبایی در جهان خلقت می‌باشد و همانطور که شیخ اجل سعدی فرموده‌اند برآمد باد صبح و بوی نوروز، به کام دوستان و بخت پیروز. عشق اساس و بنیاد هستی است و بدون عشق زندگی تلخ و نافرجام است. عید نوروز هم عید عشق و طبیعت و فرخندگیه و چقدر خوبه که همه با هم مهربون باشیم و به هم عشق بورزیم و همونطور که شکسپیر در نمایشنامه‌های خود نوشته است، عشق ارتباط دل با حقیقت هستی است و برای همین من در یکی دیگر از اشعارم گفته ام:

    مجری: به به، بانو معناپرست! ما رو کاملاً مشحون کردید و فضای معنوی خاصی به برنامه بخشیدید. برای همین در این لحظه می‌خوایم بریم سراغ همکارمان گل نفس که در سطح شهر حضور دارند و قرار است با مردم عزیز که همه شاد هستند و خنده بر لب دارند گفتگویی داشته باشند. آقای گل نفس صدای ما رو دارید؟

     

    آقای گل نفس: بله، صدای شما رو دارم. بودن ضرورتی است همچون زمستان و مرگ ضروری تر همچون بهار. پس ای سرگردان! اگر به مرگ اعتماد کنی، معاد جاذبه‌ای است که تو را بر می‌گرداند سبزتر از هزار بار بهار. از همین جا سلام می‌کنم به همه بینندگان عزیز که شاد و خرم پای گیرنده‌ها نشسته ند و برنامه زنده نوروزی رو تماشا می‌کنند. ما اومدیم به سطح شهر تا با مردمی که مشغول آخرین خرید نوروزی هستند گفتگو کنیم. همونطور که مشاهده می‌کنید ما الان در جردن هستیم و مردم اینجا صف کشیدن تا خرید نوروزی خودشون رو انجام بدن. حالا ما می‌خوایم با یکی از مردم عزیز که اینجا هستند گفتگویی انجام بدیم.

    گل نفس: خانم، سلام.

    خانم: سلام، خسته نباشید.

    گل نفس: خانم! به بینندگان عزیز ما بگید که شما الان برای چی اینجا هستید.

    خانم: من اومدم تا خرید عید انجام بدم.

    گل نفس: می‌شه بگید شما برای عید چه چیزهایی می‌خرید؟

    خانم: بله، چون عید نوروز یک عید باستانی هست و سنتهای خوبی دارد ما برای عید از سفره هفت سین و شیرینی و میوه و آجیل تهیه می‌کنیم.

    گل نفس: شما برای تهیه مایحتاج عید دچار مشکلی نشدید؟

    خانم: نخیر. اینجا همه چی هست. پسته رفسنجان، بادام هندی، بادام درختی، حتی این شکلاتهای خارجی رو ما پارسال برای تهیه ش مشکل داشتیم و باید اقوام از آلمان می‌آوردن، اما الان این فروشگاه همه اونا رو آورده و ما دیگه هیچ مشکلی نداریم

    گل نفس: بله. عزیزان اینها همه از برکات نظام عزیزمونه که باعث اینهمه شادی و فرخندگی شده و همونطور که ملاحظه می‌کنید و الان ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه س همه مردم شادن و هیچکس هیچ مشکلی نداره.

    خانم دیگری از راه می‌رسد و با آقای گل نفس صحبت می‌کند:

    البته به نظر من هنوز یه مشکلاتی وجود داره. مثلاً اگر این شیرینی فروشی‌ها هم مثل سوپرها جنساشونو بیارن با پیک در خونه ما مجبور نمی‌شیم برای عید از خونه بیایم بیرون و الان این ترافیکی که می‌بینید در جردن درست شده درست نمی‌شد. به نظر من مسئولین باید به این مشکلات توجه کنن.

    گل نفس: انشاءالله که مسئولین حرفهای شما رو شنیده ن و ترتیب اثر می‌دن. حالا همه با هم دور من جمع بشین و به مردم عزیز ایرون این عید سعید باستانی رو تبریک بگین. همه با هم، یک، دو، سه...

    [کسی توجه نمی‌کند]

    خوب، همکارانم در استودیو پخش من با شما خداحافظی می‌کنم و آرزو می‌کنم همه مردم مثل همیشه شاد و خوش و خرم باشن و در سال جدید هم سرشار از موفقت‌های خوب و جالب باشیم.

     

    تصویر به استودیو بر می‌گردد.

    مجری: خیلی متشکریم از آقای گل نفس که با گزارش خوبشون ما رو شاد کردند. و اما در این لحظه می‌خوام یه مژده به شما بینندگان عزیز بدم. چی؟ الان بگم؟ نخیر. باید حدس بزنید. هه هه هه، من که به این سادگیا مژده نمی‌دم. چی؟ باشه، حالا فقط به خاطر شما مردم خوب و شاد ایران مژده مو می‌گم. تا لحظاتی دیگر فیلم سینمایی سراسر شاد و خنده مادرشوهر مهربان و عروس وجیهه رو تقدیم شما بینندگان عزیز می‌کنیم. بله، می‌دونید که همه هدف ما جلب رضایت شما و خنده‌های قشنگیه که روی لباتون می‌شینه. ضمناً شما می‌تونید در مسابقه پیامکی ما شرکت کنید و حدس بزنید که آخر فیلم چی می‌شه. چون شرکت سس مایونز گل باقالی به شش نفر از کسانی که آخر فیلم رو درست حدس بزنن جایزه می‌ده. پس الان شما رو دعوت می‌کنم بعد از دیدن نود و هشت دقیقه پیام بازرگانی به فیلم شاد و خوشگل مادرشوهر مهربان و عروس وجیهه توجه کنید. من بر می‌گردم.

     

    [بعد از پخش آگهی‌های شیمبل نمکی، بانک پرسپولیس، شامپو برند، شیر پاستوریزه، چیپس پولی نمکی، کیک و کلوچه شامبالو، آدامس کش مزه، مؤسسه مالی و اعتباری نهاد، بانک نازپول، اتومبیل لگن 90، و هشتاد و پنج محصول و مؤسسه دیگر، فیلم سینمایی پخش می‌شود]

     

    بعد از تیتراژ پایانی فیلم سینمایی تصویر به استودیو بر می‌گردد. مجری کت و شلوارش را عوض کرده و با یک کت و شلوار صورتی و پیراهن بنفش روی صندلی زرد استودیو نشسته است. در کنار مجری هوشنگ شاهنگ خواننده پاپ نشسته است. مجری با لحنی معنوی صحبتهایش را از روی نوشته آغاز می‌کند.

    مجری: نوبهارست، در آن کوش که خوشگل ببخشید خوشدل باشی، که بسی گُل بدمد باز و تو در گُل یا گِل باشی، من نگویم که کنون تو با که بنشین و چه بنوش، که تو خودت می‌دانی اگر زیرک و عاقل باشی. بینندگان عزیز. داریم لحظه به لحظه، به لحظه تحویل سال نو نزدیک می‌شویم. بیایید با هم عهد کنیم که در سال جدید با هم مهربون باشیم، به هم محبت کنیم، با هم دوست باشیم و سرشار از شور و عاطفه زندگی به بهار سلام بدیم. آمین.

    در این فرصت باقیمانده از دوست عزیزم هوشنگ شاهنگ خواهش می‌کنم خودش رو آماده کنه چون قراره دعای تحویل سال رو با صدای گرم و دورگه هوشنگ عزیز بشنویم. هوشنگ جان! اگه میخوای یه سلام و علیکی با بینندگان عزیزمون بکنی بکن.

    هوشنگ: مرسی. من سلام می‌کنم به همه ایرونیها که الان منتظرن تا سال نو از راه برسه و عشق و امید رو با خودش بیاره. من در خدمت شما هستم و باعث افتخارمه که در این لحظات قشنگ می‌تونیم با خدای مهربون راز و نیاز کنم و در خدمت ایرونیهای مهربون و خوب باشم.

    مجری: همونطور که ساعت نشون می‌ده سه دقیقه بیشتر تا تحویل سال وقت نداریم. هوشنگ جان! شروع کن.

    صدای جاز و گیتار به گوش می‌ریسد. هوشنگ جان با تحرک جالبی شروع به خواندن دعای تحویل سال در زمینه جاز و گیتار می‌کند:

    یا یا یا مقلب القلوب

    و الابصار

    یا یا یا مدبر اللیل

    و النهار

    یا یا یا محول الحول

    و الاحوال

    حول حول حول

    حالنا حالنا

    الی احسن الحااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال.

     

    صدای توپ تحویل سال به گوش می‌رسد و صدای کلفتی می‌گوید:

    آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی خورشیدی باستانی ایران عزیز اسلامی.

    دیری دیم دیرید دید، دیری دیم دیرید دید، دیری دیم دیرید دید دیم دیم دیریم دید...

    برنامه در همینجا به پایان می‌رسد. و ما به اتفاق کلیه همکاران با شما خداحافظی می‌کنیم. مرسی. بای!

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه