پيشرفته
 

موضوعات :

  • اندیشه
  • داستان

  • کلمات کليدي :

  • فلسفه مشاء
  • اشراقیون
  • عرفا
  • شیخ اشراق

  • نعمت الله سعيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

  • قهر کرد و رفت!

  • هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

  • جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • مطلب بعدي >   1310 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 2 : نظارت شعاري

    من سیمرغ را دیدم!

    نگاهی به قصه‌‌‌‌‌‌‌‌هاي هشتگانه شيخ اشراق

    نعمت الله سعیدی

    بي‌شك هيچ قومي با داشته‌هاي فكري و فرهنگي خود اينچنين رفتار نمي‌كند كه ما مردم پيش گرفته‌ايم. انگار ما به منابع سرشار داشتن عادت داريم و عادت داريم كه بيگانگان چنين منابعي را كشف و استخراج و استثمار كنند! البته اين رشته سر درازي دارد و فعلاً منظور نظر ما نيست. آنچه در اين سلسله مطالب، اگر عمري باشد و توفيقي، مورد نظر ماست، پرداختن به منابع ادبي و متون كهن زبان فارسي است. بنا بر دلايلي كه عرض خواهد شد، بهتر ديديم اين سلسله را با قصه‌هاي شيخ اشراق، سهروردي “مقتول” سر بيندازيم. چند قرن پيش كه فرنگي‌ها با اختراع دستگاه چاپ و ماشين بخار تازه داشتند جاني دوباره مي‌گرفتند، به اولين منابعي كه در كشورهاي مسلمان حمله آوردند و به تاراج‌شان مشغول شدند، نفت و گاز و ذغال سنگ نبود: بلكه منابع سرشار انديشه و فرهنگ و فلسفه و ادبيات بود. . حرف حساب متعلق به هر كسي است كه گوش مي‌كند و مي‌فهمد. اما در اين ماجرا، اين اجنبي‌ها كم‌انصافي و بي‌انصافي كم نكردند. في‌المثال با كمال وقاحت ما را فقط امانتداران با وفا و حمالان حكمت و انديشه به حساب آوردند! گفتند مسلمانان و به ويژه ايرانيان، بدون آن كه از ارزش واقعي اين علوم و معارف (منظور فلسفه يونان باستان) با خبر بوده باشند، آن را از دستبرد زمان حفظ كرده و بدون هيچ دخل و تصرف و كم و كاستي به غرب بازگردانده‌اند. اما مسلماً قضيه چيز ديگري‌ست. آنها كاغذ و دوات تحويل دادند و كتاب گرفتند! سنگ الماس آوردند و گوهر شب چراغ بردند. آيا مقالات افلاطون و ارسطو كه به عربي ترجمه شد با همان‌هايي كه از آثار بزرگاني چون فارابي و ابن‌سينا به انگليسي و فرانسه و لاتين ترجمه شد يكي بود؟! آيا جبر و هندسه و رياضياتي كه در سده‌هاي شانزده و هفده و هيجده ميلادي پي‌در‌پي از عربي و فارسي به زبان‌هاي اروپايي ترجمه مي‌شد، قبلاً از جاي ديگر خودشان ترجمه شده بود؟! آيا آن اوراد افسون گرايانه‌ي كيمياگري همان مباني و پايه و اساس علم شيمي‌اي بود كه از رسالات بزرگاني چون رازي ترجمه شد؟ كروي بودن زمين، قوانين مغناطيس، عدد پي، محاسبه قطر زمين، قوانين مربوط به نور، آناتومي يا همان كالبد شناسي، جغرافيا، قوانين علم نجوم و... آيا در يك مورد حق كپي رايت را رعايت كردند و گفتند بنيان‌گذاران و پيشكسوتان اين علوم چه كساني بوده‌اند؟ يك بار معلوم شد كه چرا اكثر سفرا و جهان گردان انگليسي و فرانسوي و آلماني و غيره تا همين چند سال پيش (و حتي تا به امروز) در شهرها و كوره دهات مختلف ايران، اينگونه مشتاق و دربه‌در دنبال كتاب‌هاي نسخه خطي قديمي مي‌گردند؟ آيا ده به يك اين نسخه‌ها، حتي نام و مشخصات اوليه‌اش در فهرست كتابخانه‌هاي اروپايي ذكر شد؟ هنوز هم كه هنوز است كي مي‌داند اين همه محقق و دانشمند ايراني و هندي در آزمايشگاه‌ها و مؤسسات تحقيقاتي اروپا و امريكا چه مي‌كنند و كارهايشان به اسم چه كساني تمام مي‌شود؟ خدا كند دير يا زود يك دانشكده از اين همه دانشگاه‌هاي عريض و طويل دولتي و آزاد و غيره به خودش بيايد و دست از اين همه اصرار بر حرام كردن عمر محققان و دانشجويان و پايان نامه‌هاي دانشگاهي بردارد و علم و فناوري به خانه خودش برگردد! قطعاً اين ماجرا به نفع كل بشريت است و حيف است ما بيشتر از اين خودمان را باور نكنيم! اما براي اين كار “زبان” و ادبيات خيلي مهم است؛ شايد از اولين اولويت‌ها باشد. موضوع فقط اين نيست كه بخش عمده‌اي از استعداد و توان فكري يك دانشجوي ايراني صرف آموختن و درك كردن انبوه لغات و اصطلاحات لاتين و انگليسي- از پزشكي گرفته تا انواع رشته‌هاي مهندسي- مي‌شود و در واقع به جاي پرداختن مستقيم به آن رشته علمي مجبور است ملغمه‌اي از زبان‌هاي لاتين و انگليسي و فرانسوي و... را ياد بگيرد. (اين همه سال يك دانشجو همت نمي‌كند كل لغات و اصطلاحات رايانه را فارسي كند و با يك برنامه معمولي آنها را جايگزين سرچ و هلپ و اينتر و غيره كند!) موضوع اصلي نوع فكر كردن است. توضيح آن به صورت اختصاري مشكل است. اما بعيد مي‌دانم قبل از بوجود آمدن يك مكتب قوي و بومي و ملي داستان نويسي، يا مكاتب اصيل و جاندار شعري، يا سينمايي و امثال ذلك به مكاتب و مشارب حكمي و فلسفي و از آنجا به علوم انساني و نهايتاً به رشد گسترده و پايدار علوم صنعتي و فناوري برسيم. به همين اشارات ابتر و تمهيد پريشان اكتفا كرده و به قصه‌هاي شيخ اشراق بپردازيم.

     

    عقل و عشق

    فلسفه و حكمت وقتي پس از پختگي و صيقل يافتن به غرب بازگشت مسيري ديگر را پيمود. اما در تمدن اسلامي، به ويژه در ايران ضمن آنكه تا به امروز هم فلسفه‌هاي مشائي و رواقي و غيره به حيات خود ادامه مي‌دهند و حضور دارند، اما اصل جريان تقريباً همان فلسفه و حكمت اشراقي‌ست كه به نوعي بنيان‌گذار و سرسلسله آن را بايد شيخ شهيد، شهاب‌الدين يحيايي سهروردي دانست. البته فعلاً بايد اين دعاوي را خيلي كلي و با تسامح و اغماض در نظر گرفت. اما بي‌شك مهمترين و قوي‌ترين جريان فكري و فلسفي ما تا به امروز همان حكمت مكتب اصفهان و فلسفه ملاصدرايي‌ست. و مي‌دانيم كه روش كار و اسلوب فلسفي صدراي بزرگ همان قاعده‌اي‌ست كه شيخ اشراق بنيان نهاد و شايد شهادت زود هنگام وي به او فرصت تكميل و ادامه كار را نداد. (نمي‌توان از ذكر اين نكته صرف نظر كرد كه منظور ما- و قاعدتاً منظور هر كسي- از فلسفه معاصر ايران به هيچ وجه ربطي به دانشكده‌ها و دانشگاه‌هاي مدرن كشور ندارد و شامل آن نيست. بلكه همان حكمت و فلسفه‌ايست كه در حوزه‌هاي علميه حيات دارد و نسل به نسل و حلقه به حلقه ادامه يافته است  اجمالاً اينكه: ما چهار طريقه و مكتب اصلي فكري داريم. از يك سو متكلمين را در نظر بگيريد و در منتها اليه مقابل فلاسفه مشائي را. (يعني مثلاً امام محمد غزالي در مقابل ارسطو.) بين اين دو عرفا و صوفيان يك طرف اصلي ديگر را اشغال كرده‌اند و فلاسفه اشراقي طرف ديگر را. پس داريم: 1- متكلمين 2- فلسفه مشاء 3- اشراقيون 4- عرفا. اين چهار گروه همگي اهل تفكر هستند و انسان را سالك راه حقيقت مي‌دانند. متكلمان همان متفكراني هستند   عقل را كاملاً مشروط به وحي مي‌دانند. مبادي فكري و استدلالي متكلمين بايد كاملاً با ظواهر شرع مطابقت داشته باشد (برخلاف فلاسفه كه چنين مطابقتي را شرط تفكر نمي‌دانند.) و اگر استدلال و نتايج عقلي با ظواهر شرع مطابقت نداشته باشد آن را تأويل و با شرع تطبيق مي‌كنند. (برخلاف فلاسفه كه در اين موارد ظواهر شرعي را به نفع نتايج عقل تأويل و تفسير مي‌كنند.) هدف متكلم از تفكر صرفاً اثبات عقايد ديني‌ست. بنابراين دفع شبهات يكي از وظايف هميشگي متكلمان است (كه انگار اين روزها به فراموشي سپرده شده است!). به علاوه در علم كلام مي‌توان به حسن و قبح عقلي و شرعي نيز استناد كرد كه از نظر فلاسفه چنين مبادي و اصولي اعتباري و جدلي خواهد بود، نه برهاني. به همين دليل معمولاً فلاسفه به متكلمان «حكماي جدلي» مي‌گويند. امام محمد غزالي و خواجه نصيرالدين طوسي از متكلمين تاريخي مشهور ايران و اسلام هستند. (عناوين و القابي مثل آخوند، ملّا، ميرزا، شيخ، حجت‌الاسلام و... تا چندي پيش به حكما، محدّثان، مفسران، فقها و... از متكلمان و غيره اطلاق مي‌شد كه امروزه كم‌رنگ شده است.) از آنجا كه اثبات اصول دين از جمله وظايف اصلي متكلمان به شمار مي‌آيد معمولاً به آنها اصوليون نيز اطلاق مي‌شود. (كه مرحوم شهيد مطهري يكي از نوادر بي‌نظير معاصر از اين گروه بود.)   در برابر متكلمان فلاسفه مشاء را داريم كه در طول تاريخ با هم مجادله و مناظره داشته و گاهي كارشان به اعلام جنگ و تكفير نيز مي‌رسيد. امام راحل(ره) از معدود متألهين فيلسوف معاصر بود كه متأسفانه از اين نظر بخش عمده‌اي از حيات معنوي پر بركت ايشان مغفول مانده است. الغرض مشكل اصلي ديگران با فلاسفه (حتي رواقيون كه جاي بحث آن اينجا نيست) در اينجاست كه اين طايفه «عقل» را در نيل به حقيقت كافي و بسنده مي‌دانند. (البته متكلمان و عرفا نهايتاً به دنبال «سعادت» هستند، تا حقيقت. گر چه حصول سعادت بدون نيل به حقيقت ممكن نيست.) موضوعات تفكر فلسفي را عقل محض بشري تعيين مي‌كند، نه وحي و شريعت.  عرفا صوفياني هستند كه حرف هم مي‌زنند و صوفيان، عرفايي كه حرف زدن را لازم نمي‌دانند! اين طايفه در نيل به حقيقت به تصفيه دروني و مكاشفه و شهود و اشراق متكي هستند كه تمامي اينها از طريق سير و سلوك معنوي و رياضت و زهد و مجاهده قابل حصول است. عبارات و اصطلاحات و سخنان اينها گزارش‌هايي‌ست از چيزهايي كه در طول سير و سلوك مشاهده و مكاشفه كرده‌اند. نهايتاً فلاسفه اشراقي را داريم كه شيخ مقتول از سردمداران اين طايفه است. اينان مكاشفه باطني و استدلال عقلي را دو بال پرواز سالك در نيل به سعادت و حقيقت مي‌دانند. در واقع مي‌توان آنان را حكماي صوفي يا صوفيان فيلسوف (كه البته اين دو كاملاً يكي نيستند) به شمار آورد. پس سه راه نيل به حقيقت و سعادت عبارت اند: 1- فكر و استدلال 2- زهد و تصفيه درون 3- هر دو. كه اين هر سه يا مقيد به وحي و شريعت هست يا نيست. اگر نيست داريم: 1- فيلسوف مشائي 2- مرتاض و جوكي 3- فلاسفه رواقي يا افلاطوني (كه شرح اين مورد سوم بماند!) اگر مقيد به شرع است داريم: 1- متكلم 2- صوفي و عارف 3- فيلسوف اشراقي. پس شيخ مقتول يا شيخ اشراق، مرحوم شهاب‌الدين يحياي سهروردي مؤسس و مروّج حكمت و فلسفه‌اي‌ست كه اولاً متألهه است (الهي و ديني‌ست) در ثاني همان قدر كه مقيد به عقل و استدلال فكري‌ست، رياضت و مجاهده و مكاشفه باطني را هم لازم مي‌داند. با اين حساب، آيا نبايد حكما و علماي صدرايي معاصر ايران را كامل‌ترين متفكران امروز جهان دانست و از آنها توقع داشت فكر و فرهنگ تمدن نوين را در دست بگيرند؟! چرا نگرفته‌اند؟... چون قصه‌هاي شيخ اشراق را ادامه نداده‌ايم! يعني از هنر و ادبيات استفاده نكرده‌ايم.

     

    فیلسوف

    شيخ اشراق متولد سال 549 هجري و متوفا به سال 587 است. چيزي حدود سي و هشت سال بيشتر زندگي نكرده است. آن هم چيزي نزديك به هشتصد تا نهصد سال پيش. آن روزها نه از رمان خبري بود، نه از داستان كوتاه. حكايت و تمثيل و روايت مي‌نوشتند، اما قصه و داستان فوق‌العاده به ندرت. قرن‌ها طول مي‌كشد كه نويسندگان امريكاي لاتين مكاشفات روحي و مسائل شبه عرفاني را با قصه و رمان پيوند بزنند و رئاليسم جادويي را شكل بدهند. به عنوان مثال يكي از شيوه‌هايي كه رمان نويسي را تقويت كرده و به اوج مي‌رساند چيزي‌ست كه ما تحت عنوان كلي روايت اول شخص (يا به شكل منفي، تحت عنوان حديث نفس شخصي) از آن ياد مي‌كنيم. اهل فن به خوبي آگاهند كه اين نوع روايت باعث چه انقلابي در فنون رمان نويسي جهان شده است. تا سالها و قرنها پس از شهادت شيخ اشراق به ندرت از راوي اول شخص عيني و ذهني در داستانهاي منثور استفاده مي‌شد. اما شيخ اشراق در «قصه مرغان» پس از يك مقدمه و فضاسازي عالي ناگهان و بدون مقدمه- البته بسيار زيبا و به جا- خود را وارد شخصيتهاي قصه كه مرغان هستند، نموده و از اينجا به بعد روايت داستان را تا به انتها بر عهده مي‌گيرد... جماعتي صيادان به صحرا آمدند و دامها بگستردند و دانه‌ها بپاشيدند و... در خاك پنهان شدند. و من ميان گله مرغان مي‌آمدم... او خود را يكي از مرغان معرفي مي‌كند؛ آن هم خيلي رئال و جدي. در صورتي كه مخاطب مي‌داند كه نويسنده دارد از شخص خودش صحبت مي‌كند. اتفاقاً در داستان بعدي (از قصه‌هاي هشتگانه فارسي شيخ اشراق) به نام عقل سرخ نويسنده بدون آنكه ادعا كند تمثيلي و غيرواقعي حرف مي‌زند، به يكي از دوستانش مي‌گويد، من روزگاري يك پرنده شكاري (باز) بودم!...  «دوستي از دوستان عزيز مرا سئوال كرد كه مرغان زبان يكديگر را دانند؟ گفتم بلي- دانند. گفت، تو را از كجا معلوم گشت؟ گفتم در ابتداي حالت، چون مصوِّرِ به حقيقت خواست كه بنيَتِ (يعني بنيان و اساس) مرا پديد كند، مرا در صورت بازي آفريد. و در آن ولايت كه من بودم، ديگر بازان بودند. ما با يكديگر سخن گفتيم و شنيديم و سخن يكديگر فهم مي‌كرديم...»«همان‌طور كه ملاحظه مي‌فرماييد، نويسنده «گفتيم و شنيديم» را معادل «مي‌گفتيم و مي‌شنيديم» مي‌آورد. يعني احتمالاً به همان صورتي كه در زبان عاميانه متداول بوده است. اتفاقاً يكي از ويژگيها و زيباييهاي متمايز و برجسته‌ي نثر شيخ شهيد در اين داستانها، نزديك به زبان روان و رايج محاوره است. ذكر اين نكته بي‌فايده نيست كه يكي از مشكلات ادبيات مكتوب كهن ما در بسياري از موارد، گرايش به نثر تصنعي و غير ضروري مكلفانه است. امروز وقتي با نمونه‌هايي مثل «فيه مافيه» يا «مقالات شمس» برمي‌خوريم كه گويا عيناً و قريب به زبان محاوره مكتوب شده، تعجب مي‌كنيم كه چرا برخي از قدما تا به اين حد از زبان معمول و مرسوم فارسي، به عمد فاصله گرفته‌اند! مگر اين نمونه‌ها از آهنگين بودن، زيبايي، فخامت و اديبانه بودن چه چيزي كم داشته و دارند؟! حالا يك وقت با نثر فني سعدي در بوستان و گلستان يا نثر زيبا و شگفت انگيز عين‌القضات در مكاتيب، يا نثر تاريخ بيهقي مواجه مي‌شويم كه اگر چه محاوره نيست، اما از اسلوب كلي حاكم بر زبان محاوره استفاده كرده و در واقع همان خط و جهت گيري را تكامل مي‌دهد. يعني اين نمونه‌ها نيامده است دقيقاً برخلاف و در تضاد و مقابله با زبان محاوره موضع‌گيري كند! به عبارت ديگر، چنين نمونه‌هاي موفقي، علي‌رغم فخامت و فاصله رو به اوجي كه با زبان محاوره داشته‌اند و دارند، به گونه‌اي بوده‌اند كه حتي مردم كوچه و بازار هم مي‌توانسته‌اند فرازها و قسمت‌هايي از همان نثر ادبي را به خاطر سپرده و بدون آنكه غير قابل جمع يا نشدني باشند، عيناً در خلال گفت‌وگو و محاورات مرسوم و معمول‌شان از آنها استفاده كنند. به همين دليل ضرب‌المثل‌هاي برگرفته از بوستان سعدي بدون كمترين تغيير ماهوي و كلي‌اي در خلال بسياري از لهجه‌ها و گويش‌هاي زبان فارسي، از شيرازي و همداني گرفته تا سمناني و خراساني و يزدي و غيره، استفاده مي‌شود و وقفه خاصي در آن محاورات ايجاد نمي‌كند. در مورد شيخ اشراق مي‌دانيم كه او يك فيلسوف است و از قديم الايام بين حكم و فلاسفه واژه‌ها، تعابير، اصطلاحات و زباني رايج بوده و هست كه عمدتاً براي عامه مردم قابل فهم نيست. يعني براي پيچيده حرف زدن و نوشتن، شيخ اشراق بر بسياري از نويسندگان معاصر و آينده خود اولويت داشته است و توانايي. و افسوس كه براي خيلي‌ها الگو نمي‌شود! بعدها مي‌بينيم كه وقتي قصبه تهران پايتخت مي‌شود و به سرعت از اقوام و مناطق كل كشور پذيراي مهاجران و ساكنان گوناگون شده و حتي به ري قديم متصل مي‌شود، متأسفانه آن همه گنجينه غني و وسيع متون و ادبيات كهن فارسي نمي‌تواند به لهجه و گويش بي‌رنگ و رمق جمعيت عظيم اين شهر، كمك چشمگيري كند و نگذارد با پيدايش فاجعه‌اي به نام صدا و سيما، يكي از بي‌جان‌ترين، سهل انگارانه‌ترين، بي‌رنگ و بي‌آهنگ‌ترين و... گويش‌ها و لهجه‌هاي زبان فارسي شكل گرفته و شيوع پيدا كند! لهجه‌اي كه از حلاوت و ريتم و آهنگ زيبا و فخيم اكثر لهجه‌هاي زبان فارسي تهي‌ست و زمزمه و فريادش يكي‌ست! حتي به مراتب بدتر از انگليسي رايج در مناطق جنوبي امريكا  زبان براي ايجاد ارتباط و انتقال پيام و مفهوم است. بدون معنا و مفاهيم هر زباني ضعيف مي‌شود. انتخاب قصه‌هاي شيخ اشراق براي نخستين مطلب از اين سلسله  در معرفي و آشنايي با ميراث مكتوب زبان فارسي، دقيقاً به همين دليل است كه بايد به فال نيك گرفته شود.

     

    دولت سلجوقیان

    شيخ اشراق برخلاف پايبندي خود و مسالك باطن‌گرايانه و عارفانه، يكي از سالكاني‌ست كه گويا تا آخر عمر بدون پير و مراد مستقيم مي‌ماند. (و پير و مرشد داشتن از شروط و اولويت‌هاي تمام مشارب عرفاني‌ست.) در ادبيات عرفاني به چنين اشخاص مؤسس و سرحلقه طريقت گفته مي‌شود. اين افراد كساني هستند كه احتمالاً يا به صورت مستقيم از جبرئيل(ع) يا حتي خود خداوند متعال ذكر و تلقين و طريقت گرفته‌اند و يا مقام معنوي حضرت رسول اكرم(ص) و يا يكي ديگر از ائمه و بزرگان دين. (اينها غير از كساني هستند كه در مكاشفات و مشاهدات خود با روح يكي از اكابر زنده يا مرده‌ي طريقت ارتباط مي‌گيرند.) الغرض اينكه شيخ اشراق در طول مدت زمان عمر نه چندان بلند خود مسافرتهاي بسياري مي‌كند و با مشايخ و بزرگان بسياري ملاقات مي‌كند. اما خود همواره گله‌مند است كه هيچ وقت نتوانسته با كسي همزباني كند. از سوي ديگر دوران شيخ شهيد مصادف است با قدرت گرفتن تركان سلجوقي در اكثر مناطق دارالاسلام آن زمان. سلجوقيان، به ويژه در اوايل حكومت خود اقوامي بسيار متعصب و سخت‌گير – مخصوصاً از نظر ظواهر شرعي- به شمار مي‌آيند. بسياري از مكاتب عرفاني و فلسفي آن دوران توسط اكابر و مشايخ خود مجبور مي‌شوند كه به تشريح و توضيح مواضع فكري، ديني و معنوي خود روي بياورند. زيرا دوره‌هاي طلايي فارابي و ابن سينا سپري شده و حالا اين مقلدان سطحي و متفلسفان طمّاع هستند كه ميدان‌داري مي‌كنند و هر كس را مي‌خواهند به كفر و الحاد و زندقه متهم مي‌نمايند. بازار كتاب سوزي و مدرسه سوزي گرم است و جنگ شيعه و سني و معتزلي و اشعري رونق فراوان دارد. به همين دليل عرفا مجبور مي‌شوند از خود دفاع كنند و به اين ترتيب تعداد زيادي از مهمترين آثار عرفاني فارسي در همين قرون پنجم و ششم هجري نوشته مي‌شوند. (از جمله كشف‌المحبوب، اسرارالتوحيد، رساله قشیريه، تذكره‌الاوليا، مرصادالعباد و...) از سوي ديگر «تهافت‌الفلاسفه» امام محمد غزالي كار را براي اهل فلسفه بيش از پيش مشكل كرده و عرفان نيز ترجيح مي‌هد كم‌كم به دامان شعر پناه برده و كاري كه با حكيم سنائي و «حديقه‌الحقيقه» آغاز شده، چندين قرن اوج شكوفايي شعر و ادبيات را در ايران زمين همراهي كند. الغرض شيخ اشراق كه از ميان زندگان همدم و همراهي نمي‌بيند و در بين رفتگان به حلاج و بايزيد بسطامي ارادت خاص مي‌ورزد، خودش را خلَف ابن سينا مي‌داند و نسبت به شيخ‌الرئيس همواره با احترام برخورد مي‌كند. اما از آنجا كه هيچ فيلسوف زنده‌اي- به شرط زنده بودن – نمي‌تواند مثل كسان ديگر فكر كند و سخن بگويد و بحث كند، شيخ اشراق حكمت مباحثه‌اي ابن سينا را با چاشني كشف و ذوق و نگاه نوافلاطوني همراه كرده و با احياي دوباره «فلسفه نور» و اشراق ايران باستان و تلفيق آن با عرفان اسلامي دست به تدوين مباني حكمت نويني مي‌زند. حكمتي كه جان تازه‌اي به سنت‌هاي فلسفي ممالك اسلامي بخشيده و زمينه نظر قابل اعتمادي براي سلوك معنوي اهل باطن بوجود مي‌آورد تا حداقل از مزاحمت اهل ظاهر در امان باشند. در اين بين بازنگري او نسبت به ميراث فرزانگان ايران باستان (بعد از نزديك ششصد سال) آن را كم و بيش براي آيندگان حفظ و به نسلهاي امروز منتقل مي‌نمايد. شيخ اشراق اگر چه فرزندان معنوي بسياري از خود به يادگار گذاشت اما تمامي عمر را مجرد زيست و به سير و سفر پرداخت در اینجا  از داستان حسادت ظاهربينان و ظاهر دينان نسبت به مقام و جايگاه او در نزد حاكم شام كه به شهادتش منجر شد، صرف نظر مي‌كنيم. البته او خود نيز اهل محافظه‌كاري نبود و به گفته شمس‌الدين محمد تبريزي، در پي سرنگون كردن حكومت و ايجاد نظام جديدي بود كه درهم و دينار، اين فرزندان شيطان در آن رايج نباشند!... «اين شهاب‌الدين مي‌خواست كه اين درم و دينار برگيرد كه سبب فتنه است و بريدن دستها و سرها؛ معاملت خلق به چيز دگر باشد»... همچنين از ذكر و شرح آثار متعدد و گرانبهاي آن بزرگ مرد مي‌گذريم؛ مگر معروف‌ترين اثر او كه «حكمت الاشراق» است و نزد اهل فن نيازي به معرفي ندارد. (هياکل نور، الواح عمادي و... چهل و نه كتاب و رساله‌اي ديگر كه سيزده عدد از آنها به زبان فارسي و باقي عربي است.) آثار فارسي شيخ اشراق عبارتند از: 1- الواح عمادي 2- هياكل نور 3- پرتونامه 4- يزدان شناخت 5- بستان القلوب (كه تا اينجا صرفاً فلسفي‌اند) و هشت قصه‌اي كه منظور نظر ماست: 1- قصه مرغان 2- عقل سرخ 3- في حالت طفوليت 4- روزي با جماعت صوفيان 5- آواز پر جبرئيل 6- لغت موران 7- صفير سيمرغ 8- في حقيقت عشق. سهروردي همان قدر كه در زبان فارسي يك نابغه بي نظير است در حكمت الاشراق نيز نبوغ و مهارت خارق‌العاده خود را در استفاده از زبان عربي به نمايش مي‌گذارد؛ يعني پرواز كردن در بلندترين سپهر معاني و مفاهيم عميق حكمي با ساده و روان‌ترين زبان ممكن.

     

    داستان نویس

    استفاده از داستان براي بيان مفاهيم حكمي، به ويژه در نزد فلاسفه، خيلي شايع و رايج نبوده است. شيخ‌الرئيس از نخستين كساني‌ست كه در دوره خود به اين كار دست مي‌زند. سه داستان ابن سينا به نامهاي «سلامان و آبسال» «حي بن يقظان» (يا همان «زنده بيدار») و «رسالت الطَّير» همچون مباحث فلسفي اين استاد مورد توجه شديد سهروردي بوده است. تا آنجا كه قصه مرغان را مي‌توان ترجمه ديگري از «رسالت‌الطير» ابن سينا دانست. استفاده از بيان تمثيلي پرندگان براي ذكر مقامات و مراحل سير و سلوك معنوي در نزد مسلمانان ريشه در قرآن كريم دارد و قصه حضرت سليمان و هدهد و ملك سبا. روندي كه با رسالت‌الطير ابن سينا آغاز شده و با قصه مرغان شيخ اشراق ادامه يافته نهايتاً در منطق‌الطير عطار است كه به اوج شكوفايي و بسط و گسترش مي‌رسد  شيخ اشراق (در «قصه مرغان» يا «عقل سرخ»)   از تمثيل مرغان استفاده كرده .   چند بار با صراحت تأييد مي‌كند كه روزگاري يك پرنده بوده است! پرنده‌اي كه در قصه مرغان به همراه ديگران در دامي گرفتار شده و به مدد كار گروهي و اتحاد جمعي همراه دام از زمين پرواز كرده و به سمت بارگاه سيمرغ در كوه قاف مي‌روند. بارگاهي كه يكي از وجوه تمايز برجسته و مؤكّد آن روشنايي‌ست و وسعت و فراخي. كلمات سحرانگيز شيخ اشراق گويي مخاطب را در تجربه ديدار با سيمرغ مشاركت و بهره مي‌دهند. (همان طور كه بلا تشبيه، تلاوت آيات نوراني و مقدس قرآن كريم بهشت و دوزخ را به هر مخاطبي نشان مي‌دهند!) قصه مرغان هيچ نقطه پاياني مشخصي ندارد. گويي قصه‌هاي ديگر سهروردي ادامه همين قصه‌ست. قصه‌اي كه بنا بر گفته خود نويسنده براي ديگر دوستان نقل شده و آنها مي‌گويند: «امكان ندارد تو پرواز كرده باشي»! امكان ندارد آن جاهاي عجيب و غريب را ديده باشي كه تعريف مي‌كني. شايد خواب ديده‌اي يا ماليخوليايي شده‌اي و اجنه در روح تو تصرف كرده باشند. يا شايد ما را دست انداخته‌اي! بعد از قصه مرغان به «عقل سرخ» مي‌رسيم. پير مرد روشن ضمير و نوراني‌اي كه اولين فرزند آفرينش است و غير از شكوه و نورانيت پير بودن هيچ اثري از فرسودگي و كهنسالي ندارد. جواني زيبا و جوانمرد دلسوزِ تمام سالكان. عقل سرخ به سهروردي كه اين بار يك «باز» در دام افتاده است، مي‌گويد، من از كوه قاف آمده‌ام و تو هم اهل آنجايي. اما فراموش كرده‌اي. شيخ اشراق با كلمات سحرانگيزش بارها همين مسئله فراموشي را متذكر مي‌شود. اينكه ما آدمها مرغاني ملكوتي و آسماني بوده‌ايم كه از وطن اصلي خود، قاف و همجواري سيمرغ، به قفس اين دنيا تبعيد شده‌ايم و در اثر تكرار و مدامت از ياد برده‌ايم كه چه كسي بوده‌ايم و از كجا. الغرض از اين داستان به بعد است كه سهروردي گاهي به توصيف برخي از آزمايش‌هاي علمي (با ذكر ريزترين و دقيق‌ترين جزئيات) مي‌پردازد. آزمايش‌هايي عيني و تجربي در نورشناسي، حركت اجرام سماوي در افلاك (كه يك قدم با اعلام رسمي و واضح كروي بودن زمين فاصله دارد!) روانشناسي و فيزيولوژي عادتهاي رفتاري و... كه همان قدر كه براي اهل فن مي‌تواند جالب باشد، براي مخاطب معمولي اندكي صقيل و ملال‌آور است. تأكيد بيش از حد و پرداختن به جزئيات كامل چنين آزمايش‌هايي، آن هم وقتي مخاطب تشنه شنيدن ادامه قصه است، از جانب شيخ اشراق شايد به نكته‌ي مهم و ويژه‌اي اشاره مي‌كند؛ ارزش مشاهدات تجربي و آزمايش‌هاي عيني در پيشرفت علوم بشري! يعني همان نكته‌اي كه بعدها باعث رنسانس علمي در غرب شد. قصه عقل سرخ سپس با ذكر هفت عجايب عالم ادامه پيدا مي‌كند كه عبارتند از كوه قاف، گوهر شب افروز، درخت طوبي، دوازده كارگاه، زره داوودي، تيغ بلارك و چشمه زندگاني. در اين بين گويا درخت طوبي همان طوباي بهشتي‌ست كه همه نوع ميوه‌اي دارد و آشيان سيمرغ هم هست (علاوه بر كوه قاف). قطعاً تفسير هر يك از اين عجايب نياز به مقالات و رسالات ديگري دارد. (به ويژه كوه قاف و درخت طوبا و چشمه زندگاني كه مكرراً در آثار عرفاني و ادبي بدان‌ها اشاره شده است.) قصه بعدي «في حالت طفوليت» است كه عمدتاً به گفت وگوي سالك و استاد مكتبخانه اختصاص دارد، كه از حروف ابجد و تعريف علم آغاز شده و به ذكر نكاتي درباره «سماع» و «رقص»و «دست برافشاندن» (از آداب مخصوص بسياري از طريقت‌هاي تصرف اسلامي) پايان مي‌پذيرد. «روزي با جماعت صوفيان» را مي‌توان رساله‌اي درباره ستاره شناسي و برخي از رموز و اسرار اين علم به شمار آورد. بعد از آن مي‌رسيم به آواز پر جبرئيل كه يكي از پيچيده و رمزي‌ترين قصه‌هاي شيخ اشراق است و تاكنون شروح مختلفي توسط حكماي اشراقي برآن نوشته شده است. اما اگر فرصت بود مي‌شد از منظر ديگري هم به اين قصه نگاه كرد. قصه‌اي با كلماتي سحرانگيز و تصاويري بسيار روشن و اشراقي. به عنوان مثال در اين قصه از كوزه‌ي بزرگ يازده تويي صحبت مي‌شود كه دكمه‌هايي نوراني دارد و... رَكوه‌اي (همان كوزه) يازده توي ديدم كه بر صحرا افكنده بود و قدري آب در ميان آن. و در ميان آب ريگچه‌اي مختصر متمكّن شده (ظرفي ديگ مانند تعبيه شده) و بر جوانب آن ريگچه جانوري چند مي‌گرديدند و بر هر طبقه‌اي از اين ركوه‌ي يازده توي، از طبقات نه گانه بالايين، انگُله‌اي (دكمه‌اي) روشن برنشانده، الا بر طبقه دوم كه انگله‌هاي نوراني بسيار بود، بر نمط و نهاد (به شكل و ساختار) تركهاي مغربي (نوعي كلاه) كه صوفيان بر سر مي‌نهند. و طبقه نخستين هيچ انگله‌اي نداشت. و با اين همه، اين ركوه از گويي گردتر بود و دري نداشت و... هر كه هرچه مي‌خواهد بگويد! اما به نظر حقير شيخ اشراق دارد از نوعي آپلو و سفينه‌ي فضايي صحبت مي‌كند! سفينه‌اي كه آن ده پير نوراني را با خود آورده است. زيرا «ركوه» و «ريگچه» و «انگله» و امثال اينها نه اصطلاح عرفاني است، نه رمز نمادهاي سمبليك. در هيچ جاي ديگري از اين قبيل رمزها و سمبل‌ها صحبت نشده است؛ نه در آثار شيخ اشراق، نه در نوشته‌هاي هيچ عارف ديگري. نبايد فراموش كنيم كه ما از هشتصد سال پيش صحبت مي‌كنيم. كه نه خبري از هواپيما و موشكهاي فضايي بوده، نه بشقاب پرنده، و موجودات فرازميني و امثال اينها. ما بايد مطمئن باشيم كه تنها نوع موجودات هوشمند زمين نيستيم. در قرآن كريم بارها از زمين‌هاي هفتگانه و موجودات با شعوري (و حتي مؤمن و يا كافري) به نام «جن» صحبت شده است. همچنين از شياطيني كه بوسيله شهاب ثاقب از عرش الهي رانده مي‌شوند

     

    نبوغ نویسندگی

    بزرگاني چون شيخ اشراق در موارد بسياري (از جمله در اين قصه‌هاي ياد شده) با يك مقدمه كاملاً واقعي و گزارش‌گونه و غير استعاري (به قول امروزيها، رئال) به سيمرغ و عقل سرخ و پيران فرزانه مي‌رسند. شايد انتخاب نثري نزديك به زبان محاوره و بسيار روان و قابل فهم و دلنشين براي اين قصه‌ها دلايل ديگري غير از نبوغ نويسندگي و مهارت فوق‌العاده در داستان پردازي داشته باشد! سهروردي در جاي جاي اين قصه‌هاي هشتگانه گاهي چندين قرن با نويسندگان هم دوره‌ي خود فاصله دارد و دقيقاً مانند يك نويسنده تواناي امروزي داستان كوتاه نوشته است. داستانهايي كه علي رغم تعداد فراواني شرح و تفسير عرفاني و فلسفي كه تا به امروز درباره هر يك نوشته شده است، قبل از تمامي اينها بيشتر قصه هستند، تا متن رمزي و پيچيده‌ي فلسفي. هيچ مفهومي در شرح و تفسير و حاشيه نويسي بر اين قصه‌ها وجود ندارد كه نويسنده نابغه‌اي چون شيخ اشراق در كتاب «حكمت الاشراق» خود مستقيماً و با وضوح و قدرت فوق‌العاده‌ي خود در نويسندگي به آنها نپرداخته باشد، كه مدعي شويم براي گفتن آنها به قصه نويسي روي آورده است.  «لغت موران» قصه‌اي‌ست چندگانه و سلسله‌وار. قصه‌هايي كه نمي‌توان از هيچ يك يادي كوتاه كرد و مهار قلم را در دست نگاه داشت! پس چيزي نمي‌گوييم. «صفير سيمرغ» ديگر در ساختار قصه تاب نمي‌آورد و در نوشتاري كاملاً فصل بندي شده به ذكر برادران تجريد و توصيف سيمرغ و مقامات سلوك و... مي‌پردازد. آخرين قصه رساله‌اي‌ست در حقيقت عشق، به نام «في حقيقت عشق» يا همان مونس‌العشاق. قصه‌اي كه از «من» راوي در آن هيچ خبري نيست. گويي شيخ شهيد به درگاه عشق رسيده است و از دست خودش خلاص شده است! گويي اين «راوي محض» يا خود هستي‌ست كه حكايت سه برادر را نقل مي‌كند و پيش مي‌برد! سه برادري كه از جوهر عقل آفريده شده‌اند. به نام‌هاي «حُسن» و «عشق» و «حزن». اسم‌هاي عجيبي نيست؟! و عجيب‌تر از همه «حزن»، كه برادر كوچك‌تر است. راستي چه حزن دلنشيني دارد، آهنگ كلام شيخ در تمامي اين قصه‌ها و رسالات هشتگانه! پيامبر(ص) فرمود قرآن را با حزن تلاوت كنيد! حزني كه كمتر حلاوتي به گَرد گِردش مي‌رسد. در آغاز نخستين قصه، «قصه‌ي مرغان» مي‌نويسد: «هيچ كس هست از برادران من، كه چنداني سمع عاريت دهد، كه طرفي از اندوه خويش با او بگويم، مگر بعضي از اين اندوهان من تحمل كند... و اينچنين دوست خالص كجا يابم؟...» «ما مردم با داشته‌هاي فكري و فرهنگي خود چه بد تا مي‌كنيم! شايد اگر به حكمت الاشراق شيخ مقتول نيز مي‌شد انگ ارسطو و افلاطوني زد، بيگانگان آثار اين روح متفكر ايراني را، رسالات و قصه‌هاي شيخ اشراق را هم همزبان با فارابي و ابن سينا ترجمه مي‌كردند و از ريخت و پاش تاراج اين تاتاري‌هاي تاريخ و جغرافياي علم و تفكر، ما ناباوران برزخ خاور و باختر هم از پس مانده‌ي چنين سفره‌ها و منابع روي زميني چيزي بهره‌مند مي‌شديم... كه‌ هانري كربن خودشان فرموده‌اند، لويي ماسينيون اشاره كرده، گوته گفته و...    سفره‌هاي زير زميني نفت و گاز چند دهه ديگر دوام مي‌آورند، معلوم نيست، اما سفره‌هاي روي زميني... سفره‌هاي گسترده‌اي پر از نعمت‌هاي رنگين... شعر و ادبيات و حكمت... مشائي و رواقي و اشراقي، هر چه بخواهي، هر چه استخراج شوند و بهره برداري، پر بركت‌تر مي‌شوند

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه