پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • عباس چشامی
  • محمد سلمانی
  • عباس سودایی
  • سیداکبر میرجعفری
  • محمدتقی اکبری
  • علی محمد مؤدب

  • مطلب بعدي >   821 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 6 : مهندسي فرهنگي يا ديکتاتوري دکوراتورها

    ختم ساغر

    عباس چشامي

     

    دايم در امتداد لجن‌هاي بي‌وضو

    سُر مي‌خورند نسل بدن‌هاي بي‌وضو

     

    زن مي‌شوند دختركان نجيب‌، آه!

    در ارتفاع ديده‌شدن‌هاي بي‌وضو

     

    اين مردهاي سنگيٍ از نطفه ذغال

    هستند شير‌خورده زن‌هاي بي‌وضو

     

    محصول پينه‌هاي فراوان دستمان

    مفقود شد ميان دهن‌هاي بي‌وضو

     

    ديريست اين كه زنده به گوريم و گفته‌ايم‌،

    تا لحظه نشمرند كفن‌هاي بي‌وضو

     

    محمد سلماني

     

    بي‌حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست

    باور كنيد پاسخ آيينه سنگ نيست

     

    سوگند مي‌خورم به مرام پرندگان

    در عرف ما سزاي پريدن تفنگ نيست

     

    با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما

    وقتي بيا كه حوصلة غنچه تنگ نيست

     

    در كارگاه رنگرزان‌ِ ديار ما

    رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست

     

    از بردگي مقام بلالي گرفته‌اند

    در مكتبي كه عز‌ّت انسان به رنگ نيست

     

    دارد بهار مي‌گذرد با شتاب عمر

    فكري كنيد، فرصت پلكي درنگ نيست

     

    وقتي كه عاشقانه بنوشي پياله را

    فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست

    عباس سودايي-کاشان

     

    در کشور ايران که دلتنگي فراوان است

    کنجي براي گريه،‌اي مردم خراسان است

     

    کنجي که جذاب است مثل خال کنج لب

    کنجي که در واقع تمام خاک ايران است

     

    آقا کمی‌هم درد دل دارم اجازه هست

    هرچند پيش از گفتنش جانم پشيمان است

     

    ديروز مي‌خواندم شما حج فقيرانيد

    امروز دور از دسترس، حج فقيران است

     

    هرکس که دست‌و‌بال او تنگ است‌، لايق نيست

    يا هر که پولش بيشتر باشد‌، مسلمان است

     

    مشهد، مدينه، کربلا را در خودت درياب

    جانان تو هستي.... گنبد و گلدسته بي‌جان است

    گلدسته‌هايش را تماشا مي‌کنم از دور

    امشب سلامی‌هم به آقا مي‌کنم از دور

     

    خوشحال باش‌اي دل شبيه گنبد سبزش

    بين کبوترها تو را جا می‌کنم از دور

     

    اشعار من مانند نيشابوريان هستند

    با ياد تو در شهر غوغا مي‌کنم از دور

     

    هم خضر را هم حضرت عباس را امشب

    نزديک سقاخانه پيدا مي‌کنم از دور

     

    در زير ايوان طلا، طومار زوار است

    بي قيمتم هر چند امضا مي‌کنم از دور

    عليرضا سپاهيلايين-مشهد

     

    امشب پر از حس شعرم،امشب پر از حس داغم

    آهسته آهسته دردى دارد مى‌آيد سراغم

     

    اين درد را مى‌شناسم،ديروز در جانم افتاد

    ديروز وقتي گذشتند،مرداني از كوچه باغم

     

    مردان داغى كه ناگاه در خويش آتش گرفتند

    مردان داغى كه امروز از داغشان بى‌دماغم

     

    در نور لرزان فانوس، شرمنده مى‌پرسم از خويش

    مردان خورشيد رفتند،مي‌سوزد اما چراغم!

     

    امشب پر از حس شعرم، امشب پر از حس داغم

    آهسته آهسته دردي،دارد مى‌آيد سراغم

     

    سيداکبر ميرجعفري

    چند خواهش کوچک از قيصر

     

    قلم به دست بگير و برايمان بنويس

    از آن دقايق بي‌رنگ بي‌کران بنويس

     

    خطي سپيده‌دمت را، خطي طلوعت را

    و بعد از سر آن سطر آسمان بنويس

     

    تو در کدام يک از باغ‌هاي بالايي؟

    چگونه‌اند درختان و باغبان؟ بنويس

     

    برايمان بنويس از: "نشاني تو کجاست؟"

    کتيبه‌ي در آن باغ را بخوان‌، بنويس

     

    به چشم ترجمه کن هر چه را که مي‌بيني

    و بعد يک دو نظر را به آن زبان بنويس

     

    به طرز آينه‌هايي که هم‌چنان هستند

    از آن فرشته‌شدن‌هاي ناگهان بنويس

     

    ورق‌ورق ز بهارت برايمان بفرست

    ز شاخه‌هاي هميشه‌تر جوان بنويس

     

    به ما بگو که:"جوان مي‌شوند يعني چه؟"

    ز حال و روز خودت شاعر جوان بنويس

    محمدتقي اکبري(سراج)

     

     هر فتنه که بود از دموکراسي بود!

    عاشقانه‌هاي يک کانديداي ديگر‌سان

    در نخستين انتخابات پارلماني افغانستان

     

    گفتم که: مرو، گفت به آواز حسود:

    يار است و ديار است مرا نامحدود

    گفتم که: کجاست عشق و زنجير غمش؟

    هر فتنه که بود از دموکراسي بود!

    هر چند که بود رنج دنيا از ما

    خوش باش دلا که هست فردا از ما

    از بلخ و تخار تا زَرَنج از دگران

    پامير بلند تا ثريا از ما!

    خواندند و سرودند: حبيبي و حبيب...

    ما خفته و دل سوخته، بي نان و نصيب

    هر مير و وزيري که از اين کوي گذشت

    خشتي سرِ خشت ماند و صد سکه به جيب!

    استاد دَم از اصل دموکراسي زد

    بر منبر ِ شب، چشمکِ الماسي زد

    آنقدر درخشيد که خورشيدي شد

    ديديم يکي فلاشِ عکاسي زد!

    آن کوهِ کبود، تاج خورشيد شده ست

    آن بادِ تموز، قاصد عيد شده ست

    آن دشنه که ريخت خونِ قيس و ليلي

    امروز براي عشق کانديد شده ست!

    گفتند که وقت رأي دادن آمد

    اي خفته دلان هلا که گلشن آمد

    ما آب صدا کرده و آتش باريد

    ما يار طلب کرده و دشمن آمد!

    اين، تحفه حرير می‌دهد، آن زربَفت

    اين يک مي‌پنج ساله،آن ديگر هفت...

    از آن همه باده، ما نديديم که خورد!

    بر آن همه گنج، کس ندانست چه رفت!

    گفتند که مُلک زال و دستان اينجاست

    ديديم که قتلگاه ايشان اينجاست

    فرياد بزن هر آنچه خواهي، فرياد!

    اقليم کََََران و شهر کوران اينجاست!

    هر کوي و گذر غير گدا آيا کيست؟

    يک پولِ سفيد يا سيا پيدا نيست

    از طفلِ گداي پسِِِ دروازة ارگ

    پرسان بکن‌اي دل که"دموکراسي چيست؟"

     

    دو شعر از عليمحمد مودب

     براي طاهره صفارزاده

     

    سيب‌ها اسير جاذبه نيستند

    رسيده‌اند به اين‌که بايد بيفتند

    خورشيد هم رسيده است

    ستاره‌ها هم، ماه هم!

    ما همه رسيده‌ايم

    به همين‌جا که بايد بيفتيم

    اما درخت‌ها قدهاي متفاوتي دارند

    مثلا درخت سيب فرق مي‌کند با درخت ماه

    درخت ماه فرق مي‌کند با درخت خورشيد

    و انسان، بيچاره انسان!

    بايد همه جنگل‌هاي درونش را بتکاند

    تا جاذبه را لحظه‌ای تجربه کند.

    پاييز را دوست دارم

    که اجازه مي‌دهد به بهار فکر کنم!

     

    به يمن تو در صحت خواب

     در عافيت

     در اين جان بي‌شور و تشويش

        به يمن نگاه تو در خويش

             شک کرده‌ام

    ولو آن‌که شايسته خواب غفلت

      به سوي صداي تو عذري نياورده‌ام!

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه