پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان
  • هنر متعهد

  • کلمات کليدي :


    علی پاک

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • به مجلس بیایید احساس فقر می‌کنید

  • سهم من

  • آرام باش

  • ابوذر

  • داستان سفیر پادشاه روم

  • افسانه پرواز

  • مطلب بعدي >   1787 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 15-16 : آقازاده گان صدر اسلام

    داستان سفیر پادشاه روم
    مروری اجمالی بر رمان «شماس شامی» نوشته مجید قیصری

        «از حضرت زین‌العابدین(ع) روایت شده كه: چون سر حسین(ع) را نزد یزید آوردند، همواره مجلس میگساری تشكیل می‌داد و سر مقدس حسین(ع) را مقابل خود می‌گذاشت. یكی از روزها فرستاده پادشاه روم كه خود هم از اشراف و بزرگان روم بود، به مجلس یزید درآمد و گفت: ای پادشاه عرب، این سر از كیست؟
    یزید گفت: تو را با این سر چه كار است؟
    گفت: من وقتی نزد پادشاه خود برمی‌گردم، هر چه دیده‌ام، از من می‌پرسد و دوست دارم داستان این سر و صاحب آن را برای او بگویم تا در شادی و سرور با تو  شریك باشد!
    یزید گفت: این سر حسین بن علی بن ابی‌طالب است!
    رومی گفت: مادرش كیست؟
    گفت: فاطمه دختر رسول خدا(ص)!
    نصرانی گفت: «اُف بر تو و دین تو! دین من بهتر از دین شماست. زیرا پدر من از نبیره‌های داوود بوده و بین من و او، پدران بسیاری فاصله هستند و نصرانی‌ها مرا بزرگ می‌شمارند و خاك پای مرا برای تبرك برمی‌دارند؛ برای این‌كه من از اولادهای داوود هستم. ولی شما فرزند دختر پیغمبر خود را می‌كشید، در صورتی كه بین او و پیغمبر شما یك مادر بیشتر فاصله نیست. این چه دینی است كه شما دارید؟...
    یزید گفت: این نصرانی را بكشید كه مرا در مملكت خود رسوا نكند!
    نصرانی...به یزید گفت: آیا مرا می‌كشی؟
    گفت: آری!
    گفت: پس بدان كه دیشب پیغمبر شما را در خواب دیدم و  به من فرمود: ای  نصرانی، تو از اهل بهشتی. من از این بشارت تعجب كردم. اینك می‌گویم: «اشهد ان لااله الاالله و اشهد أنَّ محمداً رسوالُ الله!»
    پس از آن سر مقدس حسین را برداشت و به سینه چسبانید و آن را می‌بوسید و می‌گریست تا كشته شد!2»
    در خلاصه‌ترین شكل ممكن، این عبارات از كتاب «اللهوفِ» مرحوم «سید بن طاوس»، مبنای نگارش رمان «شمّاس شامی» توسط مجید قیصری قرار گرفته است؛ اتفاقی كه در آن‌چه «ادبیات معاصر» خوانده می‌شود، مسبوق به سابقه‌ای نیست و یا اگر هم هست، چندان قابل اعتنا نیست.
    حادثه‌ای در حدود چهارده قرن پیش روی داده و طی آن یكی از سلاله‌های رسول خدا كه خود از پیشوایان معصوم شیعیان است، به نحوی شگفت، به شهادت رسیده است. از آن تاریخ، تاریخ شیعه روزی را به خاطر ندارد كه بی‌یادكرد این حادثه سپری شده باشد: كل یوم عاشورا، كل ارضٍ كربلا! این یادكردها البته در ادبیات منظوم ما گاه به درخشان‌ترین شكل ممكن بازتاب یافته است، و از همین رو است كه با یك حساب سر انگشتی، می‌توان ادعا كرد همان‌قدر كه ادبیات منظوم ما در طول تاریخ و نیز در دوران معاصر، تا آن‌جا كه در توان داشته، نسبت به این حادثه‌ی مهم ادای دین كرده است، ادبیات منثور ما – به خصوص در قالب‌هایی نظیر رمان و داستان كوتاه - كوتاهی كرده است و وظیفه‌ی خود را آن‌چنان كه متوقع است، به انجام نرسانده است. حال «مجید قیصری» با نوشتن «شماس شامی» درصدد برآمده تا به این توقع، پاسخی درخور بدهد؛ اما این‌كه تا چه حد در بازتاباندن گوشه‌ای از آن‌چه رخ داده، موفق بوده است، مطلبی علی‌حده است كه نگاه دقیق خوانندگان و منتقدان را می‌طلبد.
    آن‌چه از «شماس شامی» در این نوشته مورد بررسی قرار خواهد گرفت، ابتدا شكل و شمایل داستانی‌اش است و بعد نگاهی از این منظر كه آیا با خواندن این داستان، یك خواننده‌ی ادبیات –در هر كجای جغرافیای كره‌ی خاكی- قانع خواهد شد كه یك اثر كامل داستانی خوانده است یا خیر؟ به بیان دیگر، آیا این رمان صرفاً برای خوانندگانی كه با فرهنگ شیعی پرورش یافته و با تاریخ و گذشته‌ پیشوایان آن آشنایی دارد نوشته شده است یا برای هر مخاطبی؛ با هر بهره‌ای از این تاریخ یا حتی بی‌هیچ ‌بهره‌ای! و سوم، «شماس شامی» چه می‌گوید؟
      1.آقای قیصری داستانش را در قالب یك گزارش روایت كرده است؛ گزارشی كه طی آن نحوه گم شدن نماینده‌ روم جناب «جالوت» برای فرستاده‌ی ویژه امپراتور روم تشریح می‌شود. نویسنده‌ این گزارش نوكر جالوت «یولیوس» است. او تقریباً یقین دارد كه اربابش به‌دلیل اعتراض به نحوه‌ برخورد خلیفه‌ جوان«یزید» با مخالفانش - امام حسین و یارانش – كشته شده است. یولیوس، از آن‌جا كه احساس كرده است فرستاده‌ ویژه به نحوی نسبت به سرنوشت ارباب او اهمال‌كاری می‌كند، تصمیم گرفته با نوشتن گزارشی مفصل از آن‌چه رخ داده است، او را نسبت به انجام وظیفه‌اش در قبال مرگ جالوت، حساس كند تا بلكه خون او تباه نشود. این نحوه‌ روایت، البته محسناتی دارد و معایبی؛ بخصوص در این موضوع خاص. از محسنات روایت گزارش‌گونه، می‌تواند مستند جلوه دادن موضوع داستان باشد و باورپذیر كردن آن. خوش‌بختانه این اتفاقات لازم با این ترفند نویسنده، در داستان رخ داده است. حوادث از طریق اول شخص با دقت و حساسیت روایت شده و چون در قالب یك گزارش فردی نیز هست، از طریق صمیمیتی كه ایجاد كرده است، باعث برانگیخته شدن همدلی خواننده نیز شده است. از طرف دیگر، چون نویسنده گزارش شخصی است به دور از حب و بغض‌های درون اجتماع مسلمین، در قامت یك ناظر بی‌طرف و بیرونی، صرفاً به روایت آن‌چه روی داده بسنده كرده است و گرایش‌های خود را در آن‌ داخل نكرده است. مسئله‌ او، پیش و بیش از آن‌كه شرح و بسط آن‌چه بر نوه پیامبر گذشته  است باشد، تشریح چگونگی و چرایی ناپدید شدن اربابش است در دربار یزید. بنابراین، محملی وجود ندارد كه یولیوس به خاطر آن، طرف یكی از طرفین دعوایی را كه در اصلش به او ربطی ندارد، بگیرد. و همین نكته، باعث شده كه خواننده‌ی «شماس شامی» قضاوت‌های او را درباره‌ آدم‌ها و حوادث داستان بپذیرد و یولیوس را یك روای صادق تلقی كند. از سوی دیگر، مخاطب این گزارش –فرستاده‌ی ویژه - نیز كسی است كه برایش اهمیتی ندارد كه كدام طرف در این ماجرا بر حق بوده است و كدام طرف نبوده است. او در واقع و چنان‌كه نشان می‌دهد، تمایل به طرف غالب دارد و دلش با قدرت است. پس، و بنابر این تفصیلات، نویسنده با هوشمندی‌ای كه دارد، توانسته است روایتی به دست دهد كه در دل خود، به دور از هر گونه خودنمایی، این ظرفیت‌ها و قابلیت‌ها را داشته باشد؛ و این كم دستاوردی نیست. اما، همان‌طور كه پیشتر گذشت، در كنار این محسنات، این نوع از روایت، بخصوص در این موضوع خاص، معایبی نیز دارد. اساساً انتخاب نظرگاه محدود به شخص واحد، در چنین ماجراهایی، چندان مطلوب به نظر نمی‌رسد. زیرا، راوی هر قدر هم كه بلندنظر و مطلع باشد، نمی‌تواند از حدود امكانات خود فراروی كند و همه‌ آن‌چه را كه خواننده از او انتظار دارد، و در این داستان که روایت خود به وجود آورنده‌ این انتظارات است، برآورده كند. به همین دلیل، شاید جزو حسرت‌های هر خواننده‌ای، پس از به پایان بردن داستان، عدم حضور عینی راوی در صحنه‌های مهم داستان است؛ صحنه‌هایی كه به دلیل این عدم امكان، به خلاصه‌ترین شكل ممكن روایت شده‌اند، و صرفاً به دادن اطلاعاتی مختصر از آن‌ها اكتفا شده است. جای خالی راوی در بزنگاه‌هایی نظیر ورود سربازان حامل رأس امام به دیر «یوحنای قدیس»، ظاهر شدن نوشته‌ها بر روی دیوار دیر، خلوت پدر آگوست تینوس با راس امام، مجالس یزید، صحنه‌ اعتراض جالوت به یزید و... از جمله‌ی این حسرت‌ها می‌تواند باشد.

      2.آیا با خواندن این داستان، یك خواننده‌ ادبیات – در هر كجای جغرافیای خاكی- قانع خواهد شد كه یك اثر كامل داستانی خوانده است یا خیر؟ برای روشن شدن این مسئله، ابتدا باید به نظریه‌ای اشاره كرد كه منتقدین و نظریه‌پردازان بسیاری در حوزه ادبیات – به خصوص وقتی از قالبی به نام رمان سخن در میان است – به  جد طرفدار آن هستند. اینان معتقدند كه خواننده یك اثر ادبی هیچ‌گاه نباید ناچار شود برای درك آن، چه در كلیت و چه در اجزاء، به اطلاعاتی خارج از متن نیاز پیدا كند. آنان معتقدند كه نویسنده با نوشتن یك رمان، جهانی را خلق می‌كند كه این جهان به اصطلاح «جهانی خود بسنده» و «خود ارجاع» است؛ به این معنی كه هر یك از اجزاء یك اثر ادبی، مجهولات اجزاء دیگر را روشن می‌كند و پاسخ تمام سوالات خواننده – هم درباره شخصیت‌ها و هم درباره‌ ماجراها – در متن وجود دارد. طبق این نظریه، یك خواننده وقتی خواندن یك كتاب داستانی را به پایان می‌برد، هیچ نكته‌ مجهولی در ذهنش باقی نمانده تا به خاطرش ناگزیر از رجوع به منابع بیرونی باشد. داستان اگر تاریخی است، اگر سیاسی و اگر اجتماعی یا مذهبی است، در جهان خود به تمام سوالاتی كه ایجاد كرده است، پاسخ داده و دیگر هیچ سوالی، حداقل درباره‌ هویت اشخاص داستان و ماجراها، در ذهن خواننده باقی نمانده است. اگرچه امروزه ما موارد زیادی از آثار ادبی خوب و قابل قبول داریم كه بخشی از این قانون را نقض كرده است اما كلیت بحث همچنان مطرح است و قابل دفاع.
     در بررسی «شماس شامی» از این منظر، ما با دو نوع از شخصیت‌ها و حوادث روبه‌رو می‌شویم؛ اشخاص و ماجراهایی كه بیشتر برساخته‌ی ذهن نویسنده هستند، و اشخاص و حوادثی كه صبغه تاریخی دارند و نویسنده در طول اثر جا به جا به آن‌ها اشاره كرده و البته در روند شكل‌گیری داستانش از آن‌ها بهره‌ فراوان برده است. شخصیت‌ها و حوادث نوع اول كه عموماً ریشه در تخیل نویسنده دارند، معمولاً درست و به قاعده از آب درآمده‌اند؛ چرا كه نویسنده خود خالق آن‌ها بوده و به نحوی می‌دانسته است كه این آدم‌ها و این ماجراها هم باید تولدشان در این اثر باشد و هم مرگ‌شان. به همین دلیل، داستان از جانب این تیپ شخصیت‌ها و حوادث كم‌ترین آسیب را دیده است. شخصیت‌هایی نظیر«یولیوس»، «جالوت»، «پدر آگوست تینوس»، «سرجیوس» از این جمله‌اند و نیز ماجراهایی همانند «پناهندگی یك سرباز به دیر یوحنا» و «ملاقات یولیوس با مردی كه به دنبال پیراهن یحیای نبی»! است.اما آن‌چیزها و آن‌كسان كه داستان از تشریح و توضیح درباره آن‌ها تن زده و همه چیز را به اطلاعات خارج از متن خواننده محول كرده است، همه‌ آن مواردی است كه سابقه‌ی تاریخی دارند. ( البته شخصیت خلیفه جوان، یزید، از این قاعده مستثنی است. نویسنده‌ به خوبی از عهده معرفی این شخصیت در داستانش برآمده است. به دیگر سخن، او تبدیل به یكی از شخصیت‌های داستان «شماس شامی» شده و دیگر صرفاً یك شخصیت تاریخی نیست!)
    حادثه‌ ناگوار و تلخی كه داستان كتاب بر آن محور شكل گرفته است، كشته شدن شخصیت مهمی به نام «حسین»، نوه‌ پیامبر اسلام، به دست لشگریان خلیفه‌ی جوان است؛ خانواده او به بدترین شكل ممكن اسیر و به قصر یزید منتقل شده‌اند؛ زنی بلند قامت – حضرت زینب – در كار تیمار كردن و نظم دادن به صفوف اسراء است كه گفته می‌شود خواهر حسین است. سوالاتی از این قبیل كه: آیا حسین(ع) این داستان صرفاً نوه‌ پیامبر است یا نقش مذهبی یا اجتماعی دیگری نیز دارد؟ آیا او قصد خاصی از این قیام داشته است یا نه؟ و این‌كه خواهر حسین كیست و چه جایگاهی دارد؛ در این داستان بی‌جواب می‌مانند؛ و دلیل این بی‌پاسخی هم اعتمادی است كه نویسنده به اطلاعات خواننده‌ی اثرش دارد. او می‌داند كه مخاطب مومنش در  جامعه‌ی شیعه‌مذهب ایران، فقط منتظر یك اشاره است تا كل مطلب را بگیرد. پس، نیازی به معرفی دوباره‌ حسین(ع) و زینب(س) و تشریح دوباره‌ هدف قیام آنان نیست. و این البته یك طرف ماجرا است. طرف دیگر ماجرا اما زمانی رخ نشان می‌دهد كه یك اثر ادبی، با شكل و شمایل به ظاهر مستقل‌اش ترجمه می‌شود به زبانی دیگر، و مخاطبی فرامرزی – در جغرافیا و فرهنگ – پیدا می‌كند؛ مثلاً تصور كنید حالِ خواننده‌ای را در همین «ارمنستان» كسی كه اطلاع چندانی از تاریخ و فرهنگ اسلام ندارد تا چه برسد به مذهب تشیع. آیا او نیز پس از خواندن چنین داستانی پاسخ سوالات خود را در جهان داستان پیدا خواهد كرد؟ اگر پیدا نكرد، كه با شكل و شمایل كنونی داستان به یقین پیدا نخواهد كرد، چه باید بكند؟ آیا او نیاز پیدا نخواهد كرد كه برای شناختن شخصیت حسین(ع) و تاریخ قیام او به كتب تاریخ مراجعه كند؟ اگر این نیاز پیدا شد، كه ظاهرا نیز پیدا خواهد شد، باید گفت كه «شماس شامی» به یك داستان خودبسنده تبدیل نشده است.

     3.آن‌چه «شماس شامی» را قابل تأمل و قابل توجه كرده است، «تبارشناسی» حركت امام حسین است در این رمان. نویسنده با قرار دادن نشانه‌هایی خاص كه گاه از فرط وضوح به چشم نمی‌آیند، حركت امام حسین را در سال شصت و یك هجری، وصل كرده است به زنجیره‌ حركتی اولیاء و نیكان در طول تاریخ، و نیز حركت یزید را در ذیل رفتار قوای اهریمنی تاریخ تعریف كرده است. او «جالوت» را یكی از نوادگان مومن حضرت داوود معرفی می‌كند كه وقتی حركت امام را می‌بیند،‌ بدون تامل به آن می‌پیوندد.
    از طرف دیگر،‌ پیراهن حضرت یحیی را می‌آورد كه به قول «مرد ناشناسِ» فصول پایانی داستان از قول جالوت در بارگاه یزید، در روز عاشورا آغشته به خون تازه شده است. و باز این مرد ناشناس می‌گوید كه: «طبق اسناد ما، آن پیراهن در صورتی آغشته به خون تازه می‌شود كه پیغمبری یا پیغمبر زاده‌ای متولد یا كشته شود!»
    حال باید پرسید كه این «مرد ناشناس» كیست؟ او به دنبال چیست؟
    آقای قیصری او را در ابتدای فصل 26 این‌گونه توصیف می‌كند:‌ «میزبانم مردی بود تقریباً شصت ساله با محاسن سفید و با پازلفی‌های بلند بافته شده. عرقچین به سر و ردایی مخملین چین‌دار سیاهی بر دوش؛ زنجیر ضخیم بلندی آویخته بود به سینه‌اش كه هیبت ترسناكی به او  داده بود. در نگاه اول ریش و پازلفی‌های بافته شده‌اش توجه مرا جلب كرد!» حال این مرد عجیب كه یارانی دارد همچون سایه كه حس ترس و اضطراب را القا می‌كنند،‌ نوكر جالوت را به نخلستانی در اطراف شام كشیده است تا از او نشانی این پیراهنِ جزو اسرار را كه چندی است «ردش را گم كرده‌اند» بگیرد! در ادامه، این مرد وقتی می‌بیند كه نوكر جالوت – راوی داستان – حرفش را باور نمی‌كند و او را به جا نمی‌آورد، قول می‌‌دهد تا كسی را پیدا كند كه بتواند او را مجاب كند كه حرف‌هایش بی‌راه نیست! (به احتمال زیاد این فرد باید از جنس راوی باید باشد! انسان؟)
    آن‌چه كه از اطلاعات موجود در داستان برمی‌آید،‌ این مرد ناشناس «مأمور» یزید نیست اما ادعا دارد كه در تمام مهمانی‌هایی كه در بارگاه یزید برگزار می‌شده، حضور داشته است. راوی این ادعا را نمی‌پذیرد و می‌گوید هیچ‌گاه او را در این برنامه‌ها ندیده است. از طرفی هم مرد ناشناس چنان با دقت این مهمانی‌ها و حتی مهمانی آخری را كه منجر به كشته شدن جالوت شد،‌ توصیف می‌كند كه جای شكی باقی نمی‌ماند كه او در این برنامه بشخصه حضور داشته است. این‌ها نشانه‌هایی است كه داستان را از صرف داستان امام حسین و جالوت و یزید فراتر می‌برد و به تقابل ازلی ابدی خیر و شر می‌رساند كه جغرافیایی گسترده‌تر از جغرافیای مادی دارد. نویسنده كسانی را وارد این داستان می‌كند كه نمی‌توان آن‌ها را در قالب‌های خاكی گنجاند؛ و البته این كار او در پایان داستان،‌ بدون مقدمه‌‌ای در گذشته نیست. او پیشتر با صحنه‌هایی كه در «دیر» پیش آورده بود(ظاهر شدن خطوط خونین بر روی دیوارها) و نیز سفال شدن سكه‌های خولی، زمینه را برای این فراروی از جهان ماده و ورود نیروهای ماورائی آماده كرده بود. بنابراین، ماجرای عاشورا و امام حسین،  ماجرایی از ماجراها و جدال‌های بین نیروهای جبهه‌ حق و حقیقت (كه كسانی همچون داوود نبی، یحیای پیامبر نیز در آن جبهه بوده و هستند)‌ و نیروهای اهریمنی كه نماینده‌ آن روزشان یزید است كه از سوی موجوداتی موحش و شیطانی حمایت می‌شود.

    پی نوشت:
    1. مجید قیصری، شماس شامی، تهران، افق، 1387
    2. زندگانی اباعبدالله الحسین(ع) ترجمه: «اللهوف، علی قتلی الطفوف» نوشته سید بن طاوس. ترجمه: سید محمد صحفی. انتشارات اهل بیت(ع)، چاپ چهارم

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه