|
چرا خلأ تئوريك «جدي» باشد؟ اصلاً تئوري چيست و مگر تا به حال چه گُلي به سر مملكت زده است كه اكنون از او چنين انتظاري داشته باشيم؟ پرسيدن اين سؤال راحت نيست و ممكن است كساني از خواندن آن تعجب كنند. در تمام طول اين سالهاي دانشگاه و تئوري و مدرك، اسطوره اشرافيت علمي، چگونه در آغاز درسها هميشه خود را از «حكمت عوامانه» يا «عقل سليم» (common sense) برتر و قابل اعتمادتر جا زده؛ چون معيار و مبنا و محك خودش بوده است. يك روز در آغاز كلاس بررسي مسائل اجتماعي ايران، استاد داشت همين نكات را يادآوري ميكرد و ميگفت تفاوت ما با مسافران تاكسيها كه بر مبناي “حكمت عوام” تحليل ميكنند، اين است كه ما روشمند و تئوريك بحث ميكنيم ولي آنها نه. همانجا به جناب استاد عرض شد پس چرا معمولاً راننده تاكسيها پيشبينيهاي واقعيتري ميكنند؟ آن روز، استاد از اين سؤال خوشحال نشد. به راستي، انقلاب اسلامي بر مبناي كدام تئوري كليد خورده، حركت كرده، پيروز شده و تا كنون پيش آمده است؟ يا اصلاً كداميک از تئوريها و اربابان دانشگاهي آن در ايران آن سالها توانستند شمّهاي از انقلاب را بو بكشند، حس كنند يا به قول خودشان «پيشبيني» كنند؟ واقعاً آنها در آن زمان چه ميكردند؟ مشاركتجو نبودن روستائيان، تقديرمدار بودن آنها و آخر هم استبدادزدگي روستائيان، مهمترين كشفهاي به اصطلاح «نخبگان دانشگاهي» در سالها و ماههاي منتهي به انقلاب اسلامي بود. در آن سالها کسي در محيط تئوريك دانشگاه به تحليل حركت مردم نپرداخت و هنوز هم مردم و واقعيت زندگي آنها دون شأن تئوريهاست. و تنها، اين سيد ستيهنده، جلال آل احمد بود كه توانست خود را در «نون والقلم» به انقلاب برساند و در «غربزدگي» و «در خدمت و خيانت روشنفکران»، به كلي از اين پرمدعايي تبرّي جويد. آيا جرأت دردمندانه جلال، لايق عنوان اشرافي و ملوكانه «تئوري» شد؟ جلال صداي پاي واقعه را شنيد، ميشل فوكو و اسكاچپل هم؛ اما تئوريبافان وطني، غربزدگان مضاعفي بودند كه تا هنوز حاضر نيستند «تئوريهاي اجارهاي» را به پاي حقيقت قرباني كنند و لااقل در همراهي با واقعيت، گوشهاي خود را كمي تميز كنند. چند روز بعد از مناظره احمدينژاد و موسوي كه فرياد اخلاق و ادب و صداقت آقايان به آسمان بلند بود پيرمرد ساده و بيادعايي در تحليل وقايع اخير ميگفت: «سي سال به اين مردم دروغ گفتند؛ و فقط همين چند روزه است كه دارند به مردم راست ميگويند.» سخن او تلخ و بيپرواست اما حادثه را خوب نشان ميدهد. چهكسي حاضر خواهد شد سخن او را بشنود؟ چنين جرأتي (كه البته نياز حقيقي دانشگاه و تئوريهاي اجتماعي آن است) امروز به «پوپوليسم» و «ذهن تودهاي» معروف شده است. آيا بعد از سيسال از عمر انقلاب و انقلاب فرهنگي وابسته به آن، وقت آن نرسيده بجاي جدي بودن خلأ تئوري، نه فقط از چالشهاي بنيادين فلسفه علم در دنياي امروز بلكه از حقايق انقلاب اسلامي خود هم، درس بگيريم و بر پايه آن به معناي تئوري، صراحت بشتري ببخشيم؟ تئوري به زبان ساده يعني انكار مردم، نفي واقعه و بيدردي مزمن كه اگر براي كسي آب نباشد براي عدهاي نان است. اين انتخابات نشان داد كه هيچكدام از خلأهاي انقلاب و نظام، تئوريك نبوده و نيست و حاملان معناي تئوري هنوز راه درازي تا فهم آرمانهاي انقلاب و مردم دارند. البته پر كردن خلأهاي واقعي انسان دغدغه هميشه متفكران حقيقي و تودههاي بيادعاي مردم بوده است.
دوآليسم تاريخي مردمي – اشرافي آنچه اين روزها در كشاكش ميان مديريت احمدينژادي! و رقباي آن ميگذرد به نظر من يكي از نقاط عطف و قابل تأمل در سير مسائل مربوط به انديشه سياسي اسلام در دوره معاصر است. از سيد جمال تا انقلاب اسلامي و پس از آن تا امروز، تكاپو براي تحقق حكومت اسلامي در مواجهه با رقيب اصلي خود، غرب و تفكر غربي شاهد فراز و فرودهاي فراواني بوده است. مسائل مطرح پيرامون عملكرد اين دولت و شخصيت احمدينژاد در رأس آن، حلقهي اخير اين كشمكش است كه گرچه در ظاهر، درگير چالش با مسائل خرد و جزئي است، اما عميقاً برخوردار از مباني انسانشناسانه در طرح تقابل ميان دو تاريخ است؛ تاريخ غربي عالم كه رو به زوال است و تاريخ حيات ديني كه روز به روز نشانههاي نزديكي آن آشكارتر ميشود. با توجه به همين كلاننگري تاريخي در جهتگيري و روح حاكم بر عمل سياسي – و نه موارد جزئي متناقض با آن – در چهار سال اخير است كه پيروزي احمدينژاد يا حتي پيروزي و شكست رقباي او به هيچ روي پيروزي و شكست يك شخص نيست. به همين علت نه با عينك منطق و اخلاق متعارف كه جزئينگري در ذات آن نهفته است و بنابرآن هر كنشگر سياسي ميتواند خطا كند و اشكالات واضح منطقي داشته باشد بلكه بر اساس گشايش تاريخي كه انقلاب ايجاد كرد و همواره در معرض خطر فروبستگي قرار دارد اوضاع را ميبينم. من پيروزي احمدينژاد در اين دوره را مظهر تام و تمام ورشكستگي، يأس و مرگ روشنفكري سياسي و دانشگاهيِ بريده از مردم و تاريخ و فرهنگ آنها، و نيز اداهاي سالها از مد افتادهاش مثل «توسعه»، «تئوري علمي»، «عقلانيت در تصميمگيريهاي كلان!»، «تحزّب»، «نخبهگرايي» و مثلاً مقابل آن «استبداد و نخبهكُشي!» و بسياري ديگر از كليد واژگان زبان آن مي دانم و سخت مشتاق چنين روزي هستم. هميشه از آمدن «فوكو» فيلسوف پست مدرن فرانسوي به ايران كه حيران و سرگردان مي خواست عمق انقلاب مردم را درك كند و از آن به «معنويت سياسي» تعبير ميكرد، در مقابل اين همه دوري نخبگان و دانشگاهيان خودي از مردمشان متعجب بودهام. در اين سالها اين تقابل را بيشتر ديدهام و فهميدهام كه فوكو كسي بود كه باطن حرفهاي روشنفكري را بر ملا ميكرد و نشان ميداد. به نظر من و از منظر اسلام سياسي معاصر، تفاوت احمدينژاد با موسوي (و كروبي و رضايي)، در كشف علت حضور اين دو در صحنه عمل سياسي و نسبتي است كه با شيوه مديريت دولتهاي بعد از جنگ دارند. اين تفاوت اگرچه با ابعاد شخصيتي هر دو نامزد مرتبط است ولي قابل تقليل به ابعاد فردي و شخصيتي آن دو نيست. احمدينژاد منتقد و منكر روح حاكم بر مديريت دولتهاي پس از جنگ است كه اتفاقاً علمي و عقلاني و بابرنامه و فاخر و معناگرا و... هم بوده اند! و ميرحسين موسوي نه تنها مخالف با آن نيست كه به عنوان مشاور و مدافع تمامعياري كه به اين مشاورت افتخار مي كند احساس وظيفه نموده است. اين اختلافي است كه در تمامي سطوح عملكردي و موضعي هر دو رقيب به عينه قابل مشاهده است. اما اين اختلاف چگونه پيدا شده است؟ ناگهاني بودن جنگ تحميلي در شهريور 59 مانع از اين است كه مرزي مستقل ميان انقلاب و حركتها و تكاپوهاي منتهي به آن با جنگ 8ساله برقرار شود. چنانكه سردار حاج سعيد قاسمي به جد از «دفاع مقدس 10ساله» در برابر تعبير رايج ياد ميكند و منظور او پيوستگي تام و تمام دهه 67-57 است. اما، هم پيامهاي تاريخي امام در سالهاي پاياني عمر مبارك خودش نشاندهنده شكلگيري جبههبندي جديدي در فضاي سياسي كشور است و هم چنانكه شاهد بودهايم عملاً و تاريخاً صفبندي متفاوتي پس از جنگ در بدنه اجرايي و مديريتي نظام پيدا شد. مروري بر فاصلهاي كه مديريت دولتي سال به سال و ماه به ماه در عملكردهاي خود از ارزشها و آرمانهاي انقلاب پس از پايان جنگ تحميلي گرفته است از طريق روزنامهها، نطقهاي دلسوزان و متفكران دردمند انقلابي و مخصوصاً در عرصههاي مختلف «هنر انقلابي» به خصوص شعر و داستان و كاريكاتور قابل پيگيري است. اصلاً اگر بگوييم هنر انقلابي بعد از جنگ با نقد و هجو انحراف برخي مديران رانتي از آرمانهاي مردم خود را يافته و به حيات خود تداوم بخشيده هرگز سخني به گزاف نگفتهايم. دفترهاي شعر «مولا ويلا نداشت»، «قصه سنگ و خشت»، «فصلي از منظومه مردابها و آبها» و مجموعههاي داستاني «تصادف»، «سانتاماريا»، «رزيتا خاتون» و «ارميا» و نيز كاريكاتورهاي شلاقوار «مازيار بيژني» و «سيد مسعود شجاعي طباطبايي» و... تنها بخشي از هزاران اثر هنري متعهد اند كه پس از جنگ و متكي بر پيام امام به هنرمندان در واكنش به سستي روزافزون مسئولين در عمل به مرّ عدالت و رواج شيوه زندگي غربي و غربزده به شمار ميآيند. البته بايد توجه داشت كه اين شكاف يكروزه و يكشبه ايجاد نشده و چون در پناه سازندگي و اصلاحات - كه به خودي خود اهدافي سنجيده و قابل احتراماند – صورت گرفته بود از يك سو با تحمل سختيهاي بسيار توانسته بود بر گرده مردم سوار شود و تا مدتي دوام آورد و از سوي ديگر عَلَم عدالتخواهي را هر روز در برابر خود برافراشتهتر و ريشهدارتر سازد. در چنين وضعيتي بود كه موسوي در دوره پيشين و لابد به اقتضاي حضور بزرگان مديريت پس از جنگ در انتخابات حاضر نشد وظيفهاي بر دوش خود و خطري براي كشور احساس كند! تا اينكه در اين دوره يعني بعد از گذشت چهار سال از رييسجمهوري احمدينژاد كه به تعبير رهبري توانسته بود شعارهاي اصلي انقلاب را دوباره احيا كند، مهندس ميرحسين موسوي پا به عرصه انتخابات گذاشت. در حالي كه اصليترين بشارتدهندگان آمدن ايشان حجتالاسلام خاتمي و ناطق نوري دو نماد اصلي مديران بعد از جنگ بودند. راستي آن سكوت و اين صدا، بر چه مبنايي استوار است؟ چه سادهلوحانه است اگر اين حضور عجيب و آن حذر غريب، نتيجه تغييرات بنيادين در مباني انديشه سياسي موسوي تلقي نشود. اين ميرحسين موسوي نه تنها به قول دوست قديمياش عباس سليمي نمين: «ديگر انگيزه و توان مبارزه با مفاسد مديريتي را ندارد» بلكه به مشاورت خاتمي و هاشمي نيز افتخار مي كند و اصلاً به مباشرت ايشان نيز جرأت حضور يافته است. تأكيد بر اين دو جمله از اين جهت است كه راهي به مباني انديشه سياسي موسوي و رقيب اصلياش ميگشايد. او ميخواهد از مديران به حاشيه رانده شده در دولت احمدينژاد اعاده حيثيت كند، والسلام. تا اينجاي كار توضيح واضحات دادهام و كم و بيش چيزهايي گفتهام كه در نطقهاي هواداران نيز پيدا ميشود. اما نتيجهاي كه در اين بخش لازم به تذكر و تأكيد دوباره است اينكه تقابل امروز ميرحسين موسوي و محمود احمدينژاد تقابل منطقي دو شخص و حتي دو دولت با همه قوتها و ضعفهايشان «نيست»؛ بلكه نمادي از فرياد و اعتراض جريان عدالتخواهي و آرمانطلبي است كه در سوم تير 84 به طور آشكار رو در روي بخشي از مديران همهكاره و متنفذ دولتهاي پس از جنگ ايستاد؛ مديراني که امروز با اقتداي به موسوي قصد بازگشت كردهاند. از اين رو پيروزي هريك از طرفين اهميت تاريخي دارد و همه كساني كه به اين دو جريان ميپيوندند اگر نه تام و تمام حداقل به قدر فهم تاريخي خود در اين پيوستن، شريك در آن جبههبندي تاريخي هستند. مسأله اين است كه اين دوآليسم تاريخي و نه منطقي، كه از ايام تبليغات دوره نهم تا امروز مرتباً در حال تقويت و تحكيم و بازسازي شرايط خود بوده، نسلي از مديران جوان و تازه ظهور يافته را در برابر مديران كهنهكار و مفتخر به سابقه گذشته خود، قرار داده است. همين دوگانگي تاريخي مهمترين سبب ظهور تمام بالقوّگيهاي هاي نهفته در لايههاي زيرين سياست در ايران شد. اين دوگانگي كه بد نيست به يك اعتبار از آن به عنوان دو تايي مردمي - اشرافي ياد كنيم در اين انتخابات متأثر از حوزه سياست و موقعيت مسلط آن در ايران، خود را به اكثر حوزههاي فرهنگي همچون علم و دانش، اقتصاد، مطبوعات، هنر، ورزش و فرهنگ عمومي بسط داد. چنانكه حتي در يك قاعده بالنسبه پايدار ولي ناديدني، اين دوتايي در بسياري از قيافهها، چهرهها، و تيپهاي شيكپوش، اتوكشيده و گرانقيمت دلالتهاي روشني را در برابر قيافههايي ديگر با چهرهها و تيپهاي عادي، معمولي و با پوشش ارزانقيمت ارائه ميكند. و اگر گاهي اين قاعده صدق نيابد به طور حتم اين دوگانگي را ميتوان به راحتي در تحليل گفتمان عمومي جامعه در گفتگوهاي عمومي افراد با همديگر مخصوصاً در خيابانها و معابر شنيد و ديد. كافي است حداكثر دو پاراگراف صحبت كردن معمولي يك نفر با ديگري را كه حتي ربط مستقيمي هم به انتخابات هم ندارد گوش كرد تا اين تقابل اشرافي – مردمي را به عنوان تقابلي تاريخي و نه منطقي دريافت. معمولاً اشرافها دعوت به «عقل» و «قانون» و مظاهر جدانشدني آن يعني ديدگاهها و تئوريهاي وابسته مدرن، و مديريت بوروكراتيك گذشته ميكنند. به عبارت ديگر از نظر اشرافها «عقلانيت در تصميمگيري» يعني تأييد نظريهها و تئوريهاي كارشناسان و دانشمندان دولتيشان در دانشگاهها و سازمانهاي پژوهشي وابسته به دولتهاي سابق، و قانون و قانونگرايي هم يعني تنسپردن به فرايند بوروكراسي و نظام اداري دست و پاگير كنوني كشور. طبيعتاً هرگونه گذشتن از اين فرايند و تسهيل امور مديريتي در اين گفتار مصداق قانونگريزي و دروغ و اخلاقستيزي و... تلقي و نمايانده ميشود. اين، قاعده گفتار اشرافي است. در مقابل، عقل، در گفتار مردمي بيشتر ناظر به عملكردها و واقعيتها و بدون روتوش تئوريك نخبگان دانشگاهي و كارشناسان دولتي و غير دولتي ارزيابي ميشود. قانون و نظام اداري نيز براي مردم در حد تسريع امور فايده دارد و نه بيش از اين؛ «كاغذبازي اداري» ترجمهاي مردمي از بروكراسي و ديوانسالاري در گفتار اشرافي است. در هر حال، دو طرف اين نزاع در يك كشمكش تاريخي، هركدام در تلاش اند تا به نقاط منطقي قوت رقيب خود دست پيدا كند. از آنجا كه دوگانگيهاي تاريخي، همواره پايدار نيستند گفتمان اشرافي ميكوشد تا در تعاملي منطقي هرچه بيشتر خود را با مردم و گفتارهايشان آشتي دهد و همچنين گفتمان سياسيِ مردم نيز در تلاش است تا جايي در ميان نخبگان دانشگاهي براي خود دستوپا كند. اين كشمكش به قوت خود ادامه دارد. از بلوغ زودرس سياسي تا ادبيات كودك و نوجوان من به شخصه بلوغ زودرسِ سياسي را از دوم خرداد 76 شناختم. زماني كه خودم كلاس اول راهنمايي بودم و به آن دچار شدم. در آن روزها با اينكه فاقد شرايط رأي دادن بودم اما چنان تكاپويي داشتم كه در ديد و بازديدهاي بعضي از فاميل كه بچههاي سپاهي و مؤتلفهاي و نمازجمعهاي بودند يكتنه همه را به جرّ و بحث ميكشاندم. حتي آن روزها يكبار با چندتا از دوستان به ستاد مركزي ناطق در شهرمان سركي كشيده و با مسئول ستاد، گفتگويي مجادلهاي را تجربه كردم. همان اول راهنمايي لوح تقديري هم از ستاد خاتمي به من، «به عنوان يكي از مناديان الهي و پرچمداران آگاهي در تنوير افكار عمومي»! دادند. اگر دوم خرداد افرادي همسنّ و سال مرا به هيجان آورد، در انتخابات اخير دانشآموز چهارم ابتدايي را ديدم كه ميخواست در تلويزيون با آقاي موسوي در مورد ادعاهايش مناظره كند! بچههاي مدرسه راهنمايي شهرمان چنان جوگير شده بودند كه با وجود معلمهايي از طيف موسوي، متحد شده و يكي از همكلاسيهاي خودشان را كه عليه احمدينژاد در كلاس حرف ميزد، بيرون مدرسه كتك زدهاند. به نظر من اينها و تا اينجاي كار وجه خوب و ممدوح اين بلوغ زودرس است. اما دقيقاً روي ديگر اين سكه بي«مبنايي» است. به همان ميزان كه بلوغ زودرس در ميان دو جناح فراگير بوده، بيمبنايي در ميان اين كسان هم فراگير بوده است. بي«مبنايي» كه ميگويم يعني ضربان قلب اين جريان با ميزان پمپاژ خبري رسانههاي همسوي شان تنظيم ميشود. وقتي رگ خواب تحليلها در دست رسانه بيفتد، آنگاه بيشترين ضربه را همين بيمبناها ميبينند: انسداد خبري ميتواند براي بيمبنايي كشنده و مهلك باشد؛ چنانكه بود. البته رسانههاي رقيب همواره ميكوشيدند تا نوعي توازن را در اين معركه بيبنياد بدمند. يكي خبر دفاعي، دوتا خبر هجومي تا موازنه غفلت برقرار باشد. در خلأ مبنا و معيار، چه سينهها در اين روزها كه از فرط فريادي به جوش نيامده كه خود، اولين مخاطب خود بوده است! بيمبنايي، علت بلوغ زودرس است و پيامد محتوم آن، عوارضي همچون ميل بيرويه به «اظهار» تمايلات سياسي است. يكي از نشانههاي شدّت اين بلوغ در روزهاي منتهي به رأيگيري، ميل بيرويه به بروز هيجانات و تمايلات سياسي بود. حتي پيرزنها و پيرمردها هم از اين آسيب در امان نمانده بودند. پيرمردي كنار خيابان، كارتن نوشتهاي در حمايت از احمدينژاد سر دست گرفته بود و تكان نميخورد. يكي آرام گفت: حاجي، شما ديگه چرا؟! البته خطاب اين سؤال بيش از او مناسب بالغين زودرس بوده است. كم سنّ و سالاني كه خلأ مبنا و تجربهشان را حالا بايد شعارها و خبرها و رنگها پر كنند. اما عوارض بلوغ سياسي زودرس، همواره با طمأنينه و سكينه ناشي از اقتدار ايماني و مبنايي، خنثي ميشود. (در اين زمينه ر. ك. خطبهي اول نماز جمعه تاريخي رهبري) هرچند براي جلوگيري از بروز دوباره آن، انديشيدن به تربيت سياسي به مثابه حلقه مفقوده آرمانگرايي تنها راه پيش روي هر انقلابي است. (در اين مورد هم ر. ك. سوره شماره 30) هرگز فراموش نخواهم كرد شبي را كه به همراه همکلاسي ام روحالله نامداري به يكي از ستادهاي احمدينژاد در قم رفتيم و به عنوان حامي كروبي(!) شروع به گفتگو با يكي از فعالين ستاد كرديم. و او ميخواست بيمبنايياش را با پيشگويي «خبر»هاي به وقوع نپيوسته احتمالاً سايتهاي همسو جبران و مخفي كند و روحالله با خبرهاي ديگري راه او را ميبست. و بعد از چند دقيقه بحث و گفتگو همه اطرافيان متقاعد شدند كه احمدينژاد هم براي اين مملكت كاري نكرده و رأي به كروبي به هر حال بهتر است! جالب اينكه آن فعال و مسئول ستاد نيز داشت متقاعد ميشد!! ديالوگ سلحشور در آژانس را - با كمي دستكاري- به ياد بياوريد: اين يعني مبنا... كشك؛ هركي هر حرفي دلش خواست ميتونه بزنه! تربيت سياسي را اما بايد از كي شروع كرد؟ و از كجا؟ نهاد رسمي مدرسه، يا فرهنگ و كار فرهنگي؟ از چه سنّ و مقطع تحصيلياي؟ به نظر من باز هم بايد به دهه نوراني 60 برگرديم و تجارب ناب آن سالها را مروري كنيم. فقط نگاهي به بعضي كتابهاي كودك كانون پرورش فكري و مشخصاً نويسندههاي خاصي مثل حميد گروگان و محمدرضا سرشار و ديگران ميتواند كلي اميد تازه ايجاد كند. همين، خودش ميتواند دستمايه يك مصاحبه با ايشان باشد يا يك تحقيق جدي براي درس جامعهشناسي ادبيات و يا جامعهشناسي سياسي. براي نجات از عوارض بلوغ زودرس سياسي بايد بيشتر از اينها به فكر تربيت سياسي آرمانگرايانه از طريق ادبيات كودك و نوجوان باشيم. شايد اگر ميشد كل ادبيات كودك و نوجوان دهه شصت و بصيرت سياسي و آرمانخواهي صميمانه و بعضاً ناشيانه آنها را به عنوان تجربههاي ناب تربيت سياسي ديني ديد و نشان داد، رابطه كودك، سياست و آينده نظام قدري روشنتر ميشد.
فروپاشي گروههاي مرجع و وضع كنوني سياست در ايران به راستي بعد از اين انتخابات كه بسياري از بالقوّگيهاي سياست در ايران به فعل آمده و طيّ آن بسياري از تحولات سياسي و مديريتي مابعد جنگ به تماميت خود رسيده است، چگونه ميتوان از افقي فراتر از سياست به ميثاقي جمعي و يا هر نوعي از «ميثاق» دست يافت؟ آيا سياست، صلاحيت ايجاد چنين ميثاقي را دارد؟ حقيقت آن است كه سياست امروز عروةالوثقا شده است و جز خود همهچيز را انكار ميكند. نگاهي به موقعيت گروههاي مختلف مرجع حتي مواضع سياسي مرجعيت تقليد ميتواند اين نكته را روشنتر سازد. در جريان تبليغات در هر رقابتي چنانكه مرسوم است گروهها و احزاب و اشخاص گوناگون، حمايت خود را از نامزدي خاص اظهارميكنند تا به قدر اعتبار و نفوذ خود در ميان قشرهاي مختلف به اعتبار و آبروي آن نامزد خاص بيفزايند و به واسطه نفوذ فلان شخص و گروه، رأي به نامزد مورد نظر به طور فلّهاي اجاره شود و آراي گروهي و حزبي به طرزي غير رسمي و تودهاي نيز به كمك گرفته شود. اما شگفتي اينجاست كه ميتوان با قاطعيت چنين نفوذي را در انتخابات اخير رد كرد. هنرمندان محبوب سينما و ادبيات، احزاب و چهرههاي سياسي، بازيكنان ورزشي، اساتيد نامآشناي دانشگاه و بسياري از گروههاي مرجع ديگر آشكارتر از همه انتخابات گذشته به اظهار و اعلام رأي خود پرداختند اما اين اعلاميهها تقريباً «هيچ» تأثيري نداشت. براي هيچ كس مهم نبود كه چهكسي از كدام نامزد اعلام حمايت ميكند. چنانكه حمايت سيد مهدي شجاعي و محمود دولتآبادي و يوسفعلي ميرشكاك و آيدين آغداشلو و عبدالجبار كاكايي و فرهاد جعفري و مجيد مجيدي و رضا اميرخاني و حسين رضازاده و سعيد زيباكلام و يوسف اباذري و حاج سعيد قاسمي و... رأي هيچكس حتي نزديكترين دوستان خود را نتوانستند عوض كنند و تنها تعلقات و دلبستگيهاي خود را نشان ميدادند. اين آشكاري نابهنگام تعلقات و بستگيهاي اشخاص موجه، البته بسياري از صفبنديها را نيز به هم زده و صفبنديهاي معنادار جديدي ايجاد كرد. نامهنگاري وحيد جليلي به سيد مهدي شجاعي، از اين چشمانداز دو يار قديمي را نشان ميدهد كه ظاهراً بدون انحراف از مباني خود به دوگانگي در انتخاب رسيدند و رأي هيچيك بر ديگري مؤثر نيفتاد. دوگانگي ديگر كه به نظر قابل توجهتر هم مينمايد اعلام حمايت جامعه مدرسين حوزه و تعداد زيادي از فضلاي حوزوي بود كه باز هم فاقد تأثيرگذاري مورد انتظار بود. اينها و نمونههاي مهم ديگري مثل اينها نشان دهنده اين است كه گروه مرجع سياسي به كلي فرو پاشيده و جز اعلام تعلقات خود و يارگيريهاي موقت، رمقي در خود نميبيند.
انقلاب و خطر عقبنشينيهاي زباني سي سال از انقلاب شكوهمند اسلامي ما گذشته و مسير پيشرفت اقتصادي و اداري و سياسي مملكت بي لحظهاي توقف به سمت جلو بوده است اما من نگران اين پيشرفتها نيستم. آنچه اين روزها و در ميانه بگومگوهاي انتخاباتي سخت نگران آنم، از دست رفتن خاموش و بيصداي عظيمترين دستاوردهاي زباني انقلاب است. امسال «خط امام» و «دولت جنگ» و «شهدا» هم به فهرست استحالههاي زباني دوران پس از جنگ افزوده شدند. تا قبل از شروع رقابتها نگران اين بودم كه مبادا ميرحسين موسوي «پديدار» شود و آخرين خاطرات خوش مردم از انقلاب نيز عرفي و روزمرّه شده به جرگه عقبنشينيهاي زباني از آرمانها و هدفگيريهاي انقلاب خميني و فرزندان پابرهنهاش ملحق شود. كه چنين شد. اكنون تنها به عنوان قطرهاي از درياي مريدان زبان خميني فقط به تماشاي اين لكنت و بيزباني نشستهام. ميگويم زبان، منظورم لاشه بي روح الفاظ نيست؛ بلكه عروةالوثقايي است كه امام عزيز به امت مظلوم خود بخشيد و آن مبناي همه تفاهمها و گفتگوهاي عمومي گرديد اما امروز وقتي ميبينم جمع كثيري از پابهركابان و مدعيان درك حضور آن محضر نوراني نميخواهند يا نميتوانند از «انقلاب فرهنگي»، «استكبارستيزي»، «ساده زيستي» و «تجمل و اشرافيت ستيزي» مورد نظر او دفاع كنند در من شكست عميقي ايجاد ميشود. چه ميتوان گفت وقتي جماعت از تعطيلي دانشگاه ها شرمگين و سرافكندهاند؟ در دوره قبل يعني دوره نهم، «تحجر» با بيشترين استحاله و قلب معنا مواجه شد و امروز «خط امام» و حتي نام مبارك «خميني» به شدت در معرض تهديدهاي زباني قرار گرفت. معالاسف چون هيچ كسي به «زبان» توجهي نشان نميدهد به راحتي «مستضعف» با «اقشار آسيبپذير» يكي دانسته ميشود و «مستكبر» نرم نرمك از قاموس گفتارهاي عمومي خارج ميشود. و درست همين غفلت است كه ميتواند به اخفا و پوشيدگي يا امحا و نابودي مسير اسلامي ما مدد رساند. پس، ما نه براي حفظ «قانون»، نه براي «دموكراسي» و نه براي جلوگيري از سركوب و اختناق، بلكه تنها براي پاسداري از زبان فراموش شده انقلاب احساس خطر ميكنيم. بايد تحقيق وسيعي صورت گيرد تا به خوبي معلوم شود كه در اين سي سال كدام دولتها بيشترين صدمه و حمله را به دستاوردهاي زباني و كليدواژههاي طلايي انقلاب وارد آوردهاند و آنگاه در عوض تهيكردن اين واژهها از معنا، مردم را تنها به اهداف اقتصادي دلخوش كردهاند. تنها در چنين تحقيقي خواهد بود كه عمق سخن رهبر انقلاب روشن خواهد شد كه فرمود: اگر آقاي احمدينژاد رأي هم نميآورد بايد از ايشان ممنون بود كه ادبيات انقلاب را زنده كردند (نقل به مضمون). كار چنان سخت شده است كه اگر بخواهي اين حرفهاي واقعي را به مردم بگويي فوراً خواهي شنيد كه اين حرفها نان و آب نميشود. اين است آن فاجعه زباني كه در ازاي پيشرفتهاي اقتصادي و سياسي يكسويه نخست در ذهن و زبان مسئولين كشور و سپس به گفتار عمومي تبديل شده است. آيا انحراف دولتها و مديران و مسئولين از آرمانهاي انقلاب، روشنتر از طريق زبان قابل شناسايي است؟
|