پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


محمد حسين باقري

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • نقد دینداری کاسب‌کارانه

  • با انقلاب متحول شدم

  • مسافرت نیکسون ارتباطی با نفت ندارد

  • رهایی از تاریخ نویسی، مارکسیست‌ها و ناسیونالیست‌ها

  • امام در موزه؛ امام بر سر نيزه

  • مسأله مغلوب محتوا

  • مطلب بعدي >   1195 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 18 - 19 : قلعه گنج انقلاب

    حاشيه حاشيه است!

    محمد حسین باقری

    جيرفت و شهرهاي مشابه‌ هر جا که باشند،  وقتي اساتيد دانشگاه و خبرنگاران از دادن يک پاراگراف توضيح در باب نقاط قوت و ضعفش عاجز باشند، يعني در ذهن آنها نيست. وجود ندارد. نه اينکه نباشد اما براي آنها جايگاه قابل اعتنايي نيست. جايي حاشيه‌اي است و دانستنش اهميتي ندارد!
    اين «غفلت سيستماتيک» و اين «استضعاف وطن‌ناشناسي» ما از کجا ناشي مي‌شود؟ عمدي است يا سهوي؟ و اگر عمدي است چرا و تقصير کيست اين تعمّد؟ و اساساً آيا اصل اين وطن‌ناشناسي ما را به «وطن‌فراموشي» نخواهد رساند و به «هم‌وطن استثمار کردن»؟
    فراتر از يافتن متهم ايجاد اين فضا، فضاي فکري و فرهنگي اين استضعاف وطن‌ناشناسي را به موضوع مهمتري بنام توسعه ارتباط مي‌دهم. چه اينکه لفظ توسعه چنان عروس موجهي است که - فارغ از تعريف حدود و ثغور و اهداف و جهت‌هايش – همه طالب آنند. عدم رضايت از «زندگي اين‌جايي- اين‌چنيني» و تکاپوي گذر از آن و رسيدن به «زندگي ديگرجايي- آن‌چناني» همواره در نهاد بشر بوده و هست. از قضا تمناي آن، گاه در اشکال معنوي‌اش جلوه‌هاي عرفاني يافته، گاه با گريز از خلق اين جهاني جلوه صوفيانه يافته و گاه مبتني بر فلسفه پيکار با طبيعت، «اميري» طبيعت را نشانه گرفته است. در همه اينها آنچه مشترک است «نفي آنچه هست» است و نه تأييد آنچه تعريف شده يا بدان رسيده‌ايم و اين خود نکته مهم اما مغفول‌ واقع‌شده‌اي است.
    تئوري‌هاي توسعه تئوري‌هاي دوآليستي هستند و از دل اين تقابل سربرمي‌آورند. جهان از منظر آنها به دو قسمت تقسيم مي‌شود: توسعه يافته و توسعه نيافته. اولي رؤياي زيبايي است از آرامش و آسايش و دومي‌فاقد اين هر دو. اين دوگانه‌انگاري را مي‌توان در ادبيات ديني به همان دوگانه خير و شر ارتباط داد. اما از دهه 50 قرن بيستم اين دوگانگي با رويکردي صرفاً دنيايي محملي شد براي پردازش انواع تئوري‌ها براي کشورهايي که از فرداي جنگ دوم جهاني مي‌خواستند جامعه خود را رو به پيشرفت و توسعه ببرند. ايالات متحده که کمترين خسارت را از جنگ ديده بود، شد صادرکننده اين تئوري‌ها و رفع‌کننده نگراني سياستمداران کشورها. بر اساس تقسيمات اين تئوري‌ها غرب مرکز عالم شد و بقيه عالم هم شدند «حاشيه يا پيرامون» و به حسب آن هر کشوري که مي‌خواهد درمسير توسعه قرار گيرد لاجرم يک مرکز مي‌خواهد که همان پايتخت کشور است و بقيه بايد از آن سرمشق بگيرند. چرا؟ چون تئوري‌پردازان براي آنکه مخاطبان و منتقدان، آنها را به خيالبافي متهم نکنند از روش مدلسازي يا الگوسازي استفاده و استدلال کردند که اگر مرکز يک کشور توسعه يابد خود الگوي ديگر شهرها و مناطقي خواهد شد که خواهان حرکت در مسير توسعه‌اند. بنابراين سياستمداراني که حال و ظرفيت تفکر عميق نداشتند به مدد اين فضا تئوري‌هايي آماده شده به دستشان رسيد که با آن، کشورشان را بسازند و سردار سازندگيش بشوند. رسانه، دانشگاه، کتاب، چاپخانه، کارخانه، راه، پل، مدرسه، خيابان و خلاصه هر چه نشانه زندگي جديد تلقي مي‌شد همگي بطور متراکم در شهرها ساخته شدند و بدينسان اين «نابرابري معطوف به اراده» خود باعث امورات ديگري چون سيل مهاجرت و نابودي روستاها به شهرها و حاشيه‌نشيني و... شد. چون مردم ديگر شهرها مگر تا کي بايد صبر مي‌کردند که نهال توسعه به شهرشان برسد و رشد کند و ميوه رفاه بدهد؟ راه ميان‌بر فرار از مدينه خراب به شهر آباد بود. انسان قديم در تمدن کشاورزي اگر ساکن ده‌بالا يا پايين بود همانجا را مرکز عالم مي‌دانست، حتي اگر تئوري‌پردازي مي‌شد چون بطلميوس، باز هم زمين را مرکز عالم مي‌پنداشت. اما تئوري‌هاي توسعه چرخش و دگرگوني مداوم در احوالات زندگي از اخلاق تا رفتار و پوشش را براي رسيدن به توسعه تبليغ کردند و ديگر امروز نه تنها کسي خودش را و شهرش را مرکز عالم نمي‌داند (منظور فرهنگي است) که منتظر رسيدن جديدترين چيزها از تکنولوژي تا مد لباس از يک مرکز (غرب) است تا او فقط يا کپي کند يا مصرف!
    حال شهر با اين همه جذابيت براي زندگي بهتر است يا روستا؟ هيچ عقل سليمي‌نمي‌تواند از رفاه بگذرد و فوراً مي‌گويد شهر. پس همه بايد شهري شويم اما چگونه؟ ظاهراً سه راه دارد: 1- روستاي خودمان را توسعه عمراني بدهيم تا تغيير کند که اگر نشد 2- مهاجرت کنيم به شهر و اگر باز هم نشد 3- حداقل ظاهر زندگي خودمان و سبک زندگي‌مان در روستا، مثل شهري‌ها بشود. سؤال: آيا روستائيان اين ايده را براحتي پذيرفتند؟ خدا پدرت را بيامرزد، پس رسانه اين وسط چکاره است؟ رسانه اين مشکل را براي روستائيان حل کرد!
    عده‌اي آمدند به شهرها. عده‌اي ماندند و شدند مسئول و نماينده و مدير شهرستاني که آباد کنند و رسانه –بويژه رسانه ملي- هم مشغول يکسان سازي فرهنگي شهر و روستا شد، البته با نفي روستا و اصالت به شهر.
    سؤال: پس مديران کلان چه مي‌کنند؟ مديران کلان اولاً در «مرکز» هستند و نه «حاشيه». ثانياً ارتباطشان با حاشيه به دو صورت است: اول با مديران حاشيه سروکار دارند که همه طلبکارند و پول و امکانات مي‌خواهند براي حل مشکلات شهرهايشان از قبيل ساختن بيمارستان و مدرسه و... طبيعي است دولت مگر چقدر پول دارد که مشکلات اين 1200 شهر و توسعه آنها را تسهيل کند؟ پس بايد برنامه‌ريزي کرد و اينکار سازمان مي‌خواهد و طرح، تا مشخص شود چه طرحهايي کجا کار شود و کجا کار نشود (از منظر اقتصادي). در اين فاصله تا عملياتي شدن طرح‌هاي سازمان برنامه‌ريزي چه بايد کرد؟ دولت مثل کميته امداد عمل مي‌کند و به هر وکيل و رئيسي که از حاشيه مي‌آيد چيزکي مي‌دهد و گاه کلنگي مي‌زند به اميدي و گاه پروژه‌هايي هم افتتاح مي‌کند. مديران حاشيه‌اي هم با هر افتتاح و کلنگي کلي تبليغات مي‌کنند و خوشحالي و پز مي‌دهند که ما داريم هر چه بيشتر شبيه مرکز مي‌شويم و...
    راه دوم ارتباط با «حاشيه» رسانه است اعم از مکتوب مثل روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها و صوتي- تصويري مثل تلويزيون. فشار تقاضاي حاشيه و تعدد مشکلاتشان بسيار زياد است و در اينجا رسانه به کمک مرکز مي‌آيد. به چه صورت؟ اولاً تفاوتها و محروميت‌ها را حذف مي‌کند. مثلاً اگر بيمارستاني در خميني‌شهر اصفهان از زمان دولت موسوي فقط کلنگ زده شده و 20 سال همينطور معطل مانده، حتي يکبار هم خبر و گزارشش درسيما منتقل نمي‌شود. اصلاً اين مسأله چه دخلي به رسانه «مرکز» دارد؟ اين مشکل «حاشيه» است. يا اگر خبرنگاران جايي مي‌روند براي تهيه گزارش، سعي مي‌کنند با آدمهايي که شباهت بيشتري با تهراني‌ها دارند مصاحبه کنند که:« ببينيد جيرفت هم مثل تهران است، مسأله‌اي نيست!»
    سياست رسانه مرکز هم در راستاي توسعه  و بهمان صورت دوگانه ‌شده است. به اين صورت که «مرکز» با مشکلات و نيازهايش بارها بازتاب مي‌يابند و «حاشيه» با ويژگي‌هاي فانتزي‌ و صرفاً جالب و سرگرم‌کننده‌اش، همين! پس اگر از جيرفت هم خبر و مطلبي در سيما پخش شده يا مثلاً انفجار مخزن گازي بوده که طي آن بطرز عجيبي ده نفر کشته شده‌اند يا درخت خرمايي بوده که سه برابر توانش پسته داده! يعني خبرهايي که همه از ديدن و شنيدنش شاخ دربياورند پخش مي‌شود اما اينکه بيمارستانش ساخته شد يا نه؟ يا مشکل بيکاري جوانان جيرفت به‌کجا رسيد؟ مسکن مهرش چي شد؟ و...ديگر مسأله رسانه ملي نيست. اينجاست که بايد رسانه ملي و حتي روزنامه‌ها را رسانه‌هاي مرکز بناميم، چه آنکه حاشيه در آنهاحذف شده است.
    البته حاشيه حاشيه است. يعني خيلي مهم نيست که به آن توجه کنيم. معمولاً کسي که به حواشي مي‌پردازد از اصل (متن) غافل مي‌شود و از کارش مي‌ماند. شنيده‌ايد که بعضي از فوتباليستها حاشيه دارند؟ يعني به چيزهاي(رفتارها و حرکاتي) غير ورزشي مي‌پردازند که خوب نيست و براي حسن شهرت و امنيت آنها ضرر هم دارد. مدير خوب هم مديري است که حاشيه نداشته باشد و البته مديران هم سعي مي‌کنند کار با حاشيه نداشته باشند. اين يکسان سازي تصويري و اين سانسور حاشيه، مديران مرکز را دچار توهم مي‌کند همانطور که همه بزرگان را از شاعر بگير تا نويسنده و نقاش و تئوري‌پرداز و روشنفکر و خلاصه همه کساني که براي کل ايران نسخه مي‌پيچند. مثلاً يکي از نسخه‌هايي که هميشه پيچيده شده اينست که چون سطح سواد و تحصيلات و توسعه اقتصادي و درک روشنفکري «حاشيه» همواره از «مرکز» پائين‌تر است پس اين حق مرکز و مرکز‌نشين است که راهبردها را مشخص کند و تصميم بگيرد و حاشيه هم حالا حالاها بايد دنباله‌روي مرکز باشد و بگويد چشم! پس مرکز مدل توسعه مي‌دهد، تصوير حاشيه را رسانه مرکز مي‌سازد، مناسب‌ترين کانديداي رئيس‌جمهور شدن را هم مرکز مي‌دهد، مد را مرکز مي‌دهد و... در تمام اين حالات حاشيه بايد پيروي کند و اگر نکرد يکجاي سيستم عيب دارد و حکماً متقلب است، و الا اين تحليل ابطال‌ناپذير است!
    سؤال: از دل اين پيروي چه چيزي درمي‌آيد؟ غير از انفعال و اينکه همه نگاهها به نگاه مرکز‌نشين‌ها باشد؟ غير از تقديس مرکز‌نشيني و آرزوي مهاجرت؟ بيهوده نيست اگر در چشمان مردم حاشيه نگاه کني سالها اميد و انتظار بي‌حاصلي مي‌بيني از مرکز‌نشينان براي حل محروميتهايشان که به مرور به نااميدي تبديل شده است. روزي دل به خاتمي‌مي‌بندند که بيايد و نجاتشان بدهد و هشت سال بعد همانها به احمدي‌نژاد رأي مي‌دهند که مگر او... اين نااميدي است که قدرت ريسک آنها را پائين آورده و عده‌اي را به روزمرگي و زندگي بدون انگيزه‌هاي بزرگ کشانده است.
    برخي مي‌گويند براي مردمي‌که دغدغه کار و رفع بسياري از محروميت‌ها هنوز از دوششان برداشته نشده، حوصله‌اي براي قال‌الباقر و قال‌الصادق نيست چه برسد به قال القائد. مي‌گويند شما مي‌خواهي بروي از امام بگويي و انديشه‌اش و آرمانهايش، در حاليکه شکاف «مرکز – پيرامون» مخاطب تو را مردد ساخته که بس است اينهمه حرف، پس کو عمل؟
    اما واقعيت اين است که انديشه امام براي اصلاح ايران آمده است. انديشه امام را دريابيد و بر اساس آن مطالبه کنيد. صحيفه نور و پيام امام به مناسبت پذيرش قطعنامه را يکبار ديگر بخوانيد که «جنگ فقر و غنا» آغاز شده است. شما کجاي اين جبهه ايستاده‌ايد؟ اگر کوله‌بارتان را نبسته‌ايد بار سفر بربنديد و به قافله مطالبه بپيونديد. «مطالبه اسلام ناب» از مسئولان.  

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه