پيشرفته
 

موضوعات :

  • افغانستان
  • جهان اسلامی و بیداری

  • کلمات کليدي :

  • روسها
  • افغانستان
  • ارتش سرخ شوروی
  • دوخی

  • محمد سرور رجايي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تلویزیون اکثریت خاموش

  • باغستان شهیدان

  • ترکشی در چشم

  • آنجا قطعه‌ای از بهشت بود

  • عبور از سیم خاردار

  • شهید هرات

  • آگهی اذان

  • کوچه چهاردهم

  • روايت همدلي

  • اسکادران تعمير تانک

  • مطلب بعدي >   838 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    ابرقدرتی که بود...
    گذری بر خاطراتی بجا مانده از شكست شوروی در برابر مجاهدان افغان

    شامگاه ششم جدي (دي) سال 1358، بيست و هفتم دسامبر 1979 ميلادي جنگ شديدي در قصر دارالامان كابل كه در غرب آن شهر موقعيت دارد، رخ داد. جنگي كه به هيج جاي ديگر گسترش نيافت و به كشته شدن حفيظ‌الله امين رييس‌جمهور وقت افغانستان و نزديكانش منجر شد. هم‌زمان با كشته شدن امين، ببرك كارمل عامل روس‌ها از راديوي تاجيكستان خبر به قدرت رسيدن خود را اعلان كرد. در همان شب نيروهاي نظامي اتحاد جماهير شوروي سابق از طريق زمين و هوا وارد  افغانستان شدند. دستور حمله را ليونيد برژنف رهبر و دبيركل وقت حزب كمونيست شوروي صادر كرده بود.
    حضور ده ساله روسها در افغانستان توفيقي براي آنها نداشت. در دوران ميخاييل گورباچف دولت شوروي به اين نتيجه رسيد که در باتلاق جنگ افغانستان گرفتار شده است  و براي فرار از اين باتلاق در يك بازي سياسي ديگر، عامل ناكار‌آمد شان ببرک کارمل را مجبور به استعفا كردند و دكتر نجيب‌الله را به قدرت رساندند. توفيق  اين راهكار سياسي اين بود كه روند خروج روسها را از افغانستان تسريع كند. براساس توافق‌هایي كه در “ژنو”  ميان سران روسها، آمريکا، افغانستان و پاکستان امضا شد، روسها پذيرفتند از اشغال افغانستان دست كشيده و از اين كشور خارج شوند.  وقتي آخرين سرباز روس پنجم فبروري سال 1989ميلادي 26 دلو (بهمن) 1366 خورشيدي از رودخانه آمو  گذشت و عقب نشيني ارتش سرخ شوروي سابق را  از افغانستان كامل كرد، 9 سال و یک ماه و 19 روز از ورود ارتش سرخ به افغانستان می‌گذشت. آن روز هيچ كسي باور نمي‌كرد كه به‌زودي اتحاد جماهير شوروي از هم فرو بپاشد.  
    جهاد مردم افغانستان علیه ارتش سرخ طولانی‌ترین جنگ تاریخ اتحاد جماهیر شوروی بود و از عوامل فروپاشي آن بود؛  اگر چه دولت شوروی در سال‌هاي اشغال افغانستان هرگز کلمه “جنگ” را به کار نبردند و پیوسته تاکید کردند كه نيروهاي شوروي به درخواست مردم افغانستان و دفاع از آنها در این کشور حضور دارند. این جنگ که از نظر دستگاه تبلیغی روسها وجود نداشت تبعا تلفاتی هم نداشت...
    اما بعدها مطبوعات روسيه آمار تلفات نيروهاي نظامي شوروي سابق را منتشر كردند. بر اساس آمار اعلان شده، ارتش سرخ در تجاوز نه ساله خود به افغانستان 14453 نفر تلفات داد. بر اساس اين آمار 9511 نفر در نبرد مستقيم با مجاهدان افغان كشته شدند و 2386 نفر هم بر اثر جراحات وارده، خودکشی یا به اثر بیماری از بین رفتند. در جنگ نه ساله شوروي در افغانستان 417 نفر از نظامیان شوروی مفقودالاثر یا اسیر مجاهدان افغانستان شدند. گفته ‌شده در سال‌هاي گذشته 119 نفر از سربازان  و افسران ارتش سرخ شوروی از اسارت آزاد شده‌اند و برخي از آنها هم مسلمان شده‌اند و همچنان در افغانستان زندگي مي كنند.
    چندي پيش فيلمي مستندي از تلويزيون ملي افغانستان پخش شد كه كارگردان روس آن سراغ خانواده‌هاي معلول و كشته‌هاي جنگ افغانستان رفته بود. یکی از آنها مادري بود كه فرزندش را در جنگ افغانستان  از دست  داده بود.
    “پسرم سرباز بود و به اجبار او را به افغانستان فرستاده بودند. اول از رفتن پسرم به افغانستان خبر نداشتيم.  بعد از چند ماه وقتي خبر كشته شدن پسرم را آوردند، همراه خبر گفتند که فرزند شما قهرمان بود و در يك عمل ناجوانمردانه با نوشيدن آب یک رودخانه که به دست دشمنان ما و مردم افغانستان مسموم شده بود با جمعي از دوستانش قهرمانانه كشته شد. بعد از آن تابوت  پسرم را آوردند كه قفل شده بود. به ما دادند و با تحكم گفتند كه حق ديدن چهره پسرتان را نداريد. من يك مادر بودم چطور مي‌توانستم چهره ي  فرزند از دست رفته‌ام را براي آخرين بار نبينم. ولي نيروهاي نظامي اين اجازه را به ما ندادند. من و شوهرم مجبور شديم شبانه در زير نور چراغ ماشين قبر پسرم را بكنيم  تا صورتش را براي آخرين بار ببوسيم. وقتي جنازه پسرم را بغل كردم متوجه  شدم كه پسرم براثر اصابت گلوله  كشته شده نه خوردن آب مسموم. آنها دروغ مي گفتند.”
    در فيلم، سنگ قبرهاي زيادي نشان داده شد كه صاحبانشان در جنگ افغانستان كشته شده بودند ولي روي هيچ يك از آنها كلمه افغانستان ديده نمي‌شد. خانواده‌هاي آنها مي‌گفتند مقامات محلي گفته‌اند كه هيچ كسي حق ندارد روي سنگ قبر کسی که در افغانستان کشته شده، نام افغانستان را بنويسند.
    هیچگاه آمار دقيقي از معلوليت سربازان و افسران  روس در افغانستان  ارائه نشده ولي در اين فيلم، با چند نفر از معلولان جنگ افغانستان گفتگو شده است. مشخصه بارز اینها بي‌روحيگی آنهاست. كم حرف مي‌زنند. گویی تاثيرات رواني جنگ و معلوليت‌شان تا پايان عمر با آنها خواهد بود. وقتي از یکی از آنها درباره جنگ افغانستان پرسيده می‌شود  با حالتی پريشان از دوربين روی برگرداند و به سمت مخالف زل زد و سكوت كرد. سپس فيلمبردار بود كه با نشان دادن پاي قطع شده او و جراحتي كه در بازويش داشت عمق درد او را بيان كند. دردي كه از طرف حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی به او و خانواده‌اش هديه شده بود.
    گفته‌ها و اعترافات سربازان اسير روس در دست مجاهدين، هم در جای خود مي‌تواند بخشي  از حماسه مقاومت مجاهدان مسلمان افغانستان مقابل نظاميان آموزش ديده ارتش سرخ را نشان دهد. یکی از نشریات مجاهدین در مهر 1362 مصاحبه‌ای انجام داد با “ايگري” يكي از اين سربازان اسير روس و از اهالی مناطق مرکزی روسيه. او در این مصاحبه ‌دليل حضورش در افغانستان را اين گونه توضیح می دهد:
    «گفتند شما به افغانستان می‌رويد، چون آنجا آمريكايي‌ها، فرانسوي‌ها و انگليسي‌ها آمده‌اند و مردم افغانستان مي‌خواهند قواي نظامي شوروي آنجا باشند. آن وقت ما نمي‌فهميديم كه مردم افغانستان ما را هم  قبول ندارند. حالا دو ماه شده است كه من در افغانستان هستم و هيچ قواي خارجي نديدم. نظر خودم هم اين است كه داخل شدن در ممالك خارج خيلي بد است.»
    اين سرباز روس كه به دست مجاهدين حركت اسلامي افغانستان در منطقه دارالامان كابل دستگير شده بود در ادامه اضافه ‌كرده بود: «مي‌خواهم مسلمان شوم، چون در مسلماني آزادي است و در اين مدتي كه اين جا هستم، بسم‌الله الرحمن الرحيم و لا‌اله‌الا‌الله، محمدرسول‌الله و علي ولي‌الله را  ياد گرفته‌ام.»
    در همان زمان مجله فرانسوی اکسپرس هم گزارشی را چاپ کرد که در آن با دو اسیر روس گفتگو شده بود. در گزارش مجله اكسپرس که به قلم ويكتور لوپن و كريستف دو پونفيلي نوشته شده آمده: «افسر روس سنش حدود 26 سال و اهل قفقاز و فارغ‌التحصيل مدرسه نظامي “آلما آتو بور”شوروي بود. نامش “كازبك هودالف” بود و در پايگاه بگرام، يكي از پايگاه‌هاي مهم هوايي شوروي در افغانستان، خدمت مي‌كرد. او از اواخر تابستان1982 (1361) كارش را شروع كرده و به درجه ستوان يكمي رسيده است. ولي در تابستان 1984 (1363) توسط مجاهدان افغانستان اسير شده است. او يكي از قهرمانان سابق كشتي در كشورش بوده اما عطشی سيراب نشدني براي صحبت كردن داشت. درباره دلايل حضورشان در افغانستان مي‌گوید که به ما گفته بودند افغانها برادران ما هستند، و اكثريت آنها فقير و كشاورزند و بايد به آنها كمك كرد. زيرا آنها ضعيف و فاقد اسلحه هستند. از طرف امپرياليست‌ها مورد تجاوز و هجوم قرار گرفته‌اند. انگلستان، آلمان‌غربي، آمريكا، فرانسه، ايران و پاكستان با يكديگر متحد شده‌اند تا افغانستان را نابود كنند و مردمش را سركوب كنند و اين يك اتحاد خونبار امپرياليستي بر عليه ملت افغانستان است.»
    اين افسر اسير روس در ادامه، حمله به یکی از روستاهای افغانستان را این طور روايت مي‌كند:«... نزديك  دهكده مسلسل‌هاي كلاشینكوف را با صدا خفه‌كن‌هايشان آماده كرديم. نزديك اولين خانه‌ها كه رسيديم سگها به طرف ما دويدند. مي‌داني در اين حالت فقط صدای چكاندن ماشه و صداي خشك حنجره ‌سگها شنيده مي‌شود و تو بخاطر صداخفه‌کن قادر به شنيدن صداي تيراندازي نيستي. اول همه سگها را كه به ما حمله كرده بودند،كشتيم. بعد به طرف اولين خانه پيش رفتيم، همه چيز به خوبي پيش مي رفت. مقابل یک خانه كه رسيديم به اطراف پراکنده شديم و خانه را محاصره كرديم “ پولوي نكين” يكي از همرزمانم گفت: برويد جلو؛ برويد جلو. جلو رفتيم “جرج” در خانه را با پايش باز كرد و هنوز داخل راهرو نشده بود كه ضربه يك داس به پايش خورد و از ترس فرياد زد. بعد ما آنها را گرفتيم و قطعه قطعه كرديم. سرهاشان يك طرف افتاده بودند و پاهاشان طرف ديگر بعد فرمانده ما دستور داد و فرياد كشيد كه زود باشيد اين لاشه‌ها را از سر راه برداريد. تكه‌هاي بدن آنها در همه جا پراكنده  شده بود و ما در كنار جاده حفره‌اي حفر كرديم و همه قطعات بدن كشته‌ها را داخل آن انداختيم. همه ما سر تا پاي آغشته به خون شده بوديم. عده‌اي از بچه ها از ناراحتي به خود مي‌پيچيدند و گروه ديگر مي‌لرزيدند. من حدود يك سال بود كه در افغانستان بودم و تا اندازه‌ای ضدضربه شده بودم. اما جوانترها به‌كلي شكسته شده بودند. حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود كه كمي خاك هم روي اجساد ريختيم و بر گشتيم. همان شب فرمانده ما به آن جا بر گشت و سر يكي از كشته‌شده‌ها را كه زير خاك نشده بوده پيدا كرده و با خود آورده بود. او روي آن بنزين ريخت و آتشش زد. ما آن جا بوديم و او را نگاه مي كرديم. فرمانده مست مست بود و چيزي نمي توانستيم به او بگوييم.»  
    در سال 1363 هم دو تن از سربازان ارتش سرخ شوروي بعد از اسارت توسط مجاهدين با پا در مياني يكي از سياستمداران كشور انگلستان راهي لندن شدند تا در آن جا پناهنده شوند. آن دو نفر كه گروهان “ايگور ريكوف و سرجوخه اولگ خلان” نام داشتند، در كنفرانس مطبوعاتي‌شان در لندن گفتند كه فرماندهان  روس با خونسردي فرمان قتل مردم افغانستان را صادر مي كنند.
    «يكبار يكي از افسران روس به منظور پيدا كردن چند تن از مجاهدان افغان  كه گمان مي رفت در دهكده پنهان شده باشند، دستور بازرسي خانه به خانه را صادر كرد. در جريان اين بازرسي، بازرسان ما يك پوكه خالي پيدا كردند و فرمانده ما به بهانه این كه دهكده مخفيگاه مجاهدان افغان است، دستور ويراني و قتل عام مردمش را صادر كرد. »
    همقطار اين سرباز روس هم در آن كنفرانس مطبوعاتي گفت که خود در قتل عام  اهالي روستاي “بازار شاد” قندهار شرکت داشته است و یك بار فرمانده خود را  در ولايت ننگرهار افغانستان ديده است كه با بي‌رحمي گلوي یک نوجوان 16 ساله افغان را با چاقو بريده است.
    سربازان ارتش سرخ شوروي سابق  از شدت هراسي كه از مجاهدين افغانستان پيدا كرده بودند به آنها  لقب “دوخي” داده بودند.  دوخي به زبان روسي يعني “ ارواح”.  با این حال هنوز هم چند نفري از سربازان ارتش سرخ دارند با ارواح زندگي مي‌كنند، سربازاني كه در سال‌هاي جنگ اسير شدند، سپس مسلمان شدند و در افغانستان تشكيل خانواده دادند. يكي از اين مسلمانان روس كه نام نصرت‌الله را براي خود برگزيده است، پيش از اسارت نيكلا نام داشته و از افسران برجسته جوخه چترباز  شوروی بوده است. غير از نصرت الله، امين‌الله و رحمت‌الله از باقي‌مانده‌هاي افسران ارتش سرخ شوروي هستند، که در بلندي هاي شمال افغانستان زندگي مي كنند.
    نصرت الله كه حالا نزديك به پنجاه سال سن دارد در سال 1981 در منطقه “كيلگي” ولايت بغلان در يك درگیری که به کشته شدن 20 سربار روس منجر شد،   اسير شده است. روسها هنوز هم “كيلگي “ را هنوز فراموش نكرده‌اند. افراد محلي می گویند: مقامات سفارت روسيه از كابل  به آن منطقه رفته و براي پيدا كردن  جنازه هاي سربازان مفقودالاثر روس وعده پاداش دادند و از اين طريق موفق شدند محل دفن شش سرباز روس را پیدا كنند.
    نصرت‌الله، نيكلای سابق، که داوطلبانه در اشغال افغانستان شركت كرده بود، اکنون دلبستگي خاصي به افغانستان و زن افغانش دارد. او از زن افغاني‌اش دختري هم دارد. پس از فروپاشي شوروي سابق در سال 1996برای ديدن خويشاوندانش به کشورش هم سفر کرده اما چون خانواده‌اش اعتقادات ديني نداشته‌اند و او را درک نمی‌کرده‌اند خيلي زود به افغانستان باز گشته است. حالا افغانستان خانه اوست. او مي‌گويد تا زماني كه از اعتقادات دينی‌اش برخوردار است افغانستان را ترک نخواهد کرد

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه