پيشرفته
 

موضوعات :

  • مفاسد اقتصادی

  • کلمات کليدي :

  • عدالت
  • هتل شهاب کرمان
  • سیرجانی

  • حجت السلام جهانشاهي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • سنگر انفرادی‌ زندان

  • ریشه بی عدالتی کوتاهی «خواص» است

  • دوگانه بی عرضگی و پدرسوختگی

  • سنگ‌های بسته سگ‌های باز

  • با فساد کنار آمده‌ايم...

  • زندان براي عدالت‌خواهان خيلي خاصيت دارد...

  • مطلب بعدي >   1180 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 2 : نظارت شعاري

    کوچک‌های بزرگ

     خاطرات هتل شهاب کرمان    
    اشاره: متن حاضر گزيده‌اي از سخنراني و خاطرات زندان حجت الاسلام جهانشاهي؛ روحاني عدالتخواه سيرجاني است که در باب تلخ و شيرين خاطرات زندان با نمازگزاران مسجد بيان کرده است.

    يکي از ثمرات دينداري عدالت است، اگر کسي عدالت را اجرا نکند ظاهراً دين ندارد تا ثمره دينداري را بفهمد. مثل درخت سيبي است که سيب ندارد. عدالت بايد در تمام مراحل زندگي ما و در تمام ابعادش از خانواده گرفته تا اجتماع اجرا شود.

    بعضي‌ها مي‌دانند که من مدتي در هتل شهاب کرمان بودم. البته زندان کرمان بود که من اسمش را هتل گذاشته ام.

    بهرحال ما در سيرجان به بعضي از زمين‌خواري‌ها اعتراض کرديم ولي به بعضي از آقايان برخورد. آنها در عوض اين که زمينخواران را بگيرند و محاکمه کنند، ما را گرفتند، محاکمه کردن و به زندان انداختند.

    اگرچه اين کار باعث خير شد و به نفع ما تمام شد. چون در پنجاه روزي که در زندان بودم باعث شد که حالا بتوانم اين قضيه را پيگيري کنم اگر زندان رفتنم اتفاق نمي‌افتاد، حالا دست ما خالي بود.

    امروز دوستان ما پرسيدند که حالا در کجاي کار هستيد؟ من گفتم: که ما در اول راهيم و تازه شروع کرديم. بلي کار ما تازه شروع شده و اميدواريم که خداوند توفيق دهد که به انجامش برسانيم و نتيجه بگيريم تا شيريني‌اش هم براي خود ما و هم براي ديگران احساس شود. در هر جايي که عدالت اجرا شود براي همه شيرين خواهد بود. حتي براي آنهايي که زورگويي مي‌کنند هم خوب است و خير دارد.

    زيرا اگر عدالت اجرا شود آنها بايد در دادگاه قيامت جواب بدهند. از اين رو اگر در اين دنيا محاکمه شوند و عدالت اجرا شود به نفع آنهاست.

    من در بند نظامي‌ها بودم چون در کرمان بند جداگانه‌اي براي روحانيون نيست. در زندان گاهي دو سه نفر بوديم و گاهي من تنها بودم. بقيه زنداني‌ها نظامي بودند که حدود پنجاه _ شصت نفري مي‌شدند. بسياري از آنها سربازاني فراري بودند که در سربازگيري گرفتار شده بودند. آنها پيش از آن که اعزام شوند چند روزي را در زندان سپري مي‌کردند. تقريباً نصف از آنها هم درجه‌دار و کادري بودند که يا تخلفي داشتند يا اعتراضاتي به آنها شده بود، ولي روي هم رفته آدمهاي خوبي بودند.

    روز اول که رفتم، گفتند که پيش از من يک طلبه ديگري آنجا بوده است، و آن طلبه را با زور و کتک کاري از بند بيرون انداخته‌اند. بنابراين تمام ذهنيت‌ها نسبت به طلبه و روحاني منفي بود. ولي کار به جايي رسيد که روز آخر بعد از پنجاه روز وقتي از زندان مي‌خواستم بيرون بيايم و با آنها خداحافظي کنم، سه چهار نفرشان را خودم ديدم که گريه مي‌کردند. بحث روي شخص من نيست، مي‌خواهم به اصل مطلب يعني بحث عدالت برسم. ما در بند به حدي با هم صميمي و دوست شده بوديم که تصورش غير ممکن است.

    اگر چه دوستي و صميميت آنها گروهي بود و در دسته‌ها و گروه‌هاي چند نفري با هم مأنوس بودند، ولي تنها فردي که با همه آنها دوست بود من بودم.

    چرا چنين اتفاقي افتاده بود؟

    البته آنجا به بحث عدالت خواهي‌ام در بيرون نمي‌پرداختم و حتي گاهي کلي گويي مي‌کردم و از بيان اتفاقات اصلي طفره مي‌رفتم. ولي بعضي‌ها از جريانات فهميده بودند. خداوند در قرآن کريم مي‌فرمايد: که شما را امر کردم به عدل و احسان. شايد مفهوم کلي عرايضم عدل نباشد و احسان باشد.

    اما در آنجا به مفهوم واقعي عدل و احسان رسيد يعني ما بايد در بين مردم عدالت داشته باشيم و ما نمي‌توانيم که از حق ديگران به ديگري احسان کنيم. ولي در بين خود و ديگران هم مي‌توان عدالت را اجرا کرد و هم احسان را.

    ما در آنجا هر دويش را داشتيم و براي زندانيان هر دويش شيرين بود.

    در زندان به طور طبيعي بيشتر از ديگران نماز مي‌خواندم و روزه مي‌گرفتم. مي‌خواهم بگويم که مسايل عبادي من، آنها را جذب نکرده بود و براي شان شيرين هم نبود. چون همه نماز مي‌خوانند و روزه مي‌گيرند ولي مسايل کوچکي که آنها را جذب کرده بود عدالت و احسان بود.

    توي زندان گاهي دمپايي پلاستيکي هم تبديل به عتيقه مي‌شد و به کسي نمي‌رسيد. روزي پيرمردي که اهل کشور افغانستان بود و يکروز هم بيشتر نماند و ظاهراً ويزا يا برگ تردد نداشت، او را گرفته بودند فرستاده بودند زندان، شب آنجا بود، چون زمستان هوا خيلي سرد بود، صبح زود ساعت6 که همه مي‌رفتيم تنفس صبحگاهي در حياط، او را ديدم که پاهايش برهنه است و دمپايي ندارد. پيشش رفتم و پرسيدم که چرا دمپايي نداري؟ گفت: نمي‌دانم صبح که بيدار شدم ديگران زودتر دمپايي پوشيده و به من نرسيد.

    آن بنده خدا هم پير بود و هم اين که ديگران کمي زرنگي کرده بودند و برايش دمپايي نرسيده بود. آهسته به او گفتم که بيا دمپايي من را بپوش. او نمي‌پذيرفت چون از من مهرباني ديده بود. به او گفتم ببين به تو هيچکس دمپايي نمي‌دهد ولي اگر ببينند من ندارم به من مي‌دهند. اگر هم کسي با تو دعوا کرد بگو فلاني با زور داده است. آن بنده خدا با احساس خاصي پوشيد و رفت. اين کارها خيلي کوچک است ولي کوچک‌هاي بزرگ. اگر ما صدبار نماز بخوانيم و روزه بگيريم کسي را جذب نخواهد کرد. اما با اين کارهاي کوچک اگر کسي ببينند طعم شيرين دينداري را با اجراي آن مي‌چشد.

    گاهي وقت‌ها سربازان را که مي‌آوردند و لباس نظامي‌شان را مي‌گرفتند و با همان زير پيراهني شان مي‌فرستادند. احساس مي‌کردم که در حق آنها ظلم مي‌شود. چون زمستان بود و هوا هم به شدت سرد. اگر چه بيان اين مسايل تعريف نفس است و خوب نيست، ولي اميدوارم بيان اصل قضيه براي ما انگيزه آفرين باشد.

    در آنجا من لباس گرم کامل داشتم و گاهي کاپشن و يا ژاکتم را در آن هواي سرد صبح زود که مي‌ديدم سربازي با زيرپيراهني آمده است مي‌دادم و خودم مي‌رفتم پيراهن ديگرم را بر روي پيراهنم مي‌پوشيدم. اگر چه اين کارها را در انظار انجام نمي‌دادم ولي پنهان نمي‌ماند.

    در روزهايي که آنجا بوديم يک آقايي غذا تقسيم مي‌کرد و براي هر اتاقي جداجدا مي‌برد. ولي دوستاني که در اتاق ما بودند، عملاً اتاق را دو قسمت کرده بودند يعني سفره بالا و سفره پايين. سفره بالا مخصوص درجه داران بود و سفره پايين از سربازها. وقتي در آنجا رفتم در پايين نشستم آنها به من حاجي آقا مي‌گفتند و دعوتم مي‌کردند بر سر سفره بالا من گفتم که به بالانشيني عادت ندارم و کنار سربازها مي‌نشينم. در آنجا گاهي مي‌ديدم که اتفاقاتي کوچک مي‌افتد. مثلاً گاهي بر سر سفره بالايي‌ها که پنج يا شش نفر بودند سه تا نوشابه خانواده ديده مي‌شد که خودشان مي‌خريدند و به سربازان نمي‌دادند.

    گاهي يک ليواني براي من تعارف مي‌کردند و من مي‌گفتم نمي‌خورم، وقتي آنها خيلي اصرار کردند گفتم من تنها نمي‌خورم. بعد از آن به همه سربازان هم مي‌دادند. در  تقسيم غذا هم اين اتفاق ديده مي‌شد. تقسيم کننده به بالايي‌ها غذا بيشتر مي‌داد و به پاييني‌ها کمتر. من احساس مي‌کردم که اين ظلم است. در اين فضاي کوچکي که همه گرفتار هستيم و در زندان، همين جا هم داريم بي‌عدالتي مي‌کنيم.

    در حالي که همه آنها از بي‌عدالتي‌ها ناراحت بودند و به ديگران بد و بيراه مي‌گفتند. ولي حواس شان نبود که خودشان بي‌عدالتي مي‌کنند. بعضي وقت‌ها دست ما آدمها نمي‌رسد که بي‌عدالتي کنيم، مي‌گويند در زمان جنگ جمعي از رزمندگان حضور آيت ا... بهجت رفته بودند. ايشان در آن جمع گفته بود که خيال نکنيم خبري است، همه ما يک صدام هستيم (منظور نفس است).

    حالا هم همه ما صداميم ولي دست ما بسته است. در آن شرايطي که طرف خودش زنداني بود به زير دستي‌اش ظلم مي‌کرد. اين بي‌عدالتي در آنجا به يک سيستم تبديل شده بود و نمي‌شد دخالت کرد. وقتي ما در حجره طلبگي بوديم در آنجا فضاي ايثار و گذشت سيستم شده بود و آن فضا را نمي‌شد اجرايش کرد. چون در اين جا همه به فکر خود بودند و تطبيق آن سيستم با سيستم گذشت و ايثار کار آساني نبود. در چنين فضايي اول بايد روحيه را عوض کرد و بعد سراغ اجراي فضاي ايثار و گذشت رفت. وقتي ديدم چنين فضايي نيست گذاشتم که سيستم خودشان اجرا شود و به همش نريختم. اگر به هم مي‌ريختم ممکن بود دعوا شود.

    در آن موقعيت من صلاح دانستم که خودم ظلم نکنم و به ظلم آنها هم شريک نشوم. در ابتدا هم با سيستم شان دخالت نکنم.

    از اين ماجرا چند روزي گذشت و مقسم غذاي ما مرخصي رفت. سربازان پيشنهاد کردند که مقسم غذا من باشم. چون من تجربه مقسمي را دو سه سالي در حوزه داشتم قبول کردم. سعي من بر اين بود که بين همه عدالت اجرا شود. گاهي که غذا برنجي بود آخرش را قاشق قاشق تقسيم مي‌کردم. زيرا من حق نداشتم که حق کسي را به ديگري بدهم. بين آنها عدالت بايد اجرا مي‌شد و بين من و آنها احسان.

    همه ما به گونه‌اي تشنه عدالت هستيم و تشنة صداقت در عملکرد آدمها. يادم مي‌آيد که در روزهاي اول ورودم در زندان مي‌ديدم که در صف تلفن آنجا هميشه چند نفر بودند و هميشه مي‌خواستند به نوعي زرنگ بازي کنند و حق ديگري را ضايع کنند.

    در صف همان تلفن به گونه‌اي رفتار کردم که به مرور ديگران هم خود به خود رعايت مي‌کردند بي‌آنکه زرنگ بازي کنند. من خداوند منان را سپاسگذارم که از من طلبه ذهنيتي منفي در بين دوستان زنداني‌ام باقي نماند و خوشحالم که توانستم به وظيفه عدالت رفتاري خود تا حدي عمل کردم.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه