پيشرفته
 

موضوعات :

  • ادبیات

  • کلمات کليدي :

  • جان‌های ناشکیبا
  • دوزخیان
  • خواب
  • گفتار ایزدیان

  • یوسفعلی میرشکاک

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • منتظران و حقیقت انتظار (قسمت هشتم )

  • ویژگیهای انسان آخرالزمان

  • ایرانیان و موعدگرایی(سفر به سوی موعود/بخش ششم)

  • برده صاحب‌عنوان

  • مذهب قیاس

  • انسان آزاد(بخش سوم)

  • تصوف تقویمی، تصوّف تاریخی

  • نوشتن در اوج بحران

  • در پرده سوگ

  • گسسته از سرشت و سرنوشت

  • مطلب بعدي >   1168 تعداد بازديد
    6.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 7 : عزه در محاصره، جهان در اشغال

    خدنگ‌ها و زوبین‌ها

     

    يوسفعلي ميرشکاک
    خدنگها و زوبينهاي مرا دلم پرتاب مي کند و به نيروي روانم. دلم را مهر "فروردين شهريار" به پرتاب بر مي انگيزد و روانم را ياد و نام وي نيرو ميدهد. بشکوه باد نامهاي بسيار آن شهريار که هيچکس جز وي تمامي آنها را به ياد ندارد.

    مي خواهي او را در قيد و بند نامي خاص نگهداشته و گمان کني يکسره درسيطره توست؟ زهي پندار بيهوده که از خردي سست وبي بيناد برمي خيزد. يکي از نامهاي او "نخستين" است وديگري "بازپسين"، يکي ديگر "آشکار" است و ديگري "پنهان"، "آدم اول" يا "کيومرث نخست" يکي ديگر از نامهاي اوست. روميان او را "ژوپيتر" مي ناميده اند و يونانيان "زئوس" و پارسيان "زاوش" و هندوان "رام" و "کريشنا" و "هوي" و زنگيان "بويي" و... نامهاي وي تنها يادآور روزگاراني هستند که از آسمان فرود آمده و پرستندگان و مهرورزان خود را ياري داده يا به آموزگاري پيامبران کمر ميبسته، پنهان از چشم مردمان. هرگز به نام ويِِژه و پنهان وي دست نخواهي يافت زيرا اين قلمرو خرد سوز، پايگاه فرزندان ورجاوند اوست که بر آسمانهاي بلند فرمان مي رانند و به زودي زمين را نيز از بيداد خزنده ها وسنگ ها ميرهانند.

    نام اگر به مهر رهنمون نشود به چه کار مي آيد؟ مهر اگر به "دانش ايزدي" و بازشناختن دوزخيان از رستگاران نيانجامد، به چه کار مي آيد؟ باز شناختن دوزخيان از رستگاران اگر به همراهي و همدلي وهمزباني با گروه اندک و پراکنده ايمانيان نيانجامد، به چه کار مي آيد؟ آنگاه که خود را در زمره ايمانيان يافتي از خود خواهي پرسيد: همراهي با ايمانيان اگر به ديدار فرمانرواي قلمرو جاودانگي نيانجامد به چه کار ميآيد؟

    بسياري از ايمانيان جز يک ياد ونام از نامهاي خداوند جان و خرد را نمي دانند. اما بهره آنان از مهر به آن پيشگاه بسيار است.خوشا زندگي ومرگ تو اگر از اين زمره باشي. زيرا با دانش اندک و مهر بسيار مي توان به کرانه رستگاري گام نهاد، اما دانش بسيار و مهر اندک اميدوارکننده نيست هرچند بهتر از بي دانشي و بيمهري است.

    تو نيز افسانه "عصر دانش" بودن اين روزگار پليد و پلشت را کم و بيش باور کردهاي؟! زنهار! زنهار! از گمراهي برحذر باش! دانش نوري است که خداوند در دل مهرورزان خود بر مي افروزد تا در پرتو آن از هرچه ايزدي نيست بپرهيزند و سوداي آسمانيان را در نهانخانه وجود خود چندان افزون کنند تا جز آن فروغ ايزدي و جاودانه يعني "روان برتر" که داده خداوند است، باقي نماند. آري، "عصر دانش" بودن روزگار ما ياوه اي بيش نيست. اين عصر زبونانديش، عصر"فنآوري" يا "تکنولوژي" است و دانشي که مبتني بر فن و تکنيک باشد، کمترين پايگاه "دانش دنيوي" است و حتي از علم اقتصاد و بازرگاني کمتر است، نميبيني که دانشمندان فيزيک و شيمي و...الخ بنده و برده کساني هستند که سرمايه هنگفت دارند؟ نمي بيني که اين به ظاهر دانشوران جز افزايش سرمايه اقتصادي دنياپرستان کاري از پيش نمي برند و هرچه مي سازند از سلاح اتمي گرفته تا تلفن همراه و جارو برقي و لامپ، موجب قدرت يافتن روزافزون اهريمن زدگاني است که جز نيايش قدرت اقتصادي و سياسي خويش افقي نمي شناسند؟

    دانش آن است که ترا نخست از ماهيت محبس کهنهاي به نام دنيا آگاه کرده و از دل بستن به اين زندان وسيع و به ظاهر پر از فراواني و نعمت باز داشته و طلب و تمناي مرگ را در تو برانگيزد، تا بتواني دوزخيان را از رستگاران بشناسي. نشان دوزخيان آن است که از مرگ ميگريزند و از نام و ياد مرگ ميپرهيزند و در حسرت عمر بسيار به سر مي برند و مرگ را دشمن مي دارند، زيرا فردوس اين بيچارگان همين جهان خاکي کينهتوز است. نشان رستگاران، طلب و تمناي همواره مرگ از درگاه آفريننده و پرهيز از فريفته شدن به دنيا- اين زندان ايمانيان - است.

    ايمانيان آنانند که نيک مي دانند اين جهان سايهاي است از جهان ورجاوند و جز ابلهان کسي در پي سايه نميرود و به نمود بي بود دل نميبندد.

    اگر اين  جهان سايه نبود، بندگان و پرستندگان ديرين خود را فراموش نمي کرد. پيش از تو اين روزگار سراسر جهل وجور، فراوان بوده اند کساني که اين سايه را پرستيده اند و سرانجام به ورطه سايهها- دوزخ- در افتاده اند. پرستندگان کنوني اين سايه نيز به فرجام پير و ناتوان مي شوند و روان فرسوده آنان از ورزيدن شهوات باز مي ماند و نخست حسرت بي بهره ماندن از دنيا آنان را شکنجه مي کند، آنگاه دهشت از مرگ فرا ميرسد و شکنجه آنان را صد چندان مي کند و پايان زيستني اينچنين اهريمني و پرعذاب، آتشي جاودانه است که گريختن از آن هرگز ميسر نخواهد بود.

    نه! اين جهان را نکوهش نميکنم. بلکه پرستندگان آن را مينکوهم، زيرا شنيده اند که واپسين و برترين پيام آور آسمان فرمود: "دنيا زندان مومن و بهشت کافر است" اما کافرانه به اين بهشت ناپايدار دل بسته وآن را ميپرستند. شنيده اند که آن جان گرامي و خرد پهناور ايزدي فرمود: "مردمان در خوابند، هرگاه که مردند بيدار ميشوند" اما جز در پي اين خواب نميگردند و جز مهر اين خواب سراسر کابوس نمي ورزند. اين دنيا با همين ويژگيهاي شگرف- زندان اهل ايمان و بهشت اهل کفر بودن، خواب بودن و... – آفريده شده است تا آزمونگاه آدميان باشد و پاکيزه و پليد با پرهيز ازآن يا ستيز بر سر آن، از يگديکر متمايز شده  و خود صفهاي خود را جدا کنند و گهگاه به پيکار برخيزند تا آنگاه که هنگام "پيکار بزرگ" و "آزمون واپسين" فرا برسد.

    خواب را، خواه رويا باشد خواه کابوس، نکوهش نبايد کرد، ناپايداري آن را بايد به خاطر سپرد و در هيچ مرحلهاي از مراحل اين خواب فراموش نکرد که هر چند گرفتاران اين خواب روزبه روز بيشتر ميشوند، سرانجام بيداري فرا خواهد رسيد. اين خواب گران با اميد به فرارسيدن محتوم بيداري و ميسر شدن ديدار جان پرور و دل افروز آن يگانه بي همانندي که فرمود: "هرکس بميرد مرا مي بيند" قابل تحمل است. قابل تحمل براي ايمانيان، ورنه آنان که پرستش اين خواب را پيشه کردهاند، چندان در آن مستغرقند که به چيزي ديگر نميانديشند.

    هرگاه ايزديان و آسمانيان "عهد نخستين" را به ياد يکي از شيفتگان و دلسپردگان خود بياورند، از خواب اين جهاني بر ميخيزد و لحظاتي چند محو تماشاي چهره و بالاي رستخيزانگيز آن جان و جانانهاي ميشود که فرمود: "هر کس بيمرد مرا ميبيند"، آنگاه به اين جهان ـ خواب ـ باز ميگردد و باري گرانتر از بار ديگران بر دوش وي مينهند و او را را تنها ميگذارند تا آزمون خود را درميان خفتگان از سر بگذراند و به "خرد بيدار" دست پيدا کند.

    هان! به چه ميانديشي؟ آنکه از "خرد بيدار" بهره مند ميشود گرچه در ميان خفتگان است و در ظاهر همانند آنان گرفتار خوردن و خفتن و دچار حوائج جانفرساي ديگر، اما در باطن با خفتگان بيگانه است  و خود را در اين جهان همواره غريب و تنها و بيهمزبان مي بيند و ناخواسته از پذيرفتن آداب وعادات خفتگان ميگريزد و ازدل بستن به جادوي خواب(جهان دنيوي) ميپرهيزد و با آنان که اين خواب را تنها وجه ممکن حيات وانمود ميکنند ميستيزد و در سراسر عمر خود رنج ميبرد و درد ميکشد، اما با ديدار و گفتار فرمانرواي مهرورزان و شهريار نيکان و پاکان، صبوري ميکند و چون يقين دارد که آن بيهمانند يگانه را ديگر بار خواد ديد، از پا نمي نشيند وهمواره چشم به راه ايزديان و آسمانيان و در انتظار فرارسيدن ايام خجسته آنان يعني"آزمون واپسين" است تا آنگاه که "خرد بيدار" او را به "جهان بيداري و ديدار" رهنمون شود.

    در اين جهان سراسر رنگ و نيرنگ، هرچه از ايزديان و آسمانيان شنيدهاي "گفتار" بوده است، چه هنگام اين گفتارها به دانش و "خرد بيدار" ميانجامند؟ آن گاه که اين گفتار ها با جان تو يگانگي يافته و خرد اين جهاني و ناچيزِ ترا تسخير کرده و از آن چراغي بر آورند که ترا به ديدار نخستينِ بازپسينِ، پنهانِ آشکار، راز رازها و  مبدا و مقصد همه موجودات رهنمون شود. آري، گفتارهاي ايزديان و آسمانيان با تو چنين ميکنند اگر سرشت ايمانيان داشته باشي.

    روزي واپسين و برترين پيامآور آسمان، فرمود: "خوشا ديدار برادران من! خوشا ديدار برادران من" و ميگريست. ياران به آن جان يگانه گفتند: اي پيامبر خدا! مگر ما برادران تو نيستيم؟ فرمود: "هرگز! شما ياران منيد! برادران من آن کسانند که قرنها پس از اين در مهلکه "آخرزمان" سر برميدارند و جز پاره کاغذي و "گفتاري" چند از من و جانشينان من چيزي در دست ندارند. اما به من و آئين من ايمان ميآورند و به خاندان من مهر مي ورزند و در راه پايداري آئين من ومهر خاندان من پيکار ميکنند و کشته ميشوند. آري، "گفتار"  ايزديان و آسمانيان ترا به قدوس شهادت و فردوس جاودان و همنشيني با ورجاوندان و فرشتگان رهنمون خواهد شد، هم بدانگونه که پاکان و نيکان را در زواياي گوناگون زمين، قرن از پي قرن به برگزيدن آئين راستان و راه راست رهنمون بوده و آنان را پيش از تو به ديدار آسمانيان و ايزديان برده است.

    هر چيزي بهره مند از نيرويي است و گفتار نيرومند ترين است. از ميان گفتارهاي گونهگون، گفتار ايزديان و آسمانيان برترين و فراترين نيرو را داراست زيراک از کلام و پيام آفريدگار يگانه بيچون و چند فرا گرفته شده تا بندگان وي را نيرومندي و برومندي ببخشد و دريدن پرده هاي رنگ ونيرنگ جهان خواب سرشت را به آنان بياموزد و خردورزان آنان را درميان تلاطم امواج خواب فريبنده و رباينده به بيداري رهنمون شود. اگر گفتار نيرومندترين نبود، خداوند برترين معجزات پيامبران خود را "گفتار" قرار نمي داد و به جاي اين برانگيزنده شگرف، چيزي ديگر فرو ميفرستاد.

    فرمانرواي ايزديان و آسمانيان فرموده است: «آدمي بدون زبان، مردار است»  و تو بي گمان مي داني که تنها کارکرد زبان و تنها هنر اين عضو کوچک همانا گفتار است و هر آنچه بشر مي تواند بياموزد و بياموزاند تا به جامه گفتار در نيامده، بيجايگاه و پايگاه است. نوشته صورتي از گفتار است. صورت مکتوب. اکنون چه مي انديشي؟ هرآنچه را فراگرفتهاي، چه نوشتار بوده باشند، چه گفتاري که با گوش خود از آسمانيان شنيدهاي، سرانجام ديگر بارت، به ساحت مقدس ديدار مي برند.
    صبوري کن، زيرا آنان که مهر خود را در دل تو افکنده  و جان بينوايت را با اين مهر برومندي بخشيده اند، نه تنها مهرورزان خود را بارها به صبوري خواندهاند، بلکه خود به هنگام زندگي در ميان زمينيان، صبورترين صبوران بوده و فراتر از اين فرمودهاند که جهاندار جان آفرين "صبار" است، يعني بس بسيار شکيبا. پس از پيشگاه آفريدگار خود شکيبايي طلب کن، زيرا کار ايمانيان بيشکيبايي از پيش نميرود.

    "به نام خداوند جان و خرد، سوگند به زمان، همانا انسان در زيانکاري است، مگر آنان که ايمان آوردند و کردار نيک ورزيدند و به داد و شکيبايي سفارش کردند." هرچند زبان اصلي اين  پيام ايزدي و آسماني رساتر است. اما برانگيخت خرد و روان تو، من آن را به زبان خدنگها بر مي گردانم تا بداني که "شکيبايي" همسنگ "داد" است و دادگران و شکيبايان آن گروهند که به رهنموني آسمانيان دريافتهاند حق و صبر همان دو سرشاخ ازلي تبار ايزديان هستند. "صبر" واپسين و برترين پيام آور خداوند است و "حق" وصي و جانشين وي که مهرش مهر خداست و قهرش قهر خدا و همانگونه که برترين پيام آور به ايمانيان خبرداده است يگانه بيچون و چند هرگاه بنده اي از بندگان خود را دوست بدارد مهر آن جان جهان را به او الهام خواهد کرد و هرگاه بندهاي را دشمن بدارد، او را به دشمني با آن و ميزان جاودان درستي و راستي و معيار ابدي حق و باطل برميانگيزد.

    جانهاي ناشکيبا در نيمه راه فرو ميمانند، زيراک از گوهر شکيبايي يعني ايمان به پيامبر برگزيده که خود عين شکيبايي بود، بيبهره اند. به شکيبايي سفارش کردن، مرور شصت و سه سال زندگي آن اسوه شگرف است که چون آينه دار کمال خداوند بود برانگيخته شد تا بندگان او را به کمال دعوت کند و در طول بيست و سه سال دعوت گمراه ترين مردمان و خردباخته ترين بندگان خداوند، با شکيبايي بيهمانند خويش طوفانهاي سهمگين رنج و درد را در نوشت و با اينکه از تمام فتنهها و شدائد پس از خود آگاه بود و مي دانست که ارتداد سر برآورده و جز سلمان و مقداد و ابوذر، ديگران را در کام خود فرو خواهد برد و به گسستن عهد و پيماني که با خدا و پيامبر بسته اند، برخواهد انگيخت و فرجام اين عهدشکني، شهادت بانوي رستاخيز و يکايک ايزديان و سپس هفتاد و سه فرقه شدن امت وي خواهد بود، جانانه و دليرانه شکيبايي ورزيد و "آزمون دشوار پيامبري" را به پايان برد.

    "آزمون دشوار پيامبري" آن جناب که عين شکيبايي بود، از آن رو به فرمان خداوند و بر زمين و درميان ددمنش ترين مردمان، آغاز شد و به لطف وي پايان يافت، تا من و تو بياموزيم و بدانيم که "آزمون بندگي" بسيار آسان است و آنجا دشوار مينمايد که ما اسوه خويش را فراموش ميکنيم فراموش کردن واپسين و برترين پيام آور آسمان، موجب ميشود که هرگاه کار و بار جهان خوابسرشت، موافق حال و قال ما نبود، برآشفته و از ادامه پيکار رويگردان باشيم. آنکه مي دانست تا ظهور واپسين جانشين وي، جهان نطع آشوب و فتنه خواهد بود و امت وي بر نطع اين آشوب و فتنه، گمراهتر از تمامي اهرمن زدگان و مستغرق جهل و جور، نه شکايت کرد که: "چرا چنين؟"، نه ناليد که: "نمي توانم اين بيهودگي را تاب آورم" و نه پرسيد: "اکنون که امت من محکوم به ارتدادند، فراخواندن آنان به دين و آئين چه سودي دارد؟" هشدار! پيشواي من و تو ميدانست چه خواهد شد و شکيبا بود، اگر من و تو که نمي دانيم چه خواهد شد شکيبا باشيم. هنري نکرده ايم جز اينکه خود را به آنان رسانده ايم که خداوند فرمود ايمان مي آورند و کردارنيک پيشه مي کنند وبه "دادگري" و "شکيبايي" فرا ميخوانند.

    آيا هنگام آن نرسيده است که از ايزديان و آسمانيان بخواهيم بر ما رحمت آورده و از درگاه آفريدگار پايداري ما را در ساحت فراخواندن خود و ديگران به "دادگري" و "شکيبايي" خواستار شوند؟

    فرا خواندن خود به "دادگري" آن است که فراموش نکنيم دادگري نه آن آرزوي همگاني و فراگير موهوم، بلکه شهسوار آفرينش، راه راست، ميزان کردار، پادشاه ايمانيان و بخش کننده دوزخ و فردوس است که روزي برخي نامهاي کهن خود را برشمرد، پس آنگاه فرمود: "نام من در نزد عرب، علي است"( عندالعرب علي).نه! نه! نه! نه! آنکه مدعيان دروغين ايمان به وي گمان مي برند کشته شده  و ازميان رفته است. نه آنان که به راز "ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون" پي نبرده و به حي قيوم بودن يکايک ايزديان و آسمانيان ايمان راستين ندارند. نه! آنکه فرمود: "انا الاول و الاخر والظاهر والباطن" و آنان که به علم اليقين و حق اليقين وعين اليقين مي دانند که فرمانرواي هستي، همانگونه که خود فرمود: "انا صاحب الازليه الاولي" ازلي و لايزال و ابدي است و گواهي ميدهند که "ديداربينان" آن زمره اند که محبوب آفريدگار و آموزگار پيامبران نه در خواب و رويا، بلکه در بيداري تام و تمام به سراغ آنان آمده، با آنان سخن گفته و آنان را در عين هشياري به شرف پابوس خود مفتخر کرده و دست ايزدي خود را که دست آفريدگار است، به سر آنان کشيده و مجال دستبوس و پايبوس دوباره به آن داده پس آنگاه آنان را به امان خدا سپرده باشد.

    آه! اکنون چه مي گويي اي پرتاب کننده خدنگ ها؟! آيا هنگام آن فرا نرسيده است که با ديده و ديدار خود پيمان تازه کرده و ديگر بار خود و ديگران را به نوکردن مهر دادگري و شکيبايي فراخوانده و از سستي و زبوني و نوميدي نهي کني؟ صبح نزديک نيست؟!

    خدنگها و زوبينهاي مرا دلم پرتاب مي کند و به نيروي روانم. دلم را مهر "فروردين شهريار" به پرتاب بر مي انگيزد و روانم را ياد و نام وي نيرو ميدهد. بشکوه باد نامهاي بسيار آن شهريار که هيچکس جز وي تمامي آنها را به ياد ندارد.

    مي خواهي او را در قيد و بند نامي خاص نگهداشته و گمان کني يکسره درسيطره توست؟ زهي پندار بيهوده که از خردي سست وبي بيناد برمي خيزد. يکي از نامهاي او "نخستين" است وديگري "بازپسين"، يکي ديگر "آشکار" است و ديگري "پنهان"، "آدم اول" يا "کيومرث نخست" يکي ديگر از نامهاي اوست. روميان او را "ژوپيتر" مي ناميده اند و يونانيان "زئوس" و پارسيان "زاوش" و هندوان "رام" و "کريشنا" و "هوي" و زنگيان "بويي" و... نامهاي وي تنها يادآور روزگاراني هستند که از آسمان فرود آمده و پرستندگان و مهرورزان خود را ياري داده يا به آموزگاري پيامبران کمر ميبسته، پنهان از چشم مردمان. هرگز به نام ويِِژه و پنهان وي دست نخواهي يافت زيرا اين قلمرو خرد سوز، پايگاه فرزندان ورجاوند اوست که بر آسمانهاي بلند فرمان مي رانند و به زودي زمين را نيز از بيداد خزنده ها وسنگ ها ميرهانند.

    نام اگر به مهر رهنمون نشود به چه کار مي آيد؟ مهر اگر به "دانش ايزدي" و بازشناختن دوزخيان از رستگاران نيانجامد، به چه کار مي آيد؟ باز شناختن دوزخيان از رستگاران اگر به همراهي و همدلي وهمزباني با گروه اندک و پراکنده ايمانيان نيانجامد، به چه کار مي آيد؟ آنگاه که خود را در زمره ايمانيان يافتي از خود خواهي پرسيد: همراهي با ايمانيان اگر به ديدار فرمانرواي قلمرو جاودانگي نيانجامد به چه کار ميآيد؟

    بسياري از ايمانيان جز يک ياد ونام از نامهاي خداوند جان و خرد را نمي دانند. اما بهره آنان از مهر به آن پيشگاه بسيار است.خوشا زندگي ومرگ تو اگر از اين زمره باشي. زيرا با دانش اندک و مهر بسيار مي توان به کرانه رستگاري گام نهاد، اما دانش بسيار و مهر اندک اميدوارکننده نيست هرچند بهتر از بي دانشي و بيمهري است.

    تو نيز افسانه "عصر دانش" بودن اين روزگار پليد و پلشت را کم و بيش باور کردهاي؟! زنهار! زنهار! از گمراهي برحذر باش! دانش نوري است که خداوند در دل مهرورزان خود بر مي افروزد تا در پرتو آن از هرچه ايزدي نيست بپرهيزند و سوداي آسمانيان را در نهانخانه وجود خود چندان افزون کنند تا جز آن فروغ ايزدي و جاودانه يعني "روان برتر" که داده خداوند است، باقي نماند. آري، "عصر دانش" بودن روزگار ما ياوه اي بيش نيست. اين عصر زبونانديش، عصر"فنآوري" يا "تکنولوژي" است و دانشي که مبتني بر فن و تکنيک باشد، کمترين پايگاه "دانش دنيوي" است و حتي از علم اقتصاد و بازرگاني کمتر است، نميبيني که دانشمندان فيزيک و شيمي و...الخ بنده و برده کساني هستند که سرمايه هنگفت دارند؟ نمي بيني که اين به ظاهر دانشوران جز افزايش سرمايه اقتصادي دنياپرستان کاري از پيش نمي برند و هرچه مي سازند از سلاح اتمي گرفته تا تلفن همراه و جارو برقي و لامپ، موجب قدرت يافتن روزافزون اهريمن زدگاني است که جز نيايش قدرت اقتصادي و سياسي خويش افقي نمي شناسند؟

    دانش آن است که ترا نخست از ماهيت محبس کهنهاي به نام دنيا آگاه کرده و از دل بستن به اين زندان وسيع و به ظاهر پر از فراواني و نعمت باز داشته و طلب و تمناي مرگ را در تو برانگيزد، تا بتواني دوزخيان را از رستگاران بشناسي. نشان دوزخيان آن است که از مرگ ميگريزند و از نام و ياد مرگ ميپرهيزند و در حسرت عمر بسيار به سر مي برند و مرگ را دشمن مي دارند، زيرا فردوس اين بيچارگان همين جهان خاکي کينهتوز است. نشان رستگاران، طلب و تمناي همواره مرگ از درگاه آفريننده و پرهيز از فريفته شدن به دنيا- اين زندان ايمانيان - است.

    ايمانيان آنانند که نيک مي دانند اين جهان سايهاي است از جهان ورجاوند و جز ابلهان کسي در پي سايه نميرود و به نمود بي بود دل نميبندد.

    اگر اين  جهان سايه نبود، بندگان و پرستندگان ديرين خود را فراموش نمي کرد. پيش از تو اين روزگار سراسر جهل وجور، فراوان بوده اند کساني که اين سايه را پرستيده اند و سرانجام به ورطه سايهها- دوزخ- در افتاده اند. پرستندگان کنوني اين سايه نيز به فرجام پير و ناتوان مي شوند و روان فرسوده آنان از ورزيدن شهوات باز مي ماند و نخست حسرت بي بهره ماندن از دنيا آنان را شکنجه مي کند، آنگاه دهشت از مرگ فرا ميرسد و شکنجه آنان را صد چندان مي کند و پايان زيستني اينچنين اهريمني و پرعذاب، آتشي جاودانه است که گريختن از آن هرگز ميسر نخواهد بود.

    نه! اين جهان را نکوهش نميکنم. بلکه پرستندگان آن را مينکوهم، زيرا شنيده اند که واپسين و برترين پيام آور آسمان فرمود: "دنيا زندان مومن و بهشت کافر است" اما کافرانه به اين بهشت ناپايدار دل بسته وآن را ميپرستند. شنيده اند که آن جان گرامي و خرد پهناور ايزدي فرمود: "مردمان در خوابند، هرگاه که مردند بيدار ميشوند" اما جز در پي اين خواب نميگردند و جز مهر اين خواب سراسر کابوس نمي ورزند. اين دنيا با همين ويژگيهاي شگرف- زندان اهل ايمان و بهشت اهل کفر بودن، خواب بودن و... – آفريده شده است تا آزمونگاه آدميان باشد و پاکيزه و پليد با پرهيز ازآن يا ستيز بر سر آن، از يگديکر متمايز شده  و خود صفهاي خود را جدا کنند و گهگاه به پيکار برخيزند تا آنگاه که هنگام "پيکار بزرگ" و "آزمون واپسين" فرا برسد.

    خواب را، خواه رويا باشد خواه کابوس، نکوهش نبايد کرد، ناپايداري آن را بايد به خاطر سپرد و در هيچ مرحلهاي از مراحل اين خواب فراموش نکرد که هر چند گرفتاران اين خواب روزبه روز بيشتر ميشوند، سرانجام بيداري فرا خواهد رسيد. اين خواب گران با اميد به فرارسيدن محتوم بيداري و ميسر شدن ديدار جان پرور و دل افروز آن يگانه بي همانندي که فرمود: "هرکس بميرد مرا مي بيند" قابل تحمل است. قابل تحمل براي ايمانيان، ورنه آنان که پرستش اين خواب را پيشه کردهاند، چندان در آن مستغرقند که به چيزي ديگر نميانديشند.

    هرگاه ايزديان و آسمانيان "عهد نخستين" را به ياد يکي از شيفتگان و دلسپردگان خود بياورند، از خواب اين جهاني بر ميخيزد و لحظاتي چند محو تماشاي چهره و بالاي رستخيزانگيز آن جان و جانانهاي ميشود که فرمود: "هر کس بيمرد مرا ميبيند"، آنگاه به اين جهان ـ خواب ـ باز ميگردد و باري گرانتر از بار ديگران بر دوش وي مينهند و او را را تنها ميگذارند تا آزمون خود را درميان خفتگان از سر بگذراند و به "خرد بيدار" دست پيدا کند.

    هان! به چه ميانديشي؟ آنکه از "خرد بيدار" بهره مند ميشود گرچه در ميان خفتگان است و در ظاهر همانند آنان گرفتار خوردن و خفتن و دچار حوائج جانفرساي ديگر، اما در باطن با خفتگان بيگانه است  و خود را در اين جهان همواره غريب و تنها و بيهمزبان مي بيند و ناخواسته از پذيرفتن آداب وعادات خفتگان ميگريزد و ازدل بستن به جادوي خواب(جهان دنيوي) ميپرهيزد و با آنان که اين خواب را تنها وجه ممکن حيات وانمود ميکنند ميستيزد و در سراسر عمر خود رنج ميبرد و درد ميکشد، اما با ديدار و گفتار فرمانرواي مهرورزان و شهريار نيکان و پاکان، صبوري ميکند و چون يقين دارد که آن بيهمانند يگانه را ديگر بار خواد ديد، از پا نمي نشيند وهمواره چشم به راه ايزديان و آسمانيان و در انتظار فرارسيدن ايام خجسته آنان يعني"آزمون واپسين" است تا آنگاه که "خرد بيدار" او را به "جهان بيداري و ديدار" رهنمون شود.

    در اين جهان سراسر رنگ و نيرنگ، هرچه از ايزديان و آسمانيان شنيدهاي "گفتار" بوده است، چه هنگام اين گفتارها به دانش و "خرد بيدار" ميانجامند؟ آن گاه که اين گفتار ها با جان تو يگانگي يافته و خرد اين جهاني و ناچيزِ ترا تسخير کرده و از آن چراغي بر آورند که ترا به ديدار نخستينِ بازپسينِ، پنهانِ آشکار، راز رازها و  مبدا و مقصد همه موجودات رهنمون شود. آري، گفتارهاي ايزديان و آسمانيان با تو چنين ميکنند اگر سرشت ايمانيان داشته باشي.

    روزي واپسين و برترين پيامآور آسمان، فرمود: "خوشا ديدار برادران من! خوشا ديدار برادران من" و ميگريست. ياران به آن جان يگانه گفتند: اي پيامبر خدا! مگر ما برادران تو نيستيم؟ فرمود: "هرگز! شما ياران منيد! برادران من آن کسانند که قرنها پس از اين در مهلکه "آخرزمان" سر برميدارند و جز پاره کاغذي و "گفتاري" چند از من و جانشينان من چيزي در دست ندارند. اما به من و آئين من ايمان ميآورند و به خاندان من مهر مي ورزند و در راه پايداري آئين من ومهر خاندان من پيکار ميکنند و کشته ميشوند. آري، "گفتار"  ايزديان و آسمانيان ترا به قدوس شهادت و فردوس جاودان و همنشيني با ورجاوندان و فرشتگان رهنمون خواهد شد، هم بدانگونه که پاکان و نيکان را در زواياي گوناگون زمين، قرن از پي قرن به برگزيدن آئين راستان و راه راست رهنمون بوده و آنان را پيش از تو به ديدار آسمانيان و ايزديان برده است.

    هر چيزي بهره مند از نيرويي است و گفتار نيرومند ترين است. از ميان گفتارهاي گونهگون، گفتار ايزديان و آسمانيان برترين و فراترين نيرو را داراست زيراک از کلام و پيام آفريدگار يگانه بيچون و چند فرا گرفته شده تا بندگان وي را نيرومندي و برومندي ببخشد و دريدن پرده هاي رنگ ونيرنگ جهان خواب سرشت را به آنان بياموزد و خردورزان آنان را درميان تلاطم امواج خواب فريبنده و رباينده به بيداري رهنمون شود. اگر گفتار نيرومندترين نبود، خداوند برترين معجزات پيامبران خود را "گفتار" قرار نمي داد و به جاي اين برانگيزنده شگرف، چيزي ديگر فرو ميفرستاد.

    فرمانرواي ايزديان و آسمانيان فرموده است: «آدمي بدون زبان، مردار است»  و تو بي گمان مي داني که تنها کارکرد زبان و تنها هنر اين عضو کوچک همانا گفتار است و هر آنچه بشر مي تواند بياموزد و بياموزاند تا به جامه گفتار در نيامده، بيجايگاه و پايگاه است. نوشته صورتي از گفتار است. صورت مکتوب. اکنون چه مي انديشي؟ هرآنچه را فراگرفتهاي، چه نوشتار بوده باشند، چه گفتاري که با گوش خود از آسمانيان شنيدهاي، سرانجام ديگر بارت، به ساحت مقدس ديدار مي برند.
    صبوري کن، زيرا آنان که مهر خود را در دل تو افکنده  و جان بينوايت را با اين مهر برومندي بخشيده اند، نه تنها مهرورزان خود را بارها به صبوري خواندهاند، بلکه خود به هنگام زندگي در ميان زمينيان، صبورترين صبوران بوده و فراتر از اين فرمودهاند که جهاندار جان آفرين "صبار" است، يعني بس بسيار شکيبا. پس از پيشگاه آفريدگار خود شکيبايي طلب کن، زيرا کار ايمانيان بيشکيبايي از پيش نميرود.

    "به نام خداوند جان و خرد، سوگند به زمان، همانا انسان در زيانکاري است، مگر آنان که ايمان آوردند و کردار نيک ورزيدند و به داد و شکيبايي سفارش کردند." هرچند زبان اصلي اين  پيام ايزدي و آسماني رساتر است. اما برانگيخت خرد و روان تو، من آن را به زبان خدنگها بر مي گردانم تا بداني که "شکيبايي" همسنگ "داد" است و دادگران و شکيبايان آن گروهند که به رهنموني آسمانيان دريافتهاند حق و صبر همان دو سرشاخ ازلي تبار ايزديان هستند. "صبر" واپسين و برترين پيام آور خداوند است و "حق" وصي و جانشين وي که مهرش مهر خداست و قهرش قهر خدا و همانگونه که برترين پيام آور به ايمانيان خبرداده است يگانه بيچون و چند هرگاه بنده اي از بندگان خود را دوست بدارد مهر آن جان جهان را به او الهام خواهد کرد و هرگاه بندهاي را دشمن بدارد، او را به دشمني با آن و ميزان جاودان درستي و راستي و معيار ابدي حق و باطل برميانگيزد.

    جانهاي ناشکيبا در نيمه راه فرو ميمانند، زيراک از گوهر شکيبايي يعني ايمان به پيامبر برگزيده که خود عين شکيبايي بود، بيبهره اند. به شکيبايي سفارش کردن، مرور شصت و سه سال زندگي آن اسوه شگرف است که چون آينه دار کمال خداوند بود برانگيخته شد تا بندگان او را به کمال دعوت کند و در طول بيست و سه سال دعوت گمراه ترين مردمان و خردباخته ترين بندگان خداوند، با شکيبايي بيهمانند خويش طوفانهاي سهمگين رنج و درد را در نوشت و با اينکه از تمام فتنهها و شدائد پس از خود آگاه بود و مي دانست که ارتداد سر برآورده و جز سلمان و مقداد و ابوذر، ديگران را در کام خود فرو خواهد برد و به گسستن عهد و پيماني که با خدا و پيامبر بسته اند، برخواهد انگيخت و فرجام اين عهدشکني، شهادت بانوي رستاخيز و يکايک ايزديان و سپس هفتاد و سه فرقه شدن امت وي خواهد بود، جانانه و دليرانه شکيبايي ورزيد و "آزمون دشوار پيامبري" را به پايان برد.

    "آزمون دشوار پيامبري" آن جناب که عين شکيبايي بود، از آن رو به فرمان خداوند و بر زمين و درميان ددمنش ترين مردمان، آغاز شد و به لطف وي پايان يافت، تا من و تو بياموزيم و بدانيم که "آزمون بندگي" بسيار آسان است و آنجا دشوار مينمايد که ما اسوه خويش را فراموش ميکنيم فراموش کردن واپسين و برترين پيام آور آسمان، موجب ميشود که هرگاه کار و بار جهان خوابسرشت، موافق حال و قال ما نبود، برآشفته و از ادامه پيکار رويگردان باشيم. آنکه مي دانست تا ظهور واپسين جانشين وي، جهان نطع آشوب و فتنه خواهد بود و امت وي بر نطع اين آشوب و فتنه، گمراهتر از تمامي اهرمن زدگان و مستغرق جهل و جور، نه شکايت کرد که: "چرا چنين؟"، نه ناليد که: "نمي توانم اين بيهودگي را تاب آورم" و نه پرسيد: "اکنون که امت من محکوم به ارتدادند، فراخواندن آنان به دين و آئين چه سودي دارد؟" هشدار! پيشواي من و تو ميدانست چه خواهد شد و شکيبا بود، اگر من و تو که نمي دانيم چه خواهد شد شکيبا باشيم. هنري نکرده ايم جز اينکه خود را به آنان رسانده ايم که خداوند فرمود ايمان مي آورند و کردارنيک پيشه مي کنند وبه "دادگري" و "شکيبايي" فرا ميخوانند.

    آيا هنگام آن نرسيده است که از ايزديان و آسمانيان بخواهيم بر ما رحمت آورده و از درگاه آفريدگار پايداري ما را در ساحت فراخواندن خود و ديگران به "دادگري" و "شکيبايي" خواستار شوند؟

    فرا خواندن خود به "دادگري" آن است که فراموش نکنيم دادگري نه آن آرزوي همگاني و فراگير موهوم، بلکه شهسوار آفرينش، راه راست، ميزان کردار، پادشاه ايمانيان و بخش کننده دوزخ و فردوس است که روزي برخي نامهاي کهن خود را برشمرد، پس آنگاه فرمود: "نام من در نزد عرب، علي است"( عندالعرب علي).نه! نه! نه! نه! آنکه مدعيان دروغين ايمان به وي گمان مي برند کشته شده  و ازميان رفته است. نه آنان که به راز "ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون" پي نبرده و به حي قيوم بودن يکايک ايزديان و آسمانيان ايمان راستين ندارند. نه! آنکه فرمود: "انا الاول و الاخر والظاهر والباطن" و آنان که به علم اليقين و حق اليقين وعين اليقين مي دانند که فرمانرواي هستي، همانگونه که خود فرمود: "انا صاحب الازليه الاولي" ازلي و لايزال و ابدي است و گواهي ميدهند که "ديداربينان" آن زمره اند که محبوب آفريدگار و آموزگار پيامبران نه در خواب و رويا، بلکه در بيداري تام و تمام به سراغ آنان آمده، با آنان سخن گفته و آنان را در عين هشياري به شرف پابوس خود مفتخر کرده و دست ايزدي خود را که دست آفريدگار است، به سر آنان کشيده و مجال دستبوس و پايبوس دوباره به آن داده پس آنگاه آنان را به امان خدا سپرده باشد.

    آه! اکنون چه مي گويي اي پرتاب کننده خدنگ ها؟! آيا هنگام آن فرا نرسيده است که با ديده و ديدار خود پيمان تازه کرده و ديگر بار خود و ديگران را به نوکردن مهر دادگري و شکيبايي فراخوانده و از سستي و زبوني و نوميدي نهي کني؟ صبح نزديک نيست؟!

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه