پيشرفته
 

موضوعات :

  • امام و رهبری

  • کلمات کليدي :

  • خرداد
  • روح الله
  • بیت الغریب
  • بیت الودود
  • ایت الله شاه ابادی
  • ایت الله بهجت

  • نعمت الله سعيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

  • قهر کرد و رفت!

  • هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

  • جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • مطلب بعدي >   1691 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 17 : جامعه شناسي يک دروغ

    آن پيرمرد حباب شکن

     

    نمي‌دانم چهارده و پانزده خرداد را گذاشته‌اند که در اين ايام از امام (ره) صحبت شود و ابعاد زندگي شخصي و اجتماعي ايشان و آثار قلمي و بياني شان تجزيه وتحليل و بررسي شود، يا اين مناسبت را تعيين کرده‌اند که در روزها و ماه‌هاي ديگر از ايشان صحبت نشود؟! اين اولا. ثانيا اين خطر وجود دارد که در دقت گسترده به ظرايف و نکات آثار امام (ره) کليات و بديهيات ديده نشود. مردم امام (ره)  را چرا دوست داشتند؟ به خاطر آن چيزهايي که در وجود ايشان بود يا آنهايي که نبود؟ مثلا امام (ره) نعوذ بالله، دزد نبود. آيا اين موضوع مهم است که ايشان دزد نبود؟ چون خيلي بديهي است مي‌گوييم مهم نيست؟ اما حرف آخر اينکه نوشته پيش رو خيلي به اين سوالات نپرداخته. به هر جايي نوکي زده و ... اصلا قضيه اين بوده که يکي از ايده‌هاي قديمي نگارنده محک بخورد. مي‌دانيم که در نثر قديم استفاده گسترده‌اي از حکايات و تمثيل ها مي‌شده است. اما دو روش ديگر هم مي‌تواند وجود داشته باشد: مقاله‌اي که در متن يک داستان (يا قصه و رمان) نوشته شود، يا داستاني که در طول يک مقاله بيان شود. يعني "مقاله- قصه" يا "داستان- مقاله".
    چون مثلا در مورد تاريخ‌نگاري انقلاب گاهي وقت ها فقط مي‌توان با رمان و داستان خيلي از چيزها را قابل بيان کرد. نمونه پيش رو از اين نظر خيلي ضعيف است و به هيچ وجه شروع خوبي نيست. (البته اين ماجرا قبلا هم سابقه داشته. مثل هبوط مرحوم شريعتي، يا دکتر و پير و..) اما فرصت بازنويسي و به قول معروف چکش کاري نبود. نه رمان شد، نه مقاله. پيشاپيش عذرخواهي مي‌کنم و ابراز شرمندگي.
                              
    اگر شناختن يک آدم ده ها روش داشته باشد، نشناختنش صدها راه دارد. يکي از راه هاي نشناختن کسي دقت زيادي کردن و تجزيه و تحليل هاي پيچيده است. مثل اين مي‌ماند كه براي خواستگاري رفتن با خود تلسکوپ و ميکروسکوپ ببري، براي اينکه ببيني بيني طرف چقدر ماه است؛ يا با تلسکوپ چاي آوردنش را برانداز کني؛ يا براي پي بردن به باطن شخصيتش ذره‌بين بگيري روي چشم طرف. حالا با تيپا از در بيرونت کنند يا پنجره طبقه پنجم مهم نيست؛ آنجايش سخت است که بخواهند تلسکوپ و ميکروسکوپ را در حلقت فرو کنند!
    روح‌الله (رحمت الله عليه) براي مردم که بود؟ نماينده فلسفه صدرايي، يا عارفي خرقه گرفته از مرحوم شاه‌آبادي؟ خودش مي‌گفت... من که پيرمردي هستم و اينجا نشسته‌ام و کاري از دستم نمي‌آيد؛ زبان الکني دارم و... اصلا بگذرايد از اول شروع کنيم. وقتي مي‌خواست بيايد، مردم از فرودگاه تا آزادي، تا انقلاب، گمرک، راه آهن، جواديه... تا بهشت زهرا موج مي زدند. کل مسير را آب پاشي کردند. از خانه گلدان آوردند، فرش پهن کردند، چند  روز انتظار کشيدند، شعار دادند، گريه کردند و... امام آمد. دو سه روز بيشتر نگذشته بود. يکي از همسايه‌ها که باني جلسات قرآن محل هم بود، وقتي امام آمد گوسفند بزرگي قرباني کرد و بين همه پخش کرد. خيلي از آدم حسابي‌هاي در و همسايه توسط او انقلابي و طرفدار امام خميني شده بودند. بيست و چهار ساعت پاي راديو بود و بي بي سي گوش مي‌داد و خبرها را به مردم مي‌رساند. خلاصه يک دفعه شايعه شد که ايشان پاک زده زير همه چيز و هنوز چند روز به پيروزي انقلاب مانده، شده ضد انقلاب. چرا حاجي؟ مگر چه شده؟ رگ‌هاي گردنش باد کرده بود و مي‌گفت: مردم با دست خالي جلوي تانک و مسلسل سينه سپر کرده اند، جوان‌هاي دسته گل شان دسته دسته پرپر مي شوند، اين همه يا مرگ يا خميني مي گويند و ... هيچي؟!
    - هيچي يعني چه حاج آقا؟
    - خبرنگار خارجي داخل هواپيما از آقا مي‌پرسد:‌ "حالا که داريد به ايران بر مي گرديد چه احساسي درايد؟" مي‌گويد: هيچي! هيچي؟ آدم اين قدر بي‌احساس! ... و اين اولين زهره چشمي بود که پيرمرد از مردم احساساتي گرفت. امام خميني براي مردم که بود؟ اجازه بدهيد که کمي عميقتر نگاه کنيم! البته نه خيلي عميق؛ فقط يک متر. عالم قبر يک متري ماست. چه شده، خوشتان نيامد؟ حوصله موعظه و نصيحت شنيدن نداريد؟ مگر ما داشتيم؟ مگر ما خوشمان مي‌آمد؟ مگر ما آدم نبوديم که روزي سه بار از زير پايمان فرياد و ناله گودال قبر را بشنويم که: انا بيت‌الغريب، انا بيت‌الوحشت، انا بيت‌الدود.. منم خانه غربت، وحشت،‌ کرمها. سي سال است که صدا و سيما مي‌خواهد بگويد، نترسيد. اين جورها هم نيست. اسلام دين وحشت و قبر و کرم ها نيست. اسلام هم مي‌تواند برج ميلاد داشته باشد. ببينيد چه ارتفاع  و شکوهي دارد! ببينيد چقدر از گودال قبر فاصله دارد! از اينجا تمام شهر... .
    اما از آنجا تمام شهر را قبرستان مي‌ديديم. ديگر دير شده بود. اصلا تقصير همين امام راحل بود. تازه سينه از خاک برداشته بوديم و مي‌خواستيم جواني کنيم؛ سينما برويم. نامه عاشقانه بنويسيم. شعر عاشقانه حفظ کنيم. تازه به عشق "ناصر ملک‌مطيعي" پوزه "يوسف گوسفندي" را به خاک ماليده بوديم. البته اول نمي‌دانستيم اين پوزه مال چه کسي است. سر صف نانوايي مي‌خواست با گردن کلفتي بي نوبت نان بگيرد که ياد صداي مشت هاي ناصر ملک مطيعي و بهروز وثوقي افتاديم و ده بزن. ديديم يارو هيکل گاو را درد، اما نمي‌دانستيم يوسف گوسفندي است. ديديم تا در خانه بچه‌ها  برايمان به به و چه چه مي کنند، اما شانس آورديم کسي نديد داخل خانه چه حالي داريم! يارو برادر اکبر جگرکي و پسر حسن قصاب بود. يعني از امام زاده عبداله تا سيناجي و آذري و...
    هيچي. بدون رعايت سلسله مراتب تا راس حرم گنده لاتهاي چند محله ترقي کرده بوديم. از فردا لات و پيت بود که جلوي خانه، سرکوچه، زنگ آخر مدرسه و... از ما مي خواست روي صورتش بادمجان امضا کنيم. مشت و لگد را مجبور بوديم بزنيم و فوق آخر با يکي از  فيلم هاي "بوروس لي" ياد بگيريم، اما گفت و کلام لات بازي را بلد نبوديم. آن دو سه نوچه اي که داشتيم فقط براي همين رجز خواني‌ها و فحش هاي آبدار قبل از دعوا بود. يکي مثل خدابيامرز "جمشيد لجن" (که چند سال پيش به جرم قتل ده پانزده نفر در جريان زورگيري ماشين اعدام شد) شده بود منشي ما در وقت مبارزه دادن به مردم! جوري دل حريف را خالي مي کرد که با ما دعوا را شروع نکرده باخته بود. او بود که بلد بود چطور بايد چاقو و تيزي را "زارپ" در شکم حريف فرو نکرد! بعدها هم که پدرم با کلنگ بنايي‌اش شخصيت ما را از نو تراشيد (و ادب کرد و نشاند سرجايمان) همين جمشيد خدا بيامرز بود که شد وارث آن افتخارات لات بازي کوتاه مدت‌مان.
    خلاصه قبل از آنکه بچه‌هاي بسيج مساجد کار کوچه و محلات را دست بگيرند، بساطي بود. اينها را بايد با قصه و رمان گفت. که مردم چه بودند، چه مي‌خواستند بشوند و چه شدند. که امام خميني چطور از اين لات و پيت‌هاي چاقوکش، آرپي جي زن ساخت. يا تک تک بچه‌هايي که عضو کتابخانه مسجد جواد الائمه شدند، قبلا چه حال و هوايي داشتند و اگر انقلاب نمي‌شد کارشان به کجا مي کشيد. فعلا همين رمان نيمه کاره‌مان را تمام کنيم، که... بساطي بود...
    تازه سينه از خاک برداشته بوديم و پشت لبمان سبز نشده بود که "گلپا" برايمان چه چهه مي‌زد: موي سپيدو توي آينه ديدم... . يا "دلکش" ادامه مي‌داد: تک درختي بي‌نشونم... انا بيت‌الغريب. نمي دانم که رمان را چگونه ادامه بدهم؟ نمي دانم چرا سي سال است که صدا و سيما ادعا مي کند تمام مردم از اول انقلاب بودند و انقلاب هستند و خواهند بود؟ يك جغله بچه بوديم که در مجلس بزرگترها مجبور مي شديم از انقلاب دفاع کنيم. پدرم چند بار کلنگش را برداشت که دوباره شخصيت ديگري برايمان بتراشد. که آخر به تو چه مربوط است بچه؟ به چه حقي توي روي بزرگترها مي‌ايستي؟ اين "غلط‌اضافي‌کردن"‌ها به تو نيامده... که مادرم ميانجي مي‌شد و نمي‌گذاشت. چه سال ها بين ما و پدر، ما و جبهه، ما و صدام ميانجي‌گري کرد و نگذاشت کار به جاهاي باريک بکشد. در اين سالها چه آدمها ديديم که يک متر ريش داشتند و يک روز خط مقدم نرفتند. در سربازي ترکش از بغل گوششان رد شد و يک کيلو پرونده پزشکي ساختند. گوجه فرنگي و کمپوت سيب احتکار کردند... حاجي بازاري شدند. امام خميني، امام اين ها هم بود. فقط آنهايي که وسط آوازهاي گوگوش و داريوش ناله گودال قبر را شنيدند... ديگر فايده نداشت. يک پيرمرد مد ظله العالي به خاک سياهشان نشاند..."عالم محضر خداست، در محضر خدا معصيت نکنيد." بعد از آن کلمه قصار "هيچي" اين جمله بود که پدر اسرائيل را درآورد. عالم محضر خداست، در محضر خدا اين غده سرطاني اسراييل بايد از بين برود.
    همين تازگي کتابي را قرار بود معرفي کنم. به غير از احاديث و آياتي که در کتاب به زور و بي مقدمه آمده بود، کل کتاب به لعنت خدا هم نمي ارزيد. (البته اين ضرب المثل هم کلي مزخرف است. لعنت خدا خيلي هم مي‌ارزد. آن قدر که يکي مثل شيطان حاضر است تمام ابديتش را با همين يک لعنت معامله کند. مي‌گويد اين لعنت از طرف خداي احد واحد و متعال است و من آن را به هيچ چيز نمي‌فروشم) نويسنده حدود دويست سيصد صفحه وراجي کرده و جان کنده بود که همين يک جمله پيرمرد را بگويد و نگفته بود. عالم محضر خداست... يعني خدا حاضر است. همين جاست. همين الان. اگر تو او را نمي بيني او تو را مي‌بيند. وگرنه وقتي تنها هستي با چه کسي حرف مي‌زني؟ در مورد عذاب‌هاي جهنم خيلي حرفها گفته اند، اما بدترين عذاب همين تنهايي است. که خدا هم ديگر تو را نبيند و صدايت را نشنود. بيچاره مي‌شوي. تازه مي فهمي تا حالا هر بدبختي و مصيبتي که داشته‌اي، اگر کرايه خانه‌ات سالي دوازده ماه عقب مي‌افتاد (اصلا اين کرايه خانه را بايد ببرند تحويل بهزيستي بدهند- از بس عقب افتاده است!) اگر دندانت درد مي گرفت، اگر فاميل هاي همسرت مسخره‌ات مي‌کردند، اگر... در تمام اينها براي خدا ناله مي‌کرده‌اي، ناز مي‌کرده‌اي، طاقچه بالا مي‌گذاشته‌اي، عصباني مي‌شده‌اي که اين چه وضعي است؟ خيالت راحت بود که يکي هست که تو را درک مي کند. يکي هست که بين تو و قلبت ايستاده و نمي‌گذارد از غصه دق کني. اما اگر او نباشد براي که ناله مي‌کني؟ براي چه کسي عصباني بشوي؟ گريه کني که شياطين مسخره‌ات کنند؟ (‌مي‌گويند شياطين جوري اهل جهنم را مسخره مي‌کنند که بعضي‌ها ترجيح مي‌دهند گريه و زاري نکنند. از عذاب دوزخ بدتر طعنه و مسخره اينهاست، که ديدي چطور پدرت را در آورديم و با توهم خشک و خالي گولت زديم؟ تو اشرف مخلوقات هستي؟ با اين همه حماقت؟ اين قدر احمق که مرگ را هم نمي‌ديدي و باور نداشتي! اينکه هميشه بيخ گوشت بود...)
    اصلا عالم چون محضر خداست، عالم است. وگرنه کدام عالم؟ کجاست آن روزهايي که صبح تا شب فقط بحث مي‌کرديم. ماترياليسم، سوسياليسم، ليبراليسم، دگماتيسم، تو آدم شخصيت زده‌اي هستي، هگل کجا پشگل لگدکرده، غربزدگي و... آي بحث مي‌کرديم! کجايند آن‌ها که بحث مي‌کردند؟ دردسرتان ندهم... آدم است و يک مشت خاطره. يک سري تجربيات شخصي؛ آنچه از آدم و براي آدم مي ماند همين هاست. طرف حساب اين خاطره‌ها و تجربيات کيست؟ صد سال ديگر که ما نيستيم اين خاطره و تجربيات کجاست؟ اگر نعوذبالله خدا نبود، اينها چقدر پوچ، چقدر هيچ بود! من فهميدم دنيا هيچ و پوچ است، اين را براي چه کسي فهميدم؟ اين کمونيست ها به چه کسي ثابت مي کردند که خدا نيست؟ به چه عشقي؟ انا بيت‌الغربت. قبر خانه‌ غربت است. آن هم چه غربتي؟! پيرمرد خبر داشت.  مي‌دانست در دنيا چه خبر است. مي‌دانست دنياي مردم کف روي قبر است. حبابي است که دير يا زود مي‌ترکد و آنچه مي‌ماند شب اول قبر است. خميني بت شکن نبود، حباب شکن بود... شاه پيغام داده بود که هرچه شما بگويي، قول مي‌دهم مخالف شريعت اسلام عمل نکنم. قول مي دهم.. يک تعداد از ملي مذهبي ها با شوق و ذوق اين پيغام را براي امام(ره) برده بودند  که آقا مژده بده، همه چيز درست شد.. پيرمرد يک دفعه گفته بود:‌ نخير! ديگر دير شده. من ديگر پير شده‌ام. شاه بايد زودتر به غلط کردن مي‌افتاد، نه حالا. بايد برود... گفتم بايد برود... .
    جماعتي که پيغام شاه مملکت را براي پيرمرد برده بودند، فک پايين شان را انداختند روي کولشان و برگشتند. شاه مي‌گويد فعاليت ساواک را محدود مي‌کنم. آن وقت اين پيرمرد مي گويد من پير شده‌ام. دير شده. چه چيز دير شده؟ شاهنشاه آريا مهر برود؟
    اصلا سيستم و الفباي دنياي پيرمرد با ديگران فرق داشت. معلوم نبود کجا سير مي کند. به کجا وصل است. "من پير شده‌ام، شاه بايد برود"‌ يعني چه؟ پير شدن شما چه ربطي به شاه دارد؟ نکند شما با جهان غيب در ارتباط هستيد؟ لابد با ياران امام زمان(عج) ارتباط  داريد! شما نوري در تاريکي هستيد. شما از کجا دانستيد که مردم بايد همان روز بريزند بيرون و کار را تمام کنند؟ انگار مثل موسي(ع) براي فرعون ضرب العجل تعيين کرده‌ايد! شما ابراهيم زمان هستيد. شما طلايه‌دار و مقدمه ساز قيام آخر هستيد. شما درهم کوبنده کاخ‌هاي ستم و بيدار کننده فرزندان آدم (ع) هستيد. شما... "بسه! بس آقا بس!"
    پيرمرد استعداد خاصي در "توي ذوق آدم زدن" داشت. بس... بس! آن هم با آن لهجه شيرين! اين هم يکي ديگر از کلمات قصار حضرت امام (ره) بود. خطاب به يکي از مسئولان وقت که در جماران داشت از پيرمرد تعريف و تمجيد مي کرد. يادم نيست دقيقا چه تاريخي بود. اما احتمالا يکي از همان ساعاتي بود که قبر فرياد مي زند: انا بيت الدود. ( من خانه کرم ها هستم.) از پشت‌ آن ابروهاي انبوهش  چند بار غضب‌آلود به طرف خيره شد. اما وقتي ديد صداي قبر را نمي‌شنوند، بي‌مقدمه سخنراني آتشين طرف را قطع کرد و گفت:‌ بس! بس آقا، بس! در محضر خدا از بنده خدا تعريف مي‌کني؟! کي مي‌خواهي حي و حاضر بودن هميشگي او را ببيني و بفهمي؟
    ده بار به شما گفتم اين ناوهاي آمريکايي را بزنيد. تا من زنده‌ام بزنيد اين پدرسوخته ها را غرق کنيد! نگذاريد راحت در خليج فارس شلنگ تخته بروند! آمريکا شيطان بزرگ است، نه ابرقدرت. لاحول و لا قوه الا باالله. قدرت فقط از آن خداست و اينجا هم محضرخدا. شيطان هيچ قدرتي ندارد، مگر ترساندن از فقر و وعده بي‌دليل دادن. مگر وسوسه کردن و امر به فحشا. اين ناوهاي آمريکايي را بزنيد! تا فردا بر سر حق هسته‌اي شما برايتان دم  درنياورند. اين بي‌شرف‌ها هر کاري از دستشان برآمده کرده‌اند. مثل کسي که مي‌گويد اين کار را بکن، ‌وگرنه شيشه خانه‌تان را... شکستم. (نمي‌گويد مي شکنم!) غني سازي نکن و گرنه تحريم اقتصادي... کردم. آمريکا در طول تاريخ ننگين خود تا به حال به يک کشور قوي حمله نکرده. اين همه سال حتي جرات ندارد به کره شمالي حمله کند. فقط پاناما، آلمان شکست خورده در يخبندان مسکو، ژاپن عملا تسليم شده و ويتنام درگير جنگ داخلي، افغانستاني که حتي يک هلي کوپتر و هواپيماي جنگي نداشت، عراقي که در يک جبهه دو کيلومتري هم مقاومت نکرد و الي آخر.
    مي‌گفت:‌ احمد! من پير شده‌ام. وگرنه خودم مي‌رفتم اين سلمان رشدي ملعون را اعدام مي‌کردم... پيرمرد خيلي غصه خورد. بعد از پذيرش قطعنامه ديگر سخني علني در هيچ کجا نکرد. مي‌ترسم سلمان رشدي به مرگ طبيعي بميرد و اين ننگ براي ما بماند. مي‌خواهم صد سال سياه ابرقدرت نشويم. در اين  حبابي که روي شب اول قبر کشيده‌اند و برق مي‌زند، ابرقدرتِ چي، کشکِ چي؟! صدام گور به گور شد و رفت به درک اسفل السافلين. آنجا که جاي دشمنان اهل بيت (ع) است. رفت آنجا که روايت است اگر بيرونش بياورند و بگذارند داخل يک تنور داغ (‌آن وقتي که اصطلاحاً نان را بايد چسباند) و در تنور را ببندند. تازه مي تواند يک خواب راحت بکند. رفت آنجا که به او بگويند تا ابد اينجا خواهي بود و صبر کني يا صبر نکني هيچ فرقي نمي کند.. اما تعيين متجاوز و غرامت جنگي ما چه شد؟‌ چرا باور نکرديم و نمي‌کنيم که آمريکا هيچ غلطي نمي تواند بکند؟ و  هيچ وقت نخواهد توانست. شايد با فرانسه بجنگيم و بر طبق  اخبار، دريا را از اجساد سربازانشان پر کنيم، اما آمريکا به ما نخواهد جنگيد. ( با روسيه مي‌جنگد و خداوند با گروهي از کفار گروهي ديگر را دفع خواهد کرد.) التبه "بدأ" خداوندي حکايت ديگر است و هيچ کس غير از ذات اقدس او از آينده خبر ندارد. اما هرچه هست آينده را فقط و فقط خداوند تعيين مي‌کند و... پيرمرد اينها را مي‌دانست. سالها پيش آيت‌الله شاه آبادي به او خبر داده بود که روزي حکومت پهلوي را ساقط مي‌کني و با عراق در خوزستان مي‌جنگيد. بدان که آن روز خود سيدالشهدا پرچمدار شماست و هرکس شهيد شود با شهداي کربلا محشور مي شود.
    طولاني شد و بگذريم.
    1- امروز امام فوت کرده است. يعني چه؟ يعني ديگر تعريف کردن از ايشان راحت است و هر کسي مي تواند به نفع طرز فکر خود افکار ايشان را بازخواني کند. امام نه تنها امام (ره) بلکه هر کس ديگري هم... وقتي به شب اول قبر مي‌رسد فقط خداست که مي تواند افکار و آثارش را بازخواني کند. فقط خدا بنده خود را مي شناسد. ما نمي‌دانيم امام (ره) که بود. اما اگر عصباني نشويد، عرض مي‌کنم که ايشان دزد نبود. بله ... دزد نبود. وقتي دزد نبود يعني خائن هم نبود. در نتيجه امانت‌دار بود. شخصيت عرفانی - سياسي امام پيشکش شما. اما مردم عادي عاشق امام بودند، چون خيالشان راحت بود که دزد نيست. هزار تومان يا هزار ميليارد تومان فرقي نمي‌کند، دزد، دزد است. ما وقتي سر کوچه بحث مي‌کرديم، عمده تکيه‌گاهمان اين بود که امام (ره) دزد نيست. کاش فرصت بود اين نکته به‌ظاهر عادي و ظاهرا کمي موهن را بيشتر توضيح مي‌داديم.  حفظ نظام بنا بر يکي ديگر از فرمايش‌هاي پيرمرد، واجب‌ترين واجبات است. هزار فتنه سبز مثل شايعه دزد بودن فلان آقازاده ها ارکان نظام را سست نمي‌کند. مي ترسم اين بديهيات در اين بازخواني فراموش شود.ماييم و يک شهرام جزايري، که انگار بناست پيش پاي آن موعوم امم (عج) اعدامش کنيم- بعد از آنکه بيت‌المقدس آزاد شد!
    2- امام (ره) رحلت کرده است. اگرچه هنوز هم براي ما همان امام است، اما فقط با اجازه يک مجتهد زنده مي‌توان از ايشان تقليد کرد. منظورم رساله احکام نيست.
    3- اين طور بگوييم: مگر امام(ره) رحلت نکرده است؟ چرا بازخواني تفکر امام؟ (آن هم وقتي هنوز خيلي نمي‌گذارند و نمي خواهند روخواني شود- به جاي بازخواني) در اين روزگار وانفسا بايد از کلمات و اصطلاحات ترسيد. چرا بازخواني؟ يعني اينکه تفکر امام(ره) را نفهميده‌ايم و بايد برگرديم و دوباره بازخواني کنيم؟ و باز هم بازخواني، آن قدر که رابطه با آمريکا و آل سعود و... کوتاه آمدن در مورد اسرائيل از آن دربيايد؟ گرچه فعلا منظورم اين نبود.
    4- چرا بازخواني تفکر امام(ره)؟ چرا قرآن و نهج البلاغه را بازخواني نمي‌کنيم؟ يا فوق آخر چرا اسفار ملاصدرا، يا فتوحات ابن عربي را بازخواني نمي‌کنيم؟ چرا ما مردم عادت کرده‌ايم به تعارف کردن؟ عادت کرده‌ايم به مبالغه و افراط و تفريط. چرا انقلاب اسلامي را با کتاب خدا و سنت رسول (ص) و سيره ائمه (ع) تبيين نکنيم؟ تا چند سال مي خواهيم سالگرد رحلت آن پيرمرد را تعطيل رسمي بگيريم؟ چرا آب را از سرچشمه ننوشيم؟ نمي‌شود؟ نه، نمي‌شود؟
    نه، نمي‌شود. خيلي‌ها اين چند سال زور زدند که بشود، اما نشد. (البته دست بردار هم نيستند) حالا آمديم سراغ يکي ديگر از حکمت‌هاي اصل مترقي ولايت فقيه. خلاصه عرض کنم، هر کس گفت سرچشمه، که نبايد آب از لب و لوچه مان آويزان شود. اصل قضيه هرمنوتيک و قرائت هاي جديد ديني و علم‌الاسماء و.. اين بود. همين بود که "نمي شود." هر کس نمي‌تواند سرش را بيندازد پايين و برود سراغ قرآن و سنت که به جاي سرچشمه از دروازه غار سر دربياورد! مي‌تواند برود، تحقيق کند، نظريه جديد بسازد، حرف بزند و.. اما زير نظر يک ولي فقيه جامع‌الشرايط. فهم ديني ولي فقيه شرط و ملاک است. يعني آدم يا بايد ولي فقيه باشد، يا مقلد. (يا اينکه مجتهد خبره‌اي که به ولي فقيه کمک مي‌کند.) حداقلش براي اينکه هرکه به هرکه نشود. مرحوم آيت الله بهجت نور بود. روح عزيزي بود كه به تعبير مولاي متقيان از آسمان آويخته شده بود و... موت ارادي... به زبان ساده است. بگذريم. اتفاقا ايشان اختلاف نظر فقهي هم کم نداشت. مثلا گوش دادن به تمامي موسيقي هاي صدا و سيما را مجاز نمي‌دانست. گاهي به صورت خصوصي به رهبر انقلاب هم نظر مي‌داد. اما هيچ گاه ديده يا شنيده نشد که حتي در يک مورد، چه در مورد امام(ره) چه در مورد‌ "آقا" برخلاف اين دو بزرگوار حرفي بزند يا موضعي بگيرد. يعني گزينش نهايي مجلس خبرگان و جامعه تشيع حجت شرعي مي آورد. رهبر کسي است که اصولاً در کليات سياست و حکومت اسلامي جامعه را هدايت و رهبري مي کند و مجتهدين در اين کلمات کمترين اختلاف نظر را دارند. در زمان غيبت نه به امام معصوم دسترسي داريم، نه به نواب اربعه، نه به علماي درگذشته. خلاصه هيچ کس حق ندارد فراتر يا برخلاف راي و نظر مجتهد و ولي فقيه زنده از ولي فقيه مرده تقليد کند يا افکار و آثارش را بازخواني کند. اصل بازخواني افکر امام(ره) در وجود مبارک رهبر معظم انقلاب تجسم پيدا کرده. من شاگرد امام بودم و امام به من گفت چقدر خوشگلي و من مثل بلبل افکار امام را بازخوانی مي‌کنم و چهچهه مي‌زنم و... حرف مفت است. يا بايد بگوييم فقط 313 نفر از اوتاد و ابدال و ياران هميشگي حضرت ولي عصر(عج) از اين قاعده مستثني هستند، يا اينکه هر کس ولي فقيه زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلي مي ميرد. (مرگ جاهلي  هم يعني با کله رفتن در دوزخ.)
    5- خيلي از عرايضم ناقص ماند. اما "تکليف ما را سيدالشهدا معلوم کرده است." اين هم يکي ديگر از جملات پيرمرد بود که مي‌خواستم با "رمان- مقاله" بازخواني‌اش کنم و فرصت نشد. تازه مي‌خواستم خير سرمان جواني کنيم. چرا بعضي‌ها خيال مي کنند من و يوسف گوسفندي و جمشيد لجن بلد نبوديم جواني کنيم؟ چرا گمان مي کنند ما متوجه منشور چند وجهي حقيقت در جريان پلوراليسم نيستيم؟ يوسف گوسفندي اصلا قرباني يک ماجراي پلوراليستي شد. سال چهارم جنگ در يکي از پايگاههاي بسيج، آموزش نظامي مي‌ديديم. شنيديم ديشب چند تا از بچه هاي پايگاه رفته اند ماموريت داخل شهري. همسايه ها خبر مي دهند که هفت هشت نفر از اراذل و اوباش خطرناک محل در خانه يوسف گوسفندي جمع شده اند و فاحشه آورده اند. خلاصه يوسف گوسفندي مجبور شد چند هفته بعد يکي از همان دو فاحشه آن شب را زن داداش صدا کند؛ فروختند و از آن محل رفتند. نفهميدم عاقبت آن زن داداش پلوراليستي به کجا کشيد. اما.... اين رمان- مقاله که اين جوري تمام نمي شود. کوتاه مي‌آييم و مي‌گوييم: وقتي تکليف ما را سيدالشهدا مشخص کرد است، يعني ديگر نمي‌توانيم در هيچ چيزي کوتاه بياييم.

    نمي‌دانم چهارده و پانزده خرداد را گذاشته‌اند که در اين ايام از امام (ره) صحبت شود و ابعاد زندگي شخصي و اجتماعي ايشان و آثار قلمي و بياني شان تجزيه وتحليل و بررسي شود، يا اين مناسبت را تعيين کرده‌اند که در روزها و ماه‌هاي ديگر از ايشان صحبت نشود؟! اين اولا. ثانيا اين خطر وجود دارد که در دقت گسترده به ظرايف و نکات آثار امام (ره) کليات و بديهيات ديده نشود. مردم امام (ره)  را چرا دوست داشتند؟ به خاطر آن چيزهايي که در وجود ايشان بود يا آنهايي که نبود؟ مثلا امام (ره) نعوذ بالله، دزد نبود. آيا اين موضوع مهم است که ايشان دزد نبود؟ چون خيلي بديهي است مي‌گوييم مهم نيست؟ اما حرف آخر اينکه نوشته پيش رو خيلي به اين سوالات نپرداخته. به هر جايي نوکي زده و ... اصلا قضيه اين بوده که يکي از ايده‌هاي قديمي نگارنده محک بخورد. مي‌دانيم که در نثر قديم استفاده گسترده‌اي از حکايات و تمثيل ها مي‌شده است. اما دو روش ديگر هم مي‌تواند وجود داشته باشد: مقاله‌اي که در متن يک داستان (يا قصه و رمان) نوشته شود، يا داستاني که در طول يک مقاله بيان شود. يعني "مقاله- قصه" يا "داستان- مقاله".
    چون مثلا در مورد تاريخ‌نگاري انقلاب گاهي وقت ها فقط مي‌توان با رمان و داستان خيلي از چيزها را قابل بيان کرد. نمونه پيش رو از اين نظر خيلي ضعيف است و به هيچ وجه شروع خوبي نيست. (البته اين ماجرا قبلا هم سابقه داشته. مثل هبوط مرحوم شريعتي، يا دکتر و پير و..) اما فرصت بازنويسي و به قول معروف چکش کاري نبود. نه رمان شد، نه مقاله. پيشاپيش عذرخواهي مي‌کنم و ابراز شرمندگي.

    اگر شناختن يک آدم ده ها روش داشته باشد، نشناختنش صدها راه دارد. يکي از راه هاي نشناختن کسي دقت زيادي کردن و تجزيه و تحليل هاي پيچيده است. مثل اين مي‌ماند كه براي خواستگاري رفتن با خود تلسکوپ و ميکروسکوپ ببري، براي اينکه ببيني بيني طرف چقدر ماه است؛ يا با تلسکوپ چاي آوردنش را برانداز کني؛ يا براي پي بردن به باطن شخصيتش ذره‌بين بگيري روي چشم طرف. حالا با تيپا از در بيرونت کنند يا پنجره طبقه پنجم مهم نيست؛ آنجايش سخت است که بخواهند تلسکوپ و ميکروسکوپ را در حلقت فرو کنند!
    روح‌الله (رحمت الله عليه) براي مردم که بود؟ نماينده فلسفه صدرايي، يا عارفي خرقه گرفته از مرحوم شاه‌آبادي؟ خودش مي‌گفت... من که پيرمردي هستم و اينجا نشسته‌ام و کاري از دستم نمي‌آيد؛ زبان الکني دارم و... اصلا بگذرايد از اول شروع کنيم. وقتي مي‌خواست بيايد، مردم از فرودگاه تا آزادي، تا انقلاب، گمرک، راه آهن، جواديه... تا بهشت زهرا موج مي زدند. کل مسير را آب پاشي کردند. از خانه گلدان آوردند، فرش پهن کردند، چند  روز انتظار کشيدند، شعار دادند، گريه کردند و... امام آمد. دو سه روز بيشتر نگذشته بود. يکي از همسايه‌ها که باني جلسات قرآن محل هم بود، وقتي امام آمد گوسفند بزرگي قرباني کرد و بين همه پخش کرد. خيلي از آدم حسابي‌هاي در و همسايه توسط او انقلابي و طرفدار امام خميني شده بودند. بيست و چهار ساعت پاي راديو بود و بي بي سي گوش مي‌داد و خبرها را به مردم مي‌رساند. خلاصه يک دفعه شايعه شد که ايشان پاک زده زير همه چيز و هنوز چند روز به پيروزي انقلاب مانده، شده ضد انقلاب. چرا حاجي؟ مگر چه شده؟ رگ‌هاي گردنش باد کرده بود و مي‌گفت: مردم با دست خالي جلوي تانک و مسلسل سينه سپر کرده اند، جوان‌هاي دسته گل شان دسته دسته پرپر مي شوند، اين همه يا مرگ يا خميني مي گويند و ... هيچي؟!
    - هيچي يعني چه حاج آقا؟
    - خبرنگار خارجي داخل هواپيما از آقا مي‌پرسد:‌ "حالا که داريد به ايران بر مي گرديد چه احساسي درايد؟" مي‌گويد: هيچي! هيچي؟ آدم اين قدر بي‌احساس! ... و اين اولين زهره چشمي بود که پيرمرد از مردم احساساتي گرفت. امام خميني براي مردم که بود؟ اجازه بدهيد که کمي عميقتر نگاه کنيم! البته نه خيلي عميق؛ فقط يک متر. عالم قبر يک متري ماست. چه شده، خوشتان نيامد؟ حوصله موعظه و نصيحت شنيدن نداريد؟ مگر ما داشتيم؟ مگر ما خوشمان مي‌آمد؟ مگر ما آدم نبوديم که روزي سه بار از زير پايمان فرياد و ناله گودال قبر را بشنويم که: انا بيت‌الغريب، انا بيت‌الوحشت، انا بيت‌الدود.. منم خانه غربت، وحشت،‌ کرمها. سي سال است که صدا و سيما مي‌خواهد بگويد، نترسيد. اين جورها هم نيست. اسلام دين وحشت و قبر و کرم ها نيست. اسلام هم مي‌تواند برج ميلاد داشته باشد. ببينيد چه ارتفاع  و شکوهي دارد! ببينيد چقدر از گودال قبر فاصله دارد! از اينجا تمام شهر... .
    اما از آنجا تمام شهر را قبرستان مي‌ديديم. ديگر دير شده بود. اصلا تقصير همين امام راحل بود. تازه سينه از خاک برداشته بوديم و مي‌خواستيم جواني کنيم؛ سينما برويم. نامه عاشقانه بنويسيم. شعر عاشقانه حفظ کنيم. تازه به عشق "ناصر ملک‌مطيعي" پوزه "يوسف گوسفندي" را به خاک ماليده بوديم. البته اول نمي‌دانستيم اين پوزه مال چه کسي است. سر صف نانوايي مي‌خواست با گردن کلفتي بي نوبت نان بگيرد که ياد صداي مشت هاي ناصر ملک مطيعي و بهروز وثوقي افتاديم و ده بزن. ديديم يارو هيکل گاو را درد، اما نمي‌دانستيم يوسف گوسفندي است. ديديم تا در خانه بچه‌ها  برايمان به به و چه چه مي کنند، اما شانس آورديم کسي نديد داخل خانه چه حالي داريم! يارو برادر اکبر جگرکي و پسر حسن قصاب بود. يعني از امام زاده عبداله تا سيناجي و آذري و...
    هيچي. بدون رعايت سلسله مراتب تا راس حرم گنده لاتهاي چند محله ترقي کرده بوديم. از فردا لات و پيت بود که جلوي خانه، سرکوچه، زنگ آخر مدرسه و... از ما مي خواست روي صورتش بادمجان امضا کنيم. مشت و لگد را مجبور بوديم بزنيم و فوق آخر با يکي از  فيلم هاي "بوروس لي" ياد بگيريم، اما گفت و کلام لات بازي را بلد نبوديم. آن دو سه نوچه اي که داشتيم فقط براي همين رجز خواني‌ها و فحش هاي آبدار قبل از دعوا بود. يکي مثل خدابيامرز "جمشيد لجن" (که چند سال پيش به جرم قتل ده پانزده نفر در جريان زورگيري ماشين اعدام شد) شده بود منشي ما در وقت مبارزه دادن به مردم! جوري دل حريف را خالي مي کرد که با ما دعوا را شروع نکرده باخته بود. او بود که بلد بود چطور بايد چاقو و تيزي را "زارپ" در شکم حريف فرو نکرد! بعدها هم که پدرم با کلنگ بنايي‌اش شخصيت ما را از نو تراشيد (و ادب کرد و نشاند سرجايمان) همين جمشيد خدا بيامرز بود که شد وارث آن افتخارات لات بازي کوتاه مدت‌مان.
    خلاصه قبل از آنکه بچه‌هاي بسيج مساجد کار کوچه و محلات را دست بگيرند، بساطي بود. اينها را بايد با قصه و رمان گفت. که مردم چه بودند، چه مي‌خواستند بشوند و چه شدند. که امام خميني چطور از اين لات و پيت‌هاي چاقوکش، آرپي جي زن ساخت. يا تک تک بچه‌هايي که عضو کتابخانه مسجد جواد الائمه شدند، قبلا چه حال و هوايي داشتند و اگر انقلاب نمي‌شد کارشان به کجا مي کشيد. فعلا همين رمان نيمه کاره‌مان را تمام کنيم، که... بساطي بود...
    تازه سينه از خاک برداشته بوديم و پشت لبمان سبز نشده بود که "گلپا" برايمان چه چهه مي‌زد: موي سپيدو توي آينه ديدم... . يا "دلکش" ادامه مي‌داد: تک درختي بي‌نشونم... انا بيت‌الغريب. نمي دانم که رمان را چگونه ادامه بدهم؟ نمي دانم چرا سي سال است که صدا و سيما ادعا مي کند تمام مردم از اول انقلاب بودند و انقلاب هستند و خواهند بود؟ يك جغله بچه بوديم که در مجلس بزرگترها مجبور مي شديم از انقلاب دفاع کنيم. پدرم چند بار کلنگش را برداشت که دوباره شخصيت ديگري برايمان بتراشد. که آخر به تو چه مربوط است بچه؟ به چه حقي توي روي بزرگترها مي‌ايستي؟ اين "غلط‌اضافي‌کردن"‌ها به تو نيامده... که مادرم ميانجي مي‌شد و نمي‌گذاشت. چه سال ها بين ما و پدر، ما و جبهه، ما و صدام ميانجي‌گري کرد و نگذاشت کار به جاهاي باريک بکشد. در اين سالها چه آدمها ديديم که يک متر ريش داشتند و يک روز خط مقدم نرفتند. در سربازي ترکش از بغل گوششان رد شد و يک کيلو پرونده پزشکي ساختند. گوجه فرنگي و کمپوت سيب احتکار کردند... حاجي بازاري شدند. امام خميني، امام اين ها هم بود. فقط آنهايي که وسط آوازهاي گوگوش و داريوش ناله گودال قبر را شنيدند... ديگر فايده نداشت. يک پيرمرد مد ظله العالي به خاک سياهشان نشاند..."عالم محضر خداست، در محضر خدا معصيت نکنيد." بعد از آن کلمه قصار "هيچي" اين جمله بود که پدر اسرائيل را درآورد. عالم محضر خداست، در محضر خدا اين غده سرطاني اسراييل بايد از بين برود.
    همين تازگي کتابي را قرار بود معرفي کنم. به غير از احاديث و آياتي که در کتاب به زور و بي مقدمه آمده بود، کل کتاب به لعنت خدا هم نمي ارزيد. (البته اين ضرب المثل هم کلي مزخرف است. لعنت خدا خيلي هم مي‌ارزد. آن قدر که يکي مثل شيطان حاضر است تمام ابديتش را با همين يک لعنت معامله کند. مي‌گويد اين لعنت از طرف خداي احد واحد و متعال است و من آن را به هيچ چيز نمي‌فروشم) نويسنده حدود دويست سيصد صفحه وراجي کرده و جان کنده بود که همين يک جمله پيرمرد را بگويد و نگفته بود. عالم محضر خداست... يعني خدا حاضر است. همين جاست. همين الان. اگر تو او را نمي بيني او تو را مي‌بيند. وگرنه وقتي تنها هستي با چه کسي حرف مي‌زني؟ در مورد عذاب‌هاي جهنم خيلي حرفها گفته اند، اما بدترين عذاب همين تنهايي است. که خدا هم ديگر تو را نبيند و صدايت را نشنود. بيچاره مي‌شوي. تازه مي فهمي تا حالا هر بدبختي و مصيبتي که داشته‌اي، اگر کرايه خانه‌ات سالي دوازده ماه عقب مي‌افتاد (اصلا اين کرايه خانه را بايد ببرند تحويل بهزيستي بدهند- از بس عقب افتاده است!) اگر دندانت درد مي گرفت، اگر فاميل هاي همسرت مسخره‌ات مي‌کردند، اگر... در تمام اينها براي خدا ناله مي‌کرده‌اي، ناز مي‌کرده‌اي، طاقچه بالا مي‌گذاشته‌اي، عصباني مي‌شده‌اي که اين چه وضعي است؟ خيالت راحت بود که يکي هست که تو را درک مي کند. يکي هست که بين تو و قلبت ايستاده و نمي‌گذارد از غصه دق کني. اما اگر او نباشد براي که ناله مي‌کني؟ براي چه کسي عصباني بشوي؟ گريه کني که شياطين مسخره‌ات کنند؟ (‌مي‌گويند شياطين جوري اهل جهنم را مسخره مي‌کنند که بعضي‌ها ترجيح مي‌دهند گريه و زاري نکنند. از عذاب دوزخ بدتر طعنه و مسخره اينهاست، که ديدي چطور پدرت را در آورديم و با توهم خشک و خالي گولت زديم؟ تو اشرف مخلوقات هستي؟ با اين همه حماقت؟ اين قدر احمق که مرگ را هم نمي‌ديدي و باور نداشتي! اينکه هميشه بيخ گوشت بود...)
    اصلا عالم چون محضر خداست، عالم است. وگرنه کدام عالم؟ کجاست آن روزهايي که صبح تا شب فقط بحث مي‌کرديم. ماترياليسم، سوسياليسم، ليبراليسم، دگماتيسم، تو آدم شخصيت زده‌اي هستي، هگل کجا پشگل لگدکرده، غربزدگي و... آي بحث مي‌کرديم! کجايند آن‌ها که بحث مي‌کردند؟ دردسرتان ندهم... آدم است و يک مشت خاطره. يک سري تجربيات شخصي؛ آنچه از آدم و براي آدم مي ماند همين هاست. طرف حساب اين خاطره‌ها و تجربيات کيست؟ صد سال ديگر که ما نيستيم اين خاطره و تجربيات کجاست؟ اگر نعوذبالله خدا نبود، اينها چقدر پوچ، چقدر هيچ بود! من فهميدم دنيا هيچ و پوچ است، اين را براي چه کسي فهميدم؟ اين کمونيست ها به چه کسي ثابت مي کردند که خدا نيست؟ به چه عشقي؟ انا بيت‌الغربت. قبر خانه‌ غربت است. آن هم چه غربتي؟! پيرمرد خبر داشت.  مي‌دانست در دنيا چه خبر است. مي‌دانست دنياي مردم کف روي قبر است. حبابي است که دير يا زود مي‌ترکد و آنچه مي‌ماند شب اول قبر است. خميني بت شکن نبود، حباب شکن بود... شاه پيغام داده بود که هرچه شما بگويي، قول مي‌دهم مخالف شريعت اسلام عمل نکنم. قول مي دهم.. يک تعداد از ملي مذهبي ها با شوق و ذوق اين پيغام را براي امام(ره) برده بودند  که آقا مژده بده، همه چيز درست شد.. پيرمرد يک دفعه گفته بود:‌ نخير! ديگر دير شده. من ديگر پير شده‌ام. شاه بايد زودتر به غلط کردن مي‌افتاد، نه حالا. بايد برود... گفتم بايد برود... .
    جماعتي که پيغام شاه مملکت را براي پيرمرد برده بودند، فک پايين شان را انداختند روي کولشان و برگشتند. شاه مي‌گويد فعاليت ساواک را محدود مي‌کنم. آن وقت اين پيرمرد مي گويد من پير شده‌ام. دير شده. چه چيز دير شده؟ شاهنشاه آريا مهر برود؟
    اصلا سيستم و الفباي دنياي پيرمرد با ديگران فرق داشت. معلوم نبود کجا سير مي کند. به کجا وصل است. "من پير شده‌ام، شاه بايد برود"‌ يعني چه؟ پير شدن شما چه ربطي به شاه دارد؟ نکند شما با جهان غيب در ارتباط هستيد؟ لابد با ياران امام زمان(عج) ارتباط  داريد! شما نوري در تاريکي هستيد. شما از کجا دانستيد که مردم بايد همان روز بريزند بيرون و کار را تمام کنند؟ انگار مثل موسي(ع) براي فرعون ضرب العجل تعيين کرده‌ايد! شما ابراهيم زمان هستيد. شما طلايه‌دار و مقدمه ساز قيام آخر هستيد. شما درهم کوبنده کاخ‌هاي ستم و بيدار کننده فرزندان آدم (ع) هستيد. شما... "بسه! بس آقا بس!"
    پيرمرد استعداد خاصي در "توي ذوق آدم زدن" داشت. بس... بس! آن هم با آن لهجه شيرين! اين هم يکي ديگر از کلمات قصار حضرت امام (ره) بود. خطاب به يکي از مسئولان وقت که در جماران داشت از پيرمرد تعريف و تمجيد مي کرد. يادم نيست دقيقا چه تاريخي بود. اما احتمالا يکي از همان ساعاتي بود که قبر فرياد مي زند: انا بيت الدود. ( من خانه کرم ها هستم.) از پشت‌ آن ابروهاي انبوهش  چند بار غضب‌آلود به طرف خيره شد. اما وقتي ديد صداي قبر را نمي‌شنوند، بي‌مقدمه سخنراني آتشين طرف را قطع کرد و گفت:‌ بس! بس آقا، بس! در محضر خدا از بنده خدا تعريف مي‌کني؟! کي مي‌خواهي حي و حاضر بودن هميشگي او را ببيني و بفهمي؟
    ده بار به شما گفتم اين ناوهاي آمريکايي را بزنيد. تا من زنده‌ام بزنيد اين پدرسوخته ها را غرق کنيد! نگذاريد راحت در خليج فارس شلنگ تخته بروند! آمريکا شيطان بزرگ است، نه ابرقدرت. لاحول و لا قوه الا باالله. قدرت فقط از آن خداست و اينجا هم محضرخدا. شيطان هيچ قدرتي ندارد، مگر ترساندن از فقر و وعده بي‌دليل دادن. مگر وسوسه کردن و امر به فحشا. اين ناوهاي آمريکايي را بزنيد! تا فردا بر سر حق هسته‌اي شما برايتان دم  درنياورند. اين بي‌شرف‌ها هر کاري از دستشان برآمده کرده‌اند. مثل کسي که مي‌گويد اين کار را بکن، ‌وگرنه شيشه خانه‌تان را... شکستم. (نمي‌گويد مي شکنم!) غني سازي نکن و گرنه تحريم اقتصادي... کردم. آمريکا در طول تاريخ ننگين خود تا به حال به يک کشور قوي حمله نکرده. اين همه سال حتي جرات ندارد به کره شمالي حمله کند. فقط پاناما، آلمان شکست خورده در يخبندان مسکو، ژاپن عملا تسليم شده و ويتنام درگير جنگ داخلي، افغانستاني که حتي يک هلي کوپتر و هواپيماي جنگي نداشت، عراقي که در يک جبهه دو کيلومتري هم مقاومت نکرد و الي آخر.
    مي‌گفت:‌ احمد! من پير شده‌ام. وگرنه خودم مي‌رفتم اين سلمان رشدي ملعون را اعدام مي‌کردم... پيرمرد خيلي غصه خورد. بعد از پذيرش قطعنامه ديگر سخني علني در هيچ کجا نکرد. مي‌ترسم سلمان رشدي به مرگ طبيعي بميرد و اين ننگ براي ما بماند. مي‌خواهم صد سال سياه ابرقدرت نشويم. در اين  حبابي که روي شب اول قبر کشيده‌اند و برق مي‌زند، ابرقدرتِ چي، کشکِ چي؟! صدام گور به گور شد و رفت به درک اسفل السافلين. آنجا که جاي دشمنان اهل بيت (ع) است. رفت آنجا که روايت است اگر بيرونش بياورند و بگذارند داخل يک تنور داغ (‌آن وقتي که اصطلاحاً نان را بايد چسباند) و در تنور را ببندند. تازه مي تواند يک خواب راحت بکند. رفت آنجا که به او بگويند تا ابد اينجا خواهي بود و صبر کني يا صبر نکني هيچ فرقي نمي کند.. اما تعيين متجاوز و غرامت جنگي ما چه شد؟‌ چرا باور نکرديم و نمي‌کنيم که آمريکا هيچ غلطي نمي تواند بکند؟ و  هيچ وقت نخواهد توانست. شايد با فرانسه بجنگيم و بر طبق  اخبار، دريا را از اجساد سربازانشان پر کنيم، اما آمريکا به ما نخواهد جنگيد. ( با روسيه مي‌جنگد و خداوند با گروهي از کفار گروهي ديگر را دفع خواهد کرد.) التبه "بدأ" خداوندي حکايت ديگر است و هيچ کس غير از ذات اقدس او از آينده خبر ندارد. اما هرچه هست آينده را فقط و فقط خداوند تعيين مي‌کند و... پيرمرد اينها را مي‌دانست. سالها پيش آيت‌الله شاه آبادي به او خبر داده بود که روزي حکومت پهلوي را ساقط مي‌کني و با عراق در خوزستان مي‌جنگيد. بدان که آن روز خود سيدالشهدا پرچمدار شماست و هرکس شهيد شود با شهداي کربلا محشور مي شود.
    طولاني شد و بگذريم.
    1- امروز امام فوت کرده است. يعني چه؟ يعني ديگر تعريف کردن از ايشان راحت است و هر کسي مي تواند به نفع طرز فکر خود افکار ايشان را بازخواني کند. امام نه تنها امام (ره) بلکه هر کس ديگري هم... وقتي به شب اول قبر مي‌رسد فقط خداست که مي تواند افکار و آثارش را بازخواني کند. فقط خدا بنده خود را مي شناسد. ما نمي‌دانيم امام (ره) که بود. اما اگر عصباني نشويد، عرض مي‌کنم که ايشان دزد نبود. بله ... دزد نبود. وقتي دزد نبود يعني خائن هم نبود. در نتيجه امانت‌دار بود. شخصيت عرفانی - سياسي امام پيشکش شما. اما مردم عادي عاشق امام بودند، چون خيالشان راحت بود که دزد نيست. هزار تومان يا هزار ميليارد تومان فرقي نمي‌کند، دزد، دزد است. ما وقتي سر کوچه بحث مي‌کرديم، عمده تکيه‌گاهمان اين بود که امام (ره) دزد نيست. کاش فرصت بود اين نکته به‌ظاهر عادي و ظاهرا کمي موهن را بيشتر توضيح مي‌داديم.  حفظ نظام بنا بر يکي ديگر از فرمايش‌هاي پيرمرد، واجب‌ترين واجبات است. هزار فتنه سبز مثل شايعه دزد بودن فلان آقازاده ها ارکان نظام را سست نمي‌کند. مي ترسم اين بديهيات در اين بازخواني فراموش شود.ماييم و يک شهرام جزايري، که انگار بناست پيش پاي آن موعوم امم (عج) اعدامش کنيم- بعد از آنکه بيت‌المقدس آزاد شد!
    2- امام (ره) رحلت کرده است. اگرچه هنوز هم براي ما همان امام است، اما فقط با اجازه يک مجتهد زنده مي‌توان از ايشان تقليد کرد. منظورم رساله احکام نيست.
    3- اين طور بگوييم: مگر امام(ره) رحلت نکرده است؟ چرا بازخواني تفکر امام؟ (آن هم وقتي هنوز خيلي نمي‌گذارند و نمي خواهند روخواني شود- به جاي بازخواني) در اين روزگار وانفسا بايد از کلمات و اصطلاحات ترسيد. چرا بازخواني؟ يعني اينکه تفکر امام(ره) را نفهميده‌ايم و بايد برگرديم و دوباره بازخواني کنيم؟ و باز هم بازخواني، آن قدر که رابطه با آمريکا و آل سعود و... کوتاه آمدن در مورد اسرائيل از آن دربيايد؟ گرچه فعلا منظورم اين نبود.
    4- چرا بازخواني تفکر امام(ره)؟ چرا قرآن و نهج البلاغه را بازخواني نمي‌کنيم؟ يا فوق آخر چرا اسفار ملاصدرا، يا فتوحات ابن عربي را بازخواني نمي‌کنيم؟ چرا ما مردم عادت کرده‌ايم به تعارف کردن؟ عادت کرده‌ايم به مبالغه و افراط و تفريط. چرا انقلاب اسلامي را با کتاب خدا و سنت رسول (ص) و سيره ائمه (ع) تبيين نکنيم؟ تا چند سال مي خواهيم سالگرد رحلت آن پيرمرد را تعطيل رسمي بگيريم؟ چرا آب را از سرچشمه ننوشيم؟ نمي‌شود؟ نه، نمي‌شود؟
    نه، نمي‌شود. خيلي‌ها اين چند سال زور زدند که بشود، اما نشد. (البته دست بردار هم نيستند) حالا آمديم سراغ يکي ديگر از حکمت‌هاي اصل مترقي ولايت فقيه. خلاصه عرض کنم، هر کس گفت سرچشمه، که نبايد آب از لب و لوچه مان آويزان شود. اصل قضيه هرمنوتيک و قرائت هاي جديد ديني و علم‌الاسماء و.. اين بود. همين بود که "نمي شود." هر کس نمي‌تواند سرش را بيندازد پايين و برود سراغ قرآن و سنت که به جاي سرچشمه از دروازه غار سر دربياورد! مي‌تواند برود، تحقيق کند، نظريه جديد بسازد، حرف بزند و.. اما زير نظر يک ولي فقيه جامع‌الشرايط. فهم ديني ولي فقيه شرط و ملاک است. يعني آدم يا بايد ولي فقيه باشد، يا مقلد. (يا اينکه مجتهد خبره‌اي که به ولي فقيه کمک مي‌کند.) حداقلش براي اينکه هرکه به هرکه نشود. مرحوم آيت الله بهجت نور بود. روح عزيزي بود كه به تعبير مولاي متقيان از آسمان آويخته شده بود و... موت ارادي... به زبان ساده است. بگذريم. اتفاقا ايشان اختلاف نظر فقهي هم کم نداشت. مثلا گوش دادن به تمامي موسيقي هاي صدا و سيما را مجاز نمي‌دانست. گاهي به صورت خصوصي به رهبر انقلاب هم نظر مي‌داد. اما هيچ گاه ديده يا شنيده نشد که حتي در يک مورد، چه در مورد امام(ره) چه در مورد‌ "آقا" برخلاف اين دو بزرگوار حرفي بزند يا موضعي بگيرد. يعني گزينش نهايي مجلس خبرگان و جامعه تشيع حجت شرعي مي آورد. رهبر کسي است که اصولاً در کليات سياست و حکومت اسلامي جامعه را هدايت و رهبري مي کند و مجتهدين در اين کلمات کمترين اختلاف نظر را دارند. در زمان غيبت نه به امام معصوم دسترسي داريم، نه به نواب اربعه، نه به علماي درگذشته. خلاصه هيچ کس حق ندارد فراتر يا برخلاف راي و نظر مجتهد و ولي فقيه زنده از ولي فقيه مرده تقليد کند يا افکار و آثارش را بازخواني کند. اصل بازخواني افکر امام(ره) در وجود مبارک رهبر معظم انقلاب تجسم پيدا کرده. من شاگرد امام بودم و امام به من گفت چقدر خوشگلي و من مثل بلبل افکار امام را بازخوانی مي‌کنم و چهچهه مي‌زنم و... حرف مفت است. يا بايد بگوييم فقط 313 نفر از اوتاد و ابدال و ياران هميشگي حضرت ولي عصر(عج) از اين قاعده مستثني هستند، يا اينکه هر کس ولي فقيه زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلي مي ميرد. (مرگ جاهلي  هم يعني با کله رفتن در دوزخ.)
    5- خيلي از عرايضم ناقص ماند. اما "تکليف ما را سيدالشهدا معلوم کرده است." اين هم يکي ديگر از جملات پيرمرد بود که مي‌خواستم با "رمان- مقاله" بازخواني‌اش کنم و فرصت نشد. تازه مي‌خواستم خير سرمان جواني کنيم. چرا بعضي‌ها خيال مي کنند من و يوسف گوسفندي و جمشيد لجن بلد نبوديم جواني کنيم؟ چرا گمان مي کنند ما متوجه منشور چند وجهي حقيقت در جريان پلوراليسم نيستيم؟ يوسف گوسفندي اصلا قرباني يک ماجراي پلوراليستي شد. سال چهارم جنگ در يکي از پايگاههاي بسيج، آموزش نظامي مي‌ديديم. شنيديم ديشب چند تا از بچه هاي پايگاه رفته اند ماموريت داخل شهري. همسايه ها خبر مي دهند که هفت هشت نفر از اراذل و اوباش خطرناک محل در خانه يوسف گوسفندي جمع شده اند و فاحشه آورده اند. خلاصه يوسف گوسفندي مجبور شد چند هفته بعد يکي از همان دو فاحشه آن شب را زن داداش صدا کند؛ فروختند و از آن محل رفتند. نفهميدم عاقبت آن زن داداش پلوراليستي به کجا کشيد. اما.... اين رمان- مقاله که اين جوري تمام نمي شود. کوتاه مي‌آييم و مي‌گوييم: وقتي تکليف ما را سيدالشهدا مشخص کرد است، يعني ديگر نمي‌توانيم در هيچ چيزي کوتاه بياييم.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه