پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان
  • عدالت اجتماعی

  • کلمات کليدي :

  • داستان
  • آرام باش

  • علی پاک

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • به مجلس بیایید احساس فقر می‌کنید

  • سهم من

  • ابوذر

  • داستان سفیر پادشاه روم

  • داستان سفیر پادشاه روم

  • افسانه پرواز

  • مطلب بعدي >   1075 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 2 : نظارت شعاري

    آرام باش

    علی پاک

    نيم ساعتي تو سالن قدم مي‌‌زدم تا خودم را آماده كنم براي رو در رو شدن با آقاي دكتر. شك نداشتم كه تا پا بذارم داخل اتاقش و چشمش بيفتد به چشمم، خواهد گفت: پول را تهيه كردي؟

    همه‌‌ي اين نيم ساعت را به اين فكر مي‌‌كردم كه در جواب اين حرفش چه بگويم و چه مي‌‌شود گفت تا بلافاصله باز سرش را نيندازد پائين و در خروجي‌‌اي را كه دمي پيش از آن داخل شده‌‌ام، نشانم ندهد. نيم ساعت فكر كرده بودم و جز «آقاي دكتر خواهش مي‌‌كنم اجازه بديد توضيح بدم!» به جواب ديگري نرسيده بودم.

    - آقاي حميدي؛ آقاي حميدي!

    برگشتم. منشي ايستاده بود جلوي در و با دست اشاره مي‌‌كرد كه بروم نزديك. تند رفتم جلو. به همان آهستگي كه صدايم زده بود، گفت: زود باش ديگه، دكتر مي‌‌خواد بره!

    چند بار پشت سر هم گفتم «باشه» و بعد گفتم: شما بفرمائيد، آمدم!

    منشي برگشت رفت داخل اتاق انتظار دفتر. چرخي دور خودم زدم و نگاهي به پائين و بالاي سالن انداختم. به موهام دست كشيدم و كتم را مرتب كردم و رفتم داخل. منشي منتظر ايستاده بود پشت در اتاق دكتر. زود با دست اشاره كرد كه بنشينم روي اولين صندلي و خودش در اتاق دكتر را زد. در را باز كرد و رفت داخل و بعد در را پشت سرش بست. چند لحظه منتظر ماندم و به عكس بزرگ و دايره‌‌اي شكل بيمارستان كه از هوا گرفته بودند نگاه كردم. منشي آمد بيرون و در را بست. خواستم بلند شوم كه با سر و دست اشاره كرد بنشين. نشستم. خودش هم رفت نشست پشت ميزش. وقتي ديد با تعجب دارم نگاهش مي‌‌كنم، با چشم اشاره كرد به دفتر دكتر و در دفتر باز شد. دكتر در حال شماره گرفتن با موبايل از در بيرون آمد و چرخيد سمت در خروجي. من دوباره به منشي نگاه كردم. با اشاره‌‌ي سر گفت برو دنبالش. بلند شدم و صدا زدم: آقاي دكتر!

    و: آقاي دكتر!

    از دفتر آمدم بيرون و او همان‌‌طور كه سرش گرم موبايل بود، گفت: بگو مي‌‌شنوم!

    رفتم نزديك‌‌تر و شانه‌‌ به شانه‌‌اش شدم. تا صورتش را ببينم، سرم را كمي بردم جلو و نگاهم را دوختم به نيم‌‌‌‌رخش و گفتم: الآن يك ميليون و دوست هزار تومان تهيه كردم؛ بريزم به صندوق؟

    نگاهم نكرد. گوشي حالا دم گوشش بود. گفت: چقدر بايد بريزي؟

    گفتم: سه ميليون و چهارصد و شصت هزار تومان!

    گفت: هرموقع سه ميليون و چهارصد و شصت هزار تومان شد، ببر بريز به صندوق!

    گفتم: شما را به خدا آقاي دكتر، در توانم نيست. نمي‌‌توانم!

    گفت: ألو، سلام. من دارم مي‌‌آم. آماده بشيد.

    نگاهش كردم. كمي گوش داد. گفت: تو راه يك چيزي مي‌‌گيريم.

    خداحافظي كرد و باز گفت: پس زود حاضر بشيد!

    رسيديم به در سالن. گوشي را گذاشت تو جيبش و من در را برايش هل دادم جلو. گفتم: آقاي دكتر شما هرچي بگيد من انجام مي‌‌دم. شما بگيد چه كار كنم!

    پيچيد طرف آسانسور. گفت: اين‌‌جا بيمارستانِ و كار ما هم درمان. درمان شديد، حالا پولش را بديد؛ نداري، بچه را بذار برو!

    دكمه‌‌ي آسانسور را فشار داد و برگشت دور و اطراف را نگاه كرد. خواستم جوري بايستم كه و وقتي طرف من را نگاه مي‌‌كند، چشمش بيفتد توچشمم؛ كه نشد. در آسانسور باز شد. دكتر رفت داخل و من هنوز در حيرت حرفي بودم كه از دهان او بيرون آمده بود: بچه را بذار و برو!

    در آسانسور بسته شد. دهانم را پر از باد كردم، به آرامي فوت كردم بيرون و برگشتم طرف راه پله.

     

    êêê

    سلام!

    سلام!

    خوبي؟

    بد نيستم!

    علي چطوره!

    خوبه؛ خوابيده. كجا بودي؟

    رفتم پيش رئيس بيمارستان. راضي نشد. ميگه همه‌‌اش را بايد يك‌‌جا بديد!

    ...

    نمي‌‌دونم ديگه چكار بايد بكنم!

    ديروز خواستم برم حمام اجازه ندادند. امروز هم صبحانه ندادند. ميگن دستور دادند ديگه بهم غذا ندن!

    علي چي؛ به اون هم ندادند؟

    چرا؛ ولي گفتن ديگه زخم‌‌هاش را باز نمي‌‌كنند!

    چي مي‌‌خوري برم برات بگيرم؟

    نمي‌‌خواد. يكي از پرستارها گفت يك كاريش مي‌‌كنه!

    ...

    اين خانم‌هاتف مي‌‌گه اگه نداري، فرار كن!

    فرار كني! چطوري؟

    نمي‌‌دونم. ميگه يكي بود سي ميليون تومان هزينه‌‌اش شده بود؛ فرار كرد، ديگه هم نتونستند پيداش كنند!

    نه بابا؛ نمي‌‌شه!

    من كه ديگه طاقت ندارم. بچه هم همه‌‌ش داره بهانه مي‌‌گيره!

    والله چي بگم!

    فرار مي‌‌كنم!

    نه؛ مگه شوخيه!

    يواش‌‌تر!

    خب؛ چه جوري؟

    حالا برو يك‌‌كاريش مي‌‌كنم!

    درد سر درست نكني!

    بدتر كه نمي‌‌شه! تو فقط برو بچه‌‌ها و وسايل را بردار ببر خانه‌‌ي يكي از فاميل‌‌ها!

    خونه‌‌ي كي؟

    ببر خانه‌‌ي دائي من!

    ول كن ثُريّا!

    نه؛ برو. ديگه هم نيا اين‌‌جا!

    ول كن ثريا!

    برو!

     

    êêê

    از صبح آفتاب نزده تو كوچه بودم و سر خيابان. دور و بر ساعت 9 بود كه ثريا پيچيد توي كوچه. چشمم كه بهش افتاد، دويدم. تا ديد دارم مي‌‌روم طرفشان، كشيد كنار ديوار و ايستاد. بي‌‌حال بود؛ علي را طوري بغل كرده بود، انگاري همين دم است كه رهايش كند. رسيدم و علي را از آغوشش گرفتم. ثريا نفس نفس مي‌‌زد. تند نگاهي به سر كوچه انداختم و بعد پرسيدم: دنبالت هستند؟

    سرش را بالا انداخت كه نه! گفتم: پس چرا نفس نفس مي‌‌زني؟

    با اشاره‌‌ي دست گفت مهلت بده!

    برگشتم به علي. سرش را گذاشته بود روي شانه‌‌ام و داشت مادرش را نگاه مي‌‌كرد. صورتش را جلو كشيدم وبوسيدم. گفتم: حالا ديگه خوب شدي بابا!

    گفت: من ديگه پيش آب‌‌جوش نمي‌‌رم!

    گفتم: «آفرين!» و دست كشيدم روي پانسمان قهوه‌‌اي پاهايش.

    ثريا از ديوار جدا شد و گفت: بريم!

    راه افتاديم. پرسيدم: چه جور آمدي؟

    هنوز داشت نفس‌‌هاي بلند مي‌‌كشيد، گفت: كمي صبر كن بذار نفسم جا بياد، مي‌‌گم!

    پرسيدم: نديدنت؟

    با اشاره‌‌ي سر گفت نه!

    خنديد. رد نگاهش را گرفتم؛ زن دائي‌‌اش ايستاده بود جلوي در خانه و او هم مي‌‌خنديد. گفت: كي آمديد؟

    گفتم: ديشب!

    گفت: بچه‌‌ها كجان پس!

    - خوابند.

    رسيديم جلوي در. زن دائي‌‌اش بغلش كرد و بوسيدش. خوش‌‌آمد گفت و علي را هم بوسيد و رفتيم داخل. نفس كه تازه كرد، گفتم: حالا بگو ببينم چه جوري آمدي؟

    گفت: شانسي ديشب يكي را آوردند كه خيلي سوخته بود. همراهاش از لات‌‌ها و قلچماق‌‌ها بودند. همه‌‌شان مي‌‌خواستند بيان داخل بخش. پرستار جلوي در اجازه نمي‌‍‌‍داد. با هم درگير شدند و طفلي پرستار را زدند. من هم كه به هواي سر و رفته بودم آن‌‌جا، يك وقت كه پرستار افتاد زمين، ديدم كليد در ملاقاتچي‌‌ها هم از جيبش افتاد بيرون.

    پرسيدم: از كجا فهميدي حالا حتماً كليد در ملاقاتچي‌‌هاست؟

    خنديد: چي مي‌‌گي تو؛ من يك هفته است دارم نقشه مي‌‌كشم. اما مي‌‍‌‍ترسيدم بهت بگم. نشانش كرده بودم. همين‌‌كه افتاد، برش داشتم و دويدم تو اتاق. صبح هم تو شلوغي عوض شدن شيفت پرستارها زدم بيرون!

    زن دائي گفت: چه دلي داري ماشاءالله تو ثريا!

    ثريا آهي كشيد و گفت: زن دائي اگه تو هم جاي من بودي، آخرش همين‌‌كار را مي‌‌كردي! پنجاه روزِ من آن تو هستم؛ عاصي شدم به خدا!

    كمي زل زل نگاهش كردم و خستگي را در عمق چشم‌‌هاش ديدم. سرم را انداختم و گفتم: امان از ناداري!

    زن دائي بلند شد. گفت: بچه‌‌ها را بيدار كنم؛ خوشحال مي‌‌شن!

     

    êêê

    به همسايه‌‌مان زنگ زدم. گفتم: چه خبر؟

    گفت: آقا‌هادي الآن چند روزِ اين دور و برها كشيك مي‌‌كشن. حواست باشه اين طرف‌‌ها آفتابي نشي يه وقت!

    گفتم: نه، مراقبم. شما فقط زحمت بكشيد ببينيد شب‌‌ها هم هستند يا نه! اگه خبري ازشان نبود، لطف كنيد بهم خبر بديد!

    گفت: خيرِ انشاءالله؛ مي‌‌خواي چكار كني؟

    گفتم: براي مستأجر جماعت جا به جائي راحتِ. يه خانه ديدم، مي‌‌خوام اگه خدا بخواد زحمت را كم كنم!

    گفت: زحمتت از ماست. اما روي چشمم؛ فردا شب خبرت مي‌‌كنم.

    گوشي را گذاشتم و نگاه در نگاه ثريا گفتم: ببين آدم به چه كارهائي وادار مي‌‌شه تو اين دوره زمانه!

    و بغضم را رو به آسمان رها كردم: خدايا خودت كه شاهدي!

    صداي هق زدن ثريا بلند شد. نگاهش كردم؛ سرش پائين بود؛ مكثي كرد و گفتم: آرام باش!

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه