پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • محمد مهدی سیار
  • سیروس عبدی
  • هادی محمودی
  • رضا عزیزی
  • حبیب انتظاری
  • عبدالحمید انصاری نسب

  • مطلب بعدي >   821 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 4 : ده سال جلوتر از جامعه

    ختم ساغر

    به اهتمام میلاد عرفان پور

    محمد مهدی سیار

    کاهي است نيم سوخته در کهکشان، زمين

    سنگي است بر دهانه آتشفشان، زمين

     

    چون دانه اي بريده زتسبيح کائنات

    افتاده است در گذر عابران زمين

     

    در دست بادهاي مردد رها شده ست

    اين قايق شکسته بي بادبان، زمين

     

    خورشيد روي ديگر اين سکه را نديد

    دلداده شب است همين مهربان زمين

     

    اين ابرها بخارِ سرابند در هوا

    بيهوده چشم دوخته بر آسمان زمين

     

    سیروس عبدی

     

    غروب می رسی از راه باد نوروزی

    و صبح می شود آغاز فصل پیروزی

    من از حکایت شبهای سرد می گویم

    تو از روایت اندوه و درد می سوزی

    تو مثل صاعقه ای-ناگهان و بارانزا-

    لبان خشک زمین را به ابر می دوزی

    به ابر-ابر- همین عقده ی ورم کرده

    که باز می شود از انتظار تو روزی

    بیا که هستی من ذره ذره شد مولا

    و منفجر شدم از درد های دیروزی

    بیا که بی تو جهان سنگواره ای تنهاست

    که عشق را به من و سنگ ها بیاموزی

    که با تو زنده شود قهرمانی مردان

    و بر مزار شهیدان  چراغی افروزی

    و عاشقانه بخوانی برای مظلومان:

    ترانه ای که خدا ساخته است : پیروزی

     

     

    هادی محمودی

     

    از خود رمیده ام چو کمندی رها شده

    مثل سپند تازه به داغ آشنا شده

    از خود رمیدم و نرسیدم به غیر خویش

    این است روز کشتی بی ناخدا شده

    طوفانی است حال هوایی که در سر است

    حیرانی است مقصد بی رهنما شده

    ما را در انتظار پناه تو مدتی است

    روز از قبیله رانده و شب از قفا شده

    ابر نگاهت ار چه مرا سایه سر است

    چشمم اسیر خیره غباری است پا شده

    سخت است عاشقانه سرودن بدون تو

    شعرم دهان زخم نیازی است واشده

    دو شعر از علی رضا سپاهی لایین

    1-

    ولی امروزهم مانند دیروزاست تقدیرم

     ولی امروزهم تقدیرمی خواهد سرازیرم!

    تو باور می کنی وقتی که من امروز می گویم

    نیامد هیچوقت از آنچه دیدی بیشتر گیرم؟!

    همین دیروز آن مردی که... می دانی چه می گویم

    برای لقمه ای نان پیش مردم کرد تحقیرم!

    همین دیشب زنم تا سفره را آورد خوابیدم

    و گفتم  : بچه ها بی نان نمی خوابند-من سیرم!

    اگریک روز همدردان دیروز مرا دیدی

    بگو این روزها ازدست ایشان سخت دلگیرم

    بگو از شانه های زخمی ام خون می زند بیرون

    بگو دیگرگذشت از استخوان صبر شمشیرم

    اگردیروز"شوق صبح فردا.."سرخوشم می کرد

    ولی امروز"شوقی نیست دیگر"می کند پیرم

    غرورم را شکست این اعتراف ناگزیر اینک

    چه تاثیری به حالم می کند تحسین و تکفیرم؟!

     

    2-

    سال نوهمسایه ی غمگین مبارک بادمان

     

    جاودان باد این شکوه روزهای شادمان!

     

    سال نو شد می توان دید از سر گلدسته ها

     

    نیست دیگر ژنده پوشی در غریب آبادمان!

     

    با همان شوری که فروردین رسید ازکوهسار

     

    سوزش زخم زمستان نیز رفت ازیادمان!

     

    حیف کوتاه است دست غیرت ما از صدا

     

    ورنه می شد کوهی از آتشفشان فریادمان!

     

    ***

     

    با توام همسایه ی غمگین دردآلود پیر

     

    ای که هستی یادگار از غربت اجدادمان

     

    بازگو آیا چنین حال جنون آسا که هست

     

    هیچ سال کهنه و نو اتفاق افتادمان؟!

     

    ****

     

    گفته بودم شاعری کافیست اما عاشقی

     

    می فریبد بازهم با هرچه بادابادمان!!

    چند شعر از سید حبیب نظاری

    1-

    صدا کردي، جنونم سبزتر شد                   2-گرفتند انتقام زاغ ها را

    جنون لاله گونم سبزتر شد                       به ما دادند غم ها، داغ ها را

    تمام نيمه شب بر شانه باغ                      به دست اره برقي ها سپردند

    تبر باريد و خونم سبزتر شد                     سرانجام تمام باغ ها را

    3                                                       4

    تمام باغ در پندار روييد                            رها افتاده، پرپر گشته بودند

    گلستان ريشه کن شد، خار روييد             به خون خود شناور گشته بودند

    صداي اره ها پيچيد در باغ                       به فرياد درختان مي رسيدند

    به جاي هر درختي، خار روييد                 پرستو ها اگر بر گشته بودند  

     

    دو شعر از محمدجواد شاهمرادی(آسمان)

     

    1-    باغِ بي‌سايه

    يك تكّه ابر، در افقِ آسمان

    نبود!

    خود را گريستيم و غمي در ميان نبود ...

    از صبح تا غروبِ زمين را قدم زديم

    يك جُوْ اميد در دلِ‌مان ميهمان نبود

    دستِ شهود، ما را از ما رُبوده بود

    كَت بسته برده بود به «وقتي جهان نبود» ...

     

    ـ ما وارثانِ ضجّه‌ي هابيل مي‌شديم

    حتّا اگر خدايي در داستان نبود

    حتّا اگر سرشتي با نامِ سرنوشت،

    در تار و پودِ رشته‌ي اين ريسمان نبود

     

    ... بيهوده بوده هرچه كلنجار رفته‌ايم

    با خانه‌هاي جدولِ «اين بود و آن نبود» ...

    شايد ...

    نَه! ، مطمئنَّن!

    جانِ تو!

    مرگِ من!

    «بودن»، همان تهي شدن از «آسمان» نبود؟!


    براي امير هوشنگ ابتهاج «سايه»


    2-

           خبري نيست كه نيست

     

    منّتي نيست زِ نارنج و خزان باغِ مرا

    رحمتِ صاعقه آتش زده ييلاقِ مرا

     

    لبِ خاموشِ من از سنگدلي لعل نبَست

    چمنِ لاله ندارد جگرِ داغِ مرا

    دلِ من نقش‌ْفراموش‌تَر از آينه بود

    ورنه داد آهِ سحَر جيره‌‌ي شلّاقِ مرا

    صبح، پرپر زد و خاكستر، خاكستر زاد

    داد بر باد نَسَب‌نامه‌ي ميثاقِ مرا

    جُغد شد حسرت و بر گنبدِ ديگر ننِشست

    جُفت شد با غم و واريخت زِ هَم طاقِ مرا

     

     

    پرچمِ طالعم از خانه‌ي خورشيد تُهي‌ست

    شب مپندار گران‌ْجانيِ آفاقِ مرا

    گو به خورشيد كه از سايه‌نشينان كه گذشت،

    به شهيدان برساند خبرِ داغِ مرا

     

    رضا عزیزی- اراک

     

    آسمان حیاطمان ابری ست شیشه هامان همیشه لک دارد

    مادرم در سکوت می سوزد قصه ای مثل شاپرک دارد

    خسته در خانه های بالا شهر پشت هم رخت چرک می شوید

    در میان شکسته های دلش غمی اندازه ی فلک دارد

    زخم ها مثل روز یادش هست، درد سیلی هنوز یادش هست

    پدرم گفته بر نمی گرد، مادر اما هنوز شک دارد

    خواهرم هی مدام می پرسد، دستمان خالی ست یعنی چه؟

    طفلک کوچکم نمی داند دست مادر فقط ترک دارد

    بغض مادر شکسنتی، آنی ست، جانمازش همیشه بارانی ست

    به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد

    واز آن روز سرد برف آلود، که پدر رفت توی مه گم شد

    آسمان حیاطمان ابری ست، شیشه هامان همیشه لک دارد

     

    عبدالحمید انصاری نسب


     از کرانِ بازار عاشقان

    طناب کشی را

    نیمه ی حیوانی ام می برد

    تا پای فرشته ام بیاید وسط

    توی نماز

    حدیث نفس کنم که

    اللّه اکبر اگر قیمت سوخت نیاید پایین

    باید دروغ بگویم

    توی عروسی خواهرم

    پیراهنم را

    با هزاری خشک به هوا پرت کنم

    برهنه با اِزار بایستم[1]

    و بخندم به میهمانان

    که سنگ می زنند

    السلامٌ علیکُم و رَحمه اللّه

    به فرشته ای که دست هایم را می کشد

    و اعوذباللّه از شیطانی که پاهایم را ...

    آخرِ نماز ...


     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه