پيشرفته
 

موضوعات :

  • اندیشه

  • کلمات کليدي :

  • توسعه
  • دیکتاتوری اقتصاد
  • تکنولوژی
  • مرتضی آوینی

  • یوسفعلی میرشکاک

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • منتظران و حقیقت انتظار (قسمت هشتم )

  • ویژگیهای انسان آخرالزمان

  • ایرانیان و موعدگرایی(سفر به سوی موعود/بخش ششم)

  • برده صاحب‌عنوان

  • مذهب قیاس

  • انسان آزاد(بخش سوم)

  • تصوف تقویمی، تصوّف تاریخی

  • نوشتن در اوج بحران

  • در پرده سوگ

  • گسسته از سرشت و سرنوشت

  • مطلب بعدي >   1116 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 4 : ده سال جلوتر از جامعه

    آوینی و توسعه (۲)

    آراي سيدناالشهيد(2)

    یوسفعلی میرشکاک

    در آرا و آثار سيدناالشهيد، نقد و جرح تمدن تكنولوژيك (مدرنيسم) و رفض توابع و نتايج سياسي و اقتصادي و اخلاقي آن با استناد به امثال شومافروگارودي صورت مي‌پذيرد، اما خبري از نقد تمدن ماقبل تكنيك در ميان نيست. نه تنها از آن روز كه تمدن ماقبل مدرن صورت آرماني (در انديشه سيدناالشهيد و بسياري ديگر از متفكران ديني) دارد و هر آن‌چه صورت آرماني داشته باشد از دست‌رس نقد دور مي‌ماند، بلكه تمدن ماقبل مدرن يك‌سره غايب است و جز طلب و امناي آن، هيچ نمود قابل توجهي از آن در دست‌رس نيست. سيدناالشهيد مي‌گويد:

    «بشر غربي از آن‌جا كه براي وجود انسان قائل به حقيقتي غايي نيست و به حيوانيت بشر اصالت مي‌‌دهد، براي اهواء و تمايلات حيواني خود نيز هيچ محدوديتي جز قراردادهاي اجتماعي نمي‌شناسد و قراردادهاي اجتماعي را نيز صرفاً به منافع فردي باز مي‌گرداند» (توسعه و مباني تمدن غرب ص 67)

    آن‌چه ما بايد از خود بپرسيم اين است كه: آيا بشر غربي بيرون از دايره‌اي است كه ما در آن به سر مي‌بريم؟ اگر رفض بشر غربي و انديشه‌هايش به اين سادگي باشد، چرا بايد به آن‌ها بپردازيم؟ حقيقت مطلب از اين قرار است كه سيدناالشهيد مي‌خواهد به ما دو نكته را گوش‌زد كند، يكي اين‌كه ما نيز در دايره غروب حقيقت متوطنيم و كم و بيش مصاديق «بشر غربي» هستيم، ديگر اين‌كه اگر اصول و مباني توسعه غربي را بپذيريم، نخواهيم توانست نسبت خود را با سنن و اخلاق ديني حفظ كنيم. سيدناالشهيد مي‌گويد:

    «وقتي ما مواد معدني و ذخاير طبيعي را با اين شتاب از صورت طبيعي آن خارج مي‌كنيم و به شكلي درمي‌آوريم كه ديگر امكان بازگشت به طبيعت را از دست مي‌دهد، مسأله اين‌جاست كه تا كي مي‌توان اين روند را دنبال كرد؟ امروز كه زندگي ما تا اعماق دابسته به فرآورده‌هاي مدرن تكنولوژي است، دريافت عمق فاجعه بسيار مشكل و غالباً محال است، همه ما سعي مي‌كنيم كه خود را گول بزنيم و فاجعه را به تأخير بيندازيم و همه چيز را به گونه‌اي توجيه كنيم كه نيازي به تغيير دادن وضعيت موجود نباشد، حال آن‌كه خواه ناخواه روزي مي‌رسد كه ما ناچار از پذيرفتن واقعيت خواهيم شد» (توسعه و مباني تمدن غرب ص69)

    همان‌طور كه ملاحظه مي‌فرماييد سيدناالشهيد هنگامي كه به نتايج فاجعه‌آميز تمدن تكنولوژيك مي‌پردازد، از شرق و غرب سخن به ميان نمي‌آورد و با عباراتي همچون «ما» و «همه ما» نسبت متساوي همگان را در برابر فاجعه جهاني (غايت تكنيك) يادآور مي‌شود. دو فصل«تمدن اسراف و تبذير» و «عمق فاجعه» از فصول خواندني كتاب توسعه و مباني تمدن غرب هستند. در پايان فصل عمق فاجعه، سيدناالشهيد صراحتاً رأي خود را درباره تمدن تكنيكي صادر و آن را محكوم مي‌كند:

    «آنان كه به حفظ و استمرار وضعيت موجود جهان اميد بسته‌اند، هر چه زودتر بايد از اين پير فرتوتي كه چند قدمي بيشتر با گور فاصله ندارد، دل بكنند و در معناي توسعه تجديد نظر كنند.» (ص 79)

    اين تذكر براي چه كساني است؟ بي‌شك شهيد بزرگ‌وار مي‌دانست كه غرب و پيوستگان غرب، اين‌گونه اظهارنظرها را به چيزي نمي‌گيرند، پس لاجرم مخاطب سيدناالشهيد آن گروه از اهل اسلامند كه به حفظ و استمرار جهان مدرن دل بسته‌اند و گمان مي‌برند توسعه تكنيكي عين دين‌داري و از لوازم ذات مسلماني است.

    *

    در بخش ديكتاتوري اقتصادي سيدناالشهيد با استناد به آراء متفكران غربي به نفي انرژي هسته‌اي مي‌پردازد و ضمن برشمردن توابع فاجعه‌بار اين انرژي مي‌گويد:

    «به راستي چرا با توجه به اين خطر عظيم كه خود سياست‌مداران غربي بر آن تأكيد دارند، باز هم انرژي هسته‌اي چون واقعيت مسلمي تلقي مي‌شود كه بايد جانشين ساير اقسام انرژي شود؟ چرا؟ چگونه بشريت حاضر مي‌شود خطري اين‌چنين وسيع و بزرگ را براي رسيدن به رفاه بيشتر بپذيرد؟» (ص 84)

    آيا اگر امروز سيدناالشهيد در حصار خاك و در ميان ما غفلت‌زدگان به سر مي‌برد، چه موضعي مي‌گرفت و در باب انرژي هسته‌اي و «حق مسلم ما» چه مي‌فرمود؟ در هنگامي كه سيدناالشهيد مقالات توسعه و مباني تمدن غرب را مي‌نوشت، سياست‌مداران ما هنوز به موازين توسعه غربي سر فرونياورده و به مباني مدرنتيه تسليم نشده بودند. از اين‌رو سيدناالشهيد مي‌توانست بنويسد:

    «پس‌مانده‌هاي پر دوام راديواكتيو روزبه‌روز روي هم انباشته مي‌گردند و هيچ راهي براي از بين بردن آن‌ها وجود ندارد. خطر بسيار عظيم‌تر از آن است كه بتواند با كلمات بيان شود. كسي نمي‌تواند گمان كند كه به خاطر دور بودن از محل مخازن پس‌مانده‌هاي راديواكتيو از خطر در امان است، چرا كه زمين محدود و كروي است. ابرهاي يونيزه ناشي از آزمايش هسته‌اي در آريزونا مي‌تواند در چين ببارد و ده‌ها هزار نفر را نابود كند. چرخه‌هاي حافظ حيات در كره زمين با يكديگر پيوندي آن‌همه فعال دارند كه كسي نمي‌تواند خود را در برابر مخاطره بزرگ پس‌مانده‌هاي راديواكتيو مصون بداند.» (ص 85)

    آيا سيدناالشهيد و آراء وي در باب توابع فاجعه‌بار تمدن تكنيكي حدود «تقويم سياسي» محدود مي‌شدند يا مي‌شوند؟ آيا كسي مي‌تواند ادعا كند كه اگر سيدناالشهيد امروز به اصطلاح زنده بود، به جاي نفي انرژي هسته‌اي و استناد به آراء شوماخر و ديگران، در دفاع از آن قلم مي‌زد؟ كساني كه سعي مي‌كنند سيدناالشهيد را از دايره «تفكر ديني» خارج كرده و او را تابع «زبون‌انديشي سياسي» جلوه دهند واقعاً مصاديق «اولئك كالانعام بل هم اضل»‌اند. سيدناالشهيد در دايره «تفكر ديني» به چنان مرتبتي رسيده بود كه علي‌رغم آرمان‌گرايي محال بود حقيقت را فداي مصلحت كرده و به پيروي از اهواء ازدحام نفوس، سخني بر زبان بياورد كه به آن اعتقاد و التزامي نداشته باشد. سيدناالشهيد آراء خود را در باب انرژي هسته‌اي نه براساس ملاحظات تقويمي كه در نسبت با حقيقت فارغ از تقويم و سياست، بيان كرده است:

    «شوماخر نظر نهايي خود را درباره انرژي هسته‌اي اين‌چنين اعلام مي كند: هيچ درجه‌اي از رفاه نمي‌تواند انباشت مقادير عظيم مواد بسيار مخرب و مهلكي را توجيه كند كه هيچ‌كس نمي‌داند چگونه مي‌توان از خطر آن ايمن بود، و به صورت خطري بي‌قياس براي نسل‌هاي بعد و حتي اعصار زمين‌شناسي باقي خواهد ماند. انجام دادن چنين عملي تجاوز به ذات زندگي است، تجاوزي فوق‌العاده بزرگ‌تر از هر جنايتي كه تاكنون به دست بشر صورت گرفته است. اين پندار كه يك تمدن مي‌تواند پايه‌هاي خود را بر چنين تجاوزي استوار سازد يك شرارت اخلاقي، معنوي و مابعدالطبيعي است. اين بدان معناست كه امور اقتصادي آدمي را به گونه‌اي سامان دهيم كه گويي خود مردم حقيقتاً حائز هيچ اهميتي نيستند.»

    اما هنوز سئوال ما بر جاي باقي است. چرا بشر با آگاهي از مخاطره‌اي اين‌چنين عظيم باز هم نمي‌تواند از انرژي اتمي دل بكند؟ جواب اين سئوال را بايد به قول شوماخر در ديكتاتوري اقتصاد جست‌وجو كرد:

    «... در حقيقت هيچ مثال روشن‌تري در مورد ديكتاتوري مسلط اقتصاد [در مقايسه با مورد استفاده از انرژي اتم] نمي‌توان يافت. ساختن نيروگاه‌هاي متعارف، خواه براساس استفاده از ذغال‌سنگ و خواه استفاده از نفت و يا نيروگاه‌هاي هسته‌اي، با توجه به مباني اقتصادي تصميم‌گيري مي‌شود و شايد كمترين توجه به پيامدهاي اجتماعي مبذول گردد كه احتمالاً از انقطاع بيش از حد سريع صنعت ذغال‌سنگ ناشي مي‌گردد. ليكن اين موضوع كه شكافت هسته‌اي مي‌تواند عامل يك مخاطره باور نكردني، مقايسه ناشدني، و بي‌همتا براي حيات بشر به شمار آيد در هيچ يك از محاسبات وارد نمي‌شود و هرگز محلي از اعراب ندارد.» (ص85، 86)

    سيدناالشهيد پس از نقل آراء شوماخر مي‌گويد: «روند كنوني توسعه اقتصادي در جهان، سيري جدا از انسان يافته است و بشريت را جبراً در مسيري ناخواسته به سوي نابودي حيات طبيعي پيش مي‌راند. روند كنوني توسعه اقتصادي كه در ذات خويش با رشد غول‌آساي تكنولوژي متحد است، بشريت را ايجاباً در مسيري مي‌راند كه با اختيار و اراده آزاد انساني منافات دارد. هر چند اين مسير جبري نيست، نبايد از نظر دورداشت كه هيچ‌كس جز معدودي از خاصه اولياي خدا نمي‌توانند گردن خويش را از طوق عبوديت آن آزاد كنند. همين موجبيت است كه شوماخر آن را ديكتاتوري اقتصاد ناميده است. بهترين دليل براي وجود اين سير ايجابي يا ديكتاتوري اقتصاد، همين انرژي اتمي است. (ص86، 87)

    صراحت و قاطعيت چنين رأي و نظري، چگونه مي‌تواند مغلوب «مزاعم همگاني» يا اهواء «ازدحام نفوس» شده و متفكر ديني را متزلزل كند؟ آيا سيدناالشهيد مي‌دانست كه ما نيز سيطره «ديكتاتوري اقتصاد» را خواهيم پذيرفت؟ آيا بيست سال پيش، خبر داشت كه در پي روي آوردن به انرژي اتمي هستيم؟ چنين پرسش‌هايي را به سادگي نمي‌توان پاسخ داد. پس بهتر است به متن آراء آن بزرگوار رجوع كنيم:

    «روند كنوني توسعه اقتصادي ايجاب مي‌كند كه ما از انرژي اتمي استفاده كنيم و هر مخاطره‌اي هر چقدر هم كه عظيم باشد در برابر اين نياز هيچ نيست! اين توجيه هر چند بسيار احمقانه است، اما منطقي است كه ابرقدرت‌ها، سياست‌مداران، كارتل‌ها، وتراست‌ها، راكفلرها، دست‌اندرزكاران اقتصاد جهاني، و كارشناساني چون «هرمن كان» از آن استفاده مي‌كنند و متأسفانه چيزي كه اصلاً در اين محاسبات دخالت ندارد، آينده بشريت و ضايعات فرهنگي و اجتماعي است.» (ص87)

    آيا سيدناالشهيد در پرده رمز و كنايه، تسليم شدن ما را به منطق ابرقدرت‌ها پيش‌گويي كرده و تلويحاً نشان داده كه تمدن تكنولوژيك يك چنان ضرورتي است كه همگان- مگر اولياي خاص خدا- را به عبوديت خود ناگزير خواهد كرد؟ به جاي هرگونه پاسخ به اين پرسش مي‌توان آراء صريح سيدناالشهيد را دوباره و چندباره مرور كرد. يا به «مسأله مصرف» در نسبت با «ديكتاتوري اقتصاد» از نظر سيدناالشهيد پرداخت:

    «مصرف بيشتر براي توليد بيشتر، ضرورت حتمي اقتصاد امروز است. چرا كه اگر لالا‌هاي توليد شده مصرف نشود، امكان توسعه توليد، يعني امكان توسعه اقتصادي وجود نخواهد داشت. بنابراين براي توليد بيشتر كه ضرورت توسعه اقتصادي است بايد مردم را به مصرف هر چه بيشتر ترغيب كرد و بدين علت است كه تبليغات- يا بهتر بگويم پروپاگاند- يكي از اركان اساسي توسعه به شيوه غربي است.» (ص88)

    سيدناالشهيد در اين باب پس از استناد به آراء ماندل و گارودي، و بحث در مبتني بودن تبليغات تجارتي بر وجه حيواني وجود بشر، مي‌گويد:

    «در جلوگيري از شتاب فزاينده‌اي كه امروز در زمينه توليد كارخانه‌اي وجود دارد، حتي براي لحظه‌اي چند، بدون شك به فروپاشي ابرقدرت‌هاي اقتصادي و تحولاتي بسيار عظيم و غيرقابل پيش‌بيني در سيستم واحد اقتصاد كنوني كره زمين منجر خواهد شد (ص9) آن‌چه در اين اظهار رأي جالب توجه است، تصور جلوگيري از توليد زنجيره‌اي نيست، اين است كه سيدناالشهيد اظهار مي‌دارد بر كره زمين يك سيستم واحد اقتصادي حكم‌فرماست. 

    *

    هنگامي كه سيدناالشهيد علي‌رغم وقوف به كم و كيفيت مدرنيته و ديكتاتوري اقتصاد واحد جهاني، بر مواضع انقلابي خود ابرام مي‌ورزد، ناچار مي‌شود «شعار» بدهد (ص91،92) براي من دل‌خراش است كه شعارهاي يك متفكر را مرور كنم، ويژه آن‌كه خود نيز در بيست سال پيش كم و بيش شعار مي‌دادم، اما نبايد فراموش كرد كه سيدناالشهيد ضمن طرح شعارهاي تقويمي كه امروز كمتر كسي آن‌ها را جدي مي‌گيرد يا باور مي‌كند، چنين مي‌گويد:

    «رمز پيروزي ما در اين است كه خود را از ديكتاتوري اقتصاد رها كرده‌ايم و يا بهتر بگويم در راهي قرار داريم كه به نفع ديكتاتوري اقتصادي مي‌انجامد. دشمن نيز بر اين واقعيت به خوبي آگاهي دارد و مي‌داند كه شكست ما آن‌جاست كه اقتصاد بتواند بر ساير وجوه زندگي ما غلبه پيدا كند. و اگر اين‌چنين نبود و دشمن بر اي حقيقت وقوف نداشت بدون شك همه تلاش خود را در اين جهت تمركز نمي‌بخشيد. جنگ نفت و حملات سازمان يافته دشمن به مراكز صنعتي ما نشان دهنده همين واقعيت است كه استكبار جهاني مي‌خواهد با تحميل فشارهاي تحمل‌ناپذير اقتصادي، ما را وادار كند كه از اعتقاداتمان صرف نظر كنيم. آن‌ها مي‌خواهند با اقتصاد بر اعتقاد ما غلبه كنند و انصافاً در دنياي امروز، اگر هم راهي براي غلبه بر ايمان و اعتقاد وجود داشته باشد، همين است و لاغير.» (ص 92)

    نه تنها اين هشدار بلكه اغلب هشدارهاي خردمندانه سيدناالشهيد جدي گرفته نشد و كسي به آن‌ها توجه نكرده زيرا سياست نيازي به تفكر ندارد. آرمان سيدناالشهيد «تنزيه از ديكتاتوري اقتصاد» بود، و چنين تنزيهي در منظر كساني كه مي‌خواستند در تاريخ تكنولوژه سهيم شوند و به توسعه صنعتي و اقتصادي برسند، محلي از اعراب نداشت. يكي از درخشان‌ترين داوري‌هاي متفكرانه شهيد عزير در همين باب است:

    «توسعه اقتصادي قطب صنعتي دنيا به طور كامل به گرسنگي و فقر و فلاكت و مرگ نيمه غيرصنعتي دنيا وابسته است. نيمه ديگري كه اگر با يك ديد واقعگرايانه به عالم نگاه كنيم هرگز امكان صنعتي شدن آن‌ها وجود ندارد و اصلاً راه حل مشكل آن‌ها در صنعتي شدن و هم‌پايي با قافله توسعه اقتصادي غرب نيست. (ص101)

    يكي ديگر از آراء استوار و درست سيدناالشهيد، در باب سيطره شركت‌هاي چند مليتي بر دولت‌ها و حكومت‌هاي جهان كنوني است:

    «شركت‌هاي چند مليتي امپراطوران امروز جهان هستند. و اگر كسي بپرسد: «پس نقش دولت‌ها وحكومت‌ها چيست؟» بايد پاسخ داد: «اگر حكومت‌ها خود برگزيده شركت‌هاي چند مليتي نباشند- كه غالباً اين‌چنينند- در برابر سيطره عميق و وسيع شركت‌هاي چند مليتي قدرتي ندارند.» (ص 103) سيدناالشهيد در فصل نظام سياره‌اي اقتصاد كم و كيف وضع اسفبار و دل‌خراش جهان كنوني و سيطره اقتصاد بر سياست و هر وجه ديگر از وجوه حيات بشري را بررسي مي‌كند و ايران انقلابي را تنها استثناي اين قاعده مي‌شمارد، اما با روشن‌بيني بسيار مي‌نويسد:

    «نظام اقتصاد جهاني سيستم واحدي است حافظ منافع سياسي ابرقدرت‌ها و تا كسي از اين سيستم واحد اقتصادي اعراض نكند هرگز نمي‌تواند به طور كامل از سلطه سياسي ابرقدرت‌ها خارج شود. همه رهبران انقلابي جهان بعد از پيروزي و تشكيل نظام با اين واقعيت مواجه شده‌اند كه بايد براي حفظ خويش از بحران‌هاي اقتصادي به ناچار تكنوكرات‌ها را بر مصدر امور اجرايي بنشانند و فكر نمي‌كنم كسي در اين معنا ترديد داشته باشد كه تكنوكراسي حافظ منافع ابرقدرت‌هاست. حاكميت تكنوكرات‌ها، خواه ناخواه نظام‌هاي انقلابي را به جانبي متضاد با شعارهاي اساسي انقلاب – آزادي و استقلال- مي‌كشاند و رفته‌رفته همان بلايي بر سر نهضت‌ها مي‌آيد كه در الجزاير و سوريه و ليبي و كوبا و ... شاهد آن بوديه‌ايم. (ص111)

    مسلماً اگر سيدناالشهيد برخي ملاحظات انقلابي و ديني را مراعات نمي‌كرد، سخنان خود را صريح‌تر از اين ... اما از اين صريح‌تر چه مي‌توان گفت؟ --- :

    «چرا انقلاب‌ها بعد از پيروزي نتوانسته‌اند از حاكميت تكنوكرات‌ها اعراض كنند؟ جواب اين سئوال را بايد در نظام واحد اقتصاد جهاني پيدا كرد. رهبران انقلابي همواره با شعارهاي پيش‌رفته‌اي گام در ميدان گذاشته‌اند، اما بعد از پيروزي در عمل مواجه با اين واقعيت شده‌اند كه سياست قلمرو ترك‌تازي اقتصاد است و بقاي سياسي نظام‌ها در گرو تمهيدات اقتصادي است و سراسر جهان امروز متأسفانه از اين نظام واحد اقتصاد تبعيت مي‌كند. (ص 111)

    سيدناالشهيد اين نظام واحد اقتصادي را نفي رفض مي‌كرده امروز ما كم و بيش به همين نظام واحد پيوسته‌ايم، گيرم كه به متزلزل‌ترين بخش‌هاي آن يعني چين و روسيه كه خود در نهان و آشكار رو به اروپا و آمريكا دارند، و مي‌دانيم كه ستيز با نظام واحد اقتصادي و اعراض از توابع سياسي آن، ممكن است به فجايع ملي يا منطقه‌اي منجر شود. در عين حال مي‌دانيم كه آمريكا و اروپا از تعدي و تجاوز به هيچ سرزميني ابايي ندارند و به بهانه توسعه دموكراسي، دست به هر كاري مي‌زنند و ... اكنون كه سيدناالشهيد در ميان ما نيست، چه كسي عهده‌دار نشان دادن راه «برون شد» در عين پيوستگي به نظام واحد اقتصادي جهاني خواهد بود؟ شايد اگر شهيد بزرگوار به آرمان‌گرايي كمتر بها مي‌داد، مي‌توانست، براي پرسش‌هاي امروز نيز پاسخ‌هايي داشته باشد. پاسخ‌هايي كه دوست‌داران و مخاطبان ويژه آن شهيد عزير را در وضعيت كنوني، به تكاپو وادارد. بنده علي‌رغم اشتراك موضع با سيدناالشهيد و هم‌سخني با ايشان، از منظري ديگر به علم و آدم مي‌نگرم و به همين دليل ضرورتي نمي‌بينم ديگر فصول «توسعه و مباني تمدن غرب» را مرور كنم. بنده برآنم كه «تقواي اقتصادي» محال است و از اين حيث تفاوتي ميان اروپا و آمريكا و آسيا و آفريقا وجود ندارد. شركت در مسابقه توسعه نيز اجتناب ناپذير است، هر چند از حيث صنعتي به جايي نرسد و نتيجه‌اي جز ---- نداشته باشد. آنچه ما بايد به آن بينديشيم «تقواي فرهنگي» است. بايد ديد اكنون كه خود را با سر به ورطه توسعه اقتصادي پرتاب كرده‌ايم، راهي براي حفظ تمايز فرهنگ ديني و قومي وجود دارد يا خير!؟ ما تجدد را به ناگزير پذيرفته‌ايم اما «نظم تجدد» را كم و بيش دفع مي‌كنيم تا روزي كه در نيافته‌ايم اقتضائات مدرنيته غيرقابل انتزاعند و هيچ قومي نمي‌تواند تكنولوژي را انتخاب كند بدون اين‌كه به نظم تكنيك گردن بگذارد، راه به جايي نمي‌بريم. «تقواي فرهنگي» درست در متن «نظم تجدد» ظهور مي‌كند، هنگامي كه نظم تجدد گسسته باشد يا از يك قوم دريغ شود، اغلب مردم و اهل استعداد به جانب آن جلب مي‌شود و اين وضعيت «فرهنگ غرب» را به صورت ميوه ممنوعه درمي‌آورد. و بهره‌مند شدن از آن را كمال مطلوب نفوس و عقول جلوه مي‌دهد. در «نظم تجدد» حساب «نفس عام» و «عقل خاص» از يكديگر جداست و مهار نفس در دست عقل است، اما فقدان اين نظم موجب مي‌شود كه نفس دائر مدار شده و عقل را مغلوب كند. نفس تنها در دو صورت به حكومت عقل گردن مي‌نهد يا يك‌سره در متن سنت باشد يا يك‌سره در متن تجدد. هر جا كه با «وضعيت نه اين و نه آن» روبه‌رو باشد، افسار مي‌گسلد و «اناالحق فرعوني» مي‌زند. شايد مشكل اصلي ما اين باشد كه به جاي انديشيدن به «پيش رو» به «پشت سر» فكر مي‌كنيم و هنوز اين جرأت را پيدا نكرده‌ايم كه حتي احتمال بدهيم اسوه‌هاي فرهنگي «ما ممكن است پس از استقرار نظم تجدد» ظهور كنند. در جهان كنوني «به خود آمدن» مستلزم عبور از مدرنيته است، هر اندازه بخواهيم خود را از آلوده شده به مدرنيته در اما بداريم، بيشتر در آن فرو خواهيم رفت. شگفت‌آور است كه ما در عين حالي كه جز شركت در جام‌جهاني فوتبال و نصب «سانتريفيوژ»هاي تازه فكر و ذكري نداريم و حل ساده‌ترين بحران‌هاي اقتصادي را به آينده موكول مي‌كنيم، سعي داريم خود و ديگران را از عوارض اخلاقي جهان مدرن دور نگه داريم. شايد نمي‌دانيم و حوالت ما چنين اقتضا مي‌كند كه ندانيم آن‌چه عوارض اخلاقي مدرنيته را خرق مي‌كند فرهنگ و خلاقيت فرهنگي است نه «تمناي تقواي اخلاقي» كه تابع «تقواي اقتصادي» است كه جز با «نظم تجدد» صورت نمي‌پذيرد. شايد همچنان به مصاديق مي‌انديشيم و گمان مي‌بريم «فلان» خواهد توانست خود را از همان ورطه‌اي كه «بهمان» در آن غرق شده است، نجات بدهد. شايد نمي‌دانيم كسي شنا بلد نباشد، كه بناي كار خود را بر ترس از عوارض مدرنيته و طمع به ذات آن (ترقي صنعتي) گذاشته‌ايم و شايد قرنها بگذرد و همچنان ميان ترس و طمع متردد باشيم و جرأت نكنيم دليرانه با «تماميت مدرنيته» مواجه شويم و اگر به ما اجازه بدهند- كه نخواهند داد- در حاشيه دهكده جهاني به دل مشغولي‌هاي اندك و ساده خود كه گاه بسيار كودكانه‌اند، سرگرم بمانيم.      

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه