پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ اسلام

  • کلمات کليدي :

  • فتنه
  • عبدالله ابن ابی
  • صفین
  • نهروان
  • خدیجه

  • مهدي همازداه

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • عمق تاریخی آسیبهای جامعه اسلامی

  • بدريون در تنگة جمل

  • بازیگوشی جوانانه طلاب ...

  • روح القُدُس با توست...

  • هنر به سبک عمار یاسر

  • میزان، حال فعلی افراد

  • خودساخته در وسط ميدان

  • آقازادگان صدر اسلام

  • پس از صبر و مدارا...

  • سـربازان 90 ساله نصرالله...

  • مطلب بعدي >   1324 تعداد بازديد
    7.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 17 : جامعه شناسي يک دروغ

    فتح مبين
    سيره پيامبر و اميرالمؤمنين در برخورد با سران فتنه و نفاق

    اشاره: در شماره 43، حكم اهل بغي(شورش­كنندگان عليه امام حقّ) را از سيره و فقه اهل بيت عليهم السّلام توضيح داديم. اما گاه به دليل شرايط و مصالح اجتماعي و غلبه مصلحت «اهمّ» بر مصلحت «مهمّ»(موجود در حكم اوّليّه)، برخورد ديگري را نيز شاهد بوده ­ايم. در اين نوشتار سعي بر آنست كه ضمن ترسيم قاطعيّت و جدّيت پيامبر و اميرالمؤمنين در برخورد با دشمنان خارجي و برخي سران فتنه در جامعه مسلمين، نوع دوّم مواجهه با بعضي ديگر از سران فتنه و نفاق داخلي را نيز مرور نماييم.
    همچنين به فراخور بحث، توضيحاتي در مورد شرايط زماني صلح حديبيّه و ثمرات و عبرت­هاي آن را از نظر مي­گذرانيم. اين مسئله با توجه به اينكه شاه­ كليد خطبه ­هاي نمازجمعه رهبري در 29 خرداد بود و با وجود اشاره صريح و غيرمنتظره در خطبه اوّل(به عنوان مقدّمه تبيين مواضع در برابر سران فتنه)، هيچگاه مورد موشكافي و تحليل قرار نگرفت و منظور ايشان‌ استخراج نگرديد.

    ابونائله گفت:‌ اي ابن اشرف، من به حاجتي نزد تو آمده ­ام. آن را نهان دار.
    كعب بن اشرف گفت: چنين كنم.
    گفت: آمدن اين مرد [رسول خدا] بليّه ­اي بود كه عرب­ها را به دشمني با ما [اهل مدينه] برانگيخت و راه­ هاي تجارت بسته شد و به سختي ­ها افتاديم.
    گفت:‌ مرا پسر اشرف گويند. پيش از اين گفته بودم كه عاقبت كار چنين مي­شود.
    گفت: مرا ياراني هست كه همرأي منند. مي­خواهم آنها را نزد تو آورم تا آذوقه ­شان دهي و ما سلاح خويش به وثيقه مي­گذاريم. [مي­خواست كه وقتي با سلاح نزد كعب مي­روند، بدگمان نگردد.]
    آنگاه همگان نزد پيامبر آمدند و آماده عزيمت به مأموريت خويش شدند. رسول خدا تا بقيع غرقد، همراهي­شان كرد و فرمود: «به نام خدا برويد» و دعايشان فرمود.
    آنان به قلعه كعب رسيدند و با او روانه شدند. آنگاه ابونائله دست به موهاي سر كعب بن اشرف كشيد و ببوييد و گفت: هرگز عطري چنين خوشبو نديده­ ام. پس از آن بار ديگر چنين كرد تا كعب مطمئن شد و بار ديگر موهاي سرش را بگرفت و شمشيرها بر او فرود آوردند. او فرياد كشيد و بر همه قلعه­ ها آتش افروختند. ابونائله و همراهانش به سرعت راه مدينه گرفتند و آخر شب نزد رسول خدا رسيدند. صبحگاهان، يهوديان را از كشته شدن كعب، هراسي عجيب افتاده بود. پيامبر خدا فرمود: به هر يك از سران يهود كه دست يافتيد، خونش را بريزيد.1
    كعب بن اشرف از قبيله طي و مادرش از يهوديان بني­النضير بود. پس از جنگ بدر و كشته­ شدن برخي بزرگان قريش، شروع به نوحه­ سرايي و اظهار تأسّف از قتل ايشان كرد. او حتّي مي­گفت: اينان [كشتگان بدر]، اشراف عرب و مُلوك حجاز بودند، به خدا اگر محمّد آنها را كشته باشد، مرگ براي ما از زندگاني بهتر است.2 وي پس از آن به مكّه نيز رفت و اشعاري براي تحريك برضدّ پيامبر مي­سرود و بر كشتگان به چاه افتاده قريش،‌ مي­گريست! همچنين در مدينه اشعاري مي­گفت و از زنان مسلمان ياد مي­كرد و موجب آزار ايشان مي­شد. رسول خدا،‌ دستور ترور او را بين جنگ بدر و اُحد صادر كرد و توسّط گروهي از مسلمانان – همان­گونه كه آمد – اجراء گرديد.
    اين، تنها تروري نبود كه در فاصله بدر و اُحد به فرمان پيامبر انجام گرفت. بلكه ابورافع، سلام بن ابي ­الحقيق يهودي نيز كه كعب بن اشرف را عليه رسول خدا تأييد مي­كرد، در قلعه خيبر – 165 كيلومتري مدينه – طي يك عمليات پنهان و ماهرانه توسّط گروهي ديگر از فرستادگان رسول خدا، كشته شد. او نقش مهمّي در تحريك قبايل برضدّ رسول خدا داشت و گروه زيادي از اعراب قطفان را دور خويش گرد آورده و براي جنگ با رسول خدا، جوايزي تعيين كرده بود.3 رهبر گروه پنج نفره ­اي كه پيامبر اسلام براي ترور او فرستاد، زبان عبري (يهودي) مي­دانست و مادر رضاعي او نيز در قلعه خيبر مي­زيست. آنان با همكاري اين زن و يك نقشه دقيق به خيبر نفوذ كرده و ابورافع را در خانه­ اش به قتل رساندند. يهوديان نيز تلاش زيادي براي يافتن ايشان به خرج دادند اما موفّق نشدند. اين عمليّات با توجّه به بُعد مسير و جمعيّت چند هزار نفري يهوديان خيبر، بسيار تحسين­ برانگيز و نمايش­گر اقتدار سياسي و اطلاعاتي مدينه بود. رسول خدا پس از بازگشت اين گروه، بسيار تقديرشان فرمود و حسّان بن ثابت نيز در مورد ترور اين دو سركرده يهود و تكريم عاملان آن، اشعاري سرود.4
    نظير اين وقايع را در جريان ترور ابوعفك يهودي شاهد هستيم؛ پيرمرد 120 ساله­ اي كه با سرودن اشعار، مردم را عليه رسول خدا برمي­انگيخت. با مروري بر تاريخ صدر اسلام به خوبي درمي ­يابيم كه شعر در آن زمان نقش ويژه ­اي در فرهنگ­سازي و تحريك و تخدير مردم ايفاء مي­كرده و بسياري جريانات سياسي به پشتوانه رواني شاعران، اتفاق مي­ افتاده است. نقشي كه فقط مي­توان با قياس به جايگاه رسانه ­ها در دنياي امروز، به درستي دريافت.
    ابو عفك پس از جنگ بدر نيز در اشعار خود، رسول خدا را متّهم به سوءاستفاده از دين براي تفرقه­ افكني و رياست­ كردن نمود: «سواري كه به سراغ ايشان [اهل مدينه] آمد، به اسم حلال و حرام، آنها را متفرّق ساخت. اگر قرار بود به رياست و نصرت واقعي برسيد، حق بود كه تبّع را پيروي مي­كرديد.»5
    همچنين زني به نام عصماء كه از اسلام عيب جويي مي­كرد و مردم را بر عليه پيامبر مي­شورانيد و در هجو اسلام شعر مي­سرود، به قتل رسيد. اين اقدام با تأييد رسول خدا همراه بود.6 و شبيه همين اتّفاق را درباره سفيان بن خالد مي­بينيم كه گروهي را براي جنگ با مسلمين گرد خويش فراهم آورده بود. پيامبر نيز پيش­دستي كرده، عبدالله بن انيس را براي قتل وي گسيل داشت و پس از بازگشت موفّقيت­ آميز، عصاي خويش را با وعده بهشت به عبدالله هديه داد.7

    اما پيامبر با وجود اين قاطعيّت و سرعت در برخورد با سران فتنه و دشمنان خارجي، مواجهه با سركرده نفاق و فتنه در جامعه مدينه را صلاح نمي­ديد. در حالي كه عبدالله بن اُبيّ، آزار و آفاتي به مراتب بيشتر متوجّه جامعه مسلمين مي­كرد و كشتن وي نيز در دل مدينه از ترور سران يهود در قلعه­هاي دوردست و نفوذناپذيرشان، بسيار ساده ­تر بود. اين كه حكم اوّليّه ابن اُبيّ – رئيس منافقين و فتنه­ گران مدينه – جز قتل چيزي نبوده از مرور حوادث و فرمايشات پيامبر راجع به او واضح مي­گردد اما مصالحي كه بدانها اشاره خواهيم كرد،‌ رسول خدا را از اجراي اين حكم بازمي­داشت:
    عبدالله بن اُبيّ، مردي با نفوذ و جايگاه اجتماعي در مدينه بود به طوري كه قبل از آمدن رسول خدا به اين شهر،‌ بنا بر رياست او گذاشته بودند و به گفته برخي اصحاب پيامبر،‌ تاج بزرگي وي نيز آماده شده بود. اما با ورود رسول الله به مدينه و گسترش سريع اسلام در اين شهر،‌ تمام آن مقدّمات بي­ نتيجه ماند.8 او حتي پس از اسلام نيز جايگاه ويژه­ اي براي نشستن در نمازجمعه داشت! و پس از اِتمام خطبه­ هاي پيامبر، برمي­خاست و در تأييد فرمايشات ايشان، مردم را موعظه مي­كرد!9
    او آنچنان نفوذي در مدينه داشت كه در جريان جنگ اُحد، «يك سوّم» سپاه مسلمين را از ميانه راه به مدينه بازگرداند. چراكه رسول خدا عليرغم ميل خويش و نظر ابن اُبيّ، رأي جوانان را براي خروج از شهر و جنگ رودررو با دشمن پذيرفته بود و ابن ابيّ از اين اقدام بسيار ناراحت بود. او با تكرار اين سخنان كه بيرون آمدن ما برخلاف تدبير و نوعي خودكشي است، يك سوّم سپاه را منصرف كرد و اين در بدترين و سخت­ترين شرايط اتفاق افتاد. چراكه سه هزار تن از مشركين مسلّح در مقابل مسلمانان صف آراسته بودند و با بازگشت اين عدّه،‌ سيصد تن از سپاه هزار نفره اسلام نيز كاسته مي­شد. موازنه نيروها و تجهيزات و اسبان جنگي به حدّي نابرابر بود كه برخي از هفتصد مسلمان باقيمانده از پيامبر خواستند تا همپيمانان يهود را به ياري بطلبد و البته ايشان نپذيرفت.10
    حتّي پس از پراكندگي سپاه مسلمين در اُحد و نشر شايعه قتل پيامبر، گروهي از همين جمعيّت باقيمانده نيز مي­گفتند: اي كاش كسي مي­رفت و عبدالله بن اُبيّ را حاضر مي­كرد تا براي ما از ابوسفيان،‌ امان بگيرد!11
    ابن اُبيّ از اين جايگاه خويش در ممانعت از اجراي احكام خدا درباره يهوديان هم ­پيمانش نيز بهره مي­جست. از جمله وقتي يهود بني ­قينقاع – پس از جنگ بدر – قصد پيمان­ شكني با پيامبر و مسلمين را داشتند،‌ رسول خدا از ايشان خواست تا پيش از آنكه بلاي مشركين در روز بدر بر سر آنان هم فرود آيد،‌ اسلام آورند. ولي آنان گفتند: اي محمد! پيروزي بر قريش تو را مغرور نكند. تو با گروهي جاهل درگير شدي درحالي كه ما جنگاور و آزموده هستيم. عبدالله بن اُبيّ براي يهوديان پيغام فرستاد كه در خانه­ هاي خويش متحصّن شوند. اما در نهايت،‌ پس از محاصره پانزده روزه قلعه بني­ قينقاع، آنان به «هرآنچه پيامبر حكم كند»،‌ تسليم شدند. در اين هنگام،‌ هم­ پيمانان خزرجي بني­ قينقاع در دوران جاهليّت نيز از دوستي سابق دست كشيدند اما ابن اُبيّ به رسول خدا اعتراض كرد و خدمات يهود بني ­قينقاع را در دوران جاهليّت يادآور شد. پس از اصرار ابن اُبيّ، پيامبر كه يهوديان را دربند كشيده بود، حكم به تبعيد ايشان كرد اما باز هم وي لجاجت مي­ورزيد و خواستار مذاكره با رسول خدا براي ماندن يهود بود. در اين كشاكش كه اجازه ملاقات به وي داده نمي­شد و صورتش نيز در مواجهه با اطرافيان پيامبر زخمي شده بود، يهود گفتند:‌ جايي كه كسي مثل تو اينچنين خوار شود و كاري از دست ما برنيايد، جاي ماندن نيست!12 و مدينه را ترك كردند اما همچنان تلقّي بر اين بود كه حمايت­ها و اصرارهاي ابن اُبيّ، بني قينقاع را از خطر مرگ رهانده است.13 كما اين كه اوسيان در جنگ با يهود بني­قريظه – هم­پيمانان­شان در دوران جاهليّت – از پيامبر خواستند اين بار به خاطر آنان از قريظيان درگذرد و رسول خدا نيز پس از اصرار ايشان  به حكميّت سعد بن معاذ – از متنفّذين اوس – رضايت داد. و اوسيان نزد وي آمدند و گفتند: درباره بني قريظه نيكي كن همان­طور كه عبدالله بن اُبيّ درباره بني­قينقاع كرد! البته سعدبن معاذ خوشامد مردم را زير پا نهاد و حكم به قتل مردان يهود و اسارت زنان و بچّگان و تقسيم اموال­شان در بين مسلمين داد؛ حكمي كه به فرموده رسول خدا مطابق حكم خداوند بود.14
    هرچند جرم بني قريظه از بني قينقاع بيشتر بود؛ چه اين كه در هنگامه جنگ احزاب وقتي ده ­هزار جنگاور با ائتلاف اكثر قبايل و اقوام عرب در حجاز بر مدينه تاختند و پشت خندق در انتظار روزنه ­اي براي ورود به مدينه بودند،‌ يهود قريظي كه در مرز جنوبي مدينه سكونت داشتند،‌ با احزاب همدست شدند و امنيّت مدينه در برابر سپاه انبوه مشركين به خطر جدّي افتاد. در بحبوحه همين پيمان­شكني بود كه تزلزل و نفاق در بين مسلمين آشكار شد و رسول خدا – كه متوجه بيم و هراس در مردم شده بود – به اميدبخشي روي آورد و فتح مكّه و قيصر و كسري را نويدشان داد. اما همچنان برخي منافقين و متزلزلين مي­گفتند: محمد، گنج­هاي خسرو و قيصر را به ما وعده مي­دهد و حال آنكه هيچيك از ما براي رفتن به قضاي حاجت هم امنيّت ندارد! و برخي ديگر مي­گفتند: خدا و رسولش ما را به خود مغرور كرده و فريب داده­ اند و ... وضعيّت چنان بود كه خداوند در سوره احزاب مي­فرمايد: «إذ جاؤوكُم مِن فوقِكُم و مِن أسفَل مِنكُم و إذ زاغت الأبصار و بَلَغت القُلوبُ الحَناجِرَ و تَظُنّون بالله الظّنونا.15 (چون به سوي شما از هر سو روي آوردند و چشم­هايتان از حدقه درآمد و قلوبتان به حلقوم­تان رسيده بود و به خداوند متعال گمان­هاي بد برديد.)
    تنها تلاش و تدبيري كه رسول خدا براي تفرقه­انداختن بين سپاه مشركين – در بيرون مدينه – و همدستان يهودي­شان – بني ­قريظه – در داخل مدينه به كار گرفت، ناجي مسلمين در آن شرايط سخت واقع شد.16 جرم يهوديان قريظي در اين شرايط سخت، بيشتر از يهود بني قينقاع بود و حكم سنگين­تري مي­طلبيد اما همان­گونه كه اشاره رفت،‌ رسول خدا به دليل تلاش­هاي ابن اُبيّ،‌ ناچار به كوتاه آمدن شد.
    از ديگر تحرّكات ابن اُبيّ كه به نزول سوره منافقون نيز انجاميد،‌ فتنه­ افكني او در ميان مهاجرين و انصار پس از پيروزي بر يهوديان بني­ المصطلق بود كه شيريني اين غلبه را به تلخي نزاع و تفرقه بين مسلمين مبدّل ساخت و اختلافات قبلي را إحياء كرد. پس از اِتمام غزوه بني ­المصطلق بود كه جهجاه از مهاجرين و سنان جهني از انصار بر سر كشيدن آب از چاه در هم آويخنتد و هريك گروه خويش را فرياد ياري زد و خصومتي سخت بين گروهي از مهاجرين با گروهي از انصار درگرفت. عبدالله بن اُبيّ كه با جماعتي از طرفدارانش نشسته و نظاره­گر بودند،‌ گفت:‌ «چون اين گروه مهاجر نزد ما آمدند،‌ درويش و فقير بودند. ما ايشان را قوّت و شوكت بخشيديم،‌ اكنون خود را نمي­شناسند و اين همان ضرب ­المثل عرب است كه "سگ خود را فربه كن تا تو را بدرَد." لكن فردا كه به مدينه بازگرديم، ايشان را بيرون خواهيم كرد. آن­گاه خواري خود را دريابند و عزيز و ذليل، شناخته شود.» و سپس به همراهانش خطاب كرد و گفت: «اين همه را شما خودتان با خود كرديد. اگر هم­ اينك حمايت خويش بازگيريد و مراعات ايشان نكنيد، خودشان از مدينه بيرون خواهند رفت بي آن­كه نياز به اخراجشان باشد.»17
    اين سخن در ميان مسلمانان پخش شد و اختلاف و فتنه برانگيخت. ابن اُبيّ نزد پيامبر آمد و سوگند دروغ ياد كرد كه چنين حرف­هايي نزده است و به واسطه بزرگي و مقبوليّتي كه داشت،‌ گروهي از اهل مدينه و هواخواهان وي به حمايتش برخاستند و گفتند: شايد سخنان او را تحريف كرده­ اند و ... . پيامبر كه در پي ختم وضعيّت پديدآمده بود، سريعاً دستور حركت از محل غزوه بني­ المصطلق را صادر فرمود و يك شبانه­ روز بدون استراحت تاخت تا جايي كه ظهر فردا، خسته و خواب­ آلود در منزلگاهي فرود آمدند و به استراحت پرداختند. اين نحوه حركت بي­ سابقه در واقع براي به حاشيه بردن اختلاف ايجادشده و حرف و حديث­هاي پيرامون گفتار ابن اُبيّ بود تا مبادا به كينه و تشتّتي ميان مهاجر و انصار تبديل شود.18
    پس از آن سوره منافقون درباره عبدالله بن اُبيّ و حاميان او نازل شد: «هُم الّذين يَقولون لاتُنفِقوا علي مَ» عِند رسول الله حتّي يَنفضّوا و لِلّه خَزائن السّموات و الأرض ولكنّ المنافقين لايفقَهون. يقولون لَئِن رجَعنا إلي المدينه لَيُخرِجَنّ الأعزّ مِنها الأذلّ و لّلّه العزّه و لِرسولِه و لِلمؤمنين ولكنّ المنافقين لا يَعلمون».19 (آنان كساني هستند كه مي­گويند به افرادي كه گرد رسول خدايند اِنفاق نكنيد تا پراكنده شوند و خزائن آسمان­ها و زمين از آنِ خداست ولي منافقين نمي­فهمند. آنها مي­گويند چون به مدينه بازگشتيم، عزيزان، ذليلان را بيرون خواهند كرد. درحالي كه عزّت مخصوص خدا و رسول خدا و مؤمنين است ولي منافقين نمي­دانند.)
    تصريح خداوند به نفاق ابن اُبيّ و فتنه­ هايي كه او برانگيخته بود، برخي مسلمين را تحريك كرد كه نزد پيامبر بيايند و از او اجازه قتل رئيس منافقين را بگيرند. اما رسول خدا نگران بازتاب خارجي اين اقدام بود. لذا مي­فرمود: «شايسته نيست كه بگويند محمد، اصحاب خويش را مي­كشد.»20 اين فرمايش نشان مي­دهد كه ابن اُبيّ با وجود اين كه اقدامي مسلّحانه عليه مسلمين تدارك نديده بود، اما تلاش­هايش در تفرقه­افكني و تضعيف جامعه مسلمين، وي را مستحقّ قتل ساخته بود هرچند كه مفاسدي نظير برداشت­هاي جامعه بيرون مدينه از صحابه­كشي و ... پيامبر را از اجراي حكم بازمي­داشت. چراكه وقتي انقلابيون مدينه با دعوت مشركين و اهل كتاب به اسلام،‌ خود را پيام­ آور رحمت و سعادت براي ايشان معرفي مي­كرد،‌ نبايد متّهم مي­شدند كه حتّي به موجّهان و بزرگان خويش هم رحم نمي­آورند و بر چهره ايشان نيز شمشير مي­كشند.
    در اين هنگام حتّي پسر ابن ابيّ – كه مسلماني صادق بود – نزد پيامبر آمد و گفت:‌ شنيده ­ام كه قصد كشتن پدرم را داريد. اگر چنين مي­خواهيد به من بفرما تا انجام دهم نه كس ديگر. اما رسول خدا در جواب فرمود:‌ »با او مدارا مي­كنيم و مادام كه در ميان ماست،‌ مصاحبت با او را نكو مي­داريم.»21 پس از اين حوادث، مردمان زبان ملامت درباره ابن اُبيّ گشودند و حتي برخي هواداران وي نيز به جمله مخالفينش پيوستند. نوشته ­اند هرگاه كه كلامي نفاق­ آلود بر زبان مي­آورد، جمعي در برابرش عَلم مي ­شدند و كار بدانجا رسيد كه از ترس قوم و قبيله­ خودش،‌ جرأت اظهار نفاق و سخني برخلاف نمي ­يافت. و رسول خدا به آن گروه از مسلمين كه قبل از اين خواستار قتل وي بودند، فرمود: اگر آن روز او را كشته بوديم، بيم آن مي­رفت كه طرفدارانش به تعصّب از جمع مسلمين كناره گيرند. اما چون اغماض كرديم، حاميان و قوم خودش، زبان سرزنش در وي گرفته­ اند و به ياري دين برخاسته­ اند تا جايي كه اگر اين ساعت، دستور كشتنش را بدهيم،‌ از روي غيرت ديني اجراء مي­كنند.22

    و اين آخرين انعطاف پيامبر نبود كه صحابه را به ترديد و ابهام انداخت.در صلح حديبيّه نيز شاهد نمونه واضح­تري هستيم به گونه ­اي كه توجيه ناپذير جلوه­ كردن نرمش رسول خدا در آن مقطع،‌ اكثريّت قاطح اصحاب را به تحيّر و تزلزل و حتّي به سركشي از اجراي فرمان پيامبر كشاند. پس از جنگ احزاب و همدستي اكثر قبايل و اقوام حجاز عليه مسلمين،‌ رسول خدا طوايف سركش و شريك در جنگ احزاب را يكي پس از ديگري و طي غزوات پياپي بر سر جاي خود نشاند. سپس بر اساس خوابي كه ديده بود (كه وارد خانه كعبه شده و سر خود را تراشيده و كليد خانه را دست گرفته است) تصميم به عمره گرفت. لذا مسلمين، شتران قرباني خريدند و راهي مكّه شدند. شرايط به گونه­ اي بود كه هيچيك از اصحاب در فتح و غلبه،‌ ترديد نداشت. خصوصاً پس از ناكامي ­اي كه قريش از ائتلاف با احزاب در جنگ خندق چشيده بود و خوابي كه از رسول خدا شنيده بودند. آنان در راه مكّه همراه پيامبر اِحرام نيز بستند و تلبيه گفتند. اما قريش كه عمره را بهانه ­اي براي ورود به مكّه و تحقير اقتدار خويش مي­ديد، تصميم به ممانعت گرفت. بنابراين اموال زيادي جمع آوردند و قبايل اطراف را نيز با بخشش­ هايي به همراهي خود فراخواندند. آنگاه مقدّمه سپاه مشركين به فرماندهي خالد بن وليد در برابر گروه هزار و ششصد نفري مسلمين صف كشيدند و پيامبر هم در حديبيّه مستقر گرديد. اينجا بود كه فرستادگان قريش پس از اطلاع بر تمايل رسول الله به معاهده امنيّتي و صلح موقّت،‌ به سوي ايشان روانه شدند. چرا كه – طبق فرموده پيامبر – قريش نيز از جنگ به ستوه آمده و طاقت ضررهاي مالي و جاني بيشتر را در خود نمي­ديد. به ­ويژه اين كه شريان حيات اقتصادي مكّه – گذرگاه تجاري به شام – از سوي مسلمانان مدينه نا امن شده و كاروان­هاي تجاري آنها به تعطيلي كشيده شده بود.
    همزمان با انجام مذاكرات، رسول خدا دستور بيعت مجدّدي را صادر فرمودند و مسلمانان زير درختي با ايشان بيعت كردند كه به بيعت رضوان مشهور شد و در سوره فتح نيز بازتاب يافته و مورد رضايت خداوند قرار گرفته است. اقتدار پيامبر كه در جريان بيعت مجدّد پيش چشم مذاكره ­كنندگان قريش قرار گرفت و ضربه­ هاي فراواني كه قريش از رويارويي با مدينه متحمّل شده بود، مذاكرات صلح را به توافق نزديك ساخت. وقتي اين گفت و گوهاي طولاني به سرانجام رسيد و قرار نوشتن صلح­نامه گذاشته شد، برخي صحابه نزد پيامبر آمدند و گفتند: مگر ما مسلمان نيستيم؟ رسول الله فرمود: آري. گفتند:‌ پس چرا در دين خود اظهار خواري و كوچكي كنيم؟ حتّي عمر بن خطاب در زمان خلافتش به ابن عبّاس گفت: اگر در آن روز گروهي را مي­ يافتم كه از مسلماني دست بردارند، من نيز چنين مي­كردم.
    جالب اين كه مفاد قطعنامه بيشتر به سود قريش تنظيم شده بود و پيامبر هم از درخواست اوليّه ­اش براي ورود به شهر و عمره ­گذاشتن كوتاه آمده بود كه اين مسئله براي اثبات اقتدار و چربش هر طرف، جنبه حيثيّتي داشت. مسلمانان بايد به مدينه بازمي­ گشتند و سال آينده به مدّت سه روز حقّ وروي به مكّه براي انجام عمره را داشتند. در ضمن هركدام از مسلمين كه از مكّه به مدينه فرار مي­كرد بايد به قريش تحويل داده مي­شد اما هر يك از اهل مدينه كه به مكّه پناهنده مي­گرديد، در امان بود. و البته مسئله آتش ­بس ده ­ساله و امنيت جاني طرفين و آزادي راه­ها و ... نيز به امضاء رسيد.
    بار ديگر جمعي از صحابه به سراغ پيامبر آمدند و از وعده فتح مكّه و طواف كعبه پرسيدند، «حال آن­كه قرباني­هايشان هم به خانه خدا نرسيد». و رسول خدا پاسخ دادند: به شما گفتم كه در اين سفرتان وارد مكّه مي­شويد؟ گفتند:‌ نه. فرمود: به ­زودي چنين خواهد شد. حتّي هنگام نوشتن صلح­نامه نيز عدّه ­اي از مسلمانان به پيامبر اعتراض مي­كردند كه «چرا بايد در دين­داري خود، باج بدهيم؟» و رسول خدا ايشان را آرام مي­فرمود و با دست اشاره مي­كرد كه ساكت باشند.
    پس از فراغت از نوشتن قرارداد صلح، رسول الله به اصحاب خويش فرمود: برخيزيد و قرباني­هاي خود را بكُشيد و سرهايتان را بتراشيد! ولي هيچ­كس – جز معدودي – اين فرمان را اجابت نكرد. پيامبر سه بار تكرار فرمود و ناراحت به خيمه­ اش بازگشت. او در گلايه به ام ّ­سلمه فرمود: «جاي شگفتي است. در حالي كه گفتار مرا مي­شنوند و به صورتم نگاه مي­كنند». سپس خود ايشان كاردي به دست گرفت و قرباني خود را ذبح كرد. آنگاه سايرين هم ناچار به پذيرش شدند.
    اما پس از قرارداد صلح كه به ظاهر، نوعي كوتاه آمدن بود، به­ واسطه برقراري امنيّت و گسترش ارتباطات و آشنايي اعراب با جامعه مدينه و تعاليم قرآن، حجاب شبهات  و سوء تفاهم­ ها كنار رفت و گروه بسياري به مسلمين اضافه شدند كه شمارشان بيشتر از تعدادي بود كه از آغاز بعثت تا آن روز،‌ اسلام آورده بودند. به نوشته طبري، هركس ادراك و انصافي داشت، مسلمان گرديد و به نظر واقدي، براي اسلام، فتحي بزرگتر از صلح حديبيّه نبوده است و به گفته برخي صحابه «مردم در آن روز (حديبيّه) كوتاه ­فكر بودند و از آن­چه پيامبر مي­كرد، خبر نداشتند و همواره بندگان عجله مي­كنند و خداوند، اينچنين نيست.»23 گسترش دعوت به وراي حجاز و ارسال نامه براي قيصر روم و پادشاه ايران هم از بركات اين صلحنامه بود. آنگاه كه خاطر رسول خدا از دشمن شماره يك داخل حجاز جمع شد و امنيّت مدينه تا حدّ زيادي تضمين گرديد،‌ به مأموريّت اصلي خويش پرداخت؛ حال آنكه در صورت تداوم جنگ با قريش، بايد تمركز و قواي خويش را بر آن مي­ گماشت و تا مدّت­ها گرفتار آن مي­ بود.
    در راه بازگشت از حديبيّه نيز سوره فتح بر پيامبر نازل شد و اين واقعه را «فتح مبين» ناميد. (إنّا فَتحنا لَك فتحاً‌ مُبيناً) البتّه در همين سوره يكي از علل صلح نيز وجود زنان و مردان مؤمن در مكّه معرّفي شده كه اگر آتش جنگ شعله ­ور مي­شد، ايشان را نيز به كام خود مي­كشيد: «و هو الّذي كفّ ايديهُم عَنكُم و ايديَكُم عنهُم بِبَطن مكّه مِن بَعد أن آظفَركُم علَيهم ... و لولا رِجالٌ مؤمنون و نساءٌ مؤمنات لَم تَعلَموهم أن تَطؤهُم فَتُصيبَكُم مِنهُم معرّه بِغَير علمٍ لِيَدخُل الله في رحمتِه مَن يَشاء لَو تزيّلوا لَعذّبنا الّذين كفروا مِنهُم عذاباً أليماً» (اوست كه دست­هاي شما را از ايشان و دست­هاي ايشان را از شما بازداشت ... اگر بيم آن نبود كه مردان و زنان مؤمن را كه نمي­ شناسيد آسيب زنيد و از اين بابت بدون اين كه بدانيد به گرفتاري درآييد، [اجازه كارزار يافته بوديد اما نيافتيد] تا خدا هركه را بخواهد به رحمت خويش داخل كند و اگر كاملاً از هم متمايز و جدا بوديد، كافران را عذاب مي­كرديم، عذابي دردناك.)24
    صلح حديبيّه را مي­توان تحميلي از سوي پيامبر بر اهل مدينه ارزيابي كرد كه با دريافت صحيح موقعيّت نظامي و اقتصادي قريش و فرصت­هاي بزرگي كه پس از برقراري صلح در اختيار مسلمانان قرار مي­گرفت،‌ صورت پذيرفت. و نقطه مقابل آن، صلح امام حسن عليه السلام بود؛ تحميلي از سوي كوفيان بر امام انقلابي و مجاهد كوفه كه خستگي­ و بُريدن بدنه مردمي،‌ عامل اصلي آنست. ان شاء الله به­ زودي در نوشتاري مجزّا پيرامون زمينه ­ها، چگونگي و پيامدهاي اين صلح نيز سخن خواهيم گفت.

    اميرالمؤمنين عليه السّلام هم در مواجهه با فتنه جمل كه از سوي برخي صحابه سابقه­دار و استانداران بركنار شده عثمان و به بهانه خونخواهي وي برپا شد، برخوردي متفاوت نشان مي­دهد. جنگ جمل در واقع به هواي قدرت و پس از درهم ريختن نقشه ­هاي برخي خواصّ براي جايگزين خليفه سوم صورت گرفت. آنان كه تا به­ حال در جابجايي قدرت و تعيين خليفه، آراء مردمي را تجربه نكرده بودند، در محاسبات خويش بدان توجهي نداشتند و مسيري غير از آنچه فشار افكار عمومي پديد آورد،‌ درنظر داشتند. اما بيعت يكباره مردم با علي عليه السلام،‌ تمام نقشه­ ها را برهم زد و امام نيز بلافاصله پس از به قدرت رسيدن، اكثر استانداران سابق را بركنار و خواص را به بازپس گيري اموال نامشروعشان تهديد كرد. سران فتنه جمل نيز – كه با تداركات مالي استانداران عثمان در بصره و يمن و ... حمايت مي­شد25 – اتّهام قتل خليفه سابق را بهانه مقابله با خليفه دردسر ساز كنوني و بازگشت به رأس هرم قدرت و ثروت قرار دادند.
    اما اين فتنه نيازمند چهره­ اي موجّه و مقبول در ميان مردم بود تا بتواند خطر شورش عليه خليفه را با پشتيباني­هاي مردمي به حداقل برساند و احتمال پيروزي را قوّت بخشد. امّ المؤمنين عايشه كه در دستگاه خلفاي سابق – غير از نيمه دوم خلافت عثمان – جايگاهي بس رفيع و منزلتي يكتا پيدا كرده بود و حتّي مرجع استفتائات تازه مسلمانان نيز قرار مي­گرفت، گزينه بسيار مناسبي بود. او هم كه براي كشتن عثمان و خلافت طلحه (پسر عمويش) تلاش مي­كرد و فتواي تكفير خليفه سوّم را نيز در همين راستا صادر كرده بود،26 به دليل مشكلاتي كه از قبل با علي عليه السلام داشت، اين مأموريّت را پذيرفت. شيخ مفيد رحمه الله عليه بر اين عقيده است كه حمايت مردم بصره از شورشيان تنها به خاطر حضور عايشه بوده است.27 و خود امام نيز در مورد عايشه مي­فرمود: مُطاع(اطاعت­­شونده)ترين مردم است در ميان مردم.28 او با استفاده از مقبوليّتي كه داشت براي بزرگان و توده مردم بصره به طور جداگانه سخنراني مي­كرد و با توجّه به قدرت سخنوري و خطابه ­اش، بسيار مؤثر مي ­افتاد:‌ »هوچي­ گران و اوباش قبايل به حرم پيامبر خدا صلى الله عليه و سلم هجوم آوردند و در آنجا حادثه‏ها آفريدند و در خور لعنت خدا و پيامبر خدا شدند، به سبب آنكه پيشواى مسلمين را كشتند. بي ­آنكه دليل يا قصاصى در ميان باشد، خون حرام را حلال دانستند و مال حرام را غارت كردند. حرمت شهر حرام و ماه حرام را رعايت نكردند، حرمت عِرض‏ها و تن‏ها را نداشتند، در خانه كسان بى‏رضايتشان اقامت گرفتند و از خدا نترسيدند. من آمده‏ام كه اين رنج مردمى و آنچه را كه براى اصلاح اين وضع بايد انجام داد، با مسلمانان بگويم. «لاخَيْرَ في كَثِيرٍ من نَجْواهُمْ إِلَّا من أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ».
    مى‏خواهيم كسانى را كه خدا و پيامبر فرمان داده از مرد و زن براى اصلاح برانگيزيم. كار ما چنين است. شما را به معروف مى‏خوانيم و از منكر منع مى‏كنيم و به تغيير آن ترغيب مى‏نماييم.»29 و پس از يكي از همين سخنراني­ها بود كه حتّي ياران عثمان بن حنيف(استاندار علي در بصره) دو دسته شدند و بخشي از ايشان نيز به عايشه پيوستند.30 او حتي پس از غلبه بر استاندار بصره به مردم كوفه نامه نوشت و آنان را به ياري­كردن صالحان براي اجراي احكام كتاب خدا فراخواند: «خداي عزّوجل و اسلام را به يادتان مى‏آورم. كتاب خدا را با جاري كردن احكام آن به پا داريد. از خدا بترسيد و همگى به ريسمان وى چنگ بزنيد. ما به بصره آمديم و مردم را دعوت كرديم كه حدود خدا و كتاب وى را به پا دارند. صُلحا پذيرفتند و آنها كه از خير بَرى بودند، با سلاح به مقابله ما آمدند. ما را كافر خواندند و ناروايمان گفتند. ما قرآن برايشان خوانديم ...
    بعضي­ شان مطيع شدند و ميانشان اختلاف افتاد ... خدا به وسيله صُلحاى قوم مرا حمايت كرد و مكرشان را به خودشان باز گردانيد. دعوتشان كرديم كه از خونريزى جلوگيرى شود مگر آنكه خوني حلال باشد، اما نپذيرفتند و به كارها متوسل شدند و خيانت كردند ... شما نيز از قاتلان عثمان چشم نپوشيد تا خدا حق خويش را بگيرد. از خائنان حمايت و طرفدارى مكنيد و از كسانى كه مشمول حدود خدا شده‏اند خشنود مباشيد كه ستمگر شويد... صُلحا كردار آنها را نپسنديدند و بدانها گفتند به اين بس نكرديد كه خليفه را كشتيد و اينك بر ضد همسر پيامبرتان برخاسته‏ايد كه چرا شما را به حق خوانده است؟ و مى‏خواهيد او را با اصحاب پيامبر خدا و پيشوايان اسلام بكشيد؟ ... و خداي عزّوجل، مردم بصره را با طلحه و زبير همدل و متفق كرد ...»31
    انبوه لشكري كه براي حمايت امّ المؤمنين فراهم آمد،‌ به اندازه ­اي بود كه او را از پيروزي مطمئن ساخت و در پاسخ نامه علي كه به تقواي الهي دعوتش كرده و به خاطر فتنه و آشوب، توبيخش فرموده بود، نوشت:‌ «كار از اين بزرگتر است كه به سرزنش سپري شود. و السّلام».32 جالب اين كه در هنگامه نبرد، برخي حاميان عايشه از پِشكِل شتر او تبرّك مي­جستند!33 و هفتاد نفر در پاسداري از اين شتر به نوبت جان سپردند، در حالي كه شعارشان بود:‌ «الموتُ أحلي عِندَنا مِن العَسل» (مرگ در نزد ما از عسل شيرين­تر است).34
    عايشه با اين نقش ­آفريني برجسته در فتنه جمل،‌ برخورد بسيار صبورانه و كريمانه­ اي از علي عليه السلام ديد. او كه حتي عمّار ياسر نيز رأس فتنه و منشأ آشوب­هايش خوانده بود35 و در يك روز باعث كشته شدن بيست و سه هزار نفر از يارانش گرديد،36 با همراه كردن چهل زن از بصره و برادرش محمّد بن ابي­ بكر به مدينه فرستاده شد.37 در واقع برخورد قهرآميز با امّ­المؤمنين كه موقعيّت و مقبوليّتي عظيم داشت، مي­توانست بحران­ها و آشوب­هايي تمام نشدني براي حكومت نوپاي علي به دنبال آورد. كما اين كه پيراهن خونين عثمان، جنگي سخت با سپاه معاويه در صفين، پيش روي كوفه نهاد و علي عليه السلام نمي­ خواست چادر خاكي يا خونين امّ­ المؤمنين نيز بر مصائبي اينچنين بيفزايد!
    و اتّفاقاً همين برخورد امام باعث شد كه عايشه در روز حركت از بصره به مردم بگويد: «به خدا سوگند ميان من و علي چيزي نبود مگر آنچه ميان زن و خانواده شوهرش واقع مي­شود! با اين كه من از او گله ­مند هستم، اما او در نظر من از نيكان است.»38 و به نقل طبري از مردم خواست تا به گلايه­ هاي سابقش از علي، اعتنا نكنند.39 او كه تا مدّتها پس از شهادت اميرالمؤمنين همچنان زنده و تأثيرگذار است، در باقي ايّام حكومت علي از مخالفت و ماجراجويي بركنار نشست و حتّي در هنگامه صفين و نهروان نيز به صحنه نيامد و اين را مي­توان از‌ آثار برخورد امام دانست.
    البته اين­گونه نبود كه علي عليه السلام در برابر تمامي سران فتنه يكسان برخورد نمايد. ايشان در مورد طلحه و زبير نيز دو نوع مواجهه مختلف برگزيد؛ طلحه را غير قابل بازگرداندن مي­دانست حال آن­كه لجاجت زبير در نظر حضرت، قابل درمان بود.40 دعوت از زبير و يادآوري حديث رسول خدا به او، تلاشي بود كه امام عليه السلام در بحبوحه جنگ براي نجات زبير به خرج مي­داد: «علي فرمود: بنده خدا، چه چيزي تو را به اينجا آورده است؟ زبير گفت: خونخواهي عثمان. علي فرمود: خدا بكشد كسي را كه عثمان را كشته است. تو را به خدا به ياد داري كه روزي به همراه رسول خدا بر من گذشتي و ايشان بر من سلام كرد و به تو فرمود: زبير! با علي خواهي جنگيد در حالي كه تو ظالم هستي؟ زبير گفت: به خدا سوگند اين سخن پيامبر را فراموش كرده بودم.»41 و سپس قسم ياد كرد كه از اين جنگ كناره گيرد.
    اميرالمؤمنين با گروهي از علما و مقدّسين موجّه نيز روبه ­رو بود. نه تنها ابوموسي اشعري در كوفه مردم را از همراهي علي در جمل بازمي­داشت كه شيخ حسن بصري در بصره نيز چنين مي­كرد. اين هر دو بر ضرورت كناره ­گيري از فتنه تأكيد داشتند. حسن بصري كه اكثر مشايخ صوفيّه، خرقه به او مي­رسانند42 و سر سلسله تصوّفش مي­خوانند، اهل عبادت و زهد و رياضت بود و در ميان مردم، جايگاهي رفيع داشت. در تأثير كلمات وي و مواعظ اخلاقي­اش بسيار نوشته­ اند43 و او را «عالمي بلندمرتبه و فقيه و امين و زاهد و پارسا و سخن­آور و زيبا» توصيف كرده­ اند.44 در سلسله احاديث موثّق اهل سنّت بسيار به نام او برمي ­خوريم، به گونه­ اي كه از بزرگان حديث محسوب مي­شود و در شأن فقهي ­اش نيز نوشته ­اند كه هيچ ­يك از فقهاي هم­دوره­ اش به جامعيّت او نبوده45 و جالب اين كه او را در فتنه­ ها و جنگ­ ها از سران دانشمندان دانسته­ اند!46 چرا كه در هيچ جنگي شركت نجست و مردم را نيز از حضور در فتنه­ ها از جمله هنگامه جمل و صفين نهي مي­كرد. او كه همفكر ابوموسي اشعري و تا حدّي هم ­سِلك اوست، وقتي ماجراي حكميّت در صفين را شنيد، گفت: يكي از ايشان (عمرو عاص) در جستجوي دنيا بود و ديگري (ابوموسي اشعري) در جستجوي آخرت!47 از مواعظ اوست: «اساس مسلماني بر ورع است و آفت ورع از طمع. هر سخن كه از سر حكمت نيست، عين آفت است و هر خاموشي كه از سر فكرت نيست، مايه شهوت و هر نظر كه از سر عبرت نيست، محض لهو و زلّت».48
    او حتّي بر علي عليه السلام نيز به دليل «ريختن خون مسلمين» طعنه مي­زد: «ابن عبّاس مي­گويد اميرالمؤمنين بر حسن بصري گذشت در حالي كه وضو مي­گرفت. پس به حضرت گفت: ديروز (جمل) مردمي را كشتي كه شهادتين مي­گفتند و نماز مي­ خواندند. اميرالمؤمنين فرمود: همان­گونه بود كه ديدي. با اين حساب چرا دشمنان ما را ياري نكردي؟ گفت:‌ والله اوّل روز غسل كردم و سلاح برگرفتم و شك نداشتم كه همراهي نكردن امّ­ المؤمنين، كفر محض است. پس آن­گاه كه خارج شدم،‌ هاتفي از آسمان ندايم داد: اي حسن! به كجا مي­ روي؟ بازگرد كه قاتل و مقتول در آتشند. پس بازگشتم و در خانه­ ام نشستم. امام فرمود: درست گفتي. مي­داني كه آن منادي كه بود؟ گفت:‌ نه. فرمود:‌ او برادرت ابليس بود! و راست گفته چرا كه قاتل از سپاه جمل و مقتول از آنها در آتشند!49
    و جالب اين كه علي عليه السلام در مقابله با او و تخريب جايگاهش در نظر مردم نيز بسيار قاطع عمل كرده است: «[پس از جنگ جمل] مردم بصره جمع شده بودند و حسن بصري هم در بين آنها بود، در حالي كه كلمات و سخنان اميرالمؤمنين را يادداشت مي­كرد. پس امام عليه السلام با صداي بلند به او فرمود: چه مي­كني؟ گفت: آثار شما را مي­نويسم تا براي ديگران نقل كنم. سپس علي عليه السلام فرمود: هر قومي سامريّ دارد و اين (حسن بصري) سامريّ اين امّت است! إلّا اين كه او مي­گفت لامِساسَ [در اثر گمراه كردن مردم از پيروي موسي، به دردي واگيردار دچار شد كه با اين كلام، ديگران را از تماس و نزديكي با خود برحذر مي­داشت] و اين مي­گويد لاقِتالَ. [ورود به جنگ ميان مسلمين، جايز نيست]50
    سامريّ بني اسرائيل نيز به نصّ قرآن كريم، چشم برزخي داشت: «و بَصُرتُ بِما لَم يَبصُروا فأخَذتُ مِن أثَر الرّسول» (چيزي ديدم كه ديگران نديدند و خاك پاي جبرئيل را – كه براي وحي بر موسي آمده بود – برگرفتم) و با اين كمالات و فضايل، طاقت پيروي مردم از ديگري (موسي و هارون) را در خود نمي­ديد. امام عليه السلام،‌ سامريّ اين امّت را نيز چنين عالماني مي­داند كه عليرغم دانش و كرامت و ...، از بصيرت و ولايت­ پذيري به دورند. البته روشن است كه تمام صاحبان كرامت و فضيلت چنين نبوده­ اند و همان زمان نيز بسياري عالمان و عارفان اين گونه در ركاب اميرالمؤمنين به فيض شهادت و ياري امام حق نائل آمدند، از جمله اويس قرني كه در جنگ صفين به شهادت رسيد.51   
       
    پي­ نوشت­ها:
    تاريخ الطبري، ترجمه، ج3، صص1006-1003 / الكامل، ابن اثير، ترجمه، ج7، صص 162-160
    تاريخ الطبري، ترجمه، ج3، صص1003
    المغازي، واقدي، ج1، ص394
    السيره النبويه، ابن هشام، ج3، ص276
    المغازي،‌ ترجمه، متن، ص126
    الطبقات الكبري، ترجمه، ج2، ص24
    التنبيه و الاشراف، بلاذري،‌ ترجمه، متن،‌ ص224 / الطبقات الكبري، ترجمه، ج2، صص49و48
    سيرت رسول الله، ج2، ص779 / تاريخ الطبري، ترجمه، ج3،‌ ص1100
    سيرت رسول الله،‌ ج2،‌ صص 693و692
    الطبقات الكبري، ترجمه، ج2، صص 37-35 / تاريخ الطبري، ترجمه، ج3، صص1018و1017 / تاريخ ابن خلدون، ترجمه، متن، ج1، ص418
    الكامل، ترجمه، ج7، ص176
    المغازي، ترجمه، متن،‌ صص128و127
    انساب الاشراف،‌ ج1، ص309 / المغازي، ترجمه، ص128
    المغازي، ج2، ص512 / السيره النّبويّه، ج3، ص240     
    سوره احزاب، آيه 10
    المغازي، ترجمه، متن، صص344-341 / زندگاني محمد(ص)، ج2، صص161-158
    سيرت رسول الله، ج2، صص778و777
    المغازي، ترجمه، متن، صص311و310 / تاريخ الطبري، ترجمه، ج3،‌ صص1101و1100 / إمتاع الأسماع، ج1، صص208و207  
    سوره منافقون،‌ آيات 7و8
    المغازي،‌ ترجمه، متن، ص311 / إمتاع الأسماع، ج1، ص208 / سيرت رسول الله، ج2، ص778
    تاريخ الطبري،‌ ترجمه،‌ ج3، ص1012 / سيرت رسول الله،‌ ج2، ص781
    سيرت رسول الله،‌ ج2، صص782و781 / تاريخ الطبري، ترجمه، ج3، ص1102
    المغازي،‌ ترجمه، متن، صص467-434 / تاريخ الطبري، ترجمه، ج3، صص1126-1113
    سوره فتح، آيات 25و24
    الكامل، ترجمه، ج9، ص345
    همان، ص343
    الجمل، شيخ مفيد،‌ ص304
    انساب الاشراف، ج2، ص238
    تاريخ الطبري، ترجمه، ج6، صص2372-2371
    همان، ص2375
    همان، صص 2389-2387
    امامت و سياست، ترجمه، ص99
    الكامل، ترجمه،‌ ج9، ص404
    همان، ص408
    مروج الذّهب، ترجمه، ج1،‌ ص719
    التنبيه و الاشراف، ترجمه، متن، ص272
    مروج الذّهب،‌ ترجمه، ج1، ص727 / امامت و سياست، ترجمه، ص107 / الكامل، ترجمه،‌ ج10، ص9
    الكامل، ترجمه، ج10، ص10
    تاريخ الطبري،‌ ترجمه، ج6، ص2478
    امامت و سياست، ترجمه، ص100
    امامت و سياست، ترجمه، ص100 / مروج الذّهب،‌ ترجمه، ج1، ص720
    تاريخ گزيده، متن، ص631
    تاريخ گزيده، متن، ص631 / الطبقات الكبري، ترجمه، ج6،‌ ص95
    الطبقات الكبري، ترجمه،‌ ج6، ص 95
    همان،‌ ص163
    همان، ص167
    همان، ص100
    تاريخ گزيده، متن،‌ ص631
    بحارالانوار، ج42،‌ ص141، باب 123(حال الحسن البصري) به نقل از احتجاج طبرسي
    همان، ص142
    تاريخ گزيده، متن، ص631

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه