پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ اسلام
  • فتنه

  • کلمات کليدي :

  • معاویه
  • ابن ملجم
  • حضرت علی(ع)
  • عمروعاص
  • جنگ صفین

  • مجيد بذرافکن

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   816 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 15-16 : آقازاده گان صدر اسلام

    دوگانه اشعث و عمار
    نگاهی به رفتار دو فرمانده سپاه امیر المومنین در برابر امام

    مقدمه
    تاریخ ذخیره و ماده خام عبرت آموزی برای ابناء بشر بوده و هست و خواهد بود. اما مقاطعی از تاریخ به دلیل ویژگی های خاص خود برای امت ها و ملت ها از عبرت آموزی ویژه ای برخوردار است. همان طور که سرنوشت امم و تمدن ها شایسته تدبر و تأمل هستند، افراد و شخصیت ها نیز می توانند تابلوی برجسته ای برای پندآموزی باشند.
    تاریخ صدر اسلام برای ملت آخرالزمان مشحون از این عبرتها و آموزه هاست. هر دوره ای هر واقعه ای حتی برخی کلمات ضبط شده در تاریخ صدر اسلام گویای صدها نکته لطیف و ظریف است.
    جنگ صفین اولین حمله خلافت مسلمین به ولایتی از مسلمین است، بدون آن كه طرف مقابل جنگی را آغاز كرده باشند. از ابتدای ماجرا عده‌ای در حقانیت این جنگ تشكیك می‌كنند و در گرماگرم جنگ كه نوای پیروزی در لشکر امیرالمومنین نواختن می گیرد، قرآن‌ها بر نیزه می‌شوند و تردیدها به یقین می‌رسد و جمع زیادی از جنگ‌آوران بعد از چند ماه جنگ و لشکرکشی  خواستار به پایان بردن بلادرنگ نبرد می شوند.
    عمار بن یاسر صحابی رسول صلوات الله علیه و آله از یک سو تمام تلاشش را برای اقامه حق علوی به کار بسته است. خصوصا در میانه جنگ صفین که عمار علاوه بر شمشیر زدن وظیفه رجزخوانی و خطبه خوانی و تشجیع یاران را برعهده دارد. هر چند عمار به نیزه شدن قرآن ها را ندید ولی افشاگری و روشنگری او با اهدای خونش نیز تداوم یافت كه، حضرت ختمی مرتبت در حدیث شریف فرموده بود: تقتل عمار الفئه الباغیه، كشندگان عمار گروه بیدادگر خواهند بود.1
    در همین جنگ یکی دیگر از اصحاب علی علیه السلام اشعث بن قیس کندی است که با آن که مدتها در صف حضرت شمشیر می زند و مأموریت های ایشان را انجام می دهد. اما در میانه جنگ راه تحمیل حكمیت را به امام در پیش می‌گیرد. نگاهی به رفتار و گفتار عماربن یاسر و اشعث بن قیس در قبال امیرالمومنین سلام الله علیه خصوصاً از نظرگاه مقایسه ای می تواند راهگشای خواص و اهل دقت و تحلیل گران سیاسی باشد.
    عمارکیست؟     
    شاید مهمترین جمله‌ای که در باب عمار از زبان رسول الله صلی الله علیه و آله صادر شده باشد آن است که به ایشان فرموده باشد: یا عمار تقتلک الفئه الباغیه! ای عمار باغیان تو را خواهند کشت و آخرین نصیب تو از دنیا شیر مخلوط با آب است. او چنان نحیف و نزار بود که در هنگام نبرد همه برایش دعای سلامتی می خواندند. زمانی که عمار بن یاسر برای جنگ با یکی از دلاوران جمل بیرون آمد، مردم انالله و انا الیه راجعون می­گفتند و از خداوند می‌خواستند که به سلامت بازگردد، زیرا عمار ضعیف­ترین کسی بود که در آن روز به جنگ او رفته بود، شمشیرش از همه کوتاه­تر و نیزه­ اش از همه باریک تر و ساق پایش از همه لاغرتر بود. حمایل شمشیرش از بندهای چرمی معمولی برای بستن بار بود و قبضه آن نزدیک زیر بغل او قرار داشت.2 سن عمار روزی که شهید شد نود و چند ساله بود.3 پس از شهادت علی علیه السلام عمار را در جامه هایش بدون اینکه او را غسل دهد به خاک سپرد.
    علی علیه‌السلام در پاسخ به سوال اصحاب درباره عمار فرمود: او فردی بود که خدا ایمان را با گوشت و خون و مو و تن او در آمیخت و  دوزخ را نرسد که از او چیزی بخورد.4
    معاویه [پس از شهادت مالك اشتر] میان مردم برپا ایستاد و سخنرانی كرد و گفت: علی بن ابی طالب دو دست راست داشت و من یكی از آنها را در  جنگ صفین بریدم[مقصودش عماربن یاسر بود] و آن دیگر را امروز بریدم كه مالك اشتر بود.5
    اشعث کیست؟
    نام اصلی اشعث، معدی کرب است و نام پدرش قیس. چون اشعث ژولیده موی در محافل شرکت می کرد و آشکار می شد همین کلمه اشعث بر او چنان غلبه پیدا کرد که نام اصلی او فراموش شد.  اشعث پس از پیامبر به همراه قبیله اش از اسلام برگشتند و آن چنان كه یعقوبی می نویسد خود اشعث اذان گوی یكی از متنبیان شد. زنی به نام سجاح دختر حارث تمیمی6 او در جنگهای ردّه با خیانتی كه به قبیله خویش كرد دستگیر شد و نزد ابوبكر برده شد. ابوبكر او را بخشید. ابوبكر در انتهای عمر خود كه از انجام ندادن شش کار ابراز پشیمانی كرد و یكی نكشتن اشعث بود. می گفت: او شری را نمی بیند مگر آن كه او را یاری می كند.7
    ابن ابی‌الحدید درباره وی می­گوید: هر فساد و نابسامانی که در مدت خلافت علی علیه­السلام اتفاق افتاده و هر پریشانی که صورت گرفته ریشه آن اشعث بن قیس بوده است.8
    عمار و راهبری مردم به سمت امام حق
    طبق نقل ابن ابی الحدید، قبل از عرضه خلافت از سوی عبدالرحمن بر علی و عثمان، عبدالرحمن از مردم نظرخواهی می­کند که عمار و مقداد در ابتدا زبان به سخن می­گشایند و علی را لایق می­شمرند و عبدالرحمن را در انتخاب عثمان شماتت می کنند.9 شارح نهج البلاغه از تلاش­های عمار و یاران برای بازگرداندن شورای سقیفه نیز یاد کرده است تا جایی که ابوبکر و عمر شکایت به عباس عموی پیامبر می برند.10
    وقتی بنی امیه بیعت خود با علی علیه السلام را مشروط به وانهادن اموال‌شان کردن و حضرت رد كرد، آنان با كینه و اظهار دشمنی پراكنده شدند. عمار به یاران خویش گفت: «برخیزید از پیش این گروه برادرانتان برویم كه از آنان چیزهایی به ما رسیده و كارهایی دیده ایم كه خوش نمی داریم و از آن بوی ستیز و طعنه زدن نسبت به امام شان احساس می شود.»
    ابوالهیثم و عمار و ابوایوب سهل بن حنیف و جماعتی همراه ایشان به حضور علی علیه السلام رفتند و گفتند: «ای أمیرالمؤمنین! در كار خود بنگر و این قوم خود، یعنی این گروه قریش، را پند و اندرز بده كه آنان پیمانت را شكسته و با عهد تو مخالفت كرده اند، در نهان ما را هم به كنار نهادن تو فرا می خوانند. خدایت به سعادت رهبری فرماید! و این بدان سبب است كه ایشان مساوات و برابری را خوش نمی دارند و ایثار را از دست داده اند و چون میان ایشان و غیرت عرب مساوات برقرار كردی ناراحت شده اند با دشمن تو رایزنی كرده و او را بزرگ ساخته اند و اینك برای پراكنده ساختن جماعت و دلجویی از گمراهان آشكارا خون عثمان را طلب می كنند. هر چه رأی توست آن را اعمال فرمای.11
    بعد از انتخاب عثمان به خلافت، مقداد و عمار یاسر به سوی حضرت رفتند و اعلام آمادگی خود را جهت نبرد اعلام كردند و حضرت اظهار داشتند كه یارانی نمی بینم و شما به زحمت می افتید.12
    فرمان بری كارگشا از امام
    امام علی علیه السلام زمانی که ابوموسی اشعری مردم کوفه را به عدم همراهی با علی علیه السلام ترغیب می کند، فرزند خویش حسن صلوات الله علیه و عمار یاسر را به سوی کوفه روانه می کند و در آنجا میان ابوموسی و عمار در مسجد بگو مگو بالا می گیرد و عمار ابوموسی را ساکت می کند و او را وادار می کند که نسبت به حدیث مجعولی که خودش شنیده است به تنهایی عمل کند و خود در خانه اش به تنهایی بنشیند و از فتنه دور باشد و این گونه است که از کوفه دوازده هزار و یک تن به سپاه حضرت می پیوندند.13
    وقتی برای زبیر پیغام آوردند که عمار قاصد علی است، زبیر گفت: وای که پشتم شکست، وای که بینی من بریده شد، وای که سیه روی شدم و این سخنان مکرر کرد و سپس لرزید. تا جایی که برخی از افرادش در حقانیت زبیر به شک افتاده و او را ترک کردند.14
    چون مردم در جمل كنار لگام شتر نابود می‌شدند و دستها بریده و جانها از بدنها خارج می شد، علی علیه السلام فرمود: مالك اشتر و عمار را پیش من فراخوانید. آن دو آمدند. فرمود: «بروید این شتر را پی كنید كه تا آن زنده باشد آتش جنگ فرو نمی نشیند.»15 پس از مدتی نبرد امر حضرت را انجام دادند.
    بعد از خطبه روشنگرانه‌ای كه أمیرالمؤمنین در صفین می‌خواند. عمار فریاد می دارد كه: «همانا أمیرالمؤمنین صلوات الله علیه به شما فهماند كه امت در آغاز برای او استقامت نیافت و سرانجام هم برای او استقامت نخواهد یافت.»16
    زمانی که حضرت علی علیه السلام برای آغاز جنگ با طلحه و زبیر از اصحاب نظرخواهی می کند، عمار یاسر برخاست و پس از حمد و ثنای پروردگار گفت: «ای امیر مؤمنان، اگر مقدور است حتی یك روز هم درنگ روا مدار. پیش از فروزان شدن نائره جنگ با سیه­كاران، ما را همراه ببر و پیش از پدید آمدن موانع و تفرقه­ ها رهسپار شود. ابتداء آنان را به صلاح خویشتن آشنا ساز، اگر نیوشیدند به فرجام نیك دست یازند، چنانچه خیره­سری كردند با آنان از در ستیز در­خواهیم آمد. سوگند به خدا ریختن خون آنان و تحارب با ایشان موجب تقرب و كرامت در بارگاه یزدان خواهد بود.»17
    در جنگ صفین حضرت عمار را فرمانده سواره نظام و همچنین پیادگان كوفه قرار می دهد.
    روشنگری در پهنه نبرد
    روز سوم عمار بن یاسر به میدان رفت که عمرو عاص به جنگ او درآمد و طرفین سخت نبرد کردند. عمار گفت: «ای اهل عراق آیا می­خواهید دشمنان خدا و رسول را ببینید که با خدا و پیغمبر دشمنی و جنگ و ستیز کرده و بر مسلمین قیام و مشرکین را یاری نموده ­اند و چون دین خداوند دین خود را گرامی داشته­ و نصرت دادن ناگزیر از روی ترس و ضعف بدون رغبت و میل نزد پیغمبر رفته و تسلیم شدند به خدا سوگند او همیشه به دشمنی اسلام و مسلمین کمر بسته و از گناهکاران و تبهکاران پیروی کنید و به جنگ او دلگرم باشید.»18
    عمار در صفین گفت: «ای بندگان خدا با من به مصاف مردمی آیید كه به زعم خود از عثمان خون­خواهی می­كنند. عثمان همان كسی بود كه به خود ستم كرد و بر بندگان خدا از روی كتاب خدا حكومت نكرد. بلكه نیكوكاران ستم­ ستیز و آمران به نیكی­ها او را كشتند. این دنیا­پرستان دین­ ستیز گویند: «چرا او را كشتید؟» گفتیم: «به خاطر آن­كه در دین بدعت گزارد.» گفتند: «او بدعت نگذاشت.» زیرا آنان را تطمیع كرده بود. پس آنان می­خوردند و می‌چریدند و گستاخی می كردند.»19
    پاسخ به شبهات
    عمار در جواب عمرو عاص در خونخواهی عثمان می­گوید: «من گواهی می­دهم که تو در کارهای خود چیزی نمی‌خواهی که خشنودی خدا را متضمن باشد. تو اگر امروز کشته نشوی، فردا خواهی مرد، تو خوب فکر کن که اگر هر یکی از مردم به اندازه نیت خود پاداش یا کیفر یابد تو در این کار چه خواهی شد؟ تو سه بار به دشمنی با پیغمبر با او جنگ کردی و این چهارمین بار است که تو با صاحب این علم (اشاره به علی کرد) جنگ می­کنی که این بار هم ار آن سه بار بهتر نیست.» عمروعاص به گفتن شهادتین پرداخت. عمار گفت: «خاموش! كه تو این ذكر را در حیات و ممات محمد ترك كرده بودی.20 پس از آن عمار جنگ کرد و پیش رفت و برنگشت تا کشته شد.21
    عمار گفت: «آیا صاحب پرچم سیاه را كه مقابل من است می­شناسی؟ او عمروعاص است. من سه بار همراه رسول ­الله با صاحبان آن پرچم جنگیدم و اینك این چهارمی از آنان بهتر و نكوكارتر نیست. بلكه بدترین و فاجر ترین آن­هاست. آیا در بدر و احد و حنین حضور داشته ­ای یا تو را آگاهی دهم؟» مرد گفت: «خیر» عمار گفت: «جایگاه ما در كنار پرچم­های رسول­ الله بود و جایگاه اینان زیر بیرق مشركین. آیا تو این سپاه و افراد را دیده­ای؟ سوگند به خدا دوست داشتم یاران ستیزه­ گر معاویه تن واحدی بودند و من آن را قطعه­ قطعه می­كردم. به پروردگار قسم كه خون جملگی آن­ها از خون گنجشك هم حلال­تر است. آیا خون گنجشك حرام است؟»22
    به هنگام برپا شدن جنگ صفین مردی به عمار گفت: «ای ابا­یقظان، آیا رسول خدا نگفت با مردم بجنگید تا اسلام آورند و چون مسلمان شدند جان و مالشان در امان است؟» گفت: «آری، ولی سوگند به خدا آن­ها اسلام نیاوردند بلكه تسلیم شدند و كفر خود را پوشیده داشتند تا دیدند یارانی دارند، اظهار كفر كردند.»
    تشجیع لشکریان به جهاد و شهادت طلبی
    از رجزهای عمار در روز صفین است که: «خداوندا تو می­دانی که اگر من خود را در این دریا بیندازم و تو از من خشنود باشی من این کار را می­کردم. خداوندا تو می­دانی اگر من بدانم که از من راضی خواهد شد و رضای تو بسته به این باشد که من شمشیر خود را به شکم خویش فرو برم من بر تیزی شمشیر تکیه دهم تا نیش آن از پشت من نمایان شود حتماً چنین کاری را برای رضای تو می­کنم.
    به خدا سوگند من وضع را چنین می­بینم که آنها به اندازه با ما نبرد کنند که اهل باطل با دلیری آنها در حق داشتن ما شک و ریب می برند. به خدا قسم اگر آنها ما را بزنند و برانند و عقب بنشانند تا به نخلستان هجر برسانند باز من یقین دارم که من برحق و آنها بر باطل هستند.»
    بعد از آن گفت: هر که رضای خدا را بخواهد و طالب مال و فرزند نباشد سوی من آید. جمعی به او گرویدند و آماده جهاد شدند، او گفت: برویم در طلب این گروه که خون عثمان را طلب می­کنند، به خدا آنها به خونخواهی عثمان قیام نکرده­ اند و انتقام را نمی­خواهند، بلکه طعم گوارای دنیا را چشیده ­اند و دنیا را دوست می­دارند، آن­ها می­دانند اگر حق را پیروی کنند مانع خوش­گذرانی و تنعّم آن­ها می­باشد و دیگر بر بستر نرم دنیا غلط نخواهند زد.23
     عمار، هاشم بن عتبه بن ابی وقاص، پرچم­دار علی را در میانه میدان می­ یابد، سریع به دنبال او می­رود و او را به جنگ تشجیع می­کند: «ای هاشم پیش برو‍، بهشت زیر سایه شمشیرهاست و مرگ زیر سایه سرنیزه هاست، درهای آسمان باز شده و حوریان زیبا در انتظارند، من امروز دوستانمان را می­بینم، محمد و یاران او را می­بینم.»24
    عمار در آن روز بانگ برآورد كه: «كیست آن كسی كه جویای رضوان پروردگار باشد و به مال و اولاد تعلق نداشته باشد؟» گروهی نزد او آمدند پس گفت: «ای مردم، همراه ما به مصاف كسانی روید كه به زعم خود عثمان را مظلوم می­دانند و در پی خون­خواهی او هستند. سوگند به خدا آن­ها به خود ستم كرده­ اند و به كتاب خدا حكم نمی­كنند.»25
    خون عمار
    برخی منتظر شهادت عمار بودند تا حق را تشخیص دهند، مانند ذوی­ الکلاع که قبل از شهادت عمار در صف معاویه سقط شد.26 حتی ذوالشهادتین که یکی از شهدایی است که حضرت امیر در فقدان آنها سیلی بر صورت خویش می‌زند و در صفین کشته شده است بعد از شهادت عمار حق بر وی قطعی می شود و وارد کارزار می‌شود.27
    نامه امیرالمومنین به اشعث بن قیس كندی
    هنگامی كه مردم با علی بیعت كردند، او به ارسال نامه برای كارگزاران خود پرداخت. یكی از نامه­ هایش را توسط زیاد بن مرحب همدانی برای اشعث بن قیس فرستاد. اشعث در آن وقت از سوی عثمان والی آذربایجان بود. اینك نامه علی به اشعث : «اما بعد! اگر سستی­ هایی در تو رخ نمی­داد، پیش از دیگران در این امر اقدام می­كردی. اگر از خدا پروا داشته باشی، كار تو سامان یابد. همانگونه كه می­دانی مردم با من بیعت كردند. و طلحه و زبیر نیز در شمار بیعت كنندگان بودند. سپس بی هیچ عذری بیعت مرا نقض كردند. و ام­المؤمنین را از خانه اش بیرون آوردند و به سوی بصره راهی شدند. پس من نیز به طرف آنان رفتم و ایشان را دیدم و به حفظ عهد و پیمان نقض شده دعوت كردم، ولی از من رخ برتافتند، پس من اتمام حجت كردم».28
    سخنان اشعث بن قیس پس از عثمان
    «ای مردم همانا امیرمؤمنان-عثمان-مرا والی آذربایجان كرد و پس از آن كشته شد. ولی آن سرزمین همچنان در دست من قرار دارد، مردم با علی بیعت كردند و ما هم از او اطاعت می­كنیم، همانگونه كه از علمای پیشین اطاعت كردیم. ماجرای او با طلحه و زبیر را می­دانید و علی بر آنچه كه بر ما و شما پنهان مانده، امین است.»
    حب مال و جاه و طمع معاویه در او
    هنگامی كه اشعث به منزل رسید، یاران خود را فراخواند و گفت: « نامه علی مرا بیمناك كرده است. او می­خواهد اموال آذربایجان را از من بستاند و من می­خواهم به معاویه بپیوندم.» یارانش گفتند: «مرگ برای تو زیبنده ­تر از رفتن به سوی معاویه است. آیا شهر و عشیره ­ات را رها می­كنی و طفیلی مردم شام می­شوی؟!» اشعث از شنیدن این سخنان شرمگین شد و نزد علی رفت.29
    البته آن چه که از تاریخ زندگانی اشعث بر می‌ آید حسادت دیرینه ای است که بین او و شرحبیل بن سمط کندی از بزرگان یمامه از زمان عمر وجود داشته است. تا زمانی که در صفین نیز  شرحبیل در سوی معاویه ایستاد و اشعث در سپاه علی.30
    وقتی اشعث وارد بر علی شد، حضرت شخص دیگری را به ریاست کندیان انتخاب کرد و این موجب ناراحتی اشعث شد و این موجب طمع معاویه در او شد. هنگامی كه معاویه از جریان اشعث آگاه شد، مالك بن هبیرة را فرا خواند و گفت: « چیزی به اشعث بگو تا او را نسبت به علی برآشوبد.» مالك بن هبیرة كه شاعری از اهل كندة بود اشعاری چند برای او فرستاد و ضمن آن مقام اشعث را در مقابل حسان ستود و كوشید عزل او را از ریاست و سروری امری ناپسند و ناروا نشان داده و حمیت قومی و قبیله­ ای او را برانگیزد.31
    تمایل به علی و تمكین های زودگذر
    وقتی شعر مالك به یمانیان رسید، شریح بن هانی گفت:« ای مردم یمن مالك بن هبیرة می­خواهد بین شما و ربیعة جدایی و شقاق افكند.» حسان بن مخدوج با پرچم خود به خانه اشعث رفت و آن را در آنجا برافراشت. اشعث گفت: «این پرچم برای علی بزرگ است لیكن در نظر من از پر خُرد هم سبك­تر است و پناه بر خدا كه این شعر بتواند رابطه من و شما را تیره سازد.» علی خواست او را به ریاست پیشین بازگرداند ولی نپذیرفت و گفت: «ای امیر مؤمنان اگر آغاز این امر شرافت و ارجمندی بود، فرجام آن ننگ و عار نیست.» علی به او گفت: «من تو را مسئولیت خواهم داد.» اشعث گفت: «این به خودت مربوط است.» پس علی او را به میمنه سپاه عراق بر گماشت. 32
    دلاوری و جنگ آوری اشعث
    لشكر شام قبل از رسیدن لشكر علوی بر شریعه فرات مسلط شده بود و مانع از دسترسی آنان به آب شده بود. در این اثنا یكی از افراد قبیله اش شعری در مدح دلیری و شجاعت اشعث می خواند، وقتی اشعث در میان آنان است نگرانی ای از جانب دستیابی به آب ندارند. اشعث پس از شنیدن این اشعار شبانه نزد علی شتافت و گفت: «ای امیر مؤمنان آیا رواست كه خصم آب فرات را بر ما ببندد در حالی كه تو در میان ما هستی و شمشیرهای آخته داریم؟ سوگند به خدا یا به آب دست می ­یازیم و یا جان بر سر آن می­ بازیم. اشتر را با سپاهیانش به حال آماده­ باش درآور تا گوش به فرمان اوامرت باشند.» علی گفت:« این با خودتان است.» اشعث به سوی مردم بازگشت و بانگ برآورد: «هلا ای مردم، هركس جویای آب و یا طالب مرگ است بامدادان به من ملحق شود زیرا من فردا به سوی آب می‌روم.» همان شب دوازده هزار جنگاور از قبیله كنده و قحطان به او پیوستند.33
    از سوی دیگر علی اشتر را فراخواند و گفت: « چرا با وجود تو و اشعث آن­ها نظرشان را بر من تحمیل كردند؟» اشعث گفت: «من كار بدی مرتكب شدم. می­كوشم آن را جبران كنم.» پس قبیله قبیله كندة را جمع كرد و گفت: «ای گروه كندة امروز مرا رسوا و خوار مسازید، من به وسیله شما شامیان را می­كوبم.» تعدادی پیاده همراه او به راه افتادند.34
    نظر مداوم معاویه بر اشعث
    سپس معاویه برادرش عتبه بن ابی­ سفیان را فراخواند و گفت: « برو با اشعث بن قیس دیدار كن. زیرا اگر او خرسند شود توده مردم نیز راضی خواهند شد. عتبه مردی سخنور بود. عتبه به سوی اشعث رفت و او را صدا كرد. مردم گفتند: «ای ابا­محمد این مرد تو را می­خواند.» اشعث گفت: « بپرسید كه او چه كسی است؟» گفت: «من عتبه بن ابی­سفیان هستم .» اشعث گفت: «جوانی است ثروتمند و ناچار باید دیدارش كرد.» پس به سوی او رفت و گفت:«چه می­خواهی عتبه؟» گفت: «ای مرد، اگر معاویه بخواهد جز علی با كسی ملاقات كند، آن كس تو هستی. تو رئیس مردم عراق و سرور یمانیان هستی و تو رابطه خویشاوندی و كار با عثمان داری، تو نظیر دیگر دوستانت نیستی. زیرا اشتر عثمان را كشته است و عُدیّ مردم را به قتل او برانگیخت و شریح و زحر بن قیس چیزی جز هوس­ها نمی­شناسند. لیكن تو از روی بزرگواری از مردم عراق حمایت كردی و از روی تعصب با مردم شام جنگیدی. سوگند به خدا ما می­دانیم كه تو چه می­خواهی. ما تو را به رها كردن علی و دوستی با معاویه دعوت نمی­ كنیم لیكن از تو می­ خواهیم كه ما را نابود می سازی كه صلاح تو و ما در این است.»35
    سخن دوپهلوی اشعث در جواب معاویه
    اشعث در پاسخ گفت: «ای عتبه، اما این كه گفتی معاویه فقط علی را دیدار می­كند، باید بگویم كه اگر مرا دیدار كند نه عظمتی برای من در بر دارد و نه حقارتی برای او پس اگر دوست داشته باشد كه بین او و علی مجلسی ترتیب دهم این كار را خواهم كرد. اما این كه گفتی من رئیس مردم عراق و سرور یمانیان هستم، باید بگویم رئیس و سرور كسی را گویند كه مُتَّبَع باشد و او علی است. اما این كه گفتی من با عثمان پیوند خویشی و عملی داشته ­ام باید بگویم كه به خویشاوندی او سرافرازم می­كند و نه عملش عزتی برایم می­ آورد. اما درباره مذمت دوستانم باید بگویم كه این سرزنش و عیب­جویی تو را به من نزدیك نمی­ كند و مرا از آن­ها دور نمی­ سازد. اما دفاع من از عراق به خاطر این است كه آدمی هرجا منزل گزیند از آن دفاع می ­كند. اما ریشه­ كن نكردن شما به من مربوط نیست و شما در این ­باره به من نیازی ندارید. به زودی در این ­باره نظر خواهیم داد، اگر خدا بخواهد.» وقتی معاویه این خبر را شنید به عتبة گفت: «با او ملاقات مكن، زیرا علی در نظر او بزرگ است.گرچه اظهار صلح كرده است.»36 اشعث در این دیدار در حقانیت راه خود تردید می كند و باب امكان مصالحه و گفتگو را بین علی علیه السلام و معاویه باز می كند.
    خستگی اصحاب و فرصت طلبی دشمن
    به تدریج اشعث بن قیس و برخی دیگر اصحاب از جنگیدن خسته شدند و بدین گونه به سخن می‌آیند و دشمن شكست خورده را یاری می‌دهند. اشعث گفت: «ای مسلمانان دیدید كه چه بر شما سپری شد. در آن حادثه مردم عرب هلاك شدند. سوگند به خدا هرگز در طول عمرم به چنین ایامی برخورد نكرده­ ام. هلا ای مردم، باید كسانی كه این رویداد عظیم را نظاره كرده­ اند دیگران را مطلع كنند. اگر ما به جنگ ادامه دهیم، نسل عرب از عرصه گیتی برافكنده خواهد شد. لیكن به خدا سوگند یاد می­كنم كه این سخنانم نه از روی بیم از مرگ است، بلكه از زنان و فرزندانی بیمناكم كه بی­ سرپرست می­ مانند. پروردگارا خود می­دانی كه من به قوم و عشیره­ام می­نگرم و بر تو توكل می­كنم و از تو توفیق می­جویم. و هر نظر و فكری امكان راستی و ناراستی دارد. هرگاه خدا اراده كند آن را بر بندگانش جاری می­سازد خواه خرسند باشند یا نا­خرسند. سخنم را گفتم و از خدا آمرزش می­جویم.»
    جاسوسان معاویه او را از سخنان اشعث آگاه ساختند. وی گفت: «به خدای كعبه راست می­گوید. اگر فردا دوباره جنگ ادامه پیدا كند، رومیان بر زنان و فرزندان ما گستاخ شوند و ایرانیان بر زنان و كودكان عراق دست­ اندازی كنند. این مرد- اشعث- خردمند و اندیشمندی است. قرآن­ها را بالای نیزه كنید.»37
    اختلاف یاران علی در مورد ادامه جنگ
    بزرگ قبیله كنده یعنی اشعث بن قیس بیش از هر كس سخن از خاموش كردن آتش جنگ و گرایش به آشتی به میان آورد. بزرگ عراق یعنی اشتر طرفدار سرسخت جنگ بود. لیكن دردمندانه سكوت اختیار كرده بود. اما سعید بن قیس گاه به این طرف و گاه به آن طرف می­ گرائید. مردم حركت كرده گفتند: «آتش جنگ ما را به كام خود دركشیده است و مردان كشته شده ­اند.» گروه قلیلی گفتند: «ما همچنان خواهیم جنگید.» لیكن همین تعداد قلیل نیز از سخن خود بازگشتند و همصدا با اكثریت مردم ندای صلح و دوستی سردادند.38
    خطبه علی
    در غیاب عمار كسی نیست تا حق را یاری كند و مالك نیز از ترس جان علی برگشته است. خود حضرت  برخاست و گفت: «هماره من با شما همراه بودم تا جنگ شما را فرا گرفت و رهاتان كرد. لیكن دشمن را همچنان اسیر خود ساخته است. خصم بیش از شما دچار صدمه و زیان گشته است. بهوش باشید كه دیروز امیر­مؤمنان بودم و امروز مأمورم. دیروز بازدارنده بودم و امروز بازداشته شده. شما زندگی را می­جوئید و من نباید بر خلاف میل شما رفتار كنم.»39
    اندرز اشعث در توقف گردونه جنگ
    اشعث بن قیس خشمگین برخاست و گفت: «ای امیرمؤمنان ما برای تو امروز همان یاران دیروز هستیم. پایان كار ما چون آغاز آن نیست. هیچ­كس دوست­ تر از من نسبت به مردم عراق و دشمن­ تر از من نسبت به شامیان نیست. پس حكمیت قرآن را بین ما و آن­ها بپذیر كه تو بدان سزاوارتر از آن­ها هستی. مردم طالب بقاء هستند و هلاكت را دوست نمی­دارند.» علی گفت: «این امری است كه باید در آن نیك نگریسته شود.»40
    قبول حكمیت از طرف مردم
    اشعث بن قیس نزد علی آمد و گفت: «ای امیر­مؤمنان، می ­بینم كه مردم از اجابت دعوت به حكمیت قرآن شادمان و خرسند شده­ اند. اگر بخواهی نزد معاویه می­روم تا از او بپرسم چه می­خواهد.» گفت: «اگر می­خواهی برو.» اشعث نزد معاویه رفت و گفت: «ای معاویه چرا این قرآن­ها را برافراشته ­ای؟» گفت: «تا ما و شما به حكم قرآن بازگردیم. پس از میان خود مردی را كه به او خرسند هستید انتخاب كنید و ما هم مردی را برمی­گزینیم. سپس می­خواهیم كه آن دو بر اساس حكم قرآن عمل كنند و به هر نتیجه ­ای رسیدند ما از آن­ها پیروی می­ كنیم.» اشعث گفت: « این كار حقی است.» پس نزد علی رفت و از سخنان معاویه گزارش داد.41
    تحمیل گری اشعث به حضرت
    زمانی که امیرالمومنین می خواهد ابن عباس را به نمایندگی برای حکمیت اعزام کند.اشعث بنای مخالفت می گذارد و می گوید: «نه، به خدا سوگند تا قیام قیامت ممکن نیست دو تن که هردو از قبیله مضر] تیره قریش[ باشند میان ما حکم شوند. اینک که آنان مردی مضری را تعیین کرده­ اند، تو مرد یمنی را بر این کار بگمار.»
    علی گفت: «می­ترسم یمنی شما فریب بخورد و نسبت به او خدعه شود که عمروعاص اگر نسبت به کاری میل و هوس داشته باشد خدا را در نظر نمی­گیرد.» اشعث گفت: «به خدا سوگند اگر یکی از آن دو یمنی باشد و به چیزی که آن را خوش نمی­داریم حکم کند، برای ما بهتر از این است که آن دو مضری باشند و به چیزی که دوست داریم حکم کنند.»42
    اشعث پیغام آور صلحنامه حکمیت
    پس از نوشتن صلح نامه بین حكمین، اشعث در میان مردم طومار صلح را گشود و بر آنان می­خواند. بر سپاه و مردم شام گذشت و طومار را خواند. آنان بدان خشنود گشتند. سپس بر سپاه و مردم عراق گذشت و صلحنامه را به ایشان عرضه داشت.43
    مشاجره با حضرت در باره نظرات ایشان
    زمانی که حضرت در حال ملامت كوفیان بود كه چرا از جای برنمی­خیزند و كُندی می كنند كه اشعث گستاخانه به ایشان گفت: تو هم همان كار را بكن كه پسر عفان كرد (بنشین در خانه تا شورشیان بیایند و تو را بكشند) و آن حضرت جوابش را داد كه كار او رسوائی بود و از كسی كه دین ندارد صادر می­شود. به خدا كسی كه دشمن را بر خود تسلط دهد تا گوشت او را تكه تكه كند و استخوانش را در هم شكند و پوستش را بكند و خونش را بریزد، هر آیینه سست است و دل از كف داده، تو خود باید چنین باشی اگر بخواهی.44
    به روایت عماد بن عبد الله اسدی كه گوید: من روز جمعه در مسجد نشسته بودم و علی(ع) بر فراز منبری از آجر خطابه می­خواند و ابن صوحان پای منبرش نشسته بود، اشعث آمد و پا بر گردن مردم می­گذاشت و می­گذشت تا برابر آن حضرت رسید و گفت: «ای امیر­مؤمنان این گروه سرخ­پوستان بر ما تازیان به تو غلبه كردند و مقربان حضرت تو شدند»
     آن حضرت خشم كرد و ابن صوحان گفت: «البته علی امروز بیانی كند كه پرده از چهره عرب بردارد و آنچه نهان است عیان شود» و علی علیه السلام فرمود: «كیست كه عذر مرا نزد این شكموهای گنده بی­فایده بخواهد، كه یكی از آن ها پیش می­آید و بر روده های خود زیر و رو می­شود (و از باد شكم سخن می­گوید) و مردمی هم آفتاب می­خورند برای ذكر خدا!»45
    علی علیه ­السلام برای خطبه خواندن برخاست و موضوع حکمیت را متذکر شد و این پس از پایان کار خوارج بود. مردی از اصحابش برخاست و گفت: نخست ما را از حکمیت منع فرمودی و سپس به آن فرمان دادی و نمی­دانیم کدام کار تو درست­تر بود! علی علیه­السلام دست بر هم زد و فرمود: آری این سزای کسی است که دوراندیشی را رها کند. اشعث به امام گفت:این سخن به زیان توست نه به سود تو. امام در پاسخ فرمود: تو چه می­دانی که چه چیزی به زیان من است و چه چیزی به سود من، نفرین و لعنت خداوند و نفرین­کنندگان بر تو باد.46
    بازداشتن مردم و حضرت از جنگ دوباره با معاویه
    سند به ابی وداک می­رسد که چون علی بن ابی طالب از جنگ خوارج فارغ شد، در نهروان میان مردم به سخنرانی پرداخت، خدا را سپاس گفت و چنانچه شاید ستود و آن گاه فرمود:  «اما بعد راستی که خدا به شما نیکی ها کرد و یاری شماها را عزیز داشت ، پس هم­ اکنون به سوی دشمن شامی خود روی آورید! »
    آنان در مقابل حضرت برخاستند و گفتند: «ای امیرمؤمنان تیرهای ما به پایان رسیدند و شمشیرهای ما کند شدند و از جا به درآمدند و بیشتر نیزه ها هم تکه تکه شدند، ما را ببر به شهر خودمان کوفه تا به بهترین وجهی آماده نبرد شویم و بسا که امیر مؤمنان به جای آنان که از دست دادیم و نابود شدند افراد دیگری بر شماره ما بیفزاید که برابر دشمنان خود نیرومندتر باشیم.» سخن­گوی مردم در آن روز اشعث بن قیس بود.47
    هزینه سازی و فرصت سوزی برای حضرت از سوی اشعث
    یک زمانی در مباحثات با امام علیه السلام به ایشان گفتند که از حکمیت توبه کن! حضرت فرمود: «من از هر گناهی که کرده ­ام توبه می­کنم.» شش هزار نفر از خوارج کاسته شد ولی اشعث برای اینکه اجمال سخن حضرت کارساز نشود و از سوی دیگر در شهر شایع شده بود که حضرت از پذیرش حکمیت برگشته است بر ایشان وارد شد و مستقیم در مقابل جمع سؤال کرد که نظر حضرت در مورد داوری چیست و آیا از نظر قبلی خود برگشته است. حضرت برخاستند و فرمودند: «هرکس چنین پندارد که من از موضوع داوری و اعتقاد به حکمیت برگشته­ام دروغ گفته است و هر کس پذیرش آن را گمراهی بداند گمراه شده است.» در این هنگام بود که خوارج از مسجد بیرون رفتند و بانگ برداشتند که «داوری جز برای خدا نیست».48
    تلاش برای ترور حضرت علی علیه السلام
    به روایت نعمان بن سعد كه گوید: علی (ع) را دیدم كه می­فرمود: كجاست آن ثمودی؟ و اشعث از در آمد پس آن حضرت مشتی ریگ برگرفت و بر روی او زد که به خون انداختش و اشعث شتابانه گریخت، مردم با او شتابانه گریختند و می­فرمود: «نابود باد این چهره نابود باد این چهره!»
    مترجم این روایت را احتمال بر آن می­دهد که اشعث در هماهنگی با خوارج به دنبال قتل حضرت بوده است که در اشاره صفت ثمودی نسبت به قاتل ناقه صالح به اشعث داده است و چون جمع را به دنبال خود داشته که حضرت به ایشان حمله برده­اند.49
    عبدالرحمن بن ملجم مرادی ده روز مانده به آخر شعبان سال 40 به كوفه آمد و در منزل اشعث بن قیس ساكن شد و نزد او یك ماه شمشیر خود را تیز می كرد.50
    ابوالفرج می گوید: در آن شب ابن ملجم با اشعث بن قیس در یكی از گوشه های مسجد خلوت كرده بود و حجر بن عدی از كنار آنان گذشت و شنید كه اشعث به قیس می گوید: بشتاب و هر چه زودتر كار خود را انجام بده كه سپیده دم رسوایت می سازد. 51
    نتیجه گیری
    آن چه كه از تأمل و درنگ در ماجرای اشعث بن قیس و عمار بن یاسر به دست می آید، عاقبت الامر چنین رفتارهایی است. آن هایی كه از ابتدا خود را در اختیار امام بر حق قرار می دهند به سعادت ابدی خواهند رسید و آنانی كه نسبت به امام خویش به تحمیل گری و تقدم حب و بغض های شخصی حتی در مسیر حق می افتند، قابلیت شریك شدن در خون و قتل امام زمان خویش را می یابند. شاید چنین گفتار و نتیجه ای بلندپروازانه تر از متن تحقیق باشد، اما جرأت و جسارت ناشی از جهل گاهی قابل تحمل است و آن اینكه ظهور حضرت حجت آخرین ذخیره خدا بر زمین موقوف بر رشد و تولید چنین نخبه هایی است كه در برابر امام خویش محو و محض اطاعت هستند. شیعیانی كه در روایات شیعه تنوری و امثالهم در مورد ائمه دیگر نیز شاهد حضور اقلی آنها هستیم.
    هم اكنون در جامعه ایران نیز نخبگان و یارانی را می بینیم، كه بر همه وابستگی های قبیله ای و قومی خویش غلبه می كنند و صرفا در راه كارگشایی از منظورات و منویات ولی زمان و امام جامعه سر از پا نشناخته و جان و مال و آبروی خویش را فدا می كنند و مومنانه در این مسیر با صلابت و صراحت قلم می زنند و سخن می گویند و در نهایت شمشیر می زنند. از سوی دیگر نخبگان و یارانی كه با سخنان دوپهلو و توجیهات خودساخته به دنبال یافتن راه حل مشكلات از جیب خودشان هستند و این سبب طمع دشمن در آنها شده و بازیچه شدن را حتی زمانی كه علم بدان دارند نیز ادامه می دهند. اما خدا نكند روزی برسد كه بخواهند پا را بیش از این فراتر بنهند.
    جلوگیری از چنین تعدی ای جز در گرو بصیرت عموم مردم نسبت به نخبگان تحمیل گر نیست. نخبگانی كه نظرات غلط خود را مكرر در مكرر بر امام جامعه تحمیل می كنند و حتی زمانی كه اشتباه بودن نظرات آنها مكشوف می شود از چنین رویه ای دست بر می دارند. عموم مردم باید بدانند كه چنین نخبگانی اگر فرصت پیدا كنند ممكن است به قتل ولی جامعه دست یازند و این نباید چندان عجیب باشد كه سرور مومنان و متقین  علی علیه السلام مقتول چنین جریانی شد.


    1 . احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه دكتر محمد ابراهیم آیتی، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران:1356، ص 89
    2. ابن ابی الحدید،جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، جلد1، تهران: 1372،ص128
    3 . ابن ابی الحدید،جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،مهدوی دامغانی، محمود، نشرنی، جلد3 ، تهران: 1372، صص25-28
    4 . ابواسحاق ثقفی، الغارات ، ترجمه حاج شیخ محمدباقر کمره‌ای، بی جا، 1356 ، ص52
    5 . عزالدین علی ابن لاثیر،کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ترجمه عباس خلیلی، ج 4، شرکت سهامی چاپ، بی جا بی تا، ص 107
    6 . احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه دكتر محمد ابراهیم آیتی، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران:1356،ص 4
    7 .پیشین، ص 18
    8 .  ابن ابی الحدید،جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، جلد1 ، تهران: 1372،ص392
    9 . پیشین، ص91
    10 . پیشین، ص102
    11 . عزالدین علی ابن لاثیر،کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ترجمه عباس خلیلی، ج 4، شرکت سهامی چاپ، بی جا بی تا، ص 13
    12 . ابن ابی الحدید،جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، جلد3 ، تهران: 1372، ص273
    13 . ابن ابی الحدید،جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، جلد6 ، تهران: 1372، ص10
    14. ابن ابی الحدید،جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، جلد1، تهران: 1372، ص304
    15 . ابن ابی الحدید،جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، جلد3 ، تهران: 1372، ص297
    16 .پیشین،ص67
    17 . نصربن مزاحم منقری، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364،ص64
    18 . عزالدین علی ابن لاثیر،کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ترجمه عباس خلیلی، ج 4، شرکت سهامی چاپ، بی جا بی تا،ص 67     
    19 . نصربن مزاحم منقری، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364،ص 170
    20 . نصربن مزاحم منقری، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364،ص 182
    21 .91 عزالدین علی ابن لاثیر،کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ترجمه عباس خلیلی، ج 4، شرکت سهامی چاپ، بی جا بی تا،ص 91     
    22 . نصربن مزاحم منقری، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364،ص172
    23 . عزالدین علی ابن لاثیر،کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ترجمه عباس خلیلی، ج 4، شرکت سهامی چاپ، بی جا بی تا، ص89
    24 . پیشین ،ص 91
    25 . نصربن مزاحم منقری، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364،ص 175
    26 . عزالدین علی ابن لاثیر،کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ترجمه عباس خلیلی، ج 4، شرکت سهامی چاپ، بی جا بی تا،ص 92
    27 . پیشین،ص 144
    28 . نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364،ص 31
    29 . نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364، ص 32
    30 . عزالدین علی ابن لاثیر،کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ترجمه عباس خلیلی، ج 4، شرکت سهامی چاپ، بی جا بی تا،ص 41
    31 . نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364، ص 91
    32 . نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364، ص 91
    33 . نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364، ص 105
    34 . پیشین، ص 114
    35 . پیشین، ص 199
    36 . پیشین، ص 200
    37 . نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364، ص225
    38 . نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364، ص 227
    39 . همان
    40 . همان
    41 . پیشین، ص234
    42 .ابن ابی الحدید،جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، جلد1، تهران: 1372، ص 433
    43 . نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ترجمه کریم زمانی، نشر رسا، تهران: 1364، ص 242
    44 . ابواسحاق ثقفی، الغارات ، ترجمه حاج شیخ محمدباقر کمره ای، بی جا، 1356،ص240
    45 .پیشین، ص 241
    46 . ابن ابی الحدید،جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، جلد1 ، تهران: 1372ص، 344
    47 . ابواسحاق ثقفی، الغارات ، ترجمه حاج شیخ محمدباقر کمره ای، بی جا، 1356
    48 . ابن ابی الحدید، جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، جلد ، تهران: 1372، ص 392
    49 . ابواسحاق ثقفی، الغارات ، ترجمه حاج شیخ محمدباقر کمره ای، بی جا، 1356،ص244
    50 . احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه دكتر محمد ابراهیم آیتی، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران:1356،  ص138
    51 .252جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدیدجلد3

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه