پيشرفته
 

موضوعات :

  • جنبش نرم افزاری و تولید علم

  • کلمات کليدي :

  • دانشگاه
  • تفکر فلسفی
  • علوم انسانی
  • انقلاب اسلامی

  • دکتر حسین کچویان

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • فوران نقد و نارضایتی

  • زخم خورده‌ها دارند جمع می‌شوند

  • مطلب بعدي >   1375 تعداد بازديد
    8.00 (2 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 15-16 : آقازاده گان صدر اسلام

    علوم انسانی وسرنوشت انقلاب اسلامی

    در بیست و هفتمین نشست سالانه دفتر تحکیم وحدت که 14 اسفند ماه در دانشگاه صنعتی امیرکبیر برگزار شد، دکتر حسین کچویان، جامعه شناس و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی، به دعوت انجمنهای اسلامی دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور پیرامون "وضعیت علوم انسانی و دانشگاه" صحبت کرد و به سوالات دانشجویان در این زمینه پاسخ داد. متن کامل این سخنرانی را به همراه پرسش و پاسخ های دانشجویان که به قلم خود استاد ویرایش شده می خوانید.

    موضوع وضعیت علوم انسانی و دانشگاه، و نسبت آن با انقلاب اسلامی موضوع مهمی است. به عقیده من سرنوشت انقلاب اسلامی، در گرو این نسبت است. انقلاب اسلامی که داعیه های ویژه ای دارد، نیازمند این است که دانشگاه و علم خاص خود را شکل دهد. می دانید که ما انواع مختلف دانشگاه و دانش ها داشته ایم. بنابر منابع تاریخی می توان گفت مشهورترین آن ها، آکادمی آتن و پیش از آن -یا همزمان با آن- دانشگاه جندی شاپور در ایران بود. بعد از آن، در جهان اسلام، جامعه های نظامیه، ناصریه و الازهر بودند -که الازهر هنوز هم باقیست، اما اینکه چقدر اهداف و مقاصد اولیه اش را دنبال می کند، قابل بحث است- بعد از آن در پی تماس و تعاملی که بین جهان اسلام و مسیحیت برقرار شد، دانشگاه های غربی تدریجاً از دل کلیساهای مسیحی بوجود آمدند و به شکل کنونی خود رسیدند. البته در غرب، مفهوم دانشگاه، از اواخر قرن نوزدهم میلادی محل بحث بوده و تا امروز هم این بحث وجود دارد که لازم است تغییراتی در مفهوم دانشگاه و کارکرد، مقاصد و ساختار آن صورت گیرد.
    این نکته که سرنوشت انقلاب اسلامی در گرو مقوله ی دانشگاه و علوم انسانی است، قیدی دارد و آن قید به داعیه متفاوت بودن انقلاب اسلامی برمی گردد؛ اگر شما، داعیه متفاوت بودن نداشته باشید، طلب صورت جدیدی از دانشگاه و علم لزومی ندارد. اما تجربه های جدید و تاریخ بشری نشان می دهد که هرگاه شکل جدیدی از زندگی ظاهر شده یا داعیه آن وجود داشته است، حتی اگر قصد آگاهانه ای برای تغییر نبوده، به طور طبیعی تغییر رخ داده است. در گذشته ورود به امور، آگاهانه و با قصد و غرض قبلی نبود -آن چنان که امروز هست- بلکه به صورت طبیعی و تدریجی، شکل های خاصی از علم و دانشگاه ظاهر شده است. این موضوع که برخی علوم در جایی ظاهر شده و در جایی دیگر ظاهر نشده، اتفاقی نیست. به توانایی ذهن و عقل بشر هم ارتباطی ندارد؛ بلکه دلیل این امر، نسبت وثیقی است که میان نوع زندگی و تلقی از هستی، انسان، جامعه و تاریخ وجود دارد. به عبارت دیگر، زمانی که نوعی از زندگی در جریان تحقق می افتد، به طور طبیعی، این اشکال ایجاد می شود.
    در دوران معاصر، کسانی که نسبت به این قضیه آگاهی داشتند، مارکسیست ها بودند. مارکس، یکی از ناقدین اولیه ی علوم بورژوایی -البته به اصطلاح خودش- بود و این علوم را ایدئولوژیک (به این معنا که مرتبط با شکل خاصی از زندگی است) می دانست. از نگاه مارکس، علم بورژوازی، علمی است که مورد علاقه ی نظام سرمایه داری است و از سوی بورژوازی درست تلقی می شود. به همین دلیل هم در کشورهایی که انقلاب مارکسیستی اتفاق افتاد، یکی از کارهایی که کردند این بود که علوم، بالاخص علوم انسانی را از بین بردند؛ به این معنا که متوقف کردند. چون تلقی شان این بود که اگر می خواهند شکل متفاوتی از زندگی داشته باشند، این علوم انسانی به کارشان نمی آید. کما اینکه خود مارکس، به اعتبار اینکه مقاصد و اهداف متفاوتی با سرمایه داری داشت، در صدد ابداع یک علم جدید برآمد و برای ایجاد یک اقتصاد، جامعه شناسی و تفکر فلسفی- اجتماعی جدید تلاش کرد.
    بنابراین، کاملا روشن است که پیوند میان نوع زندگی و نوع علم، پیوندی جدی است. نکته ی مهم این است که اگر ما داعیه ی متفاوت بودن داشته باشیم و واقعا هم متفاوت باشیم، این نسبت به طور طبیعی ایجاد می شود و حقیقتاً خیلی هم دست ما نیست.
    اصولا دانشگاه، ما به ازای بیرونی و سازمانیِ عقل انسان و قابلیت او در مفهوم سازی از جهان و فهم جهان است و تصویری از این که ما چه هستیم، چه می کنیم و چه باید بکنیم، ارائه می دهد. به عبارت دیگر، دانشگاه شکل سازمانی پاسخ به این مسئله است؛ انسان به عنوان موجودی که دستگاهی به نام عقل دارد، به اقتضای آگاهی، شناخت و فهم عمل می کند. یعنی شرط ضروری عمل انسانی، داشتن آگاهی نسبت به موضوع یا مقوله ای است که قرار است در مورد آن، صحبت یا کار کند. این دستگاه (دستگاه عقل) تابع نوع وجودی است که پشت این دستگاه است؛ یعنی عقلِ ما، فی نفسه، مستقل و بی ارتباط با انسان و جامعه ای که در ربط با آن قرار گرفته نیست؛ بلکه در خدمت اوست. بسته به اینکه شما چه تعلقات ارزشی داشته باشید و چه چیزهایی را به لحاظ وجودی درست بدانید، دستگاه عقلی شما در مسیرهای متفاوتی عمل کرده و دانش های مختلفی تولید خواهد کرد. لازم است ما به عنوان انسان، هم از موقعیتی که در آن هستیم و هم از آن چه می خواهیم به آن برسیم، تصویری داشته باشیم که فراهم آوردن این دو تصویر، کار دستگاه شناختی یا عقل است. این کار به طور نهادی و سازمانی، در دانشگاه صورت می گیرد به عبارت بهتر با رشد تدریجی، گسترده شدن و پیچیده تر شدن ساختار اجتماعی، این فعالیت عقلانی در درون دانشگاه سازماندهی شده است.
    به همین دلیل است که اگر بخواهیم متفاوت باشیم و نخواهیم غرب را تکرار کنیم و وضعیت موجود را ادامه دهیم، به طور طبیعی باید جستجوگر دانش و علم مختص خودمان باشیم چرا که دانش موجود به اقتضای مقاصد و اهداف دیگری شکل گرفته که نه تنها به ما کمک نخواهد کرد که آن چه را حقیقت می دانیم در زندگی و هستی خود محقق کنیم، بلکه در مقام تخریب آن بر خواهد آمد. تجربه های صد سال اخیر نیز موید همین معناست. این مطلب بسیار مهم است که بدانیم یکی از مهم ترین ابزارهای بسط و توسعه ی هر جامعه ای، دانش هایی است که تولید می کند. این موضوع در مورد غرب مصداق روشنی دارد. غربی ها توانسته اند تصور خود از زندگی و هستی را در قالب علم به ما ارائه دهند و ما را به صورت ناخود آگاه در خدمت خود درآورند. اگر این قضیه وجود نداشت، تمدن غرب هیچ گاه نمی توانست بسط و توسعه ی امروز را داشته باشد و با مقاومت های بیشتر و جدی تری روبرو می شد؛ ولی چون ما ساختارهای ابداعی غرب را، به اسم دانشگاه و علم، پذیرفته ایم، به طور خود بخود و بدون آن که بخواهیم، در خدمت غرب درآمده ایم.
    هرجا که حرکتی در جهت مقابله با وضع موجود عالم اتفاق افتاده است، به طور طبیعی مفهوم علم و دانشگاه هم طرح شده که ناشی از آگاهی نسبت به ارتباط موجود میان تمدن و شکل زندگی با نوع علم و دانشگاه می باشد. در ایران هم بحث پیرامون نقد علم و دانشگاه، مسئله ی جدیدی نیست؛ بلکه این مسئله، همزمان با شکل گیری حرکتهای احیاگرایانه طرح شد و ادامه پیدا کرد. با توجه به این مطلب، طرح انقلاب فرهنگی در سالهای اولیه انقلاب (یعنی سال های 58- 59) خیلی عجیب نیست. این گونه نبود که عده ای خواب نما شده و انقلاب فرهنگی را طرح کرده باشند، یا صرفا مقاصد سیاسی را دنبال کنند -آن گونه که عده ای تلاش کرده و می کنند که مسئله را سیاسی جلوه داده و آن را به بیرون کردن عده ای تقلیل دهند- البته هر عملی زمانی که بعد اجتماعی پیدا می کند، ممکن است پیامدهای سیاسی داشته باشد اما همان طور که آن روز، مسئله اولی و بالذات انقلاب فرهنگی، مسئله ی سیاسی و مقابله با جریانات چپ و مسلح دانشگاه نبود، امروز هم مسئله این نیست و این جنس فضاسازی ها جهت جلوگیری از اقدامات اصلاحی صورت می گیرد.
    از قرن 16 میلادی، یک نوع نگاه طبیعت گرایانه و فلسفه علم اثبات گرایانه شکل گرفت که علیرغم مورد تشکیک واقع شدن آن در غرب، همچنان در جامعه ما ترویج می شود. در این نگاه، نسبت علم با جامعه، خنثی است. مطابق نگاه اثبات گرایانه، علم هر چه از جامعه، ارزش ها و علایق آن و مقاصدی که آن را ایدئولوژیک و عقیدتی می نامند دورتر باشد، بهتر است. به همین دلیل، هرگونه ورود جامعه در بحث علم را مخالف با ماهیت علم دانسته و هر گونه مداخله ی دین، سیاست، حکومت و هر نهاد دیگر در علم را رد می کنند. چند سال پیش که بحث شبیه سازی موجودات زنده در غرب مطرح شد، این منازعه ها مجددا بالا گرفت و عده ای می گفتند که جامعه نباید در کار علم دخالت کند و ما تابع منطق دیگری هستیم. این نوع نگاه، هم به لحاظ تاریخی و هم به لحاظ عقلی نقد شده است. اگر علم براساس اقتضائات و الزامات جامعه عمل نکند، بر چه اساسی عمل خواهد کرد؟ علم در درون خود دستگاه هدایت کننده ندارد. علم پاسخی است به سوالاتی که انسانها طرح می کنند؛ اما نمی تواند جهت گیری و موضوعات تحقیقی خودش را مشخص کند. آن علمی که ادعا می کند، تابع جامعه، سیاست و... نیست در حقیقت در خدمت قدرت است. به طور مثال بحث شبیه سازی را چه کسانی مطرح کردند؟ عده ای که به دنبال منافع شخصی مادی بودند و شرکتهایی که می خواستند از این مسیر به سودی برسند. با این معنا، علم یقینا تابع امر دیگری است؛ چون اساسا نمی تواند مستقلا مسیرش را تعیین کند. اما متاسفانه این نوع نگاه (خنثی بودن نسبت علم با جامعه) هنوز در کشور ما وجود دارد.
    بحث مهمی که در حال حاضر در غرب مطرح است -و ما به این دلیل که همچنان غرب برایمان حجیت دارد، مجبوریم شواهدی از غرب بیاوریم- این است که علم ها "هویت" دارند. این نکته به واسطه ی مطالعات فلسفه علم، تاریخ علم، جامعه شناسی علم و براساس استدلالات و ادله به دست آمده است. بر این مبنا، اصولا علم بی هویت وجود ندارد؛ یعنی این گونه نیست که علم، نسبت به خاکی که در آن پرورش می یابد، بی ارتباط باشد و بتواند با کنده شدن از آن خاک، در محیط دیگری پرورش پیدا کند. شاهد این مدعا این است که اکنون علوم بسیاری وجود دارند که دیگر محل اعتنای دانشگاه های غربی و همچنین ما نیستند. سوال این جاست که چرا دیگر به این علوم پرداخته نمی شود؟ مثلا غرب در ابتدای امر، مجموعه ای از علوم را از جهان اسلام فراگرفت؛ ولی بعد رهایشان کرد و علوم خاص خود را ایجاد نمود. این مطلب دقیقا به این مسئله بر می گردد که علم هویت دارد و دارای تعلق فرهنگی-عقیدتی است.
    دلیل این که علم مدرن، در هیچ کجای دنیا به جز غرب -حتی در چین و ژاپن- به مرحله تولید و زایش نرسیده همین نکته است. در کشور ما هم که وضعیت مشخص است. حالا ممکن است کسی ادعا کند که در برخی زمینه ها، همچون علوم فنی-مهندسی و پزشکی نوآوری هایی رخ داده اما قطعا در علوم انسانی هیچ فرد غیر غربی وجود ندارد که به لحاظ فکری، ایده های جدیدی طرح کند. البته این شرایط در مورد علوم فنی و مهندسی هم صادق است؛ اما در علوم انسانی، پررنگ تر و روشن تر است. در راس ایده های نوین علوم انسانی، همواره یک فرد غربی است. این نشان می دهد که نتیجه ی غرس کردن نهال علم در جامعه ای که هیچ تناسبی با آن ندارد، همیشه نهال ضعیفی خواهد بود که بار و ثمری هم نخواهد داشت. شما همواره برای این نهال هزینه می کنید و در نهایت هم بهره ای از آن نخواهید برد و جامعه ای که آن علم را به وجودآورده، از مواهب آن بهره مند شده و در راس پیشرفت علمی خواهد بود. بنابراین تفکر در این مساله برای کسانی که دانشگاهی اند و سازندگان جامعه در وضعیت بعدی اند، بسیار مهم است.
    براساس این مطلب که علم هویت دارد -که به عنوان یک نقطه ی ابتدایی روی آن توافق کردیم- مسئله ای طرح می شود و آن این است که اگر قرار است علم و دانشگاه متفاوتی ایجاد کنیم، این علم و دانشگاه جدید باید چگونه باشد و راه و روش و مبنای آن کدام است؟ چند نکته وجود دارد که باید به آن ها توجه کنیم. اولا وضع و مسیر آینده ی علم و دانش را نمی توان از قبل تعیین کرد و این مطلب در بطن علم وجود دارد. چون علمی که مسیرش از قبل معین باشد، علم محقق است. ما نمی دانیم که فردا چه خواهیم دانست و چه سوالاتی برای ما مطرح خواهد شد. و اصولا معنا ندارد که ما، امروز بدانیم، فردا چه شناختی خواهیم داشت! اگرامروز بدانیم که فردا چه را خواهیم شناخت، این شناخت، شناخت امروز است نه فردا. به همین دلیل است که شما در تاریخ می بینید، زمانی که مواجهه تمدنی به وجود آمده -مانند مواجهه ی تمدنی جهان اسلام با تمدن و فلسفه ی یونانی یا مواجهه ی شرق و غرب (یعنی اسلام و مسیحیت) در جریان جنگهای صلیبی- آن چه که ابتدای امر ظاهر شد، با آن چه در نهایت ظهور کرد بسیار متفاوت بودند. به طور مثال، اگر در قلمرو فلسفه دقت کنید، فلسفه ای که ابتدای امر از جهان مسیحیت به جهان اسلام ترجمه و منتقل شد، با آن چه که 500 سال بعد، در آراء ملاصدرا ارائه می شود، تفاوت های جدی دارد. روشن است که امکان پیش بینی این تحول و تغییر وجود نداشت. در مواجهه ای که ما با غرب پیدا کردیم، همه ی علوم یونانی وارد جهان اسلام شدند، اما همه ی آن ها نتوانستند پا بگیرند و برخی هم که مانند فلسفه پا گرفتند، دچار دگردیسی های بسیار اساسی شدند. برخی هم مثل سیاست ارسطو، پا نگرفتند؛ مثلا بحث اجتماعیاتِ ارسطو و سایر یونانیان، در بدو امر توسط فارابی مطرح شد، اما بعد از او، پیگیری نشد و ادامه پیدا نکرد؛ بحث اجتماعیات، در مباحث ابن سینا، ملاصدرا، ملاهادی سبزواری و در بحث های هیچ متفکر دیگری دیده نمی شود. این که چرا این اتفاق افتاد، سوال مهمی است -و برخی افراد وقتی جایگاه و وضعیت علوم انسانی در ایران را مورد بررسی قرار می دهند، این سوال را طرح می کنند- منظور من از طرح این مطلب این است که شما ابتدای امر، نمی دانید که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد و به طور مثال زمانی که، به هر دلیلی، تعامل ما با یونان آغاز شد، نمی دانستیم در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد و تکلیف همه ی امور از ابتدا روشن نبود. غرب هم پس از آن که در تعامل با مسلمین، دانش های ایشان را اخذ کرد، تا مدت ها آنها را داشت و تلاش کرد با مسیحیت ادغام کند -که البته به دلیل حاد بودن نزاع فلسفه و دین در جهان غرب، موفق به این امر نشد- به طور مثال تا قرن 17 و 18، پزشکی ابن سینا در غرب، تعلیم داده می شد، اما بعد از آن به گونه ای تحول یافت که اگر نگوییم به ضد پزشکی ابن سینا تبدیل شد، مطمئنا به چیزی کاملا متفاوت از دیدگاه های او بدل گردید. اما هیچ کدام از این مسائل، از قبل مشخص نبود و نمی توانست باشد. لذا اگر از ما بپرسند که "می خواهید چه علمی را جایگزین علم موجود کنید؟" ما می گوییم که نمی دانیم و تنها کلیاتی از آن را می توانیم بیان کنیم. در حال حاضر، ما بنا به ادله ی موجود، معیارهایی سلبی برای ردّ علوم موجود داریم، ولی نمی توانیم مسیری را که علم در آینده طی خواهد کرد، پیش بینی کنیم. بنابراین هیچ کس نباید در مقابل سوال مذکور -که عموما برای تضعیف این نگاه طرح می شود- عقب نشینی کند. این سوال، منطقی و عقلانی نیست. ما نمی توانیم وضعیت علمی را که هنوز ایجاد نشده، تعیین کنیم؛ چون اگر بتوانیم این کار را انجام دهیم، در حقیقت آن علم را در حال حاضر داریم.
    نکته دیگری که باید به آن توجه کنیم این است که فرایند تحول علم و دانشگاه، یک فرایند طولانی مدت است و به لحاظ محتوایی، برنامه ای و دستوری نیست و کسی نمی خواهد با بخش نامه و دستور، محتوای علم را تغییر دهد. همان طور که در این دو مثال تاریخی گفتم، جریان تحول علم، قرنی است و در یک روز و دو روز اتفاق نمی افتد. البته چون ما در عصری به سر می بریم که نوعی بصیرت، خود آگاهی و برنامه ریزی بر زندگی و کارهای ما سیطره دارد، ممکن است این خود آگاهی باعث شود که روند تحول علم تسریع شود اما این گونه نیست که این تحول در عرض دو یا سه دهه اتفاق بیفتد. از زمانی که غربی ها با فلسفه سیاسی-اجتماعی ارسطو وداع کردند و بنیان علوم جدید را نهادند تا زمانی که علوم اجتماعی جدید به وجود آمد، حدودا 300-400 سال طول کشید.
    آن چه که ما، در این زمینه می توانیم انجام دهیم، اولا این است که در این زمینه آگاهی بدهیم و خطرات و تبعات تداوم وضعیت موجود را گوشزد کنیم؛ و دوم این که مسیرهایی را باز کنیم که کسانی بتوانند به این مساله اهتمام بورزند. تحول و تغییر علم، کار اهل نظر و اهل علم است و مسیری غیر از این، برای تحول علم متصور نیست و قصد و برنامه ای برای طی این مسیر به شیوه ای دیگر وجود ندارد.
    بعد از اِشعار به نسبت علم و جامعه و آگاهی به پیامدهای تداوم وضع موجود، این سوال طرح می شود که چه باید بکنیم؟ آن چه که ما در این حوزه می توانیم انجام دهیم، تعیین چارچوب های کلی مسئله است. همان طور که گفته شد، ما نمی توانیم محتوای علم را تعیین کنیم؛ ما فقط می توانیم جهات کلی مساله را تعیین کنیم که نظام دانشگاهی و علمی ما، بر اساس آن کلیات برنامه ریزی شود و جریان علم به همان سمت و سو حرکت کند. اما این چارچوب ها و جهات کلی از کجا گرفته می شود؟ و با چه استدلالی اخذ شده است؟
    در پاسخ به این سوال و برای آن که بحث به طور ملموس روشن شود مثالی می زنم که نشان می دهد حتی پاسخ دادن به سوال مذکور هم به شدت مرتبط با علوم انسانی است. علوم انسانی موجود به این سوال هم، پاسخ غلطی می دهد. البته ما به اقتضای بحثی که امروز داریم، در باب علوم فیزیکی و پزشکی سخن نمی گوییم، اما این بدان معنا نیست که در این علوم، رابطه ای میان علم و جامعه، وجود ندارد. میان حکیم دیروز که کار پزشکی انجام می داد با پزشک امروز تفاوت های جدی، وجود دارد. کسانی که به این موضوع علاقه مندند، می توانند به کارهای میشل فوکو مراجعه کنند تا تفاوت های موجود میان پزشکی امروز و آلترناتیوهای آن را مشاهده کنند.
    مثالی که می خواهم بگویم این است که، وقتی از ما سوال شود که علم و دانشگاه موجود قرار است براساس چه مبانی و اصولی تغییر کند، پاسخ ما این است: بر اساس انقلاب اسلامی.
    ما با انقلاب اسلامی یک جامعه ی (جهان) جدید را طلب کردیم. هیچ انقلابی، اتفاقی و پیشامدی نیست و این ویژگی به طور اساسی در مورد انقلاب اسلامی صادق است. به این واسطه که این انقلاب تمایز بسیار ماهوی با سایر انقلاب ها دارد و در حقیقت، این انقلاب نمی توانست جور دیگری رقم بخورد و این نکته با بررسی تاریخی در تاریخ 100 سال اخیر، مشخص می شود. در دهه ی 20، حزب توده در معرض دستیابی به قدرت بود و هیچ حزبی معارض و هم سطح آن وجود نداشت. چرا نتوانستند به قدرت برسند و یک حرکت اجتماعی موفق را رقم بزنند؟ این مقولات، اتفاقی نیست. به هرحال، انقلاب اسلامی رخ داده است و بنابراین، از این پس، هر چه اتفاق می افتد، باید در نسبت و ارتباط با آن صورت گیرد و دانشگاه و علم هم تابع همین قاعده است. پس زمانی که ما از دانشگاه و علم متفاوت سخن می گوییم، شاخص ها و معیارهای این علم جدید را براساس این تحول (انقلاب اسلامی) تعریف و تدوین می کنیم.
    اما ناتوانی و ناکارآمدی علوم انسانی موجود، زمانی مشخص می شود، که ما برای فهم انقلاب اسلامی به این علوم رجوع می کنیم. البته در حال حاضر، به دلیل غلبه ی تمدن موجودِ غرب در همه ی ساحت ها، ما در تمامی حوزه های سیاست و فرهنگ واقتصاد، رنگ و بوی غرب را گرفته ایم و به همین دلیل است که دچار مشکل هستیم. در هرحال علی رغم این وضعیت ما همچنان نیازمند طرح سوال از ماهیت انقلاب اسلامی هستیم. اما پرسش از ماهیت انقلاب اسلامی چگونه پاسخ داده خواهد شد؟ مقدمه ی اول ما این بود که ایجاد تحول در علم موجود، به دلیل نداشتن پیوند با زندگی ما و تخریبی که در این حوزه انجام می دهد، ضروری است. مقدمه ی دوم این بود که مبنای این تغییر، انقلاب اسلامی است. اکنون باید بدانیم انقلاب اسلامی چیست؟ که بر آن اساس چارچوب های علم جدید را تعریف کنیم. در مقام فهم انقلاب اسلامی، دو شیوه وجود دارد:
    1- شیوه ی درونی
    2-شیوه ی بیرونی
     شیوه درونی، همان شیوه ای است که حضرت امام (ره)، رهبری و مردم معمولی اتخاذ کرده اند. در این روش، ماهیت، مقاصد و اهداف انقلاب اسلامی، با نظر به آن چه امام (ره) و رهبری تعریف کرده اند و با توجه به شعارها و... مشخص می شود. روش دوم درک انقلاب اسلامی، رجوع به علم اجتماعی است. اما آیا این روش ما را به نتیجه ای می رساند و آن چه که علوم موجود در باب انقلاب اسلامی خواهند گفت، درست و مفید است؟ پاسخ این است که رجوع به این علوم، برای ما، دستاورد خواهد داشت، اما ماحصل کار، چیز مفیدی نخواهد بود. تا امروز در باب انقلاب اسلامی کارهای متعددی انجام شده که شاید نتوان فهرست اسامی آن ها را در یک کتاب 200-300 جلدی جمع آوری کرد؛ اما در تمام این تحلیل ها، به جز یک یا دو مورد، حقیقت انقلاب اسلامی انکار شده است. این مساله، دقیقا به دلیل چارچوب فهم و نوع نگرشی است که در این علوم وجود دارد. به همین دلیل اکثریت قریب به اتفاق تحقیقاتی که صورت گرفته، در مسیر حذف، هدم و دگردیسی جوهریِ حقیقت انقلاب اسلامی قرار گرفته است.
    یکی از کارهای خیلی مهم حضرت امام (ره)، در بدو پیدایش انقلاب، تبیین حقیقت انقلاب اسلامی بود. انقلاب اسلامی از زمان آغاز، یعنی از 15 خرداد 42، حرکتی فرهنگی-سیاسی بود. علت تظاهرات مردم مشکلات مادی نبود؛ حتی فقیر ترین افراد جامعه که در تظاهرات حضور داشتند داعیه و شعارشان فقر و گرسنگی نبود. حضرت امام بسیار حساس بودند که این محتوا را دائما گوشزد کنند و بیانی داشتند که: این انقلاب برای خربزه و هندوانه رخ نداده است. همین بیان ساده ی حضرت امام (ره) -که به خاطر درک توده ها این گونه بیان شده است- تاکید بر ماهیت انقلاب اسلامی است و تکرار آن به دلیل ممانعت از قلب ماهیت انقلاب اسلامی بوده است. اما وقتی شما به کارهای به اصطلاح علمی که در مورد انقلاب اسلامی انجام شده، مراجعه کنید، خواهید دید که هیچ کدام به طور بنیادی و جوهری در مورد این محتوا صحبت نمی کنند و همه آنها به شکل های مختلف، مقولاتی مانند اقتصاد و مسایل این دنیایی را اصل تحلیل خود در باب انقلاب اسلامی قرار می دهند. اگر از برخی افراد در داخل کشور سوال کنیم که ما از عصر مشروطه تاکنون چه چیزی را طلب می کرده ایم، بر اساس یک تحلیل جامعه شناختی، می گویند ما از آن زمان تاکنون دنبال آزادی بوده ایم. و البته برای این ادعا، هیچ مابه ازای بیرونی و مشخصی در این دوران نمی توانند پیدا کنند. بعدها و در پی تحولات سیاسی-اجتماعی دهه ی هفتاد که اتفاقا متاثر از نگاه های موجود در علوم اجتماعی شکل گرفت، این برخورد با خود انقلاب اسلامی هم انجام شد و عده ای اعلام کردند که هدف و مساله ی اصلی انقلاب اسلامی، آزادی بوده است؛ در حالی که حتی در زمان مشروطه نیز، مفهوم آزادی، از مفاهیم مورد مناقشه بود و مسئله اصلی جامعه ی ایران، "عدالتخانه" بود و نه حتی مشروطیت. در هر صورت، علوم اجتماعی موجود، در مقام فهم انقلاب اسلامی، تحلیل های نادرستی ارائه خواهند کرد و فهم درست از انقلاب اسلامی از این طریق به دست نمی آید.
    بهرحال چون دانستن حقیقت انقلاب اسلامی مهم است و لازم است برای هر کاری که بناست در کشور انجام شود (اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و من جمله مساله ی مورد بحث ما، یعنی علم و دانشگاه) به انقلاب اسلامی نظر کنیم، می خواهم به نوعی از همین نگاه بیرونی به انقلاب اسلامی تکیه کنم و یک وجه ماهوی را بیان کنم که اگر به این وجه نظر داشته باشیم، روشن خواهد شد که علم و دانشگاه ما باید در مسیری غیر از آن چه غرب پیمود، حرکت کند.
    من معتقدم انقلاب اسلامی، نه تنها یک انقلاب تمدنی ناظر به اوضاع و احوال خاص خود ما بود -که همین ویژگی آن را ماهیتا از همه ی انقلاب های دیگر متمایز می سازد-، بلکه انقلابی بود در پاسخ به نیازهای مدرنیته. البته برخی افراد گفته اند که انقلاب اسلامی یک انقلاب پست مدرن بود؛ ولی کنکاش خیلی عمیقی در این باره نکرده اند. من قصد دارم این مطلب را کمی باز کنم و از همین منظر بگویم که موفقیت انقلاب اسلامی و پاسخ گفتن به نیازهایی که به اعتبار آن مطرح شده، در گرو آن است که ما، بالاخص در علم و دانشگاه، مسیر متفاوتی برویم؛ چرا که کلیت زندگی ما، در گرو این دو مقوله (علم و دانشگاه) است و علم و دانشگاه، صورت نهایی جامعه را رقم می زند. برخی گمان می کنند که انقلاب اسلامی، صرفا تحت تاثیر شرایط داخلی، امکان پیدا کرد. اما از دید من، اگر تحولات و اوضاع و احوال مدرنیته وجود نداشت، ممکن نبود که انقلاب اسلامی، انقلاب اسلامی بشود. از این حیث است که معتقدم انقلاب اسلامی نه تنها پاسخی به نیازهای خودمان بود، بلکه پاسخی به نیازها، بن بست ها و مشکلات جهان مدرن هم هست. این اتفاق که اهل نظر و علم در دوره ای، گرایش دینی پیدا کردند و رهبری دینی را پذیرفتند، -که البته امروز می بینیم برخی از آنها به اصل خود بازگشته و با انقلاب اسلامی مخالفت می کنند- اتفاقی نبود که صرفا تحت تاثیر تحولات داخلی جامعه شکل گرفته باشد. یعنی اگر تحولات معرفتی-نظری و تحولات اجتماعی-فرهنگی غرب وجود نداشت، ممکن نبود که دانشگاه و اهل علم و نظر (روشنفکران)، در دهه 40، دینی شوند و نسبت به انقلاب اسلامی تمکین کنند و انقلاب اسلامی ایجاد شود.
    معلوم است که اگر در جامعه ای، بیعت روشنفکران -به معنای عام کلمه- با نظام قدیمی نشکند، انقلابی اتفاق نمی افتد و اجماعی که در انقلاب ما وجود داشت نشان می دهد که تقریبا همه ی نخبگان با جریان انقلاب همراه بودند. آیا این افراد، خودشان و از طریق تحولات درون جامعه به چنین نتیجه ای رسیده بودند؟ از نگاه من، خیر. نکته ی مهم این است که جریان اصلی مدرنیته، بعد از دهه ی 50 یا 60 میلادی، در تحولی که با نام "پست مدرن" شناخته شد، گرایش های دینی پیدا کرد. مرحوم شریعتی که نقش بسیار مهمی در اهتمام و بازگشت جوانان و اهل نظر، به دین داشت، خودش در چنین فضایی گرایش دینی پیدا کرده بود و شما اگر به استدلال های ایشان رجوع کنید، می بینید که در بیان ضرورت بازگشت به دین، کاملا با ادبیات غرب (زبان مدرن) سخن می گوید. به عبارت دیگر، اقتضای تحولاتی که در دهه ی 60 قرن بیستم میلادی در غرب رخ داد، منشا پیدایش و گرایش به دین و مذهب در غرب شد و برگشت به دین بود. در این فضا بود که اهل تفکر و نظر در جامعه ی ما گرایش به دین پیدا کردند. بدین معنا، اگر می گوییم انقلاب اسلامی، یک انقلاب پست مدرن بود، منظور این است که این انقلاب، پاسخی به بحران های معنوی غرب بود؛ مثلا در زمینه ی علم، عدم ارتباط میان علم و اخلاق را زیر سوال می برد.
    جمع بندی مباحثی که طرح کردیم، این است که گفتیم نگاهی که پیوند علم و جامعه را نمی پذیرد، هم به لحاظ عقلی و بنا بر فلسفه ی علم موجود و هم با توجه به نوع نگاه دینی ما، نگاه غلطی است. بر این مبنا و با توجه به مسئله ی پیوند علم و دانشگاه، بدون داشتن علم و دانشگاه متفاوت، نمی توان جامعه ی متفاوتی داشت و ادامه ی وضعیت موجود به صلاح ما نخواهد بود. جامعه ی ما، بسیار قوی و مستحکم بوده که در این 30 سال توانسته است هم در مقابل تهاجمات خارجی و هم در مقابل ضرباتی که از درون بدان وارد شده، دوام بیاورد و هویت دینی خود را حفظ کند. مساله ی بعدی ما این بود که برای تحقق داشتن علم و دانشگاه متفاوت چه باید بکنیم؟ گفتیم که این کار، زمان بر است و با برنامه و دستور پیش نخواهد رفت و در ضمن، نمی توان از قبل تعیین کرد که علم جدید چه خواهد بود؛ ما تنها می توانیم اصول و چارچوب های کلی آن را مشخص کنیم. بحث سوم ما این بود که مهم ترین ملاک برای تعیین این چارچوب ها و اصول، حقیقت انقلاب اسلامی است. اگر انقلاب اسلامی را در شرایط تاریخی خودش بنگریم، خواهیم دید که برعکس آن چه برخی افراد گمان می کنند، انقلاب اسلامی نه تنها پاسخی به مسائل و مشکلات داخلی جامعه ی خودمان، بلکه پاسخی به نیازهای جهان مدرن هم بوده است. اگر از این منظر به مساله نگاه کنیم، خواهیم دید که جایگزینی هر تمدنی به جای تمدن غرب، از مسیر علم و دانشگاه آن تمدن خواهد بود؛ حتی اگر خود غرب هم بخواهد در مسیر خود تغییری ایجاد کند، باید از همین مسیر اقدام نماید.
    سوال: حضرتعالی بحثی داشتید در این مورد که در علوم انسانی ما، ایده های جدید وجود ندارد و منشا ایده های جدید غرب است. آیا نظام آموزشی ما، مانع تحقق ایده های جدید نبوده است؟ مثلا در اکثر دبیرستان ها، دانش آموزان به اصطلاح نخبه، به سمت علوم فنی و تجربی سوق داده می شوند، در نتیجه ی این امر، طیفی که در دانشگاه، وارد رشته های علوم انسانی می شوند، معمولا طیف ضعیف ترند. نکته ی بعد این است که وقتی در دانشگاه علوم غربی تدریس می شود، چگونه توقع داریم که رویش های اسلامی داشته باشیم؟ شورای عالی انقلاب فرهنگی که جنابعالی عضو آن هستید در این باره چه کرده است؟
    پاسخ: این قضیه که چرا علم به زایش و تولید نمی رسد، دلایل متعددی دارد؛ یک دلیل آن همین است که شما فرمودید. البته یک بعد مطلب مورد اشاره ی شما، منبعث از نظام آموزش رسمی نیست و به نظام فرهنگی جامعه ی ما بر می گردد. همه ی ما ممکن است برای انتخاب علوم انسانی، در محیط خانواده، تحت فشارهایی قرار گرفته باشیم، این موضوع، به طور کلی، جنبه ی فرهنگی دارد؛ به این معنا که ما، تحت تاثیر فرهنگ غرب، تصویر جدیدی از علم و دانشگاه داریم- که متاسفانه فرصت نشد من در بخش پایانی عرایضم آن را باز کنم. - اجمالا اشاره کنم که در جهان موجود، دانشگاه، محل و جایگاه آموزش تخصصی شغل است؛ یعنی اساسا با آن معانی که از علم در ذهن ما وجود دارد، هیچ نسبتی ندارد. در بعضی کلاسها، جمله ای نوشته شده که "دانشجو از عمل استاد بیشتر می آموزد تا سخنان اش". این جمله، براساس سنت دینی و فهم فلسفی خودمان در باب علم است، اما آن چه در کلاس تدریس می شود، با این نگاه، ارتباطی ندارد.
    چگونه از پزشکی که هیچ گاه، آموزشی در باب پیوند اخلاق و دانش ندیده -جز آن چه احتمالا در خانواده اش آموخته- توقع داریم که تاجر نشود؟ پزشکانی که این گونه نیستند و به ارزش ها پای بندند، درون خانواده و جامعه ارزش ها و جهت گیری ها را آموخته اند؛ نه به واسطه ی آموزش هایی که در دانشگاه دیده است.
    ماکس وبر، در یکی از مقالات معروف اش به نام «علم به عنوان حرفه»، در توضیح علم، مثالی می زند. دانشجویان در امریکا -که زمان وبر، کشوری مدرن بوده است- به علم و عالم، مثل سبزی فروش نگاه می کنند؛ یعنی همان گونه که اگر سبزی فروش، کالای مناسبی برای عرضه نداشت، به سراغ دیگری می روند، در وادی علم هم به همین صورت عمل می کنند. در کل، تلاش وبر در این مقاله متوجه این مطلب است که از علم مدرن نباید توقع حقیقت، زیبایی، نور، کمال، سعادت و... داشت؛ ما چنین علمی را وارد جامعه خود کرده ایم و کل فرهنگ و جامعه ما، از آن تاثیر پذیرفته است.
    یکی از بحث های اخیر شورای عالی انقلاب فرهنگی، در باب تحول نظام اموزشی، این بود که نظام آموزشی ما قرار است انسان پرور باشد یا شغل پرور؟ سیستم آموزشی ما در حال حاضر، شغل پرور است و این مساله در دانشگاه پر رنگ تر وجود دارد. البته می دانید که ایجاد این تحولات، بسیار پیچیده و دشوار است و موانع متعددی دارد. در حال حاضر که در مورد علوم انسانی بحث های جدی تری شکل گرفته، مشاهده می کنید در دانشگاه جریان تندی ایجاد شده که می خواهد به بهانه های سیاسی، مانع از تغییر و تحول شود. بهرحال، این مسیر، با ایجاد یک جنبش اجتماعی از سوی شما در حمایت از این تحولات، سریع تر و آسان تر طی خواهد شد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه