پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ شفاهی

  • کلمات کليدي :

  • دانش اموز
  • ایل
  • معلمان
  • اموزش و پرورش عشایری

  • محمد حسن مصلي نژاد

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • برگ برنده مقاومت

  • عيد پاک با 9200 تخم مرغ رنگي!

  • تاریخ اعدام: 24 بهمن 57

  • مطلب بعدي >   1415 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 15-16 : آقازاده گان صدر اسلام

    آموزش و پرورش سیار
    گام به گام با یک معلم عشایری

         عشق به مردم، عشق به طبیعت، عشق به فرهنگ عشایر بختیاری او را مسافر دائمی کوه‌ها و کوره‌راه‌ها کرده است. عزیز محمدی منش - معلم عشایر لرستان - آرزو دارد که روزی مستندسازان در کلاس های درس او در میان مردمی که هنوز چراغ روشنایی شهر را ندیده اند حاضر شوند و شگفتی زندگی آنها را که برادر کوه و خواهر رودند، ثبت کنند. ترس بزرگ این معلم حق‌التدریس آن است که پسران و دختران ایل در کوچ بعدی غایب شوند، بی‌آنکه میراث شفاهی سینه خود را باز بگویند.. .

    آن ایل که می‌گویی به کوچ رفته است“کوه ها را که دیدند، ترس کردند. یکی گفت من دیسک کمر دارم، یکی گفت رودررویی با گرگ و پلنگ را چه کنیم. یکی گفت از امروز دیگر گذشته است و آن دیگری گفت آن ایل که می‌گویی به کوچ رفته است. خیلی از مسوولان نمی‌آیند یا اگر بیایند جلوتر از این نمی آیند. به همان مناطق کنار ریل قناعت می کنند. مشکل، مشکل راه است. راه ماشین‌رو. باید سینه را با سینه کوه مماس کنی و بگذری. تنها کسی که به من سر می زند، راهنمای تعلیماتی است. ۲۷-۲۸ مدرسه را کنترل می‌کند. تمام مدت را در سفر است. می گردد و سرکشی می کند و گزارش تحصیلی می‌نویسد. فکر می‌کنم در ماه یکی دو روز را در خانه باشد. آموزش و پرورش عشایری، اداره مستقلی دارد به نام اداره آموزش و پرورش سیار استان . راهنماهای تعلیماتی از این اداره می آیند.”

      مدرسه ما اینجاست
    «آخرین و دورافتاده‌ترین مدرسه به من سپرده شده است. در روستای سرکانه. آنجا که می روم، سختی‌ها هم می‌روند؛ بس که مردم، صداقت دارند و مهربانی می‌کنند. تا سپیددشت را با ماشین می روم و آنجا سوار قطار می‌شوم. چند ایستگاه بعد هم پیاده می‌شوم و دو شبانه‌روز پیاده‌روی می‌کنم تا به دانش‌آموزانم برسم. بیشتر وقت‌ها تنها می‌روم و کم پیش می‌آید که با معلم‌های دیگر بروم. بین راه البته چند جایی را اتراق می‌کنم . حالا یا در خانه اهالی یا پیش معلم‌های روستاهای سر راه . بعضی شب ها هم در کوه می‌خوابم. فردا باز دره ها و گردنه‌ها را پشت سر می گذارم تا به منطقه کول راد در بخش پاپی برسم. مدرسه ما اینجاست؛ جایی که نزدیکی‌های آن یک سد عظیم در دست ساخت است. ۱۳-۱۴ سال است که روی آن کار می کنند. می گویند یکی از مهم ترین سدهای بتونی آسیاست.

     اینجا پنجشنبه و جمعه نداریم
    یکسره هستیم تا برگردیم شهر. پنجشنبه و جمعه هم نداریم . ۹۲ دانش آموز و نزدیک به ۴۰ دانش آموخته نهضت سوادآموزی بیلان کار من در این چند سال است، اما پنج سال است ندیده‌ام کسی از کلاس پنجم بالاتر برود . اینجا – منطقه‌ای که من تدریس می کنم- پسران در کوه چوپانی می کنند و دخترها با مادر خود به چشمه و رود می‌روند و آب می‌آورند . هیزم هم پیدا کنند، می آورند . دست آخر هم بزغاله ها را می‌دوشند. سن که بالا برود ، به مشکل برمی خورند و دیگر نمی‌توانند در مدارس روزانه ثبت نام کنند. یک دانش آموز ۱۲ ساله داشتم که شناسنامه اش را 4 سال و نیم نوشته بودند. بعضی هم اصلا شناسنامه ندارند. امسال ۱۲ دانش آموز داشتم. یکی را که خانه شان دور بود، پدرش نگذاشت بیاید. یکی هم آن طرف رودخانه بود که مشکل بود دست به بند یا سیم بگیرد و بیاید این طرف. در مجموع ۱۰ دانش‌آموز می آمدند سر کلاس. یک نفر کلاس پنجمی، یک نفر چهارمی، یک نفر دومی، هفت نفر هم اولی.

      شام، رب گوجه با نان اضافه !
    اینکه معلم چه قدر بماند، بستگی به توان عشایر دارد. زمانی که سرباز معلم بودم، تا 75 روز هم می ماندم. اماگاهی هم این زمان به بیش از دو هفته نمی‌رسد. برای تدریس که می‌رویم، ما می‌شویم یکی از اعضای خانواده عشایر. درست مثل بچه آنها . غذا هم هرچه درست کنند، برای ما می‌آورند. زندگی سخت آنها را که می‌بینم زجر می‌کشم. می‌گویم هرچه خودتان می‌خورید برای من هم بیاورید نه بیشتر. شیر، عدس یا ماشک. گاهی هم رب گوجه داغ می‌کنند و برایم می‌آورند. خالی یا با پیاز. هر خانواده یک روز؛ به نوبت. من البته بیشتر، شب را در کلاس می‌مانم. کلاسی سنگی که هم مدرسه است و هم جای خواب و استراحت. میز و نیمکت را چون نمی‌شود برد، گلیم می‌اندازیم؛ مثل مکتبخانه‌های قدیم. اول و دوم و سوم را تا ظهر درس می‌دهم. ظهر هم تا غذا می‌آورند و نماز می‌خوانیم، می شود یک و نیم تا ۲ . از ساعت ۲ تا ۵ یا ۵ و نیم هم کلاس چهارم و پنجم را تدریس می‌کنم. ۵ به بعد هیزم می‌شکنم برای بخاری چوبی. بعد هم نوبت می‌رسد به چراغ توری و نمازمغرب و عشا و شام.

      نمازهای پر اشک!
    بخاری چوبی که می‌سوزد ، ستونی از دود به زیر سقف می‌فرستد. تنها وسیله گرم کردن برای ما همین بخاری‌های چوبی است. چون راه نیست ، نفت را نمی شود برد . مجبورند اجاق بگذارند. آن وقت است که خانه پر از دود می شود و حتی نمازها آغشته به اشک و دود.

      معلمان ۵۰ تومانی!
    زمانی از رودخانه ماسه می‌آوردم و در شهر می‌فروختم. دیپلم که گرفتم، دو سال از ۷۹ تا ۸۱ سرباز معلم بودم. در منطقه میانکوه شرقی، در جنوب خرم آباد. در میان مردم طایفه های قلاوند و میرزاوند.سال اول ۱۱ هزار و ۵۰۰ تومان حقوق می‌گرفتم. سال دوم از پاییز تا نزدیک بهار شد ۱۲ هزار تومان. بعد با بهار آن شد ۳۰ هزار تومان. بعد که حق‌التدریس شدم، سال اول و دوم ۴۱ هزار و ۶۲۵ تومان می‌گرفتم. سال سوم و چهارم ماهی ۵۱ هزار و ۶۲۵ تومان. سال پنجم و ششم ماهی ۱۵۱ هزار تومان. این دو سال اخیر هم شده ماهی ۱۸۲ هزار تومان.
    البته سه ماه تابستان و ۱۵ روز عید که مدارس تعطیل است، حقوق نداریم‌. بابت تعطیلات آخر هفته هم پولی پرداخت نمی‌کنند. آن اوایل که آمده بودیم، به ما تکه‌پرانی می‌کردند که معلمان پنجاه تومانی آمدند.
     عزیزتر از عزیز!
    پاییز پارسال فرم پر کردیم و بالاخره آمدند و ما را بیمه کردند . البته آن هم تا خرداد. یک رفیق بختیاری که 40 تا گوسفند دارد، به کنایه می گفت : خانه خراب ! من گوسفندان را بعد از سه ماه بیمه کردم، تو هنوز بعد از 10 سال بیمه نشدی؟

     پابرهنگان
    با خود می‌گویم ادبیات را بشناس، تاریخ را بخوان و بعد بگو ایرانی‌ام. شب‌ها که بیکارم پای چراغ توری و فانوس کتاب می‌خوانم. شاید بیشتر از خیلی از نویسنده‌های معاصر. از پارسال رمانی را دست گرفتم که اسم آن را «معلمان پابرهنه» گذاشته‌ام. الان دانشجوی سال اول رشته ادبیات فارسی دانشگاه پیام نورم و آرزو دارم روزی یک نویسنده بزرگ بشوم و زندگی خودم را بنویسم. نزدیک به ۲۰۰ جلد کتاب برده‌ام آنجا و کتابخانه درست کرده‌ام. هم برای خودم، هم برای دانش‌آموزان. دانش‌آموزان کم سن و سال‌تر کتاب می برند و می‌خوانند و باز کتاب تازه می‌برند. بزرگ‌ترها که چوپانی می‌کنند، می‌آیند و کاغذ و قلم می‌گیرند تا آنچه را می‌بینند، بنویسند. برای مردان بزرگسال هم که شبانه درس می‌خوانند، داستان‌های شاهنامه را می‌خوانم.
      مردمانی که چراغ شهر را ندیده‌اند
    کاش روزی مستندسازان تلویزیون به کلاس‌های درس من هم بیایند؛ در میان دختران و پسرانی که هنوز چراغ شهر را ندیده‌اند. یک دانش‌آموز کلاس چهارمی دارم که هنوز ماشین ندیده، تلویزیون را نمی‌داند چه شکلی است.
    یک بار با رادیو فرهنگ مصاحبه کرده بودم. حراست مرا خواست که چرا گفتی مردم راه ندارند. حالا این حرف‌ها را چه کسانی می گفتند؛ کسانی که حتی نمی دانستند من کجا خدمت می‌کنم. مانده‌ایم چه بگوییم و چه طور.
    یک ضرب‌المثل لری می‌گوید:  صدا بزنم، کارم خراب است؛ نزنم،  خانه‌ام  خراب است.

     ترس بزرگ
    ترس بزرگ من این است که پسران و دختران ایل در کوچ بعدی غایب شوند، قبل از آنکه میراث شفاهی سینه خود را بازگو کنند. تا امروز حدود ۳ هزار ضرب المثل، بیش از ۵۰۰ چیستان و ۱۰۰ داستان از قوم لر و لک جمع‌آوری کرده‌ام. با یک قلم و کاغذ و یک واکمن.
    داستان زندگی من و این اقوام بر تن این نوشته ها حک شده است . این چیزی است که نمی‌توانم از آن دست بکشم.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه