پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • قیصر

  • علیرضا قزوه

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • سپاه قدس در نیویورک

  • ادبیات یگانه

  • انتظار کنگره‌ها گریه انداختن است!

  • مطلب بعدي >   1004 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 4 : ده سال جلوتر از جامعه

    شعرهایی بر پرده سینما در هستی و عدم نتوان جز نماز کرد

    تازه هایی از علیرضا قزوه

     

    شعرهایی بر پرده سینما 

    1

    برای چه این همه مردم

    در سینما جمع اند؟

    این پرده های عمودی

    با پرده های خیابان ها چه فرق می کند آیا؟

    فقط این پرده را بیشتر شسته اند

    و این صندلی ها را

    منظم تر چیده اند

    و به این آدم ها گفته اند

    کات!

    فقط همین!

    وگرنه این آدم ها که همان آدم هایند!

     

    2

    میان این همه جادو

    میان این همه جانور عجیب و غریب

    که تیر می خورند و نمی میرند

    میان این همه انفجارهای عجیب تر

    میان این همه آدم فضایی مشکوک

    میان این همه سیاه بازی

    هنوز

    کلاه و عصای سیا سفید تو

    مدرن تراست و

    قشنگ تر

    چارلی جان!

     

    3

     

    باران می بارد و من

    دنبال سقف دریاها می گردم

    دنبال کودکی فصل ها

    اسبی می دود با یال مه گرفته  و من

    دنبال شعرهای بی واژگان می گردم

    دنبال دفترچه ای با حروف باد

    - آقا شما هم

    بر پرده

    ریل می بینی؟

    با یک قطار که ایستگاه ها را با خود می برد؟

    - خانم شما!

    بر پرده بارانی می بینی که واژه ها را با خود ببرد؟

    پس من چرا

    همیشه فکر می کنم که جهان

    دارد تعطیل می شود

    و این سکانس آخر دنیاست!

     

     

    بهشت گم شده

     

    شهید شادمانی ها مشو، غم را  مواظب باش

    اگر بر عمر حسرت می بری، دم را مواظب باش

     

    جهان را از محرّم تا محرّم اشک می بینم

    رجب را شاد زی، امّا محرّم را مواظب باش

     

    پری وار منا! پر، وا مکن هر جا که پروانه ست

    فرشته آدما، معراج آدم را مواظب باش

     

    پدرها و پسرها  را تب تقدیر خواهد کشت

    به هر جان کندنی سهراب و رستم را مواظب باش

     

    نمازی آتشی خواندی، بهشتی دوزخی دیدی

    بهشت نقد گم کردی،  جهنّم را مواظب باش

     

    کلامی تازه پیدا کن، بهشت گم شده این است

    سحر را تازه کن، باران نم نم  را مواظب باش

     

    اگر باران شدی لب های عطشان را رعایت کن

    اگر توفان شدی گل های مریم را مواظب باش

     

     

    فصلی تازه با مرگ مهربان و یاد حضرت قیصر

    در هستی و عدم نتوان جز نماز کرد(بیدل)

    1

    وقتی که مرده ای نمرده ای

    همین که مرده ای نمرده ای

    که مرگ اگر حق است

    پس زندگی ست

    و زندگانی مرگ هم

    مانند مرگ زندگی، حق است

    نه حرص می خورم از دست مرگ و

    نه غمگینم از مرگ تو

    از مرگ من

    از مرگ های پس از من

    یا از من های پس از مرگ

    شادا به مرگ

    هورا مرگ

    و زنده باد زندگی و مرگ....

    2

    به دیوار مرگ خیره شدم

    تا روزنی پیدا کنم

    گریزگاهی

    گاهی گریزگاه همان دیوار است

    و آن سوی دیوار دیوارهای قطورتری صف کشیده اند

    به دیوار مرگ خیره شدم

     

    و مرگ

    تصویر زندگانی من بود

    در آینه

     

    3

    به مرگ خیره شدم

    تا چشمانم عادت کرد به خاک

    به خاک خیره شدم تا چشمانم عادت کرد به نور

    به نور خیره شدم

    تا چشمانم عادت کند به زندگانی با مرگ

     

    4

    اگر الهه مرگ را می دیدی

    نمی هراسیدی

    کسی که مادر و کودک با هم

    در دامنش قرار بگیرند

    مرگ است

    اگر الهه مرگ را می دیدی...

     

    5

    سلطان مرگ

    برای این ستایش من از او

    مرا چنان صلتی خواهد بخشید

    که زندگانی دنیا را

    با آن عوض نمی کنم

    سلطان مرگ

    چشم مرا خواهد گشود

    و زندگانی من

    از مرگ

    آغاز می شود

     

    6

    که بود گفت برای مردن وقت نداریم

    درست گفت

    که مرگ لحظه تر از برقی

    یا آنی

    تمام می شود

    و هر چه پس از مرگ است

    دیگر مرگ نیست

     

    7

    کافی ست این سه واژه مرگ را

    تلفظ کنی

    که "مرگ" و "موت" و "دیث"

    شبیه هم اتفاق می افتد

    فقط به قدر سه حرف

    سه حرف سخت

    که آسان بود

    و عشق بود

    ولی افتاد مشکل ها...

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه