پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما
  • مدیریت فرهنگی

  • کلمات کليدي :

  • فیلم به همین سادگی
  • ریشه‌های فرهنگی
  • درخت گردو

  • رضا میر کریمی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   975 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 2 : نظارت شعاري

    پیچیدگی سکوت

    گفتگو با رضا ميركريمي، كارگردان فيلم «به‌همين سادگي»

    امسال اولين سالي است كه پنج فيلم با هم اكران مي‌‌شود. آن چهار فيلم ديگر ويترين پري از ستاره‌‌هاي سينما را دارند كه هركدام‌‌شان مي‌‌توانند جذاب و پول ساز باشند، در چنين شرايطي «به همين سادگي» تا حالا هشتادوپنج ميليون تومان فروخته است. در بحث تبليغات هم، تيزر مورد انتخابمان را تلويزيون پخش نكرد، و اين تيزري كه پخش مي‌‌شود، خيلي جذاب نيست. با اين حال فروش خوبي دارد و براي ما و كساني كه در كار پخش هستند غيرقابل پيش‌‌بيني بود.

     

    قصه با حادثه فرق دارد

    كار ما قصه گفتن است، اما لزوماً قصه حادثه و ماجرا نيست. شما براي جذب مخاطب، گاهي از ماجرا و حوادث استفاده مي‌‌كنيد و گاهي با به تصوير كشيدن فضايي كاملاً واقعي، با تأكيد بر جزئيات و فضا و موقعيت فيلم، آن عامل جذابيت را ايجاد مي‌‌كنيد. شما حق داريد كه روش‌‌هاي جديد و متفاوت را تجربه كنيد. اگر اين كار را نكنيد، دچار تكرار مي‌‌شويد كه الآن اتفاق افتاده است؛ اگر مي‌‌خواهيد نوآوري كنيد، همين است. پيش از طراحي فيلم‌‌نامه برايم كاملاً روشن بود كه در بهترين حالت اين فيلم به خاطر اين‌‌كه تك نسخه فيلم است در ميان خيل آثاري كه هم در تلويزيون و هم در سينما با فرمول‌‌هاي ديگري توليد مي‌‌شود و ذائقه مخاطب را با آن تنظيم كرده‌‌اند، در مقايسه از مقبوليت كمتري برخوردار مي‌‌شود يعني شما اگر بپذيريد كه ذائقه مخاطب قابل پرورش و ارتقا است، اين نيازمند يك حركت و جريان فرهنگي است. جريان فرهنگي يعني مجموعه‌‌اي از آثار با نقاط اشتراكي كه فيلم‌‌سازان با هم دارند و با يك فيلم در چند سال نمي‌‌توان وضعيت را عوض كرد. طبيعي است كه يك عده هم ممكن است فيلم را دوست نداشته باشند. فيلم به نسبت آن‌‌چه انتظار داشتم بيشتر مورد توجه قرار گرفت؛ شايد جوان همه عوامل امتحان شده و تجربه شده ساختن يك فيلم متعارف كه در ارتباط با مخاطب نتيجه بگيرد را عوض كرديم و عوامل ديگري را به جايش گذاشتيم. به غير از انتخاب يك بازيگر نامشهور قصه را هم بدون حادثه و ماجرا پيش برديم. خود بحران هم آدرس‌‌هاي دقيق به آدم نمي‌‌دهد. يعني نمي‌‌خواهد بگويد اين آدم، به اين دليل دقيقاً مشخص، اين اتفاق برايش افتاده است. مثلاً چون شوهرش يك كشيده به او زده است. يا بعد از ظهر فلان تحقير به آن صورت اتفاق افتاده است. يعني مي‌‌خواهد يك فضايي از زندگي را كه بسياري از ما آن را تجربه كرديم و عاجز بوديم از تعريفش، مي‌‌خواهد اين را به تصوير بكشد. كار خيلي دشواري است. يعني مثل اخبار صفحة حوادث نيست كه يك نفر فاعل عمل ناهنجار است و يك نفر هم مظلومانه مورد ستم قرار گرفته است و شما راحت مي‌‌توانيد اين ماجرا را تعريف كنيد كه هم جذابيت‌‌هاي خودش را دارد و هم عادت كرده است كه قصه اين‌‌طوري است. «به ‌‌همين سادگي» متعلق به سينمايي است كه كمتر تجربه شده است.

     

    ارتقاء ذائقه

    بحث ديگر اين است كه ذائقه و خواست عمومي مخاطبان قابل ارتقاء است و هنرمندان و مسئولان رسانه‌ها وظيفه ندارند از اين ذائقه حراست كنند، بلكه بايد سعي كنند ارتقايش بدهند. ما متأسفانه در قريب به ده سال گذشته در حوزه رسانه، پس‌رفت داشتيم و ذائقه مخاطبين ما بسيار بسيار سطحي‌تر از ذائقه مخاطبيني بود كه در دهه شصت يا اوايل دهه هفتاد، فيلم مي‌ديدند. آن‌ها انتخاب مي‌كردند برايشان مهم بود كه چه فيلم‌هايي ببينند و چه فيلم‌هايي به شعور آن‌ها احترام مي‌گذارد و حق انتخاب و تصميم‌گيري را در تماشاي فيلم جدي مي‌گرفتند ولي، كم‌كم سينماي ما، مثل تلويزيون ما و حتي مثل روزنامه‌هاي ما شد. يك ارتباط يك سويه سطحي كه صرفاً سطحي‌ترين احساس تماشاگر را مي‌خواهد مورد توجه قرار بدهد و اصلاً قرار نيست عميق‌تر از اين كاري انجام بدهد. طبيعي است كه در اين فضا نه تنها مخاطبي تربيت نمي‌شود و ارتقاء نمي‌يابد، بلكه كم‌كم عادت مي‌كند به اين فضا و طبعاً خوراك سطحي هم مي‌طلبد. زماني كه «خيلي دور خيلي نزديك» اكران مي‌شد، به ابتكار شخصي خودم، خواهش كردم يك تيمي به صورت تصادفي با افرادي كه پس از تماشاي فيلم بيرون مي‌آيند گفت‌وگو كنند، حدود 50 درصد مردمي كه آمده بودند اين فيلم را ببينند، اصلاً در طول يك سال سينما نرفته بودند؛ اين‌ها مخاطبان خاموش سينماي ايران بودند؛ مخاطبيني كه چون محصولات مورد علاقه‌شان را نمي‌ديدند، از سينما قهر كردند و جالب است كه سطح سواد چنين مخاطباني، غالباً بالاي ديپلم بود. در حالي‌كه مخاطبيني كه دائماً به سينما مي‌رفتند، متوسط سوادشان ديپلم بود. لذا وقتي صحبت از مخاطب مي‌كنيم بايد ببينيم كه چه مخاطبي را هدف قرار مي‌دهيم؟ دانشجويان، اساتيد و فرهنگيان تقريباً با سينماي ايران قهرند در بهترين حالتش ممكن است كه سالي يك بار براي سرگرمي و به خاطر خانواده يا براي اين‌كه در شرايطي قرار مي‌گيرند كه فكر مي‌كنند اين تجربه را بايستي داشته باشند سينما مي‌روند ما به قشر خاموش و پنهان دسترسي نداريم. من نمي‌خواهم بگويم كه «به همين سادگي» نسخه‌اي براي جذب آن‌هاست ولي تجربه‌اي است براي جذب آن‌ها.

     

    حديث تنهايي

    حرف فيلم اين است كه ما فكر مي‌‌كنيم كه در خانواده ظاهراً همه چيز خوب است و آن امكاناتي را كه لازم داشتيم تا يك زندگي اجتماعي را تجربه كنيم، فراهم كرديم. آمديم در يك مجموعه بسيار بزرگ به اسم كلان شهر، در كنار هم زندگي مي‌‌كنيم ولي في‌‌الواقع تنهايي زندگي مي‌‌كنيم، علي‌‌رغم همه شتاب و گسترش ارتباطات و مسائلي كه به آن دسترسي داريم ولي تنهاتر شديم. چيزي به شكل متوازن توسعه پيدا نكرده است؛ توسعه‌‌مان يك توسعه كمي بوده، ما بلوغ پيدا نكرديم. يعني به همين سادگي دچار غفلت و روزمرگي شديم. الآن ممكن است كه بگوييم زندگي خوبي داريم. خانم زنگ مي‌‌زند كه برو، بچه را از مدرسه بياور، ايشان در خانه كارها را انجام مي‌‌دهد و شوهرش در بيرون، كارهاي بيرون را انجام مي‌‌دهد، ظاهراً داريم تكاليف فردي‌‌مان را انجام مي‌‌دهيم. اما آيا واقعاً داريم تكاليف فردي‌‌مان را انجام مي‌‌دهيم؟ در اين وسط چي گم شده است؟ چه چيزي را از دنياي سنتي‌‌مان به دنياي مدرن‌‌مان نياورديم؟ اخلاقيات و معنويات‌‌مان كجاست؟ اگر كسي آن اخلاقيات و معنويات را با خودش به دنياي مدرن آورده باشد، يك آدمي هست با روحي بزرگ‌‌تر كه بين ما زندگي مي‌‌كند. آنها مثل ماها كار مي‌‌كنند، زندگي معمولي را مي‌‌گذرانند ولي شخصيت برجسته‌‌تري دارند و همه‌‌مان داريم از روح بزرگ آن‌‌ها استفاده مي‌‌كنيم بدون اين‌‌كه توجهي به آن داشته باشيم كه اين همه سود و منفعت از اين آدم‌‌ها به ما مي‌‌رسد. آدمي كه از همسرش گرفته، تا همسايه، دوستان و اطرافيان دارند از وجود اين آدم و روح بلندش استفاده مي‌‌كنند، نه غذايي كه مي‌‌پزد يا كارهايي كه به ظاهر و روزمره انجام مي‌‌دهد، بلكه از روح فداكارانه و مهربانانه او استفاده مي‌‌كنند ولي چه كسي آن توجه لازم را دارد؟

     

    اصل غفلت زدايي

    فراتر از قصه فيلم، من به دنبال تغيير نگاه مخاطب و بيرون كشيدنش از حوزه غفلت هستم. ما به سادگي مي‌‌توانيم دچار غفلت بشويم و همه گناهان و مهم‌‌ترين آنها را مرتكب بشويم، آدم هيچ وقت از خودش نمي‌‌پرسد كه من كي بودم؟ از كجا آمدم؟ به كجا خواهم رفت؟ فكر مي‌‌كنم همه چيز، آن‌‌طوري كه الآن هست و به ظاهر دارم همه كارهايم را انجام مي‌‌دهم، درست است و هيچ وقت از خود سئوال نمي‌‌كنيم. غافليم يا نه؟! از اين فيلم شما از زن مطلقه‌‌اي كه مثلاً با شوهرش سر ارث دعوا دارد، صحبت نمي‌‌كنيد اتفاقاً در مورد زني صحبت مي‌‌كنيد كه زندگي خوبي هم دارد، شوهر و بچه‌‌هايش خوبند، ظاهراً همه چيز خوبند ولي يك چيزي در اين روابط كم است. طبيعي است كه فهمش دشوار است چون همگي‌‌مان به آن فضاهاي غيرعادي عادت كرده‌‌ايم.

     

    پيشگيري به‌جاي درمان

    چرا ما فكر مي‌‌كنيم يك اثر هنري، خاصيت درماني دارد؟ البته اين در جمهوري‌‌اسلامي رايج است. ما هنوز در حكومت‌‌داري و برنامه‌‌ريزي حكومتي خودمان به بلوغ كامل و عقلانيت مناسب نرسيديم، هميشه بايد با يك بحران مواجه بشويم و بعد آن را درمان كنيم. هيچ وقت از خاصيت پيش‌‌گيرانه فرهنگ استفاده نمي‌‌كنيم. يعني الآن ما نمي‌‌گوييم كه براساس آمار و اطلاعاتي كه داريم ممكن است ده سال بعد با اين مشكل مواجه بشويم، پس شروع كنيم به سرمايه‌‌گذاري در فرهنگ و فرهنگ‌‌سازي تا بحران در آن تاريخ با هزينه‌‌هاي كمتري به سراغ ما بيايد. «به همين سادگي» راجع به بحراني است كه هنوز سر باز نكرده است. ممكن است كه منشاء بسياري از اتفاقات در آينده باشد ولي هنوز آن اتفاق نيفتاده است. ولي شما شك نكنيد اتفاق افتاده ولي هنوز صدايش در نيامده است، خاموش است. بسياري از ناهنجاري‌‌هاي اجتماعي يا حوادث تلخي كه در جامعه‌‌مان رخ مي‌‌دهد مانند بزه‌‌كاري و مسائل ديگر، ريشه و بنيانش را در خانواده جست‌‌وجو كنيد. اگر نظر مشتركي داشته باشيم خانواده به عنوان يك سلول بنيادي در جامعه ما، از استحكام لازمي برخوردار نيست. اين‌‌كه مادر شما، مادر من، خواهر من، همسر من اعتراض نمي‌‌كند چيزي از تكليف اجتماع نمي‌‌كاهد. اين‌‌كه او حاضر است همه كارها و وظايفي كه برعهده اوست، انجام بدهد و بزرگوارانه و با هوشياري و فداكاري كامل با آن برخورد بكند، اين چيزي از وظيفه اجتماع كم نمي‌‌كند. اتفاقاً به همين دليل مي‌‌گويم كه سهم سينما، ادبيات و تلويزيون در به تصوير كشيدن و پرداختن به زنان خانه‌‌دار ايراني كه جمعيت كثيري از بافت جمعيتي ما را تشكيل مي‌‌دهند، كم است، از سوي ديگر به زنان خياباني چقدر پرداخته است؟ زنان خياباني چند درصد زنان جامعه ما هستند؟ مگر زنان روشن‌‌فكر، شاعر، نقاش، مؤلف و نويسنده چند درصد هستند؟ معنايش اين نيست كه بگويم چون رئال نيست، نبايد به آن پرداخت ولي متأسفانه همه شخصيت‌‌هاي فيلم‌‌هاي ما، آن‌‌ها هستند. در خانه طاهره، تلويزيون صبح تا شب روشن است ولي يك بار خودش را در آن نمي‌‌بيند. چيزي شبيه خودش اصلاً در آن حضور ندارد؛ گويي او جزء اشياي خانه است كه هر وقت هر كس مي‌‌خواهد مي‌‌تواند بيايد سراغش. طاهره در شعرش هم مي‌‌گويد كه: «چلچراغ، با شكوه و خاموش و در انتظار شب، شايد ديده شود امشب» يعني به شيئي از اشياي خانه تبديل شده است. معناي اين حرف اين نيست كه مطالبه افراد را بالا ببريم منظورم اين است كه ديگران را متوجه اين بحران خاموش بكنيم.

     

    فداكاري خاموش

    من در اين فيلم راجع به كساني كه حرف نمي‌‌زنند، صحبت مي‌‌كنم. چرا شما شك نمي‌‌كنيد كه مادرتان ممكن است حرف‌‌هايي داشته باشد كه تا به حال به كسي نگفته باشد. هيچ وقت دلش تنگ شده و ندانيد كه چي شده است؟ چرا؟ ما يك قشر خاموشي در جامعه داريم كه كمتر به آن توجه كرديم و هر چيزي هم كه مي‌‌كشيم از اين غفلت و عدم توجه است. حالا به اين صورت مطلق هم نگوييم، بيشتر مشكلات ما همين عدم توجه است. براي اين‌‌كه مخاطب را حساس كنم مجبورم مظلوم نشان بدهم و اتفاقاً براي اين‌‌كه بيشتر حساسش كنم از جنسي انتخابش مي‌‌كنم كه مطالباتش را در كلامش نمي‌‌آورد؛ يعني خيلي فداكارانه و خاموش اين زندگي را ادامه مي‌‌دهد. چون اگر بگويد خيال مخاطب راحت مي‌‌شود؛ كافي است كه با يكي از شخصيت‌‌هاي فيلم مثلاً شوهرش اين مسائل را مطرح كند. اگر چنين كند تمام مخاطبانمان با خيال راحت از سينما بيرون مي‌‌روند كه آهان! چه خوب شد كه گفت! خيالش راحت شد. اگر چمدانش را بردارد و از خانه بيرون برود، يك بخشي از خانم‌‌ها خيالشان راحت مي‌‌شود كه آهان! ديديد تحت فشار بود اينهم راهش!

     

    لهجة غربت

    وجه روبنايي فيلم، طاهره است و چند شخصيت ديگر. وجه عميق‌‌تري بحث انسان، غفلت، زندگي توسعه نيافته و نامتوازن امروزي و موقعيتي است كه خودمان براي خودمان ايجاد كرده‌‌ايم. آدم‌‌ها را براي اين‌‌كه به غربت‌‌شان اشاره كنيم، براي هركدام‌‌شان يك لهجه گذاشتيم، طوري كه همه‌‌شان غريبه‌‌اند، طوري كه همه‌‌مان غريبه‌‌ايم ولي فراموش كرديم. اگر غربت‌‌مان را فراموش نكرديم به اين فكر مي‌‌افتيم كه از كجا آمده‌‌ايم ولي چون فراموش كرديم، خيلي راحت با لهجه‌‌هاي خودمان با همديگر حرف مي‌‌زنيم. شخصيت‌‌هاي فردي‌‌مان در كنار همديگر قرار مي‌‌گيرد و آن‌‌قدر عادي داريم اين كار را انجام مي‌‌دهيم كه باورمان نمي‌‌شود كه ما، مال اين‌‌جا نبوديم، ما از يك جاي ديگر آمديم.

     

    فرياد سكوت

    طبيعي است كه هر هنرمندي دوست دارد كه فيلمش را ببينند و لذت ببرند. ولي بعضي وقت‌‌ها، اما شما نگاهي به آن نمي‌‌كنيد.

    من يك سئوالي از شما دارم. عرفان چيست؟ عارف داراي چه ويژگي‌‌هايي هست؟ به چه وجوهي نگاه مي‌‌كند؟ عارف كسي است كه همه چيز برايش بهانه است براي اين‌‌كه معنايي كه به آن اعتقاد دارد را ببيند. همه آن چيزي كه در اطرافش چيده شده است، هيچ چيز را به عنوان يك عامل چيده شده عادي و معمولي كه سرجايش قرار گرفته، نمي‌‌بيند. همه چيز را به عنوان نشانه مي‌‌بيند. اين‌‌كه به هر سو نگاه مي‌‌كنم خدا را مي‌‌بينم. هر سو يعني چي؟ همه اشياي پيرامونش. حتي افراد پيرامونش، نشانه‌‌اي هستند براي يك معناي بزرگ‌‌تر كه به آن اعتقاد داريم. وظيفه ما در ارتباط با ارتقاي ذائقه مخاطب، رساندن آنها به يك نگاه عرفاني است؛ يعني همه آن چيزهايي كه بي‌‌اهميت است و تو حوصله‌‌ات سر مي‌‌رود از نگاه كردن به آن، مي‌‌توانند معاني بزرگي داشته باشند. چرا ما دنبال يك معجزه مي‌گرديم كه بيايد همه‌‌مان را متحول كند. يكي از نمايندگان مجلس فيلم خيلي دور، خيلي نزديك را ديده بود، به من گفت كه چرا اين آدم متحول نشد؟ گفتم شد. گفت نه! نشد. گفتم آن تعريفي كه از تحول داري، اشتباه است. نمي‌‌دانم كه چرا همه‌‌مان دوست داريم كه يك شبه متحول بشويم، با يك معجزه. معجزات دارد اتفاق مي‌‌افتد. از نظر يك عارف، طلوع خورشيد معجزه است. عادت كردن به اين كه ما معاني عميق‌‌تر را از ساده‌‌ترين اتفاقي كه دارد مي‌‌افتد، بيرون بكشيم، اين يك مهارت عارفانه است كه مخاطب را بايد به آن سوق دهيم. حالا هر وقت سليقه مخاطب را زميني كنيم، بايد حادثه‌‌ها بزرگ‌‌تر باشند، اتفاقات مهيب‌‌تر بشود. بايد زمين بشكافد، ساختمان‌‌ها درهم بريزند، پليس‌‌ها بيايند، كشتار فراواني بشود تا ذائقه زميني ما تحريك بشود. كي اين تجربياتي كه كرديم براي ما مي‌‌تواند جذاب باشد، وقتي كه از آن معاني جديدتري استنتاج بشود. اگر قرار باشد اين صندلي، همين صندلي باشد از بودنش خسته مي‌‌شويم. حتماً بايد منفجر بشود تا برايمان جذاب باشد. به نظرم اين يك مهارت ديني و عارفانه است كه شما بتوانيد كمترين امكانات و اتفاقات اطراف را براي مخاطب، پراهميت و پرمعنا كنيد اساساً وظيفه هنرمند چيست؟ حساس كردن مخاطبان به دنياي پيراموني. يعني با تعريف جديدي كه ايجاد مي‌‌كنيم او را به دنياي پيراموني حساس كنيم، اگر نتوانيم، كار هنرمندانه انجام نداده‌‌ايم. حالا اين دنياي پيرامون، اگر نگاه مادي داشته باشيم براي اين‌‌كه غير تكراري و ملال‌‌آور نباشد؛ چون قرار نيست معناي ديگري را در ذهن متبادر كند، بايد خيلي محيرالعقول، عجيب و دست نيافتني باشد، هم در روايت، هم در قصه و هم در حادثه. گاهي اوقات هم نه، دنبال معناي ديگري هستيم و فكر مي‌‌كنيم كه كل دنيا نشانه است براي اين‌‌كه چيزي را در آخرت پيدا كنيم، از چيزهاي بسيار ساده مي‌‌توان معناي عميقي را بيرون كشيد. بارها گفته‌‌ام؛ حاج‌‌آقا دولابي، عارفي بود كه از اتفاقاتي كه همه ما بسيار ساده از آن مي‌‌گذشتيم معاني عميق و بزرگي بيرون مي‌‌كشيد. بحثم در ارتقاي سطح سليقه مخاطب همين است كه چه كار بايد بكنيم كه مخاطب از آن غفلت خارج بشود. تا وقتي كه بخواهيم در حين غفلت به او خوراك بدهيم، بايد كارهاي عجيب و غريب بكنيم. من حتي فيلم‌‌هايي كه به زعم بعضي‌‌ها، فيلم ديني است، را قبول ندارم، از آن فيلم‌‌هايي كه بهشت و جهنم و شيطان را نشان مي‌‌دهد، اين‌‌ها هم در جهت تغذيه خواسته‌‌هاي دنيايي آدم‌‌ها ساخته مي‌‌شوند. آن فضايي كه مخاطب دوست دارد ببيند و برايش عجيب و دست نيافتني است، چون هيچ اتفاق معرفتي و معنايي در آن نمي‌‌افتد.

     

    جريان‌‌سازي

    ارتقاي سطح مخاطب مهارتي است كه نياز به تجربه دارد. طبيعي است كه اگر بترسيم و پله اول را نرويم، پله‌‌هاي ديگري در كار نيست. ما چقدر مكاتب هنري داشتيم كه در نسخه‌‌ها يا شماره‌‌هاي اولشان محكوم به عدم برقراري با مخاطب بودند ولي مسيري را كه طي كردند، مشتري و مخاطب خودشان را پيدا كردند و تبديل شدند به مكاتب ناب و يك نوع نگاه اصيل و منحصر به فرد كه بعداً هم جريان‌‌ساز شدند. دنبال پيدا كردن قالب مناسبي هستم كه تأثيرش دراز مدت‌‌تر باشد، شايد مخاطب كمتري به آن جذب شده باشند ولي همان آدم‌‌ها مدت طولاني به آن قضايا فكر كنند. دغدغه‌‌هاي فرهنگي در ذهنشان شكل بگيرد كه نتايج خوبش را انسان بعداً شاهد باشد.

     

    ريشه‌‌هاي فرهنگي

    مسائلي مانند بي‌‌كاري، بدحجابي، ازدواج و ديگر بحران‌‌هايي كه الآن دچارش هستيم، ريشه‌‌اش كجاست؟ متأسفانه بسياري از كساني كه مسئوليت اجرايي برعهده دارند و فكر مي‌‌كنند ريشه‌‌هايش اقتصادي است. اين‌‌ها همه‌‌اش، ريشه‌‌هاي فرهنگي دارند. فرهنگ‌‌سازي هم يك شبه اتفاق نمي‌‌افتد. اين نابساماني و اين ضعف ساختاري باعث شده كه اين اتفاق بيفتد. اگر متوليان فرهنگي هوشيار بودند مي‌‌توانستند ده سال پيش اين اتفاقات را پيش بيني و پيش ‌‌گيري كنند. در اين ده سال ما مي‌‌بايست از خاصيت اساسي رسانه استفاده کنيم و نكرديم. وقتي ما از رسانه به عنوان عامل درماني استفاده كنيم تبديل به يك وسيله تبليغاتي مي‌‌شود. يعني بايد زود جواب بدهد و زودبازده باشد. مثل تمام طرح‌‌هاي اقتصادي زودبازده، كه جواب مي‌‌دهد. در حوزه فرهنگ هم اگر زودبازده عمل كنيم، نه از خاصيت تبليغاتي فرهنگ استفاده كرده‌‌ايم و نه از خاصيت فرهنگ‌‌سازي و بسترسازي پيش‌‌گيرانه آن.

     

    كاشتن درخت گردو

    فرهنگ‌‌سازي مثل كاشتن درخت گردو است، چهل سال بكاريم، ديگران بخورند، ديگران كاشتند ما خورديم، پس بايد دور انديش باشيد. وقتي كه امروز با يك مشكلي مواجه شديد و مي‌‌خواهيد همين امروز آن را حل كنيد مثل مشكل زنان، كه مي‌‌گويند مشكل اصلي جامعه ما شده است. خوب، چه كار كنيم؟ سريع فيلم بسازيم! و يك كاري كه ماهيت زن به معناي زن كه او را از مرد جدا مي‌‌كند، در اثرمان اصل نباشد و بعد به او مهارتهايي مي‌‌دهيم كه جامعه امروز باور كند كه زن با مرد برابر است. مثلاً اگر رسانه دولتي هستيم بگوييم كه زن زير چادرش يك مسلسل دارد، پليس است، سوار ماشين مي‌‌شود و مي‌‌تواند مردهاي تبهكار را دستگير كند، از ديوار راست مي‌‌تواند بالا برود، از طناب آويزان مي‌‌شود، چيزهايي كه اصلاً ربطي به زن ندارد.

    اينها اصلاً هيچ كدام مشكل زنان نيست. چون مي‌‌خواهيم دنبال كارهاي زود بازده باشيم به همين امور سطحي متوسل مي‌‌شويم. در حاليكه مثلاً در اين بيست و چند سال كه از انقلاب مي‌‌گذرد، چند بار ما زن خانه‌‌دار را در يك مجموعه تلويزيوني ديديم كه جايگاه ارزشمند خودش را داشته است و به او به عنوان فرد تعيين كننده جامعه توجه جدي شده است كه بسياري از دكترها، مهندسان، نمايندگان مجلس و همه اينهايي كه در جامعه مسئول و مديرند، از دامن او پرورش پيدا كردند و بدين مقام و منصب رسيدند و افتخار مي‌‌كنند و مي‌‌گويند كه اين زن مادر ماست، اين زن همسر ماست.

     

    زن خاموش

    كي به نقش خاموش زن پرداختيم. وقتي ما به اين مسأله نگاه نمي‌‌كنيم طبعاً مشكلات خواهيم داشت. بيست سال پيش در حوزه فرهنگي، دشمنان ما در آن طرف آبها، شروع كردند به برنامه‌‌ريزي و تحليل كه ما به چه سمتي مي‌‌رويم، به اين نتيجه رسيدند كه در امروز، آثاري را توليد كنند كه ريشه‌‌هاي فرهنگي و اعتقادي ما را مورد تهاجم قرار دهند و ريشه‌‌هاي تمدني ما به عنوان ايراني را با ساختن فيلمي مثل «300» و ريشه‌‌هاي اعتقادي ما را با ساختن فيلم‌‌هايي با محوريت توهين به پيامبر(ص) مورد تهاجم قرار دهند.

    اينها امروز به اين نتيجه نرسيده‌‌اند. آنها خيلي وقت پيش برنامه‌‌ريزي كردند، ما در مقابلش چه كار مي‌‌كنيم؟ بنياد سينمايي فارابي، بيانيه مي‌دهد اين فيلم را محكوم مي‌کند! آنها بيانيه ندادند كه ما بخواهيم بيانيه بدهيم. اصلاً بيانيه بدهيم كه چه شود؟ بيانيه دادن كه مشكلي را حل نمي‌‌كند، بايد فيلم بسازيم. بدترين اتفاقي كه ممكن است براي يك فيلم كه از خارج عليه ما ساخته شده است، بيفتد اينست كه همه ارگانهاي فيلمسازي بيانيه بدهند.

    اصلاً آن ارگان‌‌ها براي فيلمسازي است، شما بايد عليه‌‌اش فيلم مي‌‌ساختيد. آن زماني كه آنها به ما فكر مي‌‌كردند ما به آنها فكر نمي‌‌كرديم. وقتي هم كه فكر مي‌‌كنيم، تصورمان از آنها غالباً غلط است.

    به نظر من هنرمندان _ به عنوان كساني كه در همه جاي دنيا به آدم‌‌هايي كه در اجتماع هستند، شناخته مي‌‌شوند _ از مسئولين مسائل اجتماع را بهتر مي‌‌فهمند و عموم هنرمندان بيش از مسئولين از اجتماع آگاهند. به همين دليل، روحيه جسورانه انتقادي هنرمندان به بهبود اوضاع كمك مي‌‌كند، يعني مسئولان را متوجه كم كاري‌‌هايشان مي‌‌كنند.

    وقتي اين قشر نه ديدگاهشان جدي گرفته مي‌‌شوند و نه مأموريتي براي ارزيابي اوضاع جامعه به آنها داده مي‌‌شود نسخه‌‌هايي كه مي‌‌پيچيم، نسخه اقتصادي است. فكر مي‌‌كنيم با تزريق پول مي‌‌توانيم مشكلات جامعه را حل كنيم. ولي مشكلات ما پولي و اقتصادي نيست. تا زماني كه مسائل فرهنگي‌‌مان را حل نكنيم، و با روشهاي غلط فرهنگي تجويز شده گناهان مخرب در جامعه نهادينه شود، مشكلات هست.

    دين‌‌گريزي جوان‌‌ها چرا با اين همه تبليغاتي كه براي دينداري مي‌‌شود، فراوان شده است؟ چون مصاديقش را پيدا نمي‌‌كنند. چون دارند مي‌‌بينند برعكس آن چيزي را كه مي‌‌گوييم داريم عمل مي‌‌كنيم.

     

    چه كسي مي‌‌بيند؟

    متأسفانه غيراز خود ما، بعضي از نخبگان در حوزه اجتماعي، اعتقادي و عقيدتي، آنها كه تعيين كننده‌‌اند، در جريان اداري كشور سينما را به عنوان يك جريان فرهنگساز و تأثيرگذار به رسميت نمي‌‌شناسند. به همين خاطر هم در يك كار هنري سرمايه‌‌گذاري مي‌‌شود و در جشنواره فيلم فجر هم شركت مي‌‌كند و جايزه مي‌‌گيرد و بعد فراموش مي‌‌شود. انگار نه انگار، كه چه كسي قرار است اين محصول را به دست مخاطب برساند، چرا هيچ تلاشي در اين باره نمي‌‌شود. «به همين سادگي» چقدر در استحكام شرايط خانوادگي امروز ما کمک مي‌‌کند؟ چقدر جلو بحران‌‌هائي كه ما با آن مواجه هستيم را مي‌‌گيرد. چقدر در ذائقه مخاطب تأثير دارد و آن نگاه عرفاني را به مخاطب، مي‌‌رساند؟

    چقدر پول براي خرج‌‌هاي واهي مصرف مي‌‌شود. چرا نبايد در سبد مايحتاج فرهنگي‌‌شان فيلم ديدن هم باشد؟

    چرا متولي كه مسئول ساماندهي كارهاي رفاهي كارمندان است به مسايل فرهنگي آنها فكر نمي‌‌كند؟ دليلش اين است كه اين مقوله را تأثير گذار نمي‌‌دانند.

    امروز شهر ما پر است از بيلبوردهائي كه رويش شعار نوشته‌‌اند. شعارها مثل نسخه‌‌هاي درماني‌‌اند. چند تا از اين بيلبوردها مجاناً در اختيار يك فيلم سينمايي قرار گرفته؟ فقط ‌بگوييم بياييد فيلم ببينيد خودتان مي‌‌فهميد وقتي فيلمي ساخته مي‌‌شود مال ميركريمي و مجيدي نيست محصول دسترنج فرهنگي يك ملت است.

    حتماً بايد 50 سال بگذرد تا ميراث فرهنگي سراغش برود؟ همين الآن ميراث فرهنگي است. ممكن است بذر زيادي روي زمين لم‌‌يزرع فرهنگي بپاشم و از اين همه يكي بار بدهد. ما چقدر فيلم ساختيم كه به سرانجام نرسيده و به اهداف خودش نرسيده است. نه فيلم‌‌هاي تجاري ما تجاري شده نه فرهنگي ما فرهنگي.

     

    يارانه سينما

    اينها به تعريفي كه امام از هنر دارند قائل نيستند. فكر مي‌‌كنند سينما مثل ويترين است كه در سرسراي گلخانه باشد و بگويند كه ما هم سينما داريم چهار گلدان هم داريم كه مي‌‌شود با آن عكس يادگاري گرفت، اين است. فعلاً تكليف ما اين است خلاصه شده در كارهاي فردي و تلاش كنيم و انجام دهيم و هر چه را كه فكر مي‌‌كنيم در آينده تبديل به يك بحران مي‌‌شود و يا مشغلة فرهنگي روز جامعه است، برويم سراغش و از آن فيلم بسازيم.

    وقتي ما تشخيص مي‌‌دهيم كه ريشة همه مشكلات ما اقتصادي است، ميلياردها تومان بودجه مي‌‌گذاريم روي كالاهاي مثلاً اساسي. سال‌‌هاي سال هم به اين‌‌ها سوبسيد مي‌‌دهيم روغن، برنج، قند، نان و... اما تيراژ كتاب روي دوهزار باقي مي‌‌ماند. كتاب مفيد است چرا تيراژش ميليوني نمي‌‌شود و مجاناً در اختيار مردم قرار نمي‌‌گيرد، اتفاقاً اين سوبسيد بر مي‌‌گردد و برگشت سرمايه دارد، آن روغن و نان و... ندارد. آن تنبلي را به جامعه مي‌‌آورد. در واقع يك رفاه كاذبي را مي‌‌آورد كه ملاك‌‌ها را به گونة ديگري فلج مي‌‌كند.

    ولي هزينه در حوزه فرهنگي بازگشت دارد. مثلاً در حوزة سياست، چقدر رنج مي‌‌بريم تا لولة گاز را از پاكستان رد كنيم و به كشور ديگري بفروشيم و امنيت به دست آوريم.

    ببينيد افغانستان و تاجيكستان در كنار ماست و مي‌‌توانيم با فرهنگ تسخيرش كنيم. زمينه‌‌اش هم فراهم است. كافي است كه به آنها توجه فرهنگي كنيم.

    ولي ما در آثار فرهنگي‌‌مان هم براساس نگاه حاكمان دنبال كارهاي سودساز هستيم. يعني صبح از خواب بيدار مي‌‌شويم با اين ذهنيت كه فرصت‌‌ها از دست مي‌‌رود و فرصتي وجود ندارد، فضا بحراني است، روي چيزي سرمايه‌‌گذاري كن كه عصر دو برابر شود.

    اگر شصت هفتاد سال پيش آمريكايي‌‌ها اين طور فكر مي‌‌كردند، امروز اينقدر گندم نداشتند. آن موقع آنها فيلم وسترن ساختند، راجع به مزرعه‌‌داري ساختند، كاري كردند كه دنيا مزرعه‌‌داري را رونق بخشيدند. در آنجا حالا روستايي‌‌ها پول دارند شهري‌‌ها بي‌‌پول‌‌اند. مزرعه‌‌داري آرزوي يك شخص آمريكايي است.

    ما چه كار كرديم در فيلم‌‌هاي‌‌مان، همه يا دنبال ازدواج‌‌اند يا كارمنداند و يا دنبال كار كه در جايي استخدام شود. نبايد در رابطه با فيلمهايم حرف بزنم من كارم را كردم حالا يك روان‌‌شناس، يك جامعه‌‌شناس و يك نمايندة مجلس بيايند حرف بزنند. اصلاً منفي بنويسند. به من بر مي‌‌خورد من رفته‌‌ام كاري كرده‌‌ام و هيچ‌‌ كسي به آن نگاه نمي‌‌كند و از كنارش رد مي‌‌شود. من چه كار كنم؟ بروم برج سازي يا چهار تا سوپر استار بيارم فيلمي عشقي بسازم. يعني در اين جامعه اصلاً يك آدم نخبه وجود ندارد كه يك اثر هنري خوبي را ببيند؟

    وظيفه شما هم حساس كردن ديگر حوزه‌‌ها به سينما است. اگر اين اتفاق بيفتد و اين جزاير وصل به هم شوند مي‌‌شود يك جريان ساخت.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه