پيشرفته
 

موضوعات :

  • جبهه جهانی
  • افغانستان

  • کلمات کليدي :

  • دوستان افغان
  • کارگری
  • پایگاه بسیج
  • خلوص نیت
  • حساب شرعی

  • محمد سرور رجايي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تلویزیون اکثریت خاموش

  • باغستان شهیدان

  • ترکشی در چشم

  • آنجا قطعه‌ای از بهشت بود

  • شهید هرات

  • آگهی اذان

  • ابرقدرتی که بود...

  • کوچه چهاردهم

  • روايت همدلي

  • اسکادران تعمير تانک

  • مطلب بعدي >   1448 تعداد بازديد
    10.00 (2 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 7 : عزه در محاصره، جهان در اشغال

    عبور از سیم خاردار
    در گفتگو با محمد کيفي از دوستان شهيد غلامي

    آقاي کيفي، آنگونه که ما اطلاع پيدا کرديم شما با شهيد رجب غلامي آشنايي داشتيد. اگر ممکن است از آغاز آشنايي تان با اين شهيد بگوييد.
    شهيد رجب غلامي از دوستان افغاني ما و يکي از اين بسيجيان گمنام است. اين شهيد بنا بر مشکلاتي که در افغانستان ايجاد شده بود. در سال 1359 به ايران مهاجرت مي کند و  در شهر بجستان از توابع استان خراسان رضوي ساکن ميشود و از همانجا هم به جبهه اعزام شد و به کسب افتخار شهادت نايل شد.
    بنا بر گفته دوستان بزرگتر ما غلامي روزهاي اول ورودش در بجستان به کارگري در کوره هاي آجرپزي آنجا مشغول مي شود ولي شبها در نماز جماعت شرکت ميکرد. آن زمان من در کلاس چهارم ابتدايي درس ميخواندم.  بجستان هم شهر کوچکي بود و هرگاه تازه واردي در مساجد ديده مي شد زود جلب توجه مي کرد. من هم در مسجد با  او آشنا شدم.
    رفتار مردم به خصوص جوانان بجستان با  او چگونه بود ؟
    شهيد غلامي هم آن زمان نوجوان بود، نوجواني بسيار محجوب که روزها کارگري مي کرد و شبها در نماز جماعت و دعاهاي کميل و توسل شرکت مي کرد. بچه هاي مسجد هم بسيار زود با او آشنا شدند و انس گرفتند و او را از خود مي دانستند.
    برادر بزرگترم در آن زمان در پايگاه بسيج فعاليت داشت و به تبع آن من هم در کارهاي پايگاه بسيج حضور داشتم. در همين حضور ها بود که بيشتر با شهيد غلامي آشنا شدم.
    از ويژگي اين شهيد بگوييد؟
    شهيد غلامي خلوص نيت عجيبي نسبت به اسلام و انقلاب اسلامي داشت و خلوص وي هم باعث شده بود تا برادر احمد دهقان که از پاسداران شهر بجستان در آن زمان بود، يک نگاه ويژه به او داشته باشد و همين نگاه ويژه بود که زمينه ساز حضور وي در جبهه جنگ فراهم شد.
    از سوي ديگر، مرحوم آيت الله مدني امام جمعه  محترم بجستان در آن زمان، او را ميشناخت و  اظهار نظر هاي مثبتي راجع به شهيد غلامي داشت. با اينکه او از اتباع خارجي بود توفيق حضور در جبهه را يافت. من يادم هست که او دو سال متوالی به جبهه ميرفت و بر ميگشت و سر انجام در اسفند ماه 64 به شهادت رسيد.
    با توجه به اينکه شهيد غلامي فاميلي در بجستان نداشت ، زماني که از جبهه بر ميگشت در کجا زندگي مي کرد؟
    او يک بسيجي بود، پايگاه هاي مقاومت بسيج در سالهاي اول دهه  شصت، هر شب فعاليت داشت، مثل حالا نبود که در هفته يک شب فعاليت کنند.
    غلامي اکثرا" در پايگاه  بسيج با دوستان بسيجي اش بود  و گاهي هم نزد دوستانش در سپاه پاسداران مي رفت. تمام بچه هاي بسيج و سپاه و حتي خانواده هاي شهر بجستان از او با گرمي استقبال مي کردند .
    يادم مي آيد يکشب با برادرم که در سال 1365 شهيد شد،  براي انجام کاري به خانه ي ما آمد، برادرم تأکيد داشت که شب را بماند و خانواده هم مخالفتي نداشت ولي او با محجوبيتي که داشت نپذيرفت و به پايگاه برگشت.
    آيا اين شهيد وصيت کرده بود که در بجستان دفن شود؟
    از خصوصيات شهيد غلامي يکي اين بود که در حساب شرعي خود حساسيت ويژهاي داشت اين حرف را از روي اسنادي مي گويم که از او بر جا مانده است. خودم تصوير نامه هايي را دارم که اين شهيد به عنوان خمس، سهم امام(عليه السلام) و کمک هاي نقدي به جبهه داشته است، وصيت نامه او هم به سفارش خودش و توسط آقايان باغبان و پور اسماعيلي تنظيم شده بود. .شهيد در وصيتنامهاش بر دو مسئله تأکيد کرده بود ، يکي بحث مالي بود که سفارش کرده بود بعد از شهادتش به حساب جبهه واريز شود و ديگري، خواسته بود که در گلزار شهداي بجستان دفن شود.چون در زمان حيات خود از مردم بجستان محبت ديده بود و تقاضا کرده بود که براي او هم مثل ديگر شهداي بجستان گريه کنند مادران به جاي مادرش و خواهران به جاي خواهرش. با اين تقاضا او به نوعي غربت خود را هم نشان داده بود. حالا از زمان شهادت اين شهيد 23 سال مي گذرد ولي هنوز هم مردم بجستان، خانواده هاي شهدا با وجود اين که مزار فرزندشان آنجاست، نسبت به مزار اين شهيد نگاه ويژه دارند و حتي خيلي ها به عنوان نذر و نياز و طلب حاجت از مقام اين شهيد بهره مي برند.
    از  روز تشييع جنازه اين شهيد در بجستان بگوييد؟
    پيکر شهيد رجب غلامي تنها رسيده بود در بجستان. با توجه به اينکه او را همه  مردم ميشناختند و شهيد غريبي هم بود که دور از کشور و خانواده اش تشييع مي شد، همه متأثر بودند. آن زمان من در کلاس دوم راهنمايي بودم شنيدم که مردم تقاضا کرده اند چهره  او را براي آخرين بار ببينند.
    دوستان شهيد براي اجابت تقاضاي مردم پيکر او را لحظاتي در محوطه سپاه پاسداران گذاشته بودند. آن عده  از اهالي بجستان که آمده بودند گريهکنان بر بالين او حاضر مي شدند و حتي دانش آموزان راهنمايي هم آمده بودند.
    وقتي ما در کنار پيکر شهيد رسيديم، ديديم که لباس هاي او سوراخ سوراخ است مثل پيشاني اش و هيچ کس هم نمي دانست چرا؟
    بعدا" چه ؟ آيا فهميديد که چرا لباس او سوراخ سوراخ  است؟
    بله.  شب دوم خاکسپاري او بود که يکي از همسنگرانش برگشت و در سخنراني خود گفت: ما گردان تخريب بوديم و در جايي به سيم خاردار برخورد کرديم، براي عبور از آنجا بايد محافظ و يا وسيله اي بر روي سيم خاردار گذاشته مي شد تا بچه ها عبور کنند. درچنين موقعيتي شهيد غلامي داوطلب شد که من بر روي سيم خاردار مي خوابم تا بچه ها عبور کنند، دو سه نفر ديگر هم داوطلب شده بودند اما سرانجام شهيد غلامي بر روي سيم خاردار دراز کشيد و بچه ها از روي او عبور کردند.
    بچه ها همه عبور کرده بودند و شهيد غلامي داشت از روي سيم خاردار بلند ميشد که ناگهان تيري در پيشاني او نشست و  به شهادت رسيد. آن شب مردم بجستان از شنيدن اين اتفاق از زبان همسنگر  او در مسجد شهر گريه مي کردند و انگار در و ديوار مسجد با آنها هم صدا شده بود.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه