پيشرفته
 

موضوعات :

  • سیاست
  • فتنه

  • کلمات کليدي :

  • قبیله ای
  • عرفان انفرادی

  • دكتر ابراهيم فياض

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • انقلاب سینمایی در ایران

  • جامعه شناسی با عینک سرمایه‌‌داری

  • مطلب بعدي >   437 تعداد بازديد
    10.00 (6 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 12 : پارازيت روي موج ايران

    غرب گرايي عليه بومي گرايي
    تحليل انتخابات دهم در گفتگو با دکتر ابراهيم فياض

     

    دكتر ابراهيم فياض

    انتخابات تمام شد، اتفاقاتي افتاد و پيامد هاي آن کم و بيش ادامه دارد که بيشتر هم از جنبه تهديد مورد توجه است. بحث را از فرصت هاي پديد آمده براي انقلاب بعد از انتخابات شروع کنيم مهمترين فرصت هايي که ايجاد شد چيست؟
     هر واقعه ي که به آن نگاه مي کنيم، گذشته حال و آينده دارد. بايد به هر سه جنبه آن نگاه کرد. معمولا مي گويند با گذشته مي توان آينده را ديد. من مي گويم با آينده هم گذشته ها را مي شود تفسير کرد. يعني آينده ي که ترسيم مي شود گذشته اش را هم متناسب با آن داريم. انتخابات ما هم چنين ساختاري دارد. هر دوره که مي گذرد قصه اي رخ مي دهد و هر حرکتي را به سوي آينده بايد مثبت دانست. بعضي پيامد ها ناخواسته است بدون آن که متوجه باشيم اتفاق افتاده است. اين ها را باز مي کنم تا مشخص شود. وقتي در سال 60 مجاهدين خلق اعلام جنگ مسلحانه مي کند، اتفاقي که رخ داد اين بود که نيروهاي انتظامي و امنيتي ما به شدت بر اوضاع داخلي مسلط شدند. توانستند تجربه هاي خاصي را کسب کنند، به طوري که حالا امکان هيچ کودتايي در ايران نيست. جنگ در واقع در دو جبهه بود از خارج با عراق و  در داخل با مجاهدين خلق. علايم پيروزي جنگ که در مرز ها شروع شد کشتار از داخل هم شروع شد. از کشتار مردم عادي گرفته تا مسئولان حکومتي. حتي در اين حالت هم حکومت نظامي اعلام نشد. مردم به تمام معنا در صحنه بودندکه نيروهاي امنيتي توانستند اداره بکنند. در دوره بني صدر حتي رييس جمهور که بايد جنگ را اداره بکند خودش ضد نظام بود. اين بحرانها سبب شد که ايران از بعد داخلي و خارجي قدرتمند بشود. بنابراين بايد تاکيد کنم که آينده ما بسيار خوب است و جايي براي نگراني نيست. بايد بتوانيم در خصوص رويدادهاي گذشته هميشه بعد مثبت و پيامدهاي مثبتش را هم در نظر بگيريم تا با همين نگاه به سمت آينده بهتر پيش برويم. بار ها فکر مي کردم که اگر مشروطه اتفاق نمي افتاد، چه مي شد؟ يا اگر رضاشاه نيامده بود چه مي شد؟ رضاشاه که آمد ايران تجزيه نشد. بلايي که سر عثماني ها آمد بر سر ما نيامد. فعلا کاري ندارم که در بعد داخلي چه پيش آمد. تاريخ را که نگاه مي کنم جنبه مثبت آن را هم مي بينم. ايده آل ما چيزي ديگر است اما واقع چيزي است و تکليف چيزي ديگر. اگر قدري تاريخ را بخوانيم مي فهميم که جايي براي نا اميدي نيست. بايد بر رسي کنيم که چه شد که به اينجا رسيديم. بعد از جنگ باز سازي که شروع مي شود همه ما راست شديم. تا پايان جنگ همه سوسياليست بودند. وقتي که راست شديم، راست جدي شديم. راست آمريکايي! سياست اصلي دوران بازسازي "تطبيق" اقتصادي بود که مزورانه تعبير به "تعديل" مي کردند، تا مردم نفهمند، هماهنگي با نظام سرمايه داري. آن اوايل، بحثي بود که آقاي هاشمي الگو را از ژاپن گرفت سپس تنزل پيدا کرد و شد کره جنوبي. بعد هم مالزي و در آخر هم ترکيه. اينها همه اذناب آمريکا هستند. دوره دوم خرداد هم باز توليد سياسي فرهنگي هشت ساله اول است. اين دو مکمل همديگرند. 16 سال چنين سپري شد که فرصت کمي هم نبود. يکباره در پايان اين دو دوره با آمدن احمدي نژاد تعبير سازندگي عوض شد به سازندگي بومي. مي بينيم که شهر به شهر، روستا به روستا در حال شکل گرفتن است. اين سير  با شدت و توان بيشتر ادامه مي يابد. اين کار تمام رشته هاي ديگران را پنبه مي کند که قرار بود که يکي از نوکر هاي آمريکا بشويم. حال اگر اين 4 سال به 4 سال بعدي وصل شود، چون دولت تجربه بيشتري کسب کرده است معلوم است که ضربه به 16 سال ديگران بسيار کاري تر خواهد بود. مردم هم بازگشت را خواستند و راي دادند. مخالفان مجبور شدند از سرمايه بخورند و موسوي 68 ساله را آوردند و کروبي 72 ساله را.  اينها سرمايه آنان بودند، خرج کردند و جواب نگرفتند. آنها فهميدند که نسل بعدي را ندارند. اگر سيزده ميليون را تحليل کنيم معلوم مي شودکه تقريبا 5 ميليون، آنها را مي شناختند. بقيه هم با تبليغات و هيجان جذب شدند. تز دوران اول (سازندگي) اين بود که رابطه با بيرون بايد تقويت شود و در درون همبستگي ها کاهش بيابد. در پايان دورة دوم خرداد به اينجا  مي رسد که توطئه "توهم" است و اصلا توطئه وجود ندارد. در خارج توطئه نيست، در داخل است که عده اي بايد کنترل شوند. با تحول ايجاد شده در ايران اين مختصات عوض شد. انسجام دروني بالا رفت که ايران توانست در موضع اتمي مقاومت کند، خارجي ها را مخصوصا انگليس و طراحي هاي آکسفورد را ناکام بگذارد. اگر بررسي کنيد متوجه خواهيد شد که نقش دانشگاه آکسفورد در مورد ايران چيست و چقدر برنامه و طرح دارد. اينکه دبير اول سفارت انگليس در ملا عام ظاهر مي شود و در تظاهرات شرکت مي کند، خود گوياي بسياري از ناگفته ها است.
    در مجموع دو جبهه در ايران شکل گرفت. جبهه غربگرا اعم از چپ و راست يا هايدگري ها و پوپري ها. جبهه دوم بومي گرايي،سنت گرايي و ايران گرايي است. سراسر اين جبهه مرکز ثقلش را شهر و روستا قرار مي دهد و سازندگي را از آنجا شروع مي کند. بر خلاف گروه ديگر که از مرکز اقدام مي کند. تهران عملا شهري استعماري است. هيچ معيار شهري ندارد. گونتر گراس هم همين را مي گويد. استعمار در هر کشور شهر هاي خاص را مي سازد و آن را مرکز کنترل آن کشور قرار مي دهد، هرچه در اين کلان شهر است معيار مي شود. فرهنگ را تقليل دادند به جامعه، مثلا در دوم خرداد مي رفتند آمارگيري فرهنگي مي کردند که چند تا ويدئو، ضبط، تلوزيون و... در جامعه هست. تحليل آماري از فرهنگ، کار مدرنيسم است. فرهنگ را از نگاه جامعه شناختي بررسي مي کنند. بعد جديدي هم در دنيا راه افتاده است به اين معني که شاخص آماري فرهنگ مهم نيست. آن معرفت پشت فرهنگ اصل است. يعني اگر ما "اپيستم" ها را جمع کنيم فرهنگ عمومي شکل مي گيرد. اپيستم ها شامل همه دانش هاي بشري است. فلسفه، دين، هنر، ادبيات و آداب و رسوم. در ديدگاه  اول فرهنگ اصلي در تهران است.  فرهنگ شهر ها و روستاها خرده فرهنگ اند! لذا جامعه شناسان مي گويند خرده فرهنگ هاي ايران! در صورتي که ما اصلا خرده فرهنگ نداريم. ما حوزه هاي فرهنگي داريم. سياست دوره هاي قبل چون به اين حوزه ها از نگاه خرده فرهنگي مي نگريست امنيت ما تضعيف شد. الان که نگاه حاکم عوض شده شاخص هاي امنيتي در کشور بالا رفته است. صدا و سيما هم با معيار استعمار عمل مي کرد. الآن ظاهرا به حوزه هاي فرهنگي بها مي دهند.

    خانم زهرا رهنورد به بي بي سي گفته بود مردم بايد قبيله اي راي بدهند...
    اصلا تجدد بحث قومي و قبيلهاي است. تمام فلسفه هاي غرب هويت قومي دارد. در ايران در زمان رضا شاه که مي خواستيم به سمت تجدد برويم قوميت گرايي يا ايرانيسم سر بر آورد. آخر روشنفکري و تجدد، قوميت گرايي است. در راهپيمايي ها مي گفتند: استقلال، آزادي، جمهوري ايراني! يعني همين. در پايان دوم خرداد چهره هاي پادشاهي مي شوند مراد، مثل نراقي و شايگان و دوم خردادي ها مي شوند مريد. من خودم شاهد تحقير دوم خردادي ها از جانب آنها بودم. سران برجسته دوم خرداد از طرف آنان تحقير مي شدند. مي گفتند شما حماليد. اخيرا هم رضا پهلوي در پيامي گفته بود حاضرم از گذشته هاي شما بگذرم. در واقع امر هم اين گونه است که چپ و راست حمال اند. در دوره قاجار قضيه روس بود و انگليس ولي به اين منتهي شد که رضا شاه بيايد سر کار. در دوره جديد اين مناسبات عوض شد و در ساختار جديد ما،  رهبري را داريم که مشروعيت تام وتمام دارد. پشتوانه عقلي هم به نام فقه دارد. به عبارتي عقلانيت معطوف به هدف. هر جا هم که زندگي مردم مختل مي شود رهبري و شوراي تشخيص مصلحت نظام به نفع مردم حکم اوليه را باطل و مشکل را به نفع مردم حل مي کنند. الآن براي اولين بار در ايران تشخص مفهومي دارد رخ مي دهد. الآن آغاز تئوري سازي ماست. اين تشخص مفهومي سبب شده که بسياري خطوط مبهم از بين برود. لذا هر کسي که با سواد بود به احمدي نژاد راي داد. نخبگان هر رشته اي که درک و فهم عميق داشتند اين طرفي بودند. از طرف ديگر کساني که سياسي و کلاسي بودند و به نوعي به غرب اعتقاد داشتند ولو با نام اسلامي در آن طرف بودند. حتي آخوند ها هم همين طور. اين ساختار جديد دانش بومي را به بار مي آورد. ما بسيار راحت وارد اين فاز شديم. در جاهاي ديگر هزينه هاي ورود به اين دوران سنگين بود. مثلا در هند که در جنوبش تاميلي ها هستند و در وسطش هندو ها. در طرف ديگر سيک ها و بودايي ها هستند. مسيري که آمريکايي ها آنجا تعبيه کرده بود کشت و کشتار را افزايش داد، ارتش هند معبد سيک ها را نابود کرد و آنان هم گاندي را کشتند. هند الان به سختي وارد مرحله دانش بومي شده و سرعت رشدش دارد از چين هم جلو مي زند. در ايران هم دانش و ساختار ايراني دارد شکل مي گيرد. با عملي شدن آن ايران به دوران شکوفايي خودش بر مي گردد. به عبارتي ديگر با مشروطه همه ي علم ما غربي شد. دانشگاه تهران که نماد علم ماست کم ترين توليد دانش بومي را نداشته است. دانشگاه هاي ما پايگاه اطلاعاتي غرب اند. isi  مقاله هاي خارجي استادها ملاک قرار مي گيرد. در آلمان و فرانسه چنين چيزي نيست، به رغم اينکه از لحاظ رتبه بندي آلمان رتبه 200 و فرانسه رتبه 300 را گرفت. اما ايران رتبه 500 را مي گيرد و اينگونه استاندارد را معيار مي گيرد. متاسفانه در دولت نهم هم اين ملاک معيار بود. در دانش بومي سوال و جواب از خودمان است و دايما باز توليد مي شود. هر سوال که پيش مي آيد ادبيات خودش را ايجاد مي کند. همين  حالت سلسله مراتبي اوج مي گيرد. در تشخص يابي مفهومي معلوم مي شود حتي کساني که در حوزه هاي علميه هم اين طرفي نبودند نوع بدهکاري و تعلق خاطر به غرب دارند. غالب اينها کساني اند که فلسفه را هميشه روايت کرده اند. کار شان تقرير بر آثار بزرگان است، تازه اگر قوي باشند. نوعي اشرافيت فکري در قشر سنتي به علاوه روشنفکري در جبهه مخالف احمدي نژاد به هم مي رسند. اگر چه ظاهرا دشمن هم بودند.  بعد از اين تشخص مفهومي حال اگر ايران هم وارد چرخه رشد بومي بشود در کنار هند، چين، و کره کمربند آسيايي شکل مي گيرد. يک سر اين کمر بند ايران است و يک سر آن کره. آنچه در جومونگ اتفاق مي افتد اتحاد دو کره است. جومونگ از نظر جغرافيايي کره شمالي است که از نظر نظامي قوي است. بويو، جنوبي است اتحاد اين دو يعني جمع بين ثروت و قدرت نظامي. اگر کره شمالي و جنوبي با هم متحد بشوند مي شود انگليس آسيا. مک لوهان در سال 1960 در درک رسانه ها گفته بود: "الآن شرق خواب است غرب با رسانه هايش در حال بيدار کردنش است، روزي که شرق بيدار شود شب طولاني غرب شروع مي شود."
    الآن اين حالت در حال شکل گيري است. الان آمريکا سعي مي کند با آسه آن راه بيايد. يک مردم شناس 40 سال با بودجه بانک هاي آمريکا کار کرد که نهايتا شد طرح آمريکا و چين. با ژاپن پيمان دارد و با هند هم که دارد پيمان چند جانبه مي بندد. اين همکاري  به ايران هم خواهد رسيد. اروپا به اين امر رضايت نمي دهد و اسراييل هم راضي نيست. شايد آمريکا روزي مجبور شود که خود اسراييل را از بين ببرد. اينجاست که انگليس – که باني و حامي اوليه اسراييل است - وارد کارزار انتخاباتي ايران مي شود. حتي در نماز جمعه اي که اينها بر گزار کردند مرگ بر چين و مرگ بر روسيه هم مي گويند. اينها معني دار است. يعني درود بر انگليس و آمريکا. من يک مقاله نوشتم با نام "فرايند ارتباطي تمدن سازي".  اولين قدم اين کار ايجاد رشد منطقه اي است. اين کار الآن در حال شکل گيري است. فشار بر ايران براي محدوديت اتمي ريشه در اين تئوري دارد. فراموش نکنيم که ايران يک سر آن کمربند است و کره شمالي سر ديگر آن. غرب با اين اتفاق دچار مشکل تمدني مي شود.

     طيف مخاطب ما در باره موضع علما و مخصوصا فضلا بحث دارند. مثل اينکه بعضي از آنها در چنين مواقع حساسي نمي توانند درست عمل کنند و مردود مي شوند.
    قم بعد از مشروطه سکولاريزه شد. رضا شاه تاثير خودرا گذاشت. فقيه ما بعد از مشروطه  فقيه غير کلامي است و فقاهت به شريعت تقليل مي يابد. در حالي که ميرزاي قمي قبل از آن کلامي است. رساله ايشان فقط رساله فقهي نيست. به سوال هاي کلامي هم جواب مي دهد. به حدي اين فقه دچار نقصان روشي است که حد ندارد. مثلا به قرآن و نهج البلاغه کار ندارند، فروع کافي را دارد و اصول کافي را ندارد. نوع تقليل گرايي که در سکولارسيزيون اتفاق مي افتد ايجاد شد. در فقاهت بعد از مشروطه بحث هاي دوري اصول براي اصول و فلسفه براي فلسفه مطرح شد. شيخ انصاري اصول براي فقه را مطرح مي کرد.  در حالت دوري علم اتکا به خودش پيدا مي کند و ديگر جوابگوي جامعه نيست. مدرسه سپهسالار بعد از مشروطه همين را باز توليد مي کند. بعد هم به انجمن حکمت و فلسفه سلطنتي مي آيد با پا در مياني سيد حسين نصر. فلسفه براي فلسفه، نه براي جامعه؛ که در آثار اينها هست. نتيجه اينکه حوزه به فقه تقليل مي يابد و جدايي دين از جامعه و سياست. اما امام فقه را برگرداند به کلام، مخصوصا در نجف. شهيد مطهري مي گويد بعد از مشروطه ما مجتهد مقلد داريم. لذا امام شاخص را شيخ انصاري مي گيرد و رويه ايشان رويه شيخ انصاري است. دوم خردادي ها آخوند خراساني و ناييني را ترويج مي کردند. الآن کساني که راه امام را نرفتند عملا دچار مشکل شده اند و دنبال کساني افتادند که شعار جدايي دين از سياست مي دهند. اگرچه خود نخواهند اعتراف کنند. اينان وارث مدرسه مروي و مدرسه سپهسالار ويران شده هستند. اما آناني که محکم ايستادند مثل آقاي مهدوي کني نشان دادند که خوب ماجرا را فهميده اند. ديگران که مغلوب شدند عکسالعمل نشان دادند. دانشگاه آکسفورد و دولت انگليس و قشر داخلي قم و تهران همان ساختار بعد از مشروطه را دارند. ساختار مشروطه اي که در زمان رضا شاه باز توليد شد. در اطرافيان رضا شاه آخوند هاي انگليسي مشرب هم بودند. ميرزا مهدي آشتياني آخوند بود و سمت داشت.
    امام هميشه با آخوند هاي درباري مشکل داشت. در دوره نهضت امام هم فلان عالم در برابر ولايت فقيه مي گفت: "شاه شيعه". مسئول دارالتبليغ فتواي بمباران جماران و کشتن امام را مي دهد. اين سيستم و ساختار باز توليد تاريخي مي شود. اين قصه، قصه ي مهمي است، اصول انتزاعي که مرحوم ناييني درست ميکند يا آخوند خراساني اصول را براي اصول مي سازد و فقه روش شناس را عقيم مي کنند. فقه فردي را اضافه کن بر عرفاني که در قم به وجود مي آيد، عرفان فردي نه عرفان اجتماعي. عرفان انفعالي و دروني است. هم مرحوم شاه آبادي با آن مي جنگد و هم امام که شاگردش است. مرحوم مدرس يک عارف است. وقتي عرفان با يک فقه فردي جمع شد، از آن کاملا يک فقه سکولار بيرون خواهد آمد. روشنفکران دوم خردادي هم رفتند دنبال عرفان انفرادي و دين عرفاني مطرح کردند (موسي به دين خويش و عيسي به دين خويش). فقه هم  براي آنان  فقه مرجعيتي بود نه فقه ولايت فقيهي. شما نگاه کنيد که در تمام مجلات شان مثل شهر وند مي خواستند نجف را در مقابل ولايت فقيه مطرح کنند.
    در کتاب نهضت امام خميني آقاي حميد روحاني نوشته است: "هر شب که در نجف امام در حرم مي رفتند يک نفر از طرف بيت فلان آقا مي آمده و درست سينه به سينه امام مي ايستاده تا امام نتواند دعا و نمازش را به راحتي انجام بدهد!" آنها مرجعيت را در مقابل ولايت مطرح مي کردند، امام زجر بسيار کشيد تا توانست  درحوزه نجف کار هايش را پيش ببرد.

     کتاب ولايت فقيه امام با نقد رساله ها شروع مي شود، که رساله ها را دست بگيريد و با قران مقايسه کنيد.
    حتما مقاله از آن در بياوريد و اين تفکر را نقد کنيد که سيد حسن خميني به نام امام کجا مي رود. يا خانواده امام به نام امام کجا مي روند. الآن دارند مرجعيت را در مقابل ولايت فقيه مطرح مي کنند و احساس مي شود که سيستم بر گردد به اسلام شاهنشاهي. مردم اين کا را نمي پسندند. احمدي نژاد بايد در اينجا عقلانيت را راه بيندازد. عقلانيت فقهي که تابع ولايت فقيه است. اگر بخواهد مثل مشايي عرفان را بياورد با اين عرفان حتما دچار سرنوشت همان ليبراليسم و نهضت آزادي در دوره هاي بعد، خواهد شد. خطر دولت احمدي  نژادي عرفان زدگي اش است. چون فقاهت ما فقاهت امام است، نه فقاهت فردي. بزرگترين خطر احمدي نژاد همين است که در سالهاي اخير هم نشان داد. نشان داد که عرفان مشايي جلوي فقاهت رهبري مي ايستد. شاخص دوم خردادي ها در بعد عرفان گرايي ضد فقاهت بودن و فقاهت فردي است. کسي که اين سيستم را بازسازي کرد، انجمن حجتيه است و پيش از آن هم مکتب تفکيک است که ريشه اش به اخباريه برمي گردد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه