پيشرفته
 

موضوعات :

  • دفاع مقدس
  • افغانستان

  • کلمات کليدي :

  • مزار شهید فرانسوی
  • شهید تندهاری
  • گلزار شهدای قم

  • محمد سرور رجايي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تلویزیون اکثریت خاموش

  • باغستان شهیدان

  • ترکشی در چشم

  • عبور از سیم خاردار

  • شهید هرات

  • آگهی اذان

  • ابرقدرتی که بود...

  • کوچه چهاردهم

  • روايت همدلي

  • اسکادران تعمير تانک

  • مطلب بعدي >   1322 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 5 : شهدا براي چه آينده اي جنگيده اند

    آنجا قطعه‌ای از بهشت بود

    يادي از شهداي غير ايراني جنگ
    محمد سروَر رجايي

    سرباز جوان حراست گلزار شهداي قم با خوشرويي به سوالم جواب مي گويد و دفترچه اي را مقابلم باز مي کند.

    - «اين ليست اسامي شهداي غيرايراني است.» صفحه اسامي شهداي افغانستان را پيش رويم مي گشايد. به نام ها و محل شهادت آنها نگاه مي کنم . امير حسين محل شهادت جزيره مجنون؛ محمد توسلي شهادت عمليات والفجر8؛ سيدعلي اکبر محسني محل شهادت بانه....

    صفحات دفترچه را ورق مي‌زنم . نام شهداي زيادي از عراق، پاکستان، عربستان و حتي فرانسه در دفترچه نوشته شده. از سرباز جوان نشاني مزار شهيد فرانسوي را مي گيرم. همراهم مي شود و مستقيم مي بردم آنجا. نامش کمال کورسل است. پنج مرداد 76 در اسلام آباد غرب شهيد شده است. کجاي اين کره خاکي گورستاني با شهدايي از مليت هاي مختلف که اين چنين در کنار هم آرميده اند ؛ وجود دارد؟ ياد جمله اي مي افتم که نمي دانم کجا خوانده ام. «عشق دل مي خواهد نه دليل.»

     

    تلفني قرار ملاقات را در گلزار شهداي قم گذاشته بودم. سر مزار شهيدان علي محمد و محمد حسين. حجت الاسلام  محمد ابراهيم واحدي از دوستان و همرزمان شهيد علي محمد و شهيد محمد حسين است.

     

    چه انگيزه اي شما را به جبهه ها کشاند؟

     من و پسر عمويم خيلي علاقه داشتيم برويم جبهه؛ بعد از مدتي او در جبهه افغانستان رفت و من را جا گذاشت؛ بسيار دلگير شدم. روزي از زيرگذري عبور مي کردم؛ چشمم به يکي از فرمايشات امام خميني افتاد که بر روي ديوار نقش شده بود. «ايمان اين نيست که نماز بخوانيد و روزه بگيريد؛ جهاد هم است. مسلمان واقعي کسي است که هم نماز بخواند وهم روزه بگيرد و هم جهاد کند.» اين جمله به شدت تکانم داد و دليل راهم شد.

    از شهيد علي محمد و محمدحسين بگوييد؟

    « سال 0631 بود که ما داوطلبانه عازم جبهه شديم. حدود 02 نفر بوديم از منطقه قول خويش بهسود. ما نيروي رزمي نبوديم و خدماتي بوديم ولي دونفر شهيد و چند نفر زخمي هم داديم. در اهواز در منطقه زاغه شهيد رستم پور مستقر شديم؛ آن وقت نيمي از خوزستان در تصرف عراقيها بود.  ما کارمان اين بود که اسلحه‌ها و مهماتي را که از زمان رژيم سابق در آنجا مانده بود و بر اثر بي کفايتي آنها در زير خروارها شن گم شده بودند پيدا مي کرديم و بيرون مي کشيديم تا در جنگ از آنها استفاده شود.روزي که  آنجا رسيديم در حالي که هنوز از ماشين پياده نشده بوديم شهيد علي محمد در ان گرماي بي مانند به بيرون نگاه کرد و با دستش به شانه ي محمدحسين زد و گفت : نگاه کن آقاجان اين جا جاي شهادت است؛ نه تهران.»

    واحدي يکريز حرف مي زند و از خاطرات گذشته اش مي گويد. حيفم مي آيد رشته خاطراتش را پاره کنم.

    «يادم نمي رود وقتي که رزمندگان براي آزادي خرمشهر وارد نبرد شده بودند ما شب و روز کاميون ها را اسلحه و مهمات بار مي زديم و به خط مقدم مي فرستاديم .شبهاي سختي بود خصوصا وقتي  توفان شن آغاز مي شد و ماسه هاي بادي را به سرو صورت ما مي کوبيد. هيچکس جرات نمي کرد بدون عينک مخصوص چشم باز کند. خيلي ها که عينک نداشتند به چادر ها رفته بودند .در همان شرايط شهيد علي محمد بي عينک کاميونها را بار مي زد و فرياد مي زد: «سربازان امام زمان (عج) بياييد بيرون و رزمندگان را ياري کنيد» اگرچه خودش با روشن شدن هوا سر از بيمارستان اهواز در آورد.»

    « فرمانده ما اسمش ابوالفضل بود و اهل اصفهان . جانباز شده بود ولي از جبهه نمي توانست دل بکند. او عاشق جبهه بود و در زمان روسها در جنگ افغانستان درهرات زخمي شده بود و يکي از انگشتهايش را نيز از دست داده بود.»

    «علي محمد و محمدحسين هردو يتيم بودند. در کودکي مادرشان را از دست داده بودند و صميميتي عجيبي با هم داشتند و اين صميميت را؛ حتي در زمان شهادت شان هم رها نکردند و يکجا شهيد شدند. بر اثر انفجار نارنجک.»

    «علي محمد اعتقاد عجيبي به حضرت ابوالفضل داشت، هر کاري که انجام مي داد اولش يا ابوالفضل مي گفت. وقتي که شهيد شد بر اثر انفجار هر دودستش قطع شده بود. محمدحسين هم آنروزها بسيار مهربان شده بود. درهمان گرماي بعد از ظهر اهواز مي رفت جاي نماز بچه ها را آماده مي کرد براي نماز جماعت. فر ياد مي زد حي علي صلاه.»

    واحدي خاطراتش مثل دردش تازه شده است.

    « ديريست با کسي در اين باره سخن نگفته ام؛ آنجا قطعه اي از بهشت بود. اگرچه در آنجا هيچ چيز نداشتيم ولي خدا داشتيم. امروز همه چيز داريم ولي خدا را فراموش کرديم ؛ بي‌خدا شده‌ايم.»

     


    من غريبم

     

    شهيد رجب غلامي در سال 3431 در روستاي دهان سوخته  بهسود ولايت ميدان به دنيا آمد و در خانواده اي مذهبي و مستضعف رشد کرد . پس از تهاجم شوروي به افغانستان در سال 95 مجبور به مهاجرت شده و به ايران آمد ودر شهرستان بجستان، در جنوب خراسان به کار مشغول شد. روزها را به کارگري مي گذراند و شبها در پايگاههاي مقاومت بسيج در کنار ديگر جوانان به فعاليت مي پرداخت. حضور فعال او در نمازجمعه دعاي کميل و فعاليتهاي ديني وانقلابي موجب مي شود که مردم بجستان به او به چشم يک بسيجي محبوب نگاه کنند. در سال 26 به جبهه مي رود و تا انتهاي سال 46 در جبهه مي ماند. درعمليات والفجر9، شب ششم اسفند 46 در تپه هاي برف گير سليمانيه عراق هنگام عبوراز ميدان مين بر روي سيم خاردارهاي حلقوي دراز مي کشد تا همرزمانش عبور کنند و دقايقي بعد با اصابت تيري به پيشاني اش به شهادت مي رسد.

      بخشي از وصيتنامه اي شهيد رجب غلامي :«پدران ومادران عزيزي که در تشييع جنازه ام شرکت کرده ايد، افسوس نخوريد بلکه بجاي اين افسوس خوردن خواسته فرزندانتان را جواب مثبت دهيد وآنها را روانه جبهه کنيد که امروز خط سرخ حسيني خون مي طلبد. اگر جسدم به دست دوستان افتاد در کنار ديگر برادران و عزيزان شهيد بجستان به خاک بسپاريد. برادران عزيز! همانطور که مي دانيد من غريبم، پدر ومادر ندارم و همچنين برادر و خواهري. از شما عزيزان تقاضا دارم گاه گاهي که بر سرقبرم حاضر مي شويد فاتحه اي بخوانيد و اگر ممکن بود يک شب جمعه دعاي کميل بر سر مزارم برگزار کنيد. ان شاء الله.

    در ضمن موتورم را هم بفروشيد وپولش را به جبهه واريز کنيد. در پايان از کليه برادران و خواهران بجستاني اميد عفو و بخشش دارم. اگر خطايي از من مشاهده کرده اند خواهند بخشيد. از برادران عزيزم احمد باغبان و علي پور اسماعيل مي خواهم که بجاي برادرم جنازه ام را به خاک بسپارند. والسلام عليکم. العبد الحقير رجب غلامي.»

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه