پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • علیرضا قزوه
  • سیدمحمد غاضی
  • سیدحسن حسینی

  • میلاد عرفان پور

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • شعر

  • احمد مطر؛ شاعر اعتراض

  • ختم ساغر

  • مطلب بعدي >   1115 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 2 : نظارت شعاري

    ختم ساغر

    به اهتمام میلاد عرفان پور

    پروانه نجاتي

    تقديم به شهدا و جانبازان واقعه‌ي شيراز

     

    خبر سريع تر از من دويد و  پرپر شد

    فضاي كوچه پر از لالة معطر شد

    خبر، گران كه خبر ناگوار و سنگين بود

    تمام شهر در امواج آن شناور شد

    خبر دهان به دهان گشت و شعله شعله گذشت

    چه سينه‌ها كه گدازان، چه ديده‌ها تر شد

    نفس بريده، نفس بي‌كران، نفس محبوس

    عروج پاك‌ترين‌هاي شهر باور شد

    چه انفجار غريبي! چه لحظه‌اي! چه غمي!

    چهار سوي حسينه رنگ محشر شد

    و سيدالشهدا(ع) بوي خون تازه گرفت

    ز غصه حضرت مهدي(عج) دلش مكدّر شد

     

    پرویز بیگی حبیب آبادی

    (۱)

    رود

    تا به خانه نرسد

    رودخانه نیست

    (۲)

    ای کاش زلزله

    مرز‌ها را می‌ریخت

    (۴)

    زندگی عمودی است

    مرگ افقی

    ما فقط نود درجه را تجربه می‌کنیم

    (۵)

    تو از کدام نهادی

    که روی همه گزاره‌ها

    پا می‌گذاری

    (۶)

    شعله گفت

    هر چه باداباد

    (7) 

    زمین

    مین

    چه موسیقی دردناکی

     

    علی رضا قزوه

     

    در خبرها خواندم که احمد عزیزی این روزها در برزخی به نام کماست. برایش دعا کنیم و بدانیم که عزیزی از بزرگ‌ترین شاعران امروز ماست. او در روزگار قحطی حتّی طرز و شیوه، سبکی خاص خود دارد. آرزو دارم حالش خوب شود و این شعر را که به او تقدیم کرده‌ام برایش بخوانم.

     

    باز یک درد  ناگزیر، باز یک نام آشنا

    کوه از هوش رفته است، ماه افتاده در کُما

     

    مرگ قیصر چه تلخ بود و عزیزی که با خداست...

    زیر این کوه درد باز ما رضاییم و او رضا

     

    روزها می‌روند و من فکر یاران رفته ام

    فکر شب‌های بی‌کسی، فکر تکرار روزها

     

    آن شبی که می‌آمدم  گریه می‌کرد پشت خط

    - جان احمد نرو به هند، جان  آقا علی رضا...

     

    بعد بغضش شکست و من فکر کردم به سرنوشت

    بعد ما دورتر شدیم،  تو کجایی و من کجا...

     

    شیخ محمود بی‌پناه، زندگی سخت تر شده ست

    آه، شطّاح ناگزیر... آه، عین القضات ما...

    غروب پنجشنبه 23 اسفند – دهلی نو

     

    سعید بیابانکی

     

    لنگ انداخت پیش پاهایم

    مرد گرمابه دار،کیسه به دست

    برد از پله‌ها مرا پایین

    در حمام را به رویم بست

     

    صبح جمعه چه قدر می‌چسبید

    سیرت و صورتی صفا دادن

    مثل ماهی در آمدن از تُنگ

    توی حوض بلور افتادن

     

    شوخ چشمانه برد شوخ از من

    کنج گرمابه مرد حمامی

    روی دیوار محو من شده بود

    شاه با چشم‌های بادامی

     

    همه سو چشم‌هاش می‌چرخید

    توی آیینه‌های زنگاری

    سقف آیینه کاری حمام

    باغ بادام بود انگاری

     

    تیغ برداشت تا صفا بدهد

    صورتم را که گرد غُربت داشت

    تیغ لغزید و مرد حمامی

    گل سرخی به گونه‌هایم کاشت

     

    در میان بخارها می‌شد

    از لب زخمی انار نوشت

    یا که آرام رفت و بر دیوار

    شعر سرخی به یادگار نوشت

     

    آن طرف در میان کاشی‌ها

    شاه با چشم‌های تلخ،اسیر

    این طرف در میان آینه‌ها

    سایه ی زخمی امیر کبیر...

     

    سید محمد غاضی

     

    1

    شب بود و گل نور به دنیا آمد

    در بستری از شور به دنیا آمد

    یک عکس فقط نصیبش از بابا بود

    نوزادی که  کور به دنیا آمد

    2

    روزی که به اشتیاق سر می‌دادیم

    از غربت امروز خبر می‌دادیم

    پیداست که انقلاب با خون، زنده ست

    ای کاش شهید  بیشتر می‌دادیم

    3

    مظلوم ترین ترانه‌های باران

    در سمفونی غروب..آواز خزان...

    اینجا همه از خاطره‌ها محو شدند

    آسایشگاه ویژه ی جانبازان

    4

    هرچند که سبز و جاودانی شده اند

    در خاطر روزگار فانی شده اند

    دنیا تغییر کرده...مردان نبرد

    در موزه ی جنگ بایگانی شده اند!

     

    عبدالحمید سعیدی راد

     

    من یک شاعر دولتی‌ام

    من يك شاعر دولتي‌ام

    و از اينكه

    لهجه انگليسي يا فرانسوي ندارم

    دلتنگ نيستم.

    من يك شاعر دولتي‌ام

    زيرا شعرهايم را از دل همين مردم الهام مي‌گيرم

    با همين مردم نجيب غذا مي‌خورم

    و در صف اتوبوس مي‌ايستم.

    دست در دست همين مردم به بهشت زهرا مي‌روم

    و غم‌هايشان را به جان مي‌خرم.

    من يك شاعر دولتي‌ام

    و براي اينكه

    پرچم كشورم در اهتزاز باشد

    روزي 25 ساعت كار مي‌كنم

    و نگران زياده گويي‌هاي بوش كوچك نيستم.

    من يك شاعر دولتي‌ام

    و هرگز حنجره‌ام را نفروخته‌ام

    قلمم را اجاره نداده ام

    و شعر‌هايم را به نام پست مدرن

    به رقاصه‌هاي عرب

    تقديم نكرده‌ام.

    من يك شاعر دولتي‌ام

    زيرا براي برادرم كه در كربلاي چهار مفقود شد

    شعر گفته‌ام

    و از"سيد مهدي" گفته‌ام كه چشمانش را به آسمان بخشيد.

    و شعرهايم را بر تابوت‌هاي خالي همرزمانم

    حك كرده‌ام.

    اعتراف مي‌كنم

    كه يك شاعر دولتي‌ام

    زيرا از هيچ سفارت خانه اي

    براي چاپ كتاب‌هايم پول نگرفته‌ام

    و جرمم اين است

    كه به همه پابرهنه‌هاي ميهنم بدهكارم


    فصلي از منظومه‌‌ي مرداب‌‌ها و آب‌‌ها

    سيد حسن حسيني

    ماجرا اين است كم كم كميت بالا گرفت

    جاي ارزش‌‌هاي ما را عرضه‌‌ي كالا گرفت

    احترام «ياعلي» در ذهن بازوها شكست

    دست مردي خسته شد، پاي ترازوها شكست

    فرق مولاي عدالت بار ديگر چاك خورد

    خطبه‌‌هاي آتشين متروك ماند و خاك خورد  

    زير باران‌‌هاي جاهل سقف تقوا نم كشيد

    سقف‌‌هاي سخت، مانند مقوا نم كشيد

    با كدامين سحر از دل‌‌ها محبت غيب شد؟

    ناجوانمردي هنر، مردانگي‌‌ها عيب شد؟

    خانه‌‌ي دل‌‌هاي ما را عشق خالي كرد و رفت

    ناگهان برق محبت اتصالي كرد و رفت

    سرسراي سينه‌‌ها را رنگ خاموشي گرفت

    صورت آيينه زنگار فراموشي گرفت

    باغ‌‌هاي سينه‌‌ها از سروها خالي شدند

    عشق‌‌ها خدمتگزار پول و پوشالي شدند

    از نحيفي پيكر عشق خدايي دوك شد

    كله‌‌ي احساس‌‌هاي ماورايي پوك شد

    آتشي بيرنگ در ديوان و دفترها زدند

    مهر «باطل شد» به روي بال كفترها زدند

    اندك اندك قلب‌‌ها با زرپرستي خو گرفت

    در هواي سيم و زر گنديد و كم كم بو گرفت

    غالبا قومي كه از جان زرپرستي مي‌‌كنند

    زمره‌‌ي بيچارگان را سرپرستي مي‌‌كنند

    سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست

    لنگي اين قافله تا بامداد محشر است!

    از همان دست نخستين كجروي‌‌ها پا گرفت

    روح تاجرپيشگي در كالبدها جان گرفت

    كارگردانان بازي باز با ما جر زدند

    پنج نوبت را به نام كاسب و تاجر زدند

    چار تكبير رسا بر روح مردي خوانده شد

    طفل بيداري به مكر و فوت و فن خوابانده شد

    روزگار كينه‌‌پرور عشق را از ياد برد

    باز چون سابق كلاه عاشقان را باد برد

    سالكان را پاي پرتاول ز رفتن خسته شد

    دست‌‌ پر اعجاز مردان طريقت بسته شد

    سازهاي سنتي آهنگ دلسردي زدند

    ناكسان بر طبل‌‌هاي ناجوانمردي زدند

    تا هواي صاف را بال و پر كركس گرفت

    آسمان از سينه‌‌ها خورشيد خود را پس گرفت

    رنگ ولگرد سياهي‌‌ها به جان‌‌ها خيمه زد

    روح شب در جاي جاي آسمان‌‌ها خيمه زد

    صبح را لاجرعه كابوس سياهي سركشيد

    شد سيه‌‌مست و براي آسمان خنجر كشيد

    اين زمان شلاق بر باور حكومت مي‌‌كند

    در بلاد شعله، خاكستر حكومت مي‌‌كند

    تيغ آتش را دگر آن حدت موعود نيست

    در بساط شعله‌‌ها آهي به غير از دود نيست

    دود در دود و سياهي در سياهي حلقه‌‌ زن

    گرد دل‌‌ها‌هاله‌‌هايي از تباهي حلقه‌‌ زن

    اعتبار دست‌‌ها و پينه‌‌ها در مرخصي

    چهرها لوح ريا، آيينه‌‌ها در مرخصي

    از زمين خنده خار اخم بيرون مي‌‌زند

    خنده انگار از شكاف زخم بيرون مي‌‌زند

    طعم تلخي داير است و قندها تعطيل محض

    جز به‌‌ندرت، دفتر لبخندها تعطيل محض

    خنده‌‌هاي گاه گاه انگار ره گم كرده‌‌اند

    يا كه هق‌‌هق‌‌ها تقيه در تبسم كرده‌‌اند

    منقرض گشته است نسل خنده‌‌هاي راستين

    فصل فصل بارش اشك است و شط آستين

    آنچه اين نسل مصيبت ديده را ارزاني است

    پوزخند آشكار و گريه‌‌ي پنهاني است

    گرچه غير از لحظه‌‌اي بر چهره‌‌ها پاينده نيست

    پوزخند است اين شكاف بي‌‌تناسب، خنده نيست

    مثل يك بيماري مرموز در باغ و چمن

    خنده‌‌هاي از ته دل ريشه‌‌كن شد، ريشه‌‌كن

    الغرض با ماله‌‌ي غم دست بنايي شگفت

    ماهرانه حفره‌‌ي لبخندها را گل گرفت

     

    اشك‌‌هاي نسل ما اما حقيقي مي‌‌چكند

    از نگين چشم‌‌هاي خون، عقيقي مي‌‌چكند

     

    ماجرا اين است: مردار تفرغن زنده شد

    شاخه‌‌هاي ظاهرا خشكيده از بن زنده شد

    آفتابي نامبارك نفس‌‌ها را زنده كرد

    بار ديگر اژدهاي خشك را جنبنده كرد

    قبطيان فتنه‌‌گر جا در بلندي كرده‌‌اند

    ساحران با سامري‌‌ها گاوبندي كرده‌‌اند!

     

    من ز پا افتادن گلخانه‌‌ها را ديده‌‌ام

    بال تركش‌‌خورده‌‌ي پروانه‌‌ها را ديده‌‌ام

    انفجار لحظه‌‌ها، افتادن آوا، ز اوج

    بر عصب‌‌هاي رها پيچيدن شلاق موج

    ديده‌‌ام بسيار مرگ غنچه‌‌هاي گيج را

    از كمر افتادن آلاله‌‌ي افليج را

    در نخاع بادها تركش فراوان ديده‌‌ام

    گردش تابوت‌‌ها را در خيابان ديده‌‌ام

    گردش تابوت‌‌هاي بي‌‌شكوه آهنين

    پر ز تحقير و تنفر، خالي از هر سرنشين

    در خيابان جنون، در كوچه‌‌ي دلواپسي

    كرده‌‌ام ديدار با كانون گرم بي‌‌كسي!

    ديده‌‌ام در فصل نفرت در بهار برگ‌‌ريز

    كوچ تدريجي دل‌‌ها را به حال سينه‌‌خيز

    سروها را ديده‌‌ام در فصل‌‌هاي مبتذل

    خسته و سردرگريبان - با عصا زير بغل -

    تن به مرداب مهيب خستگي‌‌ها داده‌‌اند

    تكيه بر ديواري از دل‌‌بستگي‌‌ها داده‌‌اند

    پيش چنگيز چپاول پشت را خم كرده‌‌اند

    گوشه‌‌اي از خوان يغما را فراهم كرده‌‌اند!

    ماجرا اين است، آري ماجرا تكراري است

    زخم ما كهنه است اما بي‌‌نهايت كاري است

    از شما مي‌‌پرسم آن شور اهورايي چه شد

    بال معراج و خيال عرش‌‌پيمايي چه شد

    پشت اين ويرانه‌‌هاي ذهن، شهري هست نيست؟

    زهر اين دلمردگي را پادزهري هست؟ نيست

    ساقه‌‌ي اميدها را داس نوميدي چه كرد؟

    با دل پر آرزو احساس نوميدي چه كرد؟

    هان كدامين فتنه دكان وفا را تخته كرد؟

    در رگ ايمان ما خون صفا را لخته كرد

    هان چه آمد بر سر شفافي آيينه‌‌ها

    از چه ويران شد ضمير صافي آيينه‌‌ها

    شور و غوغاي قيامت در نهان ما چه شد؟

    اي عزيزان! «رستخيز ناگهان» ما چه شد؟

    دشت دل‌‌هامان چرا از شور يا مولا فتاد

    از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد

     

    جان تاريك من اينك مثل دريا روشن است

    صبحگون از تابش خورشيد مولا روشن است

    طرفه خورشيدي كه سر از مشرق گل مي‌‌زند

    بين دريا و دلم از روشني پل مي‌‌زند

    طرفه خورشيدي كه غرق شور و نورم مي‌‌كند

    زير نور ارغواني‌‌ها مرورم مي‌‌كند

    اندك اندك تا طپيدن‌‌هاي گرمم مي‌‌‌‌برد

    در دل دريا فرو از شوق و شرمم مي‌‌برد

    «قطره‌‌ي سرگشته‌‌ي عاشق» خطابم مي‌‌كند

    با خطابش همجوار روح آبم مي‌‌كند

    تيغ يادش ريشه‌‌ي اندوه و غم را مي‌‌زند

    آفتاب هستي‌‌اش چشم عدم را مي‌‌زند

    اينك از اعجاز او آيينه‌‌ي من صيقلي است

    طالع از آفاق جانم آفتاب «ياعلي» است

    «ياعلي» مي‌‌تابد و عالم منور مي‌‌شود

    باغ دريا غرق گل‌‌هاي معطر مي‌‌شود

    چشم هستي آب‌‌ها را جز علي مولا نديد

    جز علي مولا براي نسل درياها نديد

    موج نام نامي‌‌اش پهلو به مطلق مي‌‌زند

    تا ابد در سينه‌‌ها كوس اناالحق مي‌‌زند

    قلب من با قلب دريا همسرايي مي‌‌كند

    ياد از آن درياي ژرف ماورايي مي‌‌كند

    اينك اين قلب من و ذكر رساي «ياعلي»

    غرش بي‌‌وقفه‌‌ي امواج، در دريا «علي»

    موج‌‌ها را ذكر حق اين‌‌سو و آن‌‌سو مي‌‌كشد

    پير دريا كف به لب آورده، ياهو مي‌‌كشد

    مثل مرغان رها در اوج مي‌‌چرخد دلم

    شادمان در خانقاه موج مي‌‌چرخد دلم

    موج چون درويش از خود رفته‌‌اي كف مي‌‌زند

    صوفي گرداب‌‌ها مي‌‌چرخد و دف مي‌‌زند

    ناگهان شولاي روحم ارغواني مي‌‌شود

    جنگل انبوه درياها خزاني مي‌‌شود

    كلبه‌‌ي شاد دلم ناگاه مي‌‌گردد خراب

    باز ضربت مي‌‌خورد مولاي دريا از سراب

    پيش چشمم باغ‌‌هاي تشنه را سر مي‌‌برند

    شاخه‌‌هايي سرخ از نخلي تناور مي‌‌برند

    خارهاي كينه قصد نوبهاران مي‌‌كنند

    روي پل تابوت‌‌ها را تيرباران مي‌‌كنند

    در مشام خاطرم عطر جنون مي‌‌آورند

    بادهاي باستاني بوي خون مي‌‌آورند

     

    صورت انديشه‌‌ام سيلي ز دريا مي‌‌خورد

    آخرين برگ از كتاب آب‌‌ها، تا مي‌‌خورد

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه