پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما
  • مدیریت فرهنگی

  • کلمات کليدي :

  • جشنواره فیلم فجر
  • مقلد شیطان
  • مقلد هالیوود

  • وحید جلیلی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • بعدالتحریر

  • قرایت دینی از عدالت یا قرایت عادلانه از دین

  • علم یا عمل؟

  • بعدالتحرير

  • فردای انتخابات

  • بعدالتحرير

  • جشنواره شاه سلطان حسینی

  • بعد التحریر

  • جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی

  • جنگی كه بود، جنگی كه هست

  • مطلب بعدي >   1620 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    کلیشه شکنی کلیشه ای

    1.  به رنگ ارغوان کلیشه شکنی  کلیشه ای !
    در دولت آزادی توقیف می شود و در دولت دیکتاتوری سیمرغ می گیرد! هم سیمرغ باران شدنش سلیقه ای است و هم توقیفش(جالب است که  فیلم در دوره دوم خرداد  توقیف  شده است . در همان دوره ای  که بازجویی قتل های زنجیره ای را با آن وضع فجیع  و کثیف روی اینترنت  گذاشتند  رنگ ارغوان را  به خاطر  مصالح نظام توقیف کردند! )

     مشکل آن است که حاتمی کیا درکی از مبارزات دانشجویی دهه هشتاد ندارد و حتی از فضای معمولی دانشگاه. تیتر روزنامه ها را خوانده و حرف های دوستان دوم خردادی اش را باور کرده. حرفهایی که باورش قبل از همه خود آنها را به خاک سیاه نشاند. در تیرماه 84 در حالی که جماعت متوهم  تبلیغ می کردند دانشجو مساوی است با دوم خردادی ؛ بدنه اصلی ستادهای رقیب را دانشجویانی تشکیل دادند که وجود و حضورشان در توهمات دوم خردادی ها انکار شده بود.
    در آژانس شیشه ای فیلمساز با نگاه تیزبین و ظریفش از کلیشه های سیاسی عبور کرده و جنبشی را نشان داد که فراتر از دو قطبی های زرگری موجود در دل جامعه می جوشید و اگرچه به چشم نمی آمد وانکار می شد  اما به وقتش می توانست خواب همه سیاسیون و آرامش کاذب جامعه در حال توسعه را به هم بریزد.
    بعد از آن اما حاتمی کیا ناخودآگاه به سلک سیاسیون درآمد و عضو رسمی یک حلقه سیاسی – سینمایی شد که ماموریت داشت دو قطبی های سیاست پسند را دامن بزند. سوالات واقعی جامعه را انکار کند و به سوالات توهمی ضریب بدهد. تشکیک در جنگ، ناکجاآباد خواندن آرمانگرایی ، مالیخولیا نامیدن استکبار ستیزی
    حاتمی کیا در تمام  این سالها دیگر فیلمساز مردم نیست بلکه فیلمساز طبقه نوکیسه ای است که از دل انقلاب برآمده و با رانت نظام در تمنای رسیدن به دهک ها ی بالای جامعه است و می خواهد بدون دغدغه و عذاب وجدان از مزایای طبقه جدیدش برخوردار شود و  قاعدتا به بوق چیانی نیاز دارد که آرمانگرایی، ایثار، عزت طلبی و  استکبار ستیزی را انکار کنند.
    بوقچیان جامعه جدید باید به جامعه چیزهایی را که ندارد یادآوری کنند و نه داشته هایی را که با هزینه هنگفت و ایثارگری بی نظیر به دست آمده است.
    جامعه جدید اما از آنجا که مصنوعی  و توهمی است علی رغم به میدان آمدن همه نخبگانش در تیر 84 شکست سختی خورد. بیانیه حاتمی کیا و دوستانش در آن حلقه سینمایی- سیاسی در حمایت از نامزد طبقه نوکیسه و اشرافیت جدید در آن مقطع نشانه دیگری از گرفتاری او در تار عنکبوت روشنفکری است .

    “به رنگ ارغوان” هم محصول همین دوره از فیلمسازی حاتمی کیاست. دوره توهم. دوره دیدن جامعه با عینک دوستان جامعه مدنی مصنوعی. او البته مختار است که کارگردان مردم بماند مانند "دیده بان " و "آژانس" یا بازیگر طبقه نوکیسه مانند "به نام پدر" و .....
    آن جنبش دانشجویی کاریکاتوری که در فیلم می‌بینیم نه جنبش است و نه دانشجویی. میزانسن حاتمی کیا از فیلم بیرون زده است. هیچ کدام از شخصیت ها درنیامده است. نه دوست پسر ارغوان و نه آنکه “آنتن” نامیده می‌شود و نه  اینانلو و رفیق جنگل‌شناسش و  نه حتی خود ارغوان. همه در حد “تیپ” مانده‌اند و در حال بلغور کردن شعارهایی هستند  که کارگردان قرار است بدهد.
    عشق شهاب به ارغوان هم که قرار بوده نقطه عطف فیلم باشد چندان پخته و پرداخته از کار درنیامده و باورپذیر نیست.و صحنه خودکشی شهاب هم.
    نیروی انتظامی هم که چیزی در حد صمد در فیلم فارسی است و باسمه ای تر از این امکان نداشته است.
    مثبتات: “به رنگ ارغوان” شروع خوبی دارد. سینمایی است و جذاب. ضمن اینکه  در هر صورت  تمرینی است برای سینمای سیاسی  که نداریمش و  باید داشته باشیم.
    کاش حاتمی کیا ماجرای آقای جهانشاهی را فیلم می کرد . هم  سینمایی تر بود  هم  پلیسی تر هم  اطلاعاتی تر و هم" واقعی تر".یا ماجراهای  بسیاری از  بچه های جنبش دانشجویی واقعی   در دهه هشتاد را که البته طبق  کلیشه هایی که دوستان دوم خردادی به حاتمی کیا القا کرده اند اصلا وجود ندارند,نداشته اند و نخواهند داشت !
    تنها نقطه امید  باقی مانده  کلیشه شکنی شخص حاتمی کیا  در حوادث بعد از انتخابات بود  که پایش  را از حلقه سیاسی _سینمایی  معهود بیرون کشید  و حاضر نشد با کودتاچیان  مورد حمایت کاخ سفید  همراهی کند و در جشنواره هم علیرغم خواست و اصرار آنها  حاضر نشد دولت منتخب مردم و مورد  غضب اشراف را  بایکوت کند. کاش این کلیشه شکنی سیاسی به کلیشه شکنی های سینمایی از جنس  "آژانس شیشه ای " بیانجامد و او را از دور باطلی که بعد از آژانس به آن دچار شده نجات بدهد.

    2. طلا و مس  
    فیلمی دیگر راجع به روحانیت.
    ماجرای مواجهه طلبه جوانی با بیماری صعب‌العلاج همسرش.
    از بهترین‌های جشنواره بیست و هشتم و از معدود فیلم‌هایی که دوربینش به جنوب شهر نزدیک شده است.
    باز هم البته از" نشانه شناسی سیاسی" این نسل انکار شده خبری نیست. دغدغه ها و نقش سیاسی شان انکار می شود تا ورژن  پاستوریزه ای از روحانیت ارائه شود. آنچه نیز از دروس روحانیت در فیلم روایت می شود یا کلامی است و یا اخلاقی. از "فقه" خبری نیست. روحانیت منهای فقه و سیاست .
    باز هم راضی هستیم وگلی به گوشه جمال آقای همایون اسعدیان  و دست مریزاد و خدا خیرش دهاد.

    3. صد سال به این سال‌ها؛ ژانر کالیفرنیا
    ژانر کالیفرنیا. مناسب برای پخش در سینماهای سلطنتی لس آنجلس .
    فحش ناموسی  به انقلاب اسلامی. وقیح‌ترین فیلم بعد از انقلاب.
    خوب خوشبختانه دغدغه‌های ما در مورد ژانر انقلاب اسلامی دارد کم کم بلکه زیاد زیاد برطرف می شود. پارسال “زادبودم” (اثر درخشان و توقیف شده حوزه هنری) و امسال “صد سال به این سالها”.
    سال به سال دریغ از پارسال.

    4. پرسه در مه؛ پرسه در پول مفت
    فیلمی به پرتی اسمش! همانطور که هر نام دیگری می توانست داشته باشد و هر موضوع دیگری و دیالوگ‌های دیگری و لوکیشن‌های دیگری و بازیگری‌های دیگری و... .
    نه موضوعی وجود دارد و نه داستانی و نه مخاطبی و نه مسئله‌ای و نه ... .
    پول مفتی هست فقط که آقای هرندی نذر کرده با آن فیلم روشنفکری بسازد و مرکز گسترش سینمای تجربی‌اش بانی خیر شده برای آنکه یک تئاتر کسل‌کننده مناسب برای فرهنگسرای نیاوران را فیلم کند. حتی به ازای عقب تر بردن کارگردان جوان از کار قبلی‌اش و... .
    موسیقیدان جوانی که ذهنش قفل کرده و نمی‌داند چه بنویسد و نمی تواند... .
    و کارگردان جوان – که گویی خود شخصیت اول فیلم است- پیشنهاد می‌دهد: وقتی هیچ حرفی برای گفتن نداری و ذهنت قفل شده و در هپروت بی‌دردی و روشنفکری غرق شده‌ای و در ضمن می‌خواهی “چیزی رو بنویسی که تا به حال به گوش هیچ کس نرسیده” راهش این است که بروی وزارت ارشاد و پیشنهاد ساختن چیزی به نام “پرسه در مه” را بدهی و به آسانی مجوز صدها میلیون تومان پول بگیری و خودت را خالی کنی و... .

    5. مقلد شیطان؛ مقلد هالیوود!
    نویسنده‌اش حمید نعمت‌الله است و نمی‌شود به آسانی از آن گذشت.
    یک پلیس سابق که با فاسد کردن مدیران از آنها باج های کلان می‌گیرد. و یک پلیس درستکار که به دام نمی‌افتد و “مقلد شیطان” را ناکام می گذارد. مهم ترین مشکل فیلم تقلیدی بودنش است.
    از جامعه ایران امروز فقط نشانه‌های فیلم فارسی را دارد. پیرزن سابق بدکاره و فرزندان خلفش و حاجی بازاری هوسباز که این جا شده است مدیر بازرگانی ریاکار... .
    بقیه اجزاء و روابط هالیوودی است. پلیس درستکار زن مرده؛  بدکاره‌ای که نه راه پس دارد و نه راه پیش، قتل، ... .
    تلفیق هالیوود و فیلم فارسی.
    لوکیشن‌ها هم جالب توجه است: بار (دقیقا مشابه آنچه در فیلمهای هالیوودی هست)؛ مهد کودک( باز هم مشابه نمونه‌های هالیوودی)؛ خانه پلیس درستکار زن مرده (به شرح ایضا) پارکینگ برج( به شرح ایضا) و ... .
    این گریز مصرانه فیلمسازان از نشانه‌شناسی ایران امروز و ساختن فیلم‌‌های دست سومی که نه از واقعیت‌های (به شدت دراماتیزه) امروز کشور که از تصویر غرب در سینمای هالیوود الهام می‌گیرند چه معنایی می تواند داشته باشد جز ساده‌طلبی و سهل انگاری و تقلید محوری.

    6. حوالی اتوبان
    اینجا هم با یک نعمت‌الله دیگر طرفیم در مقام نویسنده. این یکی البته سعید نعمت‌الله است. و با سوژه‌ای مشابه.
    بدکاره ای که با همان سناریوی “مقلد شیطان” باجش را گرفته و رختش را از منجلاب بیرون کشیده و حالا دیگر با شوهر پولدار و  معتبرش خوشبخت است و... . دوست سابقش به تورش می‌خورد و گذشته‌اش را تداعی می کند و درگیر می شوند و آبرویش می‌رود و برمی گردد پیش خواهر و مادرش در جنوب شهر و زندگی فقیرانه اما سربلندشان را می بیند و...
    منصف اما باید بود که در سکانس های آخر با فضای دیگری بالکل روبروییم که کاش نویسنده و کارگردان بیشتر قدرش را می‌دانستند.
    مخصوصا در فضای جشنواره‌های اخیر که اغلب فیلم‌ها غرق طبقات مرفه و مستحیل در مطالبات و چالش های نوکیسه‌ها و پولدارهایند.
    غنیمت است چنین رویکردی به پایین شهر.

    7. دموکراسی توی روز روشن
    از همان اسم گذاری روشن است که فیلم قرار است با الصاقات و حواشی اسم درکند و نه با سینما.
    و تهیه‌کننده با افتخار از نود میلیون تومانی  می‌گوید که برای بازی در چند صحنه کوتاه به یکی از سوپر استارها داده است.
    کولاژی است از طعنه‌های سیاسی و جوک و شیرین کاری و جلوه‌های ویژه کامپیوتری و... . با “پیام‌هایی” که حالا دیگر دارد به کلیشه تبدیل می‌شود. بیشتر از شخصیت اول، خود فیلم در برزخ است! برزخ میان روشنفکری و مخاطب‌گرایی، حرفه‌ای‌گری و آماتوربازی، دین‌داری و دنیاطلبی، محافظه‌کاری و رادیکالیسم،...
    و نتیجه نه یک فیلم که یک جنگ تصویری شعاری است. شعار (به معنای منفی‌اش) فاصله بین فرم و محتوی است.
    گاهی تمنیات روشنفکری فرم را از محتوی جلو می‌اندازد و گاهی همین فرم بیرون‌زده از محتوی و بی‌تناسب با مضمون، تاب مواعظ و سخنرانی‌های کارگردان (یا تهیه‌کننده) را نمی‌آورد و عقب می‌ماند. “دموکراسی...” جامع هر دو نوع شعارزدگی است: هم فرم جلوتر از محتوی و  هم محتوای بیرون بیرون زده از فرم.

    8- زم هریر
    فاجعه! سونامی! افتضاح! و غیره...
    شایع شده بود این فیلم را “رژیم”! ساخته تا همه را از سلطنت‌طلب و ضدانقلاب تا حزب‌اللهی و بسیجی متحد کند! و موفق هم شده است.
    بالاخره وقتی مدیران محترم نزدیک یک و نیم میلیارد پول بیت‌المال را در اختیار تهیه‌کننده‌ای می گذارند، احتمالا هدف مشخصی دارند. و وقتی هو شدن فیلم را از سوی طیف‌های مختلف دیدند، رفتند شب را با خیال راحت خوابیدند که فیلم وحدت آفرینشان به موفقیتی بی‌نظیر دست پیدا کرده است. صحنه آخر  فیلم ورود شهدا به شهر است با ترنم ترانه ملکوتی “لب کارون” زنده یاد نعمت‌الله آغاسی.... .

    9- شب واقعه
    دستپخت بنیاد شهید. مثل اینکه بخشنامه شده  است از خرمشهر جلوتر نروید! چطور است نامه کمال کورسل فرانسوی و عبدالرحیم جمشیدی افغانی و هزاران کشته دیگر غیر ایرانی جنگ ایران و عراق را از فهرست “شهدا” خط بزنیم؟  .چون آنها که برای “وطنشان” نجنگیده بودند و “خاک” ایران برایشان اهمیتی نداشت.راستی چرا حتی اگر مسئله خاک و ملیت  برای این گروه از مدیران مهم است  به مقطع آخر جنگ نمی پردازند و ماجرای  همدستی منافقین و بعثی هادر حمله به مرزهای ایران ؟خلاف "وحدت" است ؟!  
    شب واقعه را اگر یک تهیه‌کننده خصوصی می‌ساخت و یا نهادی که صدها هزار وصیتنامه شهدا را در اختیار نداشت و میلیون‌ها ماجرا از اقیانوس ایثارگری ملت را، شاید قابل قبول بود. ولی وقتی بنیاد شهید ممحض می‌شود در “روز سوم” و “شب واقعه” باید پذیرفت عمق انفعالی را که تا مغز استخوان مدیریت فرهنگی‌اش نفوذ کرده است. “شهادت” دینی ترین و ملکوتی ترین و غیرزمینی ترین و غیرخاکی ترین مفهوم دفاع مقدس ملت ایران است. شبیه کردن دفاع مقدس به جنگ‌های میهنی همه کشورهای دیگر و انکار “ویژگی” و “خصوصیت” و “شخصیت” منحصر به فرد جنگ هشت ساله را کدامین استراتژیست‌های هوشمند و تیزبینی در مخیله مدیران فرهنگی بنیاد شهید فرو کرده‌اند؟

    10- هفت دقیقه تا پاییز
    فیلمهای قبلی کارگردان “نامه‌های باد” و “زمان می ایستد” هنوز اکران نشده‌اند (یا شده اند؟) همان بدبینی و بلکه بدخواهی روشنفکری همچنان اما در جریان است. ایران امروز  کشور مردم خیانت‌پیشه خودخواه!
    و کاندیدای بهترین فیلم؟!
     کانه  کل  فیلم ساخته   شده فقط برای سکانس آخرش و عادی  نشان دادن  و معمولی کردن مفهوم  خیانت در کثیف ترین شکلش.

    11.تسویه حساب
    برخلاف تبلیغاتی که از چند سال پیش علیه فیلم شده بود مطمئنا از بیشتر فیلمهای قبلی میلانی و نیز فیلم بعدی او که مدیران ارشاد فخرش را می فروختند بهتر بود. چهار تا زن عقده ای از زندان که آزاد می شوند می روند سراغ انتقام از مردها. چند نفر را می گیرند و اذیت می کنند و تیغشان می زنند و رهایشان می کنند به امان خدا. و دلایل عقده ای شدن خودشان را هم در این بگیر بگیرها توضیح می دهند.
    یک فیلم متوسط اجتماعی که به مراتب از سوپر استار سالم تر بود و صادق تر. هم مردهای  خوب در فیلم هستند( محمد نیک بین و مهدی فقیه) و هم زن های بد( همسایه آقای دکتر و...) هم پنبه اداهای روشنفکری و هنرمندها را می زند (کارگردان هرزه) و هم بر "امر به معروف" در کنار نهی از منکر تاکید می کند! جلف بازی هایش هم که از سوپر استار بیشتر نیست. ما که از خانم میلانی انتظار نداشتیم آژانس شیشه ای بسازد!

    12. عصر روز دهم
    مایه امیدواری . به مراتب  عرفانی تر از "سفر به هیدالو"!
    راعی هم یکی دیگر از فیلمسازانی بود که در  فضای  دوم خرداد اسیر روشنفکربازی شد و استعداد خوبش امکان  شکوفایی پیدا نکرد.
    "عصر عاشورا"ی راعی یکی دیگر از ملمعات سینمایی این سالهاست که  به نظر می رسد می تواند به یک ژانر مهم در سینمای استراتژیک نه فقط ایران که جهان اسلام تبدیل شود.راجع به ملمعات سینمایی به زودی چیزهایی در راه منتشر خواهیم کرد ان شائ الله .
    فیلم راعی ماجرای  به هم رسیدن دو خواهر دو قلوست که قنداقه  یکی را سرباز  عراقی از خرمشهر  به نجف برده و بیست وچند سال  بعد؛  دیگر  دختر اوست.
    داستان دارد و ماجرا و  سینه زنی و بین الحرمین و ایست و بازرسی آمریکایی ها و  ناامنی های عراق و پیوند دو ملت و  .... .ضمن آنکه فیلم سختی هم هست  و کارگردانیش زحمت می برد و انگیزه می خواهد و .. .
    یادی هم بکنیم از  رسول ملاقلی پور عزیز  که مبدع این ایده او بود و  در نیمه فیلم  از دنیا رخت بست .
    غفر الله  له  و لنا .
    وآخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه