پيشرفته
 

موضوعات :

  • روستا
  • ادبیات

  • کلمات کليدي :

  • کتاب
  • تمرین زمین
  • ده

  • عبد الحسین احمدی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • کهکشان راه روستایی

  • روستا در کلینیک تخصصی

  • مطلب بعدي >   1209 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 5 : شهدا براي چه آينده اي جنگيده اند

    جلال و روستا

    با نگاهي به نفرين زمين

    تلخیص:عبدالحسین احمدی

    اشاره: «مدام درگير بودن، درگير و دار بودن، از كشاكشي به كشاكشي ديگر رفتن، اندك ماجرايي را به كارزاري بدل كردن، در هر سوراخي سر كشيدن، چون و چرا كردن در هر مسئله‌اي، مصدر امر و نهي بودن، بي‌پرواي زيد و عمر حكم صادر كردن. چنين بود جلال آل‌احمد: امتداد آتش و استمرار آب، تا بسوزاند هر چه را كه لياقت زيستن ندارد و زندگي بخشد هر كه را سزاوار برشدن است. گردبادي بود تا چراغ دزدان را كور كند و مشعلي كه خانه جان غيرت‌مندان را روشني بخشد و خضري كه در كوره‌راه‌هاي ادبيات و سياست و هنر و معاش و معاد امتي همچنان مددكار درماندگان است­»1

     جلال قبل از آن‌كه سفرنامه بنويسد، داستان بنگارد و از خدمت و خيانت روشن‌فكران بگويد، جامعه‌شناس بود وآدم شناس. وصفش را از كسي يا چيزي، كشوري يا حتي دهي بايد خواند و خواند و خواند تا درك كرد، دريافت، هضم كرد و به سحر قلم او ايمان آورد. «اورازان» نمونه‌اي از قدرت قلم آل‌احمد است و «نفرين زمين» نمونه‌اي ديگر. كه در آن ظاهراً از خاطرات 9 ماهه حضور خود در مدرسه روستايي مي‌گويد، اما در واقع تحليل يك استاد جامعه‌شناس، سنت‌شناس و غرب‌شناس از جامعه سنتي در حال گذر به حواشي مدرنيته است. او، به قول شمس آل‌‌احمد، برادرش، و به همراهي او، بيش از هزار روستاي جامعه موضوع نگارشش را ديد و لمس كرد و نوشت. خواندن متن زير از نفرين زمين خواننده را از اصل كتاب بي‌نياز نمي‌كند.

     

    «بسيار خوب. اين هم ده. ديروز عصر رسيدم. مدير بچه‌ها را به خط كرده بود و به پيش‌باز آورده. بيست سي تايي. وسط ميدان‌گاهي. اسمش؟ حسن‌آباد يا حسين‌آباد يا علي‌آباد. معلوم است ديگر. اسم كه مهم نيست. دهي مثل همه ده‌هات. يك لانه زنبور گلي و به قد آدم‌ها. كنار آب باريكه‌اي يا چشمه‌اي يا قناتي. يعني كه آبادي. با اين فرق كه من در يكي معلم ورزش بوده‌ام و در ديگري معلم حساب و حالا اين‌جا بايد معلم كلاس پنجم باشم. بچه‌ها، نه به ترتيب قد صف،كشيده بودند. دم در قهوه‌خانه. تا پايم از ركاب كاميون به زمين رسيد هورا كشيدند و كف زدند. ولي دست زدن بچه‌ها اصلاً صدا نداشت. انگار نمد به كف دست‌هاشان بسته بودند. بعد از مدير با بزرگ‌شان دست دادم. دستش بدجوري پينه داشت. مثل پاشنه پاي بابام. مدير محلي بود. همه چيزش داد مي‌زد. تسبيحي به دست. ميانه بالا. مچ دست‌ها به باريكي تركه. با سري بزرگ و بي‌كلاه. و چهل و پنج ساله مردي با او بود. مو قرمز و آفتاب سوخته و درشت قامت. «آقاي مباشر» مدير اين‌طور معرفي كرد. راه افتاديم. مباشر اين طرف و مدير آن طرف و بچه‌ها در دنبال. يك دسته حسابي. و علم و كتل دسته، بساط زندگي معلم ده. به دوش يك نفري كه از جلو مي‌رفتند... .

     مدرسه بياباني بود محصور به چهارديواري. با يك رديف اتاق و جلوي آن‌ها ايواني سرتاسري. داد مي‌زد كه به عجله ساخته‌اند. كلاس‌ها بدك نبود. نور مناسب و تخته‌ها عريض. اما چوب‌نما. و پنجره‌ها اغلب شكسته. و كف اتاق‌ها خاك و ديوارها تازه لاوه ماليده ... .

    در سايه بيدهاي آخر كوچه ده قدم مي‌زدم كه سوز تندي از جلو برخاست. با گرد و خاك. يخه كتم را كشيدم بالا و چشمم را ماليدم. و بازش كردم ديدم كسي شش هفت بيد آن طرف‌تر لب نهر نشسته.

     – يا حق آقا معلم. خوش آمدي. درويش خاك پاي هر چه آدم با كمال است. بفرما.

    گفتم: سروري درويش. لب جوق عمر نشسته‌اي؟ نكند از ديو و دد ملولي.

    گفت: اي آقا دهن ما بچاد. مردم از ما گريزانند. به حق و مولا ديو و دد ماييم.

     – كجا اطراق كردي درويش؟ تو قلعه اربابي؟

    - اي آقا جل و پلاس فقير فقط زير سايه حق پهن مي‌شود. همت مولا مسجدشان روبه‌راه است. سرد هم كه بشود مي‌روم قهوه‌خانه. گفتم: پس چرا دل نمي‌كني؟

     - درويش طمع‌كار نيست. اين بدبخت‌ها ملا كه ندارند. بي‌بي گفته بمان. فقير هم گفته به چشم.

     گفتم: چرا ملا ندارند؟

     باز مكسي كرده گفت: آقا معلم، تو كه بهتر مي‌دوني. اين روزها همه مي‌نشينند پاي نقل راديو. ملاها نازك نارنجي شده‌اند و تا بگويي بالاي چشم‌تان ابروست قهر مي‌كنند.

     پرسيدم: يعني تو آبادي همه راديو دارند؟

    - نه آقا معلم. بدبخت‌ها نان ندارند. اما راديو مي‌گويد شهر شده عين پريان. دست‌هاشان كه برسد مي‌خرند بعد هم راه مي‌افتند مي‌روند شهر كه پول پارو كنند. و بعد برايم گفت كه مالك ده پيرزني است شوهر مرده كه دو پسر دارد. يكي‌شان از وكلاي سرشناس شهر و ديگري محصلي است در فرنگ. مدير مدرسه پادوي آن‌هاست و شغلش را همان كه وكيل است برايش درست كرده ... و بعد؛

    همه چيز آرام بود. و هرگز نمي‌شد گمان ببري كه زير اين آرامش روستايي اضطرابي هم نهفته است ... .

    مدير حسابي سور داده بود. به ورودم يك جماعت هفت هشت نفره برخاستند و صحبت‌شان را درباره تراكتور نمي‌دانم كدام آبادي بريدند و دست به دست مرا بردند صدر مجلس. پهلوي پيرمردي كه با دوش تكيه به عصايي داده بود. و همكار ديگرمان بود. تعارف‌ها كه تمام شد همكار پيرمان درآمد كه: خوب آقاجان، خوش آمدي. خوب كردي به زندگي در ده رضايت دادي. آن زمان كه مي‌گفتند «ده مرو ده مرد را احمق كند» حالا ديگر گذشته. اين، مال زمان جواني ما بود. حالا ديگر آقاجان براي احمق شدن لازم نيست آدم از شهر دربيايد. و جماعت مردد كه بخندند يا نه. و افزود: خوب آقاجان! از شهر چه خبر؟

    گفتم: شكر. همين‌جورهاست كه گفتيد. احمق توش كم نيست. مال دهات هم سرازير شده توش.

    گفت: هيچ مي‌داني كه من هنوز رنگ شهر را نديده‌ام؟ مدير گفت: خوش به سعادت شما. تو شهر پيرمردها را متقاعد مي‌كنند ميرزا عمو.

    – حالا ديگر كهنه شده دل‌آزار؟ پسره بي‌چشم و رو! چشمت كه افتاد به همكار تازه، حالا براي من كركري مي‌خواني؟ ما كه مكتب خانه‌داري مي‌كرديم اين را هم بلد بوديم كه بچه‌هاي مردم را روي همين زمين نگه داريم. اما تو بگو كدام يكي از اين بچه‌هاي مدرسه‌ات تو ده بند مي‌شه؟ خدا عاقبت‌مان را به خير كند آقاجان ... .

     مدير گفت ميرزا عمو! چرا بهت بر خورد؟ اوقاتت تلخ است كه معلم به اين خوبي برامان فرستاده‌اند؟ من غرضي نداشتم. خواستم بگويم توي شهر براي امثال شما احترام قائلند ... .كدخدا نقلش را بريد كه: آره خان‌عمو. غرضي نداشت.

    دل‌تنگي، عصر يك روز از هفته چهارم شروع شد.مي‌خواستم با يكي، دو كلمه حرف حساب بزنم و تپيدم توي مسجد.كه فرياد درويش از تاريكي شبستان مسجد بلند شد.

     ياحق آقا معلم. درويش چمباتمه نشسته بود و داشت چپقش را خالي مي‌كرد.

    - درويش، چرا تا من مي‌رسم چپقت را خالي مي‌كني؟ كه چشم‌هايش بدجوري دريد.

    -گفتم مبادا دود و دم فقير اين آقا پسر شهري را به تنگي نفس بيندازد. كه چيزي نگفتم. و او ساكت ماند. دلم مي‌خواست دنبال كند، درشتي كند. تا خودم فرصتي بيايم. مدتي دنبال كيسه توتونش گشت و بعد آميخته به سرزنش گفت: گمان نمي‌كنم، آقا معلم، انكر و منكر هم باشد. درويش كارش از امر و نهي گذشته. زودتر از اين‌ها بايد مي‌فهميدي آقا معلم.

     چنان حرف مي‌زد كه ... چه بگويم؟ خيال كرده بودم حناي معلمي ده پيشش رنگي دارد. باورم شده بود. از رفتار اوايلش. و حالا؟ مي‌ديدم كه او سر جاي خودش نشسته است و اين منم كه زيادي‌ام. او در مسجد مي‌خوابه و من در مدرسه، قبرستاني از اعتبار افتاده.

    گفتم: عيب كار اين است كه در اين منظومه من زيادي‌ام. درست است كه تو هم در اين ده غريبه‌اي، اما زيادي منم. بايد تو را مي‌گذاشتند سر كلاس. حتي سر مدرسه. لعنت بر آن كسي كه فرهنگ جديد را با ميز و نيمكت و قرتي‌بازي شروع كرد. من يك جسم خارجي‌ام كه چشم ده را كور مي‌كند. حتي مدير هم زيادي است. همان ميرزاعمو بسشان است... . مي‌فهمي درويش؟

     گفت: درويشت شاعر نيست. اما مي‌بيند كه تو تنها مانده‌اي. وحشت گرفته. تو كه دنبال مشغله مي‌گردي بايد بتواني با تنهايي كنار بيايي. درويشت هم تنهاست. عزايي ندارد. عين خار بيابان. گفتم: تو تنها نيستي درويش. تو اداي تنهايي را درمي‌آوري. عين يك نارون وسط دشت. يا نه. عين همان بته خار. ريشه‌ات توي زمين است. چتر آفتاب و بارانت بالاي سر. خزنده و پرنده دور و برت. يا وابسته بهت. يا محتاجت. تو كه مي‌گويم همه شما را مي‌گويم. با سرتاسر عرفان‌تان و كتاب‌هاتان و عواملتان. اما من، سوار كاميون به اين ده‌كوره آمده‌ام، و از شهر آمده‌ام. از شهري كه مدام خودش را با سرزمين قو خيز مقايسه مي‌كند. نه با اين دهات. و ديگر هيچ شباهتي هم با اين دهات ندارد. و تازه بايد بچه‌‌هايشان درس هم بدهي، تاريخ و جغرافيا و حساب. جايي كه حسابش را آن كسي مي‌رسد كه برايش تراكتور و كاميون مي‌سازد. و جغرافيايش فقط به درد تهيه نقشه مي‌خورد. براي جهان‌گردها. آدمي مثل من تو چنين دنيايي تنها‌ست. چه تو اين ده باشد چه تو شهر، چه هر جاي ديگر ... .من با درسي كه مي‌دهم بايد بچه‌ها را از زمين ببرم. بكنم. درس‌هاي ما در بي‌اعتباري اين زمين است. در اين است كه مركز عالم خلقت، سال‌هاست كه از اين‌جا نقل مكان كرده ... .

    درست روز اول عقرب بود كه آمدند براي سوار كردن موتور آسياب. همراه موتور، پسر بي‌بي بود كه پياده نشده رفت به طرف قلعه اربابي. لابد به دست‌بوسي مادرش و مردي مو فلفل نمكي و عينك سياه زده و عصا به دست، كه گردنش را شق مي‌گرفت و با كسي حرف نمي‌زد؛ و نماينده كمپاني با مترجمش و بعد خبرنگاري و بعد عكاسي. خطاب به پسر بي‌بي‌گفتم: لابد آقاي مدير برايتان گفته كه اهالي راضي نيستند.

     گفت: فايده ندارد رئيس، ديگر ده نان شهر را نمي‌دهد. اختيار ديگر نه دست دهاتي جماعت است، نه دست شهري جماعت. دست اين‌هاست رئيس. و با دست اشاره‌اي كرد به نماينده كمپاني و مترجمش كه كناري ايستاده بودند ... .

    مدير گفت: چرا ده نبايد نان شهر را بدهد؟ نقل آن ياروست كه ...

     پسر بي‌بي حرفش را بريد و گفت: مي‌داني اقتصاد تك‌پايه يعني چه رئيس؟ اقتصاد تك‌پايه يعني اين‌كه تو هر آبادي مردم دست به دهان يك محصول بمانند. فقط يك محصول، رئيس. اين‌جا گندم. اميرآباد جو. حسين‌آباد ميوه. حسن‌آباد صيفي و چغندر ... . يعني ما دست به دهان نفتيم. اندونزي دست به دهان كائوچو. برزيل دست به دهان قهوه و هند و پاكستان دست به دهان كنف.

    – اين چه ربطي دارد به كار آسياب موتوري؟

     گفت: ربطش اين است رئيس، كه ما نفت داريم. خيلي هم داريم. مي‌داني چقدر رئيس؟ راديو كه مي‌شنوي؟ هفتاد درصد ذخاير نفت دنيا در حوزه خليج فارس خوابيده. كه يك پنجمش مال ماست، رئيس. مال ما كه نه. يعني زير خاك مملكت ما خوابيده. و همين بسمان است رئيس. اين‌جوري شد كه آسياب آبي عهد بوقي مي‌شود. ديوار گلي بدتركيب مي‌شود. قالي دست‌بافت هم. مي‌فهمي رئيس؟ بايد جنس كمپاني را بخريم تا متمدن شويم. نفت را هم كه مي‌برند، موتور و ماشين مي‌دهند. و بعد كه مملكت پر شد از موتور و ماشين، آن‌وقت باز هم نفت را مي‌برند و گندم و گوشت مي‌دهند. حالا فهميدي رئيس؟         مدير پرسيد: نفهميدم‌آقا، چرا ديگر گندم و گوشت؟

      گفت: - آسياب آبي كه خوابيد تو ناراضي مي‌شوي رئيس. پس اهالي ناراضي مي‌‌شوند. پس لابد دعوا مي‌شود. پس ژاندارم مي‌آيد رئيس؛ و يك عده گرفتار مي‌شوند. و يك عده هم كه مدام از ده كوچ مي‌كنند. و زمين خلوت مي‌شود رئيس.

    گفتم: اما در عوض شهرها پر مي‌شود. با اين حرف‌ها هم نمي‌شود مالكيت را به صورت قديم برگرداند. برق مي‌آيد و تراكتور مي آيد و جاي آدم‌ها را سر زمين مي‌گيرد.

    گفت: كجاي كاري رئيس؟ آدمي كه اسفند دود مي‌كند از تراكتور چه مي‌فهمد؟ مگر از قضيه اميرآبادي‌ها خبردار نشده‌اي؟ وقتي مزد كارگر كم است، وقتي قسمت اعظم سوخت اهالي پهن است؟ وقتي اهل محل سالي نه ماه بي‌كارند؟ وقتي سرتاسر يك زمين مزروعي دويست متر هم نيست؛ وقتي صنعت محلي گيوه‌بافي است. تراكتور و موتور آوردن يعني پول را دور ريختن.

    گفتم: پس آخر مي‌گوييد چه كار بايدكرد؟ تا كي بايد دهاتي مدام نان و كشك بخورد و سالي دو بار قرمه؟

    گفت: چه مي‌گويي رئيس! تو هم مثل اين فرنگي‌ها خيال كرده‌اي كه آدميزاد يعني بنده توليد و مصرف؟ فرنگي كه سگ‌دو مي‌زند توليد مي‌كند اگر نجنبد از سرما خشك مي‌شود. اما هندي سالي به دوازده ماه با روزي يك بادام مي‌تواند سر كند؛ و سرتاسر سال شب زير آسمان بخوابد رئيس. اگر قرار بود .... حرفش را بريدم كه: شما هم خيال كرده‌ايد كه آدميزاد يعني بنده شرايط اقليمي. در اين‌صورت فرق آدميزاد و حيوان كجاست؟ و در چه؟ شما از اين وحشت داريد كه ده با دنيا ربط پيدا كند و زندگي كندش بدل شود به يك زندگي متحرك و از دست‌تان در برود ... .

    گفت: ببينم رئيس! تو هم خيال كردي كه ما خون دهاتي را تو شيشه مي‌كنيم؟ مسأله اين است كه مادرم پير شده، اين آبادي يعني جواني‌اش. يعني خاطراتش. علاوه بر اين مادر من تو يك شهر يعني چه، رئيس؟ يعني يك زن ميان صدهزار زن ديگر. اما اين‌جا بهش مي‌گويند بي‌بي. مالكيت براي او يعني حيثيت، رئيس. يعني معناي وجودي. يعني شوهرش كه تو قضاياي مشروطيت تير خورد و مرد. اصلاً بگذار يك چيزي برايت بگويم رئيس. چكيده علم اقتصاد را. ملك‌داري و ده‌داري تا آن زمان اعتبار داشت رئيس، كه ابزار كار آدم روي زمين چرا مي‌كرد. يعني از زمين مي‌خورد. خر و اسب و گاو. اما حالا ابزار كار آدميزاد عوض مي‌شود. و خوراكش هم شده نفت، شده برق. و اختيار نفت و برق و ماشين هم ديگر دست من و تو نيست؛ يا دست اين جماعت. دست كمپاني است. روي شناسنامه من و تو فقط نوشته‌اند «نفت». همين رئيس... .

    اين‌جاي بحث بوديم كه پادوي لنگ مباشر آمد و پسر بي‌بي را دعوت كردكه برود و موتور را راه بيندازد. كه با هم برخاستيم. مردم صف دادند كه پسر بي‌بي رفت تو و من كناري كشيدم به فكر كردن. در معني كار و بي‌كاري و تمدن و هويت و توليد و مصرف. و مي‌ديدم كه اگر كار يعني توليد و يعني مصرف و اين‌ همه يعني تمدن، پس بيكاري يعني عدم توليد و پس يعني قناعت و پس يعني ... بدويت؟ يا نوع ديگري از تمدن؟ آن‌وقت فرق اين دو در چه؟ آيا تنها در اين‌كه ابزار كار آدم به چه ضرباني حركت مي‌كند؟ پس يعني ابزار كار آدمي معرف شخص او و شناسنامه‌اش؟ ... و اين‌ها همه حرف‌هاي آن پيرمرد ريشوي آلماني (ماركس) كه صد سال پيش اداي موسي را درآورده بود و ما در كلاس‌هاي دانش‌سرا فرمايشاتش را قرقره مي‌كرديم. اما پس زبان چه مي‌شود؟ و تاريخ؟ و مذهب و آداب؟ ... و بعد مگر نه اين است كه اين ابزار كار را خودم آدم ساخته؟ و اگر اين‌جور بنگريم اين‌كه ديگر ابزار كار نيست. يك بت تازه است ... .

     صدر مجلس پر بود.و پايين مجلس هم. از نماينده كمپاني و مترجمش خبري نبود. اما پسر بي‌بي و آن مرد عصا به دست همراهش و درويش و مدير بغل دست هم نشسته بودند و ژاندارم‌ها در فاصله صدر و ذيل مسجد عين مرزي. و سربنه‌ها هم بودند و كدخدا هم.

    – آهاي حسن بيا تخت مرا بكش جلو. كه مباشر برخاست و پسر بي‌بي هم. دو طرف تخت بي‌بي را گرفتند و كشيدند در درگاه شاه‌نشين ... و سلام جماعت درآمد.

    – چادر را بكش روي سرم ... آهاي آب‌دارباشي ذغالت بو مي‌كند. برو منقل را ببر بيرون عوض كن. و مباشر داشت چادر بي‌بي را مي‌كشيد روي سرش كه باز صداي بي‌بي درآمد:

     - همه‌تان خوش‌آمديد. قرار است ديم پاييزه را  پشك بيندازيم. بعد هم يك خبر خوش براتان دارم. حالا هم سربنه‌ها پشك مي‌ا‌ندازند و درويش مي‌شمارد ... . درويش كه سر جايش پهلوي من جا گرفت ازش پرسيدم: براي چه پشك انداختند؟ - شنيدي كه آقا معلم. براي كشت ديم. زمين‌هاي آبي مرز و سامان دارد. زمين‌هاي ديم يكسره است. ملك اربابي است و دور افتاده و سنگلاخ هم هست. پشك كه مي‌اندازند براي اين است كه سر دور و نزديك بودن يا هموار و ناهموار بودن زمين به كسي اجحاف نشود.

     بي‌بي گفت: همه‌تان گوش‌هاتان را وا كنيد. ببينيد چه مي‌گويم. ماه پيش من يك معامله كردم. ده جريب از زمين‌هاي ديم را فروخته‌ام به اين آقا(و با دست اشاره كرد به مرد عينك زده و مو فلفل نمكي كه صبح با پسر بي‌بي دنبال موتور آسياب به ده آمده بود) قرار است بيايد اين‌جا مرغ‌داري باز كند. به آب و كشت شما هم كاري ندارد. براي خودش چاه مي‌زند. عمله هم از ده مي‌گيرد. يكي از سربنه‌هاي هم‌زاد چپقش را رد كرد به پهلودستي‌اش و دويد تو حرف بي‌بي كه:

    - پس معلوم شد پول آسياب موتوري از كجا آمده قربان.

    – فضولي موقوف. اگر من مالكم تو ديگر چه غلطي مي‌كني؟

     سربنه سوم سرفه‌اي كرد و گفت: دست خارج مذهب را تو زمين مسلمانا بند نكن پدرآمرزيده. كه زمزمه‌اي افتاد در مجلس. يكي دو سه نفر سرفه كردند. ژاندارم‌ها پابه‌پا شدند و مباشر خودش را جمع كرد و مرد مو فلفل نمكي عين مجسمه ماند. مدير سكوت را شكست:

     - البته مبارك است بي‌بي ... شما مي‌دانيد كه آسياب موتوري به همه اهل ده ضرر مي‌زند. آسياب اهل محل كه بخوابد، حالا هم كه يك آيش از زمين‌هاي ديم را داريد از اهل محل مي‌گيريد.

     – به تو مربوط نيست. تو دلت براي آسياب آبي‌ات مي‌سوزد مدير، نه براي اهل محل. آن سنگه بن هم لياقت اين همه دل‌سوزي را ندارد. كه به هر بنه‌اي پشك مي‌افتد عزا مي‌گيرد. ده جريب هم يك آيش نيست. نصفش است. اصلاً تقصير خودتان است. از شخم پارسال تا حالا پنج نفر از اهالي محل زمين‌هاشان را نكاشته ول كرده‌اند رفتند شهر. حتي واگذار هم نكرده‌اند. حتي نداده‌اند كسي براشان اماني بكارد. سربنه‌هاتان هم دهنشان فقط رو به زمين باز است.

     تقصير ما چيه قربان! غيرت از جوان‌ها رفته و اين را يكي از سربنه‌ها گفت.

     – خودتان عرضه نداريد. جوان‌هاتان مي‌روند شهر عمله مي‌شوند به خيال اين‌كه شده‌اند پسر اتورخان اعظم. شما براي كاشتن همين زميني كه داريد عرضه نداريد. اما من دارم، مي‌خواهم ملكم آباد شود تا شما دست‌تان به دهنتان برسد. تا جوان‌ها نگذارند در بروند. ... ديگر حوصله ندارم. خر يكي‌يكي شما را كه نمي‌شود نعل كرد. فردا كه من سرم را گذاشتم زمين هوشيار مي‌شويد كه چه جوري خيرتان را مي‌خواسته‌ام ... . آهاي حسن! بيا تخت مرا بكش سرجايش. اين در را هم ببند. ديگر خسته شدم. بگو ناهار را هم بدهند ... . همه چنان آرام غذا مي‌خوردند كه انگار با پرندگان وحشي هم‌سفره‌اند. مبادا تكاني بخوري يا صدايي بكني كه هم‌سفره‌ات خواهد پريد.

     جمعه بعد با فضل‌ا... راه افتاديم كه سري بزنيم به استاد مقني و قناتي كه داشت آبي مي‌كرد ... .

     – اوستا، به كدام سمت بپيچم؟ به شرق؟

    گفت: شرق و غرب مال روي زمين است. زيرزمين مي‌ري طرف رگه ... و ساكت شد.

    گفتم: حيف جان آدميزاد نيست كه در اين كوره سر برسد؟ گفت: تو حق داري آقا معلم. حالا ديگر كسي با كلنگ چاه نمي‌كند. موتور مي‌گذارند و با مته سوراخ مي‌كنند. اما مي‌داني پول هر كدام از آن مته‌ها چند است؟ آن‌كه با موتور چاه مي‌زند پنج هزار تومن يك قلم بايست بدهد به مهندس آب. اما من رگ آب را عين رگ گوسفند مي‌شناسم. كدام مهندس مي‌تواند يك گشت بزند دور آبادي و بگويد اين‌جا را بكن يا آن‌جا را؟ خاك‌شناس مي‌آيد. آب‌شناس مي‌آيد، هواشناس مي‌آيد تازه از هر سه تا چاهي كه مي‌زند يكيش آبي مي‌شود. زمين حكم تن آدميزاد را دارد. پر است از رگ و پي. اگر رگ دست را بزني يا حجامت كني خون يواش يواش درمي‌آيد. عين قنات. براي صحت مزاج هم خوب است. اما اگر گردن آدم را بزني چطور؟ جونش با خونش درمي‌آيد. عين چاه‌هاي موتوري. تن اين زمين را كه ما مي‌شناسيم آن‌قدرها خون ندارد كه جواب اين همه چاه را بدهد. دل آدم مي‌سوزد و ساكت شد.

     مدير رفت و در مدرسه را بستم و رفتم زير كرسي. و همچنان‌كه خبر راديو را مي‌شنيدم براي خودم فكر هم مي‌كردم. اول مراسم افتتاح سد دز را گفت و بعد خبر استعفاي وزير كشاورزي را و بعد افتتاح چاه‌هاي عميق فلان ناحيه را و لوله‌كشي آب و برق فلان ناحيه را و بعد ... كه راديو را بستم و رفتم به فكر. از سد و چاه‌هاي عميق و برق جوري حرف مي‌زد كه انگار زمين ماشين است كه كليد  را بزني و راه بيفتد! و به فكر عاقبت اين نمايش بودم. و مي‌ديدم كه درست است كه پول نفت هست و حاصلش آن سد دز و اين چاه و جيب مالك را هم كه از آن پر مي‌كنند و نمدي از آن به كلاه دهاتي‌ها هم مي‌رسد. ولي عاقبت؟ اگر از شير مرغ تا جان آدميزاد را به ازاي نفت براي‌مان آماده مي‌كنند؟ به ازاي اين كود خارجي كه ما را در تركيب آن هيچ دخالتي نيست؟ و به جاي اين‌كه زمين را بپرورد مي‌پژمرد ... و اگر اين زمين عقيم بماند؟ به خصوص براي دهاتي جماعت كه بدجوري اداي زمين را درمي‌آورد! و عين او فقط پذيراست ... . و مي‌ديدم كه فرق اصلي شهر و ده خود در رابطه‌اي است كه با زمين داريم. شهري زمين را در يك كف دست خاك گلدانش محصور مي‌كند. يا در عرصه نديد بديد باغچه‌اش. كه از دو تخته قاليچه پهن‌تر نيست. يعني كه زمين براي او تفنن است. اما دهاتي زمين را مي‌كارد. يعني زنده نگه مي‌دارد و از عقيم ماندنش جلو مي‌گيرد. بهش كود مي‌دهد. باهاش ور مي‌رود. بوي خاكش را مي‌شناسد و جنسش را و طاقتش را و لياقتش را. و ازش محصول برمي‌دارد. اين است كه زمين برايش شخصيت دارد. پس چرا نفرين نكنه؟ نكنه ميرزا عمو راست مي‌گفت! و آن حرف و سخن اساطير و مذهب! كه به آن باز مي‌گرديم ... و از آن برخاسته‌ايم ... و گل آدم ... يا سجده‌اي كه بر آن مي‌كنيم ... و آن زنده اولي كه «مرا از آتش آفريدي و او را از خاك» ... و بعد به ياد حرف‌هاي پسر بي‌بي و اقتصاد تك‌پايه‌اش. كه گرچه براي خودش لقلقه زبان بود اما حرفي بود. و بعد ديدم كه انگار اين عقيم ماندن خود حوزه تأثير وسيع‌تري هم دارد. زمين كه عقيم ماند گويا آدم هم عقيم مي‌ماند. و تمدن هم. و فرهنگ هم. چراكه عقيم ماندن يعني ظلم. يعني كه مانع بروز لياقت‌ها شدن ... .

    مدرسه را تعطيل كرده بوديم و من نمي‌دانستم چرا هنوز معطلم. تازه مي‌فهميدم كه مدرسه با بچه‌هايش برايم چه خط رابط مطمئني بود. درست به كودكي مي‌مانستم كه بند نافش را بريده‌اند. ... خرده‌خرده بساطم را جمع كردم و جز تخت‌خوابم كه گسترده بود چيزي براي بستن نداشتم. كه يك روز عصر اواخر خرداد پستچي آمد مدرسه. با اكبر و شش تاي ديگر از درشت‌ها داشتيم واليبال بازي مي‌كرديم. يك پاكت را دراز كرد طرفم. بازش كردم نوشته بود «پيرو نامه فلان مقتضي است جهت احداث دبستان اميرآباد اقدام ... و در بودجه سال تحصيلي آينده اعتبار لازم منظور ... مشروط به اين‌كه دهاتي‌ها عمارت مناسبي براي مدرسه ...» و الخ. و البته خطاب به مدير. و البته كه مدير عين هميشه گرفتار بود. كاري بود كه خودم مي‌بايد مي‌كردم. فردا صبح اول وقت در اتاق را بستم و دوچرخه فضل‌ا... را برداشتم و راه افتادم به سمت اميرآباد. داشتم قضيه مدرسه را با كدخدا درميان مي‌گذاشتم كه دو سه نفر ديگر رسيدند. قلعه شصت خانوار داشت و سي و چند تايي بچه مدرسه‌رو داشتند و خانه خالي نداشتند و مسجدشان تاريك بود و مرطوب بود و بايد فكري مي‌كرديم. مي‌دانستم كه فرهنگ اصرار دارد مدرسه‌ها آجري باشد و ارتفاع طاق فلان‌قدر و پنجره‌ها به فلان پهني و تير سقف آهني و از اين حرف‌ها. با اين حال گفتم: سيمان و آهك توقلعه بود. صورت مجلس مي‌كنيم و برمي‌داريم. از همين بعدازظهر. چهار تا عمله لازم است. تا يك متر با سنگ بچينند. باقيش را با خشت. استاد بنا هم كه الان تو محل هست. باورشان نمي‌شد كه به همين سادگي بتوان مدرسه را شروع كرد. ناهار كه تمام شد چاي آوردند. و قضايا را صورت مجلس كرديم. و تعهد اهالي كه تا اول مهر مدرسه‌شان ساخته باشد و دو نفري كه سواد داشتند امضا كردند. چاي دوم سوم را مي‌خورديم كه روي كاغذ طرحي ريختيم براي مدرسه و تصويب حضرات و راه افتاديم كه برويم سر زمين. ده دوازده نفري حاضر بودند كه استاد بنا طرح مدرسه را سفيد ريخت. و عرض پي‌ها را معين كرد و سه تا از كاگرها را گذاشت به پي‌كندن و يكي را فرستاد دنبال آهك آوردن و سخن از اين‌كه مي‌شود ده روزه ديوارها را رساند زير سقف ... . كارها كه به راه شد گفتم برگردم. ولي ميرزا عنايت چرخ را از دستم گرفت كه:

     مگر مي‌گذاريم آقا؟ مي‌گويند عرضه نداشتند يك شب از مهمان پذيرايي كنند. شما به گردن بچه‌هاي ما حق داريد ... . صبح اول آفتاب مختصر چاشني و راه كه مي‌افتادم صاحب‌خانه دم در بهم گفت:

     خوب شد كه ديشب آن‌جا نبوديد.

     پرسيدم چطور مگر؟

     گفت: بي‌بي مرد. مباشر را زدند. مي‌گويند بكش‌بكش بوده. كه پريدم روي چرخ و يك ساعته خودم را رساندم. در تمام راه به اين فكر بودم كه نه ماه تمام يك جا نشسته‌اي و گمان مي‌كرده‌اي كه داري از واقعه‌اي جلو مي‌گيري و حالا؟ ... . انگار نه انگار كه تو هم بوده‌اي. در مزارع نزديك ده هيچ‌كس نبود. و هم‌چنان در خلوت باريك راه مي‌راندم. ... به خيال نصرا... (كنار تپه) هو انداختم و خدا قوتي. كه زني دويد بيرون. ماه جان بود. كه پريدم پايين و او زد زير گريه.

     - چه شده زن؟ شوهرت كجاست؟

    خاك بر سر تمام عالم شده آقا. هنوز كفن بي‌بي خشك نشده پانزده تا مرد را بردند زندان. و همين‌جور زار مي‌زد. و تعريف كرد كه ديروز عصر بي‌بي را كه مي‌شورند مي‌گذارند مسجد. يك مرتبه معلوم نيست چطور مي‌شود از همان دم در مسجد همه راه مي‌افتند به سمت مزرعه مرغ‌داري. با بيل و كلنگ. و فضل‌ا... و نصرا... دنبالش و همه ديگران ... كدخدا و درويش و مباشر هر چه مي‌كنند كه قانعشان كنند و به احترام نعش بي‌بي كه روي زمين مانده برشان گردانند فايده نمي‌كند. كه مباشر مي‌رود و از خانه تفنگ بر مي‌دارد و با اسب خودش را مي‌رساند به جماعت. اول تير هوايي در مي‌كند. اما جماعت محل نمي‌گذارند. ناچار يك تير ديگر مي‌زند كه مي‌خورد به پاي فضل‌ا... . و آن‌وقت فضل‌ا... مي‌ايستد تا اسب برسد. و از دو قدمي هفت‌تيرش را سه چهار بار خالي مي‌كند توي سينه اسب و سوار. كه مباشر مي‌افتد و دو طرف مي‌ريزند به هم. و با بيل و چوب و چماق. و سر و كله بيست نفري خونين و مالين ... .

     و من به اين به فكر بودم كه نه ماه تمام يك جا نشسته‌اي و گمان مي‌كرده‌اي كه داري از واقعه‌اي جلو مي‌گيري و حالا؟ ... .  

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه