پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • شعر
  • زنده یاد میثم کامیابی‌فرد
  • مسعود دیانی

  • مطلب بعدي >   841 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 5 : شهدا براي چه آينده اي جنگيده اند

    ختم ساغر

    علي محمد مودب

     

    آدما هميشه بين شادي و غم مي‌مونن

    شادي و غم‌،‌تنها جفتي‌اَن كه با هم مي‌مونن

     

    اونا كه بين غم و شادي باشن،بهشتي‌اَن

    اونا كه غرق يكي شَن تو جهنم مي‌مونن

     

    بعضي دردا رُ با گريه مي‌گي و خلاص مي‌شي

    بعضي از غصه ها هستن كه با آدم مي‌مونن

     

    يه چيزايي هس كه بايد با نگفتن بگيشون

    مث بي‌گناهي حضرت مريم مي‌مونن

     

    ابرا كوهاي بخارن‌،‌كوها ابرِ سنگي اَن

    نه كه ابرا رُ گمون كني كه محكم مي‌مونن

     

    نه که مثل ابرا از راه ببرن بادا تو رُ

    نکنه گمون کني باداي عالم مي‌مونن

     

    دلاشون هزارتاي چشمه و درياس‌،‌آدما

    پشت شيشه‌هاي دنيا قد شبنم مي‌مونن

     

    دلاشون تنگه براي جاهاي دور ، آدما

    مرغاي دريا كنار بركه‌ها كم مي‌مونن

    اين ميگه خسته شدم من

    اون ميگه بسه ديگه

    اي مساويه با ام‌سي‌دو،

                          "انيشتين" ميگه

     

    تو "هيرو‌شيما" يه مادر داره  کابوس مي‌بينه

    مي‌بينه يکي داره پوست زمينُ مي‌کنه

     

    هيولاهاي پرنده رو هوا تُخ مي‌کنن

    هواپيماهاي "جَگوار" دنيا رُ شُخ مي‌کنن

     

    "گراهام بل" گوشي رُ  مي‌زنه محکم روي ميز

    خوابه "خوارزمي" سرِ کلاس جبر و آناليز

     

    داره از کله" وات" بخار و دود بُلن مي‌شه

    "چارلي چاپلين " لُخت و عور

                                    رفته با کله تو گيشه

     

    نوه سوم "جان فورد"، تو صف "بنز "مي‌ميره

    يه معلم مکانيکُ،ماشين زير مي‌گيره

     

    اين ميگه خسته شدم من

    اون ميگه بسه ديگه

    اي مساويه با ام‌سي‌دو،

                          "انيشتين" ميگه

     

    حالا مونده ول‌معطل آقاي مندليف

    مونده توي حل جدول آقاي مندليف

    همه خونه‌ها پر از اورانيم غني‌شده

    اکسيژن ور‌پريده،ئيدروژن روغني شده

    ميليوني اجاره ميرن خونه‌هاي اپسيلون

    خونه‌ها اپسيلوني و بمبا ده‌تني شده

     

    دنيا ديدن نداره با مردم هاج و واجش

    فنجون تکنولوژي بلعيده فيلُ با عاجش

    آروم آروم داره گردن نيوتن مي‌شکنه

    سيباي لبناني دام‌دام مي‌خوره تو ملاجِش!

    حالا مونده ول‌معطل آقاي مندليف

    مونده توي حل جدول آقاي مندليف

     

    آخرين سروده ي شاعر و مداح زلال

    زنده ياد ميثم کاميابي فرد

     

    بايد همه به سوي شما رو بياورند

    دل‌ها به لب، نواي هوالهو بياورند

     

    بايد كه جن و انس، تمام ملائكه

    ايمان به دست ضامن آهو بياورند

     

    ما بهتر از شما كه نديديم صاحبي

    گر هست بهتري ز شما، گو بياورند

     

    با تار مويتان كه برابر نمي‌شود

    گيرم هزار خرمن گيسو بياورند

     

    خسته، شكسته‌ام و به سختي رسيده‌ام

    پشت درم، بگو كه مرا تو بياورند

     

    در سفره هرچه مي‌رسد از سمت مشهد است

    آري هر آن‌چه هست، از آن سو بياورند

    به مرد !!!

     

     با نيم نگاهي به  برنامه‌هاي کمک رساني شبانه به فقرا و ايتام در ماه رمضان 

    البته با حضور خبرنگاران، مسئولان و ....

    و يا همان

    - ادا-

    همين

     

    مسعود دياني

     

     

    از کوله هاي کهنه غذا در مياوريم

    خب! راستش! اداي تو را در مياوريم

     

    در روزهاي سرد و کسل،  کنج عافيت

    شمشير از غلاف خدا در مياوريم

     

    ما بي نماز مانده ترين ها سر نماز

    خود را به شکل مرد گدا در مياوريم

     

    انگشتر عقيق تو را در مياوريم !

    اشک تو را اگرچه جدا در مياوريم !

     

    اين شور و شوق و شعر و شعاري که بين ماست

    يک جور بازي است ! ادا در مياوريم !

     

    در بين خطبه هاي تو شمشير مي کشيم

    در موسم جهاد عصا در مياوريم

     

    گيسو به خون خضابي محراب عدل و داد !

    ما نيز کيسه هاي  حنا در مياوريم

     

    کشکول و تيغ و نام تو در قهوه خانه ها

    در خلسه ها دلي ز عزا در مياوريم

     

    با ذکر – يا علي مددي – دست مي دهيم

    دستي که سرد پيش برادر مياوريم

     

    صبر و سکوت و بغض تو مولا شکستني ست

    ما عاقبت صداي تو را در مياوريم

     

     

    پانته‌‌آ صفايي بروجني

     

    با نخل‌ها دوباره چه مي‌گويي؟ در چاه‌ها دوباره چه مي‌خواني؟

    دنيا چقدر بعد تو در حسرت بنشيند و تو دست نجنباني؟

     

    مثل عقاب زخمي از اين جنگل پر مي‌کشي ولي سرشان گرم است

    روباه‌ها به وسوسة خرگوش، خرگوش‌ها به خواب زمستاني

     

    سر زير برف کرده زمين اما سرما سياه کرده درختان را

    وقتش شده است پشت زمستان را با يک دعاي ندبه بلرزاني

     

    اين ظرف‌ها اگرچه پر از شير است، شرمنده است کوفه ولي دير است

    ديگر امير چشم و دلش سير است از کاسه‌هاي آخر مهماني

     

    مردان عيش و سورچراني را... زن‌هاي بُردهاي يماني را...

    تو کشته مي‌شوي که جهاني را در پاي ميز محکمه بنشاني

     

    محمدکاظم کاظمي

     

     شام است و آبگينة رؤياست شهر من‌

    دلخواه و دلفروز و دل‌آراست شهر من‌

    دلخواه و دلفروز و دل‌آراست شهر من‌

    يعني عروس جملة دنياست شهر من‌

    از اشكهاي يخ‌زده آيينه ساخته‌

    از خون ديده و دل خود خينه ساخته‌

    اندوهگين نشسته كه آيند در برش‌

    دامادهاي كور و كل و چاق و لاغرش‌

     

    دنيا براي خام‌خيالان عوض شده‌است‌

    آري‌، در اين معامله پالان عوض شده است‌

    ديروزمان خيال قتال و حماسه‌اي‌

    امروزمان دهاني و دستي و كاسه‌اي‌

    ديروزمان به فرق برادر فرا شدن‌

    امروزمان به گور برادر گدا شدن‌

    ديروزمان به كورة آتش فرو شدن‌

    امروزمان عروس سر چارسو شدن‌

    گفتيم «سنگ بر سر اين شيشه بشكند

    اين ريشه محكم است‌، مگر تيشه بشكند»

    غافل كه تيشه مي‌رود و رنده مي‌شود

    با رنده پوست از تن ما كنده مي‌شود

    با رنده پوست مي‌شوم و دم نمي‌زنم‌

    قربان دوست مي‌شوم و دم نمي‌زنم‌

     

    اي دوست‌! اين سراچه و ايوان مباركت‌

    يوسف‌شدن به وادي كنعان مباركت‌

    يك سالم و عصاكش صد كور و شل شدن‌

    ميراث‌دار مردم دزد و دغل شدن‌

    سهم تو يك قمار بزرگ است‌، بعد از اين‌

    چوپان‌شدن به گلّة گرگ است بعد از اين‌

    يا برّه مي‌شوند و در اين دشت مي‌چرند

    يا اين كه پوستين تو را نيز مي‌درند

    حتي اگر به خاك رود نام و ننگشان‌

    اين لقمه‌هاي مفت نيفتد ز چنگشان‌

    شايد رها كنند همه رخت و پخت خويش‌

    امّا نمي‌دهند ز كف تخت و بخت خويش‌

    دستار اگر كه در بدل هيچ مي‌دهند،

    شلوار را گرفته‌، به سر پيچ مي‌دهند

    سنگ است آنچه بايدشان در سبد كني‌

    سيلي است آنچه بايدشان گوشزد كني‌

     

    اي شهر من‌! به خاك فروخسپ و گَنده باش‌

    يا با تمام خويش‌، مهياي رنده باش‌

    اين رنده مي‌تراشد و زيبات مي‌كند

    آنگه عروس جملة دنيات مي‌كند

    تا يك دو گوشواره به گوش تو بگذرد،

    هفتاد ملّت از بر و دوش تو بگذرد

     

    صبح است و روز نو به فراروي شهر من‌

    چشم تمام خلق جهان سوي شهر من‌...

    عبدالحسين انصاري

     

    لبخند مي زنم

    با مشتهايي گره کرده در خواب

    رد مي شوند از کنارم

    چهره هايي که مرا به خاطر نمي آورند

    باران مي بارد

    از شوق کوله پشتي ات مي پرم بيرون

    نه !

    اين بار هم بهار را

    با عطر پيراهنت اشتباهي گرفته ام

    چگونه پيدايت کنم

    وقتي تنها نشاني ات بوسه اي ست

    که کودکي ام را رها کرده است

    مي گويند زنده اي

    و هنوز هم در بهمنشير مي جنگي

    بچه هاي گردان امام حسين ديده اند که چند اسير را

    چشم بسته تحويل پاسگاه مرزي داده اي

    حاشا نکن !

    رد بي سيم ات را گرفته اند

    که گويا با زبان فرشته ها تکلم مي کرده اي

    حتي از پشت بي سيم

    صداي بال فرشته ها را تشخيص داده اند

    ولي باز هم مادرت

    براي قبر خالي ات خيرات مي دهد

    و بچه هاي تفحص

    دنبال گور دسته جمعي ات مي گردند

    و تو هر روز

    با بي سيم ات

    تقاضاي مهمات مي کني

    لج بازي نکن !

    هر چند مي دانم

    حتي اگر تمام استخوانهايت را هم پيدا کنند

    حق داري برنگردي

     

     

    محمدرضا ترکي

     

    ايستاده‌ايم

    در برابر دري شگفت...

     

    تا‌کنون چه بي‌شمار

    از دري که بسته است

    تا فراتر از هراس

    سرزمين عطرهاي ناشناس

                                      رفته‌اند

     

    در ، ولي هنوز

    آن چنان که بوده

                    - ناگشوده-

                             مانده است!

     

     

    مثل ناگهان

    جان ما

    شبيه غنچه‌اي

              گشوده مي‌شود

    و مرگ چون نسيم

    از آستان جان ما

                        عبور مي‌کند!

    علي داوودي

     

    از آشپزخانه، صداي جنگ مي آيد

    هواپيماي رئيس مجلس ترکمنستان

    در قابلمه ها سقوط مي کند

    در پاکستان 08 نفر با اتوبوس به ظرفشويي مي افتند

    بوي گاز مي آيد

    و کارهاي اداره مانده است

    چرخ گوشت خبرهاي ساعت هفت را مي خواند

    ضيافت نهاري در گوانتاناما

    مسابقه پخت ماکاروني در پارکهاي تهران

    در يخچال را باز مي کنم

    ايدز دنيا را گرفته است

    تا زنگ بزنم به اورژانس

    به هلال احمر، به صليب سرخ

    سيب زميني ها در ماهي تابه سوخته اند

     

    مدرن تاکينگ

    پينگ فلويد ، بلاک کت ، آريان

    از آوازهاي قديمي تکانده اند

      درختها

       پرنده ها

     و قلبها را

     

    بر صندلي هاي الکتريکي

     خستگي را فراموش مي کنم

    چقدر مانده به ابوغريب؟

    که فرزندان از مزار پدر باز مي پرسند

    بيا تصور کنيم کربلا را

    د ر کنار تانک

    و رود علقمه را در قهوه جوش هاي عِبري

    بر پيکر شهيدي ماه مي تابد

    و کودکان به جاي مدرسه

     صبح ها به آسمان مي روند

    مادران آژيرها را نشنيده مي گيرند

    و هنوز فرزند مي آورند

    دستمال هاي کاغذي، جنگل را پاک مي کند

    و هنوز واکسن هاري کشف نشده است

    و غده اي بزرگ مي شود در سينه بعضي

    - مي گويند قلب! 

     

    ايستاده اند سربازان منظم و محکم

    چون چهارچوب يک تابوت

    هنوز تکاني مي خورد گهواره

    و شاخه اي زيتون، شکوفه مي زند

    در بغداد جوي خون مي گذرد

    دارند حساب مي کنند

    پوکه هاي خالي و گورهاي پرشده را

    به دنيا مي آيند

    در پاکت هاي کوچک سيگار

    مردان بزرگ

    با قلم موها و قلم هايشان

    و با سرانگشتان خونين

    که دنيا را ترسيم کنند

    و دختران را از گورها به قبيله باز گردانند

    فرات رود نفت نيست

    تا اجاق گاو چران ها را روشن نگاه دارد

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه