پيشرفته
 

موضوعات :

  • سینما
  • مدیریت فرهنگی

  • کلمات کليدي :

  • به رنگ ارغوان
  • بیداری رویاها
  • طلا و مس
  • جشنواره فیلم فجر

  • نعمت الله سعيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

  • قهر کرد و رفت!

  • هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

  • جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • مطلب بعدي >   1216 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    ماجراهای اتل و متل - بخش اول
    نگاهی به بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر

    1.
    «بیداری رویاها» بود از محمدعلی باشه آهنگر. اولین فیلمی بود که دیدم و آن هم از میانه‌ فیلم .
    یک همسر شهید با برادر شوهرش- آن هم به اصرار و سفارش خانواده‌ی شوهر- ازدواج کرده و دارند راحت و آسوده زندگی می‌کنند. ناگهان خبر می‌رسدکه شوهر او شهید نشده و اسیر است. اسیری که بناست چند روز بعد آزاد شود و باز گردد.
    بر طبق قوانین شرعی اسلام قضیه کاملاً روشن است و ساده. زن همان لحظه که با خبر می‌شود به شوهر دوم حرام می‌شود. مگر اینکه شوهر اول او را طلاق دهد. اگر در این مدت فرزندی به وجود آمده کاملاً حلال زاده است و حتی وضعیت ارث بردن او هم مشخص است. فقط قبل از رجوع به شوهر اول باید مدت زمان”عده” را نگاه دارد. همین قضایای ساده و روشن را کارگردان و فیلمنامه نویس کلی زور زده بودند که مبهم و پیجیده است.
    حداکثر هنر فیلم این بود که شبهات مختلفی درباره قوانین شرعی، قداست معنوی شهید و احترام فوق‌العاده خانواده شهدا و...به وجود بیاورد و نهایتاً آیا بتواند اینها را تبرئه کندیا نه! تعریض به کلیّت نظام جمهوری اسلامی هم که نمک جشنواره فیلم فجر است. انگار ما جشنواره به مناسبت پیروزی انقلاب راه می‌اندازیم که به آن فحش بدهیم! یک عده مامور دولتی (که بالاخره معلوم نیست از بنیاد شهید هستند یا ستاد آزادگان، یا حفاظت اطلاعات سپاه یا... خلاصه نماینده و نماد حکومت که هستند!) هر بار می‌آیند و یک چیزی می‌گویند. این که شهید نبوده و اسیر شده. این که اسیر نبوده و خائن و پناهنده شده. این که خائن نبوده و به خاطر جان عده‌ای از هم رزمانش فداکاری کرده و پناهنده رژیم صدام شده، اینکه...خلاصه حق ندارید برای استقبال از بازگشت او پلاکارد بزرگ بزنید وچراغانی کنید و شلوغش کنید و... همان احتقان و تهمت قدیمی و همیشگی به نظام جمهوری اسلامی در مورد عدم آزادی‌های شهروندی و اجتماعی، سانسور و...
    2.
    «برخورد خیلی نزدیک» کاری بود از اسماعیل میهن‌دوست. چون تعداد فیلمها زیاد است و تعداد قصه‌ها کم و تعداد حرف حسابها کمتر و... یک کاری کنیم؛ از این به بعد اسم قهرمان مذکر داستان را میگذاریم « اَتل» و قهرمان مؤنث را «متل» و قهرمان

    دوم مرد «فکل»(برای مثلث های عشقی این طرفی) و قهرمان دوم مؤنث را «مُکل» (برای مثلث های عشقی آن طرفی)
    اتل رئیس یک شرکت است و متل همسر اوست. مکل دوست قدیمی متل است که خارج بوده و حالا به ایران برگشته. فکل همکار اتل است -در اداره- و هنوز زن نگرفته...
    متل و مکل با هم شرط بندی میکنند؛ که چه؟ -که همسر متل (آقای اتل) با همه مردها فرق دارد و در خیانت‌کاری استثنا است. مکل میگوید غیر ممکن است.(که من همه مردها را میشناسم و برای همین ازدواج نمیکنم) متل میگوید اگر باختی باید با هر کسی که من گفتم ازدواج کنی. (یعنی با فکل) حالا چهار نفر داریم و دو مثلث؛ مکل (برای اثبات ادعایش) و متل با آقای اتل یک مثلث و اتل و فکل با خانم مکل دومین مثلث.
    در شریعت اسلام و فرهنگ سنتی مسلمانان شرقی اتل این اجازه را دارد که در کنار متل، مکل و عسل و مسل را هم عقد کند - اگر بتواند عدالت را رعایت کند (یا دراین دوره و زمانه... بتواند چهار پرس مغز خر را ناشتا میل کند!). اما فمنیسم غربی میگوید: روابط جنسی آزاد و نامحدود، اما ازدواج فقط با یک زن! حتی اگر بنا بر تعدد زوجین باشد، چرا زنها آزاد نباشند؟ چرا درد زایمانش برای زنان باشد و تنوع جنسی‌اش برای مردان؟! برای همین در سینمای هالیوود (مثل سریال معروف گم‌شدگان) خبیث‌ترین مردها و بی‌عاطفه ترین هایشان مردانی هستند که از زنان متعددی فرزند دارند؛ و در عوض مظلومترین و زیباترین زنان آنهایی که با چند مرد رابطه دارند. در این فیلم‌ها اساساً صورت مسأله چیز دیگری است؛ نه نجابت زن مهم است،نه پاکدامنی مادران و ... بلکه این مردان هستند که باید عفت خود را ثابت کنند. غرب و رسانه‌های گسترده و توانمندش در تبلیغ این مواضع و شعارها دستش باز است و به طور حرفه ای و مؤثری از نمایش سکس استفاده میکند. اما سینمای ایران به جایش از بدحجابی، قصه‌های پیچده و وقیح، دیالوگ‌های سوزناک، مطب‌های روانکاوی و ... بهره می‌برد. زن فیلم‌های معاصر ایرانی معمولاً هر قدر هم که بدحجاب باشد در مظان اتهام نیست؛ تعدد زوجین او به صورت تعدد خواستگاران، حق طبیعی اوست. (مثل سريال شمس‌العماره) مگر اینکه رسماً زن خیابانی باشد و فقر شدید و قیافه شکسته و بازی زشت تقدیر و ... اما مرد چه روشن فکر باشد، چه حاجی‌بازاری، چه کارمند ساده، چه مهندس، به محض اینکه یک خورده خوش‌تیپ بود باید از خود رفع اتهام کند. باید ثابت شود تعدد زوجین در همه حال ظالمانه و نادرست است؛ آن وقت قضاوت کردن در مورد تمام مسلمانان و دین مبین اسلام...
    3.
    « بیگانگان» فیلمی بود در مورد فلسطین اشغالی. یک نویسنده پیر خاطراتش را برای مرد جوانی تعریف میکند. فکل برای اتل میگوید که در جوانی مکل را دوست داشته... ناگهان رژیم صهیونیستی حمله می‌کند انها از هم جدا می‌شوند. حالا اتل جان! تو قدر موقعیتت را بدان و برو سراغ متل و... آموزش اصول دختربازی توسط یک نویسنده روشن‌فکر فلسطینی برای نسل جوان. (همان سوژه قدیمی سريال دایی جان ناپلئون) از نقد فیلم صرف نظر کرده و فقط اشاره میکنیم که آرمان فلسطین اگر امروز به آرمان‌های دینی و قرآنی پیوند نخورد و به اسلام باز نگردد هیچ شانسی (و حتی کورسوی امیدی) برای تداوم مقاومت و پیروزی ندارد. صهیونیست ها امروز به خوبی متوجه این نکته شده‌اند؛ اما نمیدانم چطور این استراتژی مهم شان را به تهیه‌کنندگان دولتی جمهوری اسلامی سفارش داده‌اند؟!
    4.
    «صد سال به این سالها» را «سامان مقدم» در جشنواره امسال بالا آورده بود - بعد از سی سال ماندن داغ انقلاب روی دلش!! اسم «متل» فیلمش را گذاشته بود «ایران» و روی عکس 35 میلی‌متری‌اش هر بلایی آورده بود. شوهرش را کشته بود، پسرش را

    کشته بود، به فقر و فلاکتش انداخته بود، غمگینش کرده و ... خلاصه حتی به فیلم خودش هم رحم نکرده بود و به گندش کشیده بود! اسم «ایران» تنها استعاره تابلوی فیلم نبود؛ مثلاً زمستان سال 57 را با لاشه ماهی‌هایی نشان داده بود که کنار ساحل در حال جان کندن بودند. «اتل» فیلم به قدری مبتذلانه در زمان شاه و کنار زنش خوش و خرم عرق‌خوری میکرد و آواز میخواند و میرقصید که آدم حالش به هم میخورد! پسرشان در عرض 8-7 سال 14-13 سال بزرگ شد که آخر جنگ نامزدش را بیوه کند! (و فیلمنامه خم به ابرویش نیاورد!) ضلع سوم مثلث عشقی فیلم یعنی «فکل» بیخود و بی‌جهت هی از «متل»» در آخر داستان عذرخواهی میکرد که: مرا ببخش که ساواکی‌ها اتل را کشتند، مرا ببخش که پسرت را صدام کشت و ... بیا حالا زن من شو!
    کارگردانی که بلد نبود «ایران» فیلمش را درست و حسابی سی سال گریم کند، می‌خواست در لایه‌های زیرین سی سال انقلاب را با گریم سیاه به مخاطب قالب کند. اگر بلد بود عیب نداشت، اما دل و روده‌های فیلم و فیلمنامه ریخته بود بیرون و زور میگفت!
    5.
    «کیمیا و خاک» به کارگردانی «عباس رافعی» فیلم دیگری بود که برحسب اتفاق قصه‌اش - عط - در زمان انقلاب اتفاق افتاده بود! (حالا عدل یا «عط» چه فرقی میخواهد بکند) کلی قصه فرعی و شخصیت کمرنگ و از همه معلق‌تر خود تعلیق فیلم... ماندن یا نماندن را در سالن سینما مسأله کرده بود. سه خط داستانی، که هر کدام حکایت‌ها داشتند، از اشرق و مشرق در سکانس پایانی به فرودگاه نازل شدند و هنوز معلوم نبود همذات پنداریمان کجاست و اصلاً نگران چه هستیم؟! تبرئه‌ یک زندانی سیاسی که معلوم نیست پدر شهید هم شد یا نشد، رسیدن یا نرسیدن یک قسم‌نامه خوانین ایل بختیاری به پاریس که اصلًا نرسد چه می‌شود، رسیدن اتل به

    متل ساکن پاریس، یک طلبه...؟ نه یک ماجرای واقعی و مستند تاریخ انقلاب، نه قهرمان‌سازی از ملت انقلابی، نه نشان دادن ماهیت مردمی و غیرحزبی و تشکیلاتی انقلاب، نه ریشه‌ها و آرمان‌های انقلاب، نه بکش - بکش واقعاً اکشنی، نه حداقل اتل متلی... خب یک بار هم فارابی و حوزه هنری بودجه بدهند اصحاب مطبوعات کله پاچه بخورند - در این جور جشنواره‌های باشکوه - چه میشود؟ (همش کالباس و کیک کشمشی!؟)
    6.
    «لطفا مزاحم نشوید» که آقای «محسن عبدالوهاب» هم با بودجه و پول کله‌پاچه‌های ما چند تا متلک اپوزیسیونی بدهد که اگر یک وقت آمریکایی‌ها آمدند کیکش بی کشمش و نسکافه نماند. من و تو کجای کاریم - مخاطب عزیز!؟ فیلم سه اپیزود داشت و در بخش فیلمهای اول و دوم بود. در این بخش کارگردان‌هایی مسابقه می‌دهند که تازه رگ خواب مدیران فرهنگی انقلاب را پیدا کرده‌اند، برای تصویب فیلمنامه. یعنی نهادهای فرهنگی مشارکت می‌کنند که هنرمندان کمی جذب شوند و کمی آرام‌تر اپوزیسیون صادر کنند. (نمک‌گیری کسانی که کله‌پاچه‌گیر نمیشوند. که کالباس‌ها را بخورند و به جای خود نظام به مدیرانش گیر بدهند!)
    البته این جور فیلم‌های اپیزودیک معمولاً یک ربط‌هایی به هم دارند و این طور نیست که بدون نسبت و تناسب کنار هم چیده شده باشند. طوری که به راحتی بتوان یکی از آنها را حذف کرد و جایگزین. اپیزود نخست اتل و متلی بود. یک مجری منافق تلویزیونی با همسرش مشکل داشت. متل از اتل میخواست که: خودش باشد. حالا این خودش مگه چه تحفه‌ای بود؟ پاسخ: یک نویسنده قبلا باحال و روشن فکر؛ که کراوات میزد و به خانم ها گیر نمیداد که حجابشان را درست کنند. سؤال: مگر نویسنده‌ای داریم که کروات نزند و طرفدار حقوق شهروندی نباشد؟ پاسخ پنهان شده در لایه‌های زیرین فیلم: نه، اصلا نداریم. سؤال: حقوق شهروندی فقط بدحجابی است؟ پاسخ پنهان شده زیر نیشخند کارگردان‌های فیلم اولی و همه صدابردارها، نورپردازها، منشی صحنه ها (نه از آن جور صحنه‌ها -ها!) مدیران تدارکات و نهادهای هنری، مدنی و ... مخاطبان پای ماهواره واقعی سینما: اَه ه ه اُمـُّل! پرسیدن دارد؟ سؤال: این مجری تلویزیونی نماد تمام کارمندان و سمبل صدای رسمی نظام بود که خودش کلی گرفتار است و هی به مخاطب میگوید: مثل موج‌ها شاد باشید، مثل ساحل آرام و ... درست گفتم؟ پاسخ: آمریکا از دهنت بشنود - وقتی آمدند! سؤال: آمریکا سگِ ... پاسخ: اِوا !
    در اپیزود دوم با روحانی سیّد محضرداری آشنا میشویم که در ایستگاه مترو کیفش را تیغ کشیده‌اند و دار و ندارش را به همراه شناسنامه عروس و دامادی از مشتریها دزدیده‌اند. اجمالاً امروز با چند دسته از روحانیون طرف هستیم؛ منبری‌ها اهل مسجد و وعظ و ارشادند؛ محضری‌ها دفتر ازدواج و طلاق دارند؛ کشوری ها و سیاسی ها مسئولیت های اجرایی دارند؛ حوزوی ها اهل تدریس و تحقیق و مطالعه هستند؛ در این بین محضری‌ها بیشتر از گروهای دیگر باب میل روشن‌فکرمأبی و سکولاریسم و ... اسلام ناب آمریکایی هستند. معمولاً وضع مالی‌شان بد نیست و اگر روحانیت را صرفاً یک شغل بدانیم با این طیف بیشتر سازگارند. به عنوان مثال کمتر دیده شده محضرداران نسبت به بدحجابی موضع‌گیری انقلابی داشته باشند و سخت بگیرند؛ به یکی-دو «یاالله» بلند اکتفا می‌کنند و وارد اتاق سفره عقد میشوند. بود و نبودشان حکم تشریفاتی دارد و برای فیلمبرداری و یادگاری و ... لازم و مفید به نظر میرسند. (البته منظورمان تلقی از صنف روحانیت در جامعه است) یعنی سکولارترین آدمها هم ترجیح میدهند سرسفره عقد دخترشان یک روحانی سیّد نرمخو حضور داشته باشد و خطبه عقد را با عربی فصیح و غلیظ قرائت کند. در واقع این جنس از روحانیت بیشتر میتواند نماد جدایی دین از سیاست باشد و حداقل روحانیتی ست که تفکر سکولار آن را تحمل میکند. الغرض اپیزود مذکور اول یک شکم سیر به این جنس

    روحانیت هالو میخندد ومیخنداند. بعد او را از برخی از اتهامات (بی‌انصافی، آلت دست هوس‌بازان بودن، بداخلاقی، روضه‌نخوانی و ...) تبرئه میکند و در مجموع شخصیت مثبت و خنثایی از او ارائه میدهد. و ما به عنوان مخاطب هم‌ذات‌پندار نتیجه میگیریم روحانی باید کار خلاف مرتکب نشود و ... باز گردد سر همان شغل روضه‌خوانی خودش. البته همین میزان حداقلی دفاع از روحانیت (به‌عنوان نهاد مروّج و پاسدار دین) را باید روی سر گذاشت و در جشنواره‌ای که اصلا ً جای حرف زدن از این چیزها نیست، حلوا-حلوا کرد . (چون میتوانست به مراتب بدتر از اینها باشد - اگر نهادهای انقلابی با مشارکت هوشمندانه و به موقع در سرمایه گذاری، جذب نیرو نمیکردند و زهر کار را نمیگرفتند!) حالا فلسفه روضه‌خوانی و... بماند برای امثال حقیر - در دلمان - نه جای باکلاسی مثل جشنواره فرهنگی - هنری و...
    اپیزود سوم نیز یک کار طنز است. مواردی مثل روابط خانوادگی، مسائل سال‌مندان، امنیت اجتماعی، اعتیاد و ... چاشنی کار است و هیچ یک در حد جدّی مطرح نمیشود.
    7.
    «سفر مرگ» یکی دیگر از دسته‌گلهای پرپر مرکز سینمای مستند و تجربی بود. کار متوسط به پایینی با یکی- دو غلط فیلمنامه‌ای. اکثر سکانس‌های فیلم در ذهن شخصیت‌های داستان اتفاق می‌افتد. نیمه‌شب، جاده‌ای خلوت از شهرستانی به یک روستای دورافتاده، دو مسافر دهاتی و یک راننده با یک ماشین مدل پایین و ... توهّم! ترس و توهم مسافرها از اینکه راننده لختشان کند و توهّم برعکس راننده . اکثر نماهایی که می‌دیدیم فکر و خیالات شخصیتها بود. نکته قابل توجه در مورد این گونه

    آثار زمان و مکان‌زدایی از آنهاست . طوری که میشد همین فیلم را با اندک تغییری چند دهه، یا چند قاره عقب و جلو کرد. مثلاً پنجاه سال پیش و زمان شاه، یا جاده‌ای در یک کشور از آمریکای لاتین. (فقط شاید با این تفاوت که اگر یک کارگردان هالیوودی آن را می‌ساخت میشد یک شاهکار سینمایی باشد و یک ساعتی نفس تماشاگر را، با صحنه‌های جنایی و هیجانی، در سینه حبس کند.)
    8.
    «خانواده ارنست» فیلم ضعیف دیگری بود، با یک هدف متعال؛ اتل و متلی برای جذب توریسم جاذبه‌های معماری و صنایع دستی و گلیم و جاجیم بافی و ... خانم متل کابوس میدید و آقای اتل دیالوگ میگفت. بنا بود اتل و متل قبل از ازدواجشان در

    اصفهان منقلب شوند و اتل فکر خارج رفتن را کنار بگذارد و متل عقده‌های روانی زمان کودکی‌اش را . کاش کارگردان و تهیه کننده چنین آثار فاخری قبل از ساختن فیلمی در مورد مسجد شیخ لطف اله و میدان نقش جهان و ... می‌توانستند ده دقیقه در مورد ماهیت اصیل هنرهای سنتی ایرانی و اسلامی صحبت کنند، یا لااقل از اهل فن بپرسند! کاش این «عبور از عشق مجازی به حقیقی » را کسی به دهان تلویزیون و سینمای ایران نمی‌انداخت!
    9.
    اما «زمهریر»؛ نخستین نکته عجیب و جالب توجه و نادر فیلم این بود که تقریباً اکثر طیف‌های منتقدان سینمایی ایران معاصر و ممالک محروسه را به وحدت کلمه رساند. در جلسه مطبوعاتی فیلم همه متشنج و عصبانی بودند. کارگردان میگفت من نیّتم عرض ارادت به شهدا بوده است. یعنی نمی خواستم به شهیدان جنگ و آرمان‌های میهنی، پهلوانی، فتوت، عرفان، سماع، شیخ صنعان، لب کارون و.... توهین کنم. نقد فیلم زمهریر کار واجب و مفصّلی است که بماند برای فرصتی بهتر و آرامتر. اما اجالتاً کم و بیش با نیّت خیر کارگردان موافقم و برایش علو درجات تا مقام استاد ده نمکی را آرزومند!
    الف) اصل طرب، اصل زیبایی، اصل اشتهای به خوردن و نوشیدن، اصل معشوق بازی و عشق، اصل رفاه دنیوی و ... اصل «حال» متعلّق به مؤمنین و مؤمنات است. مؤمن در دار دنیا تقوا پیشه است، چون مجال یک ذرّه عشق و حال واقعی نیست. این کافر است که به خرده حطام دنیا راضی میشود و روحش را میفروشد و نمیفهمد اینجا مجال این کارها نیست و پل عبور است و دار عبرت و جلسه کوتاهی فقط برای امتحان دادن و ... رفتن و نماندن. خدا از مؤمن میخواهد پرهیزکار باشد و شأن خود را بشناسد و جلوی فرشته ها آبروریزی نکند و ... صبر کند سفره واقعی سورچرانی و معشوق بازی و ... بهشتی را بیندازند؛ وگرنه نعوذبالله، حضرتش که بخیل نیست بگوید: نخورید و نیاشامید.. فیلم زمهریر میخواست که به این معنی نزدیک شود و نگاهی به تماشاگه راز بیندازد - که دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد. (حالا گاهی رزمندگان اسلام یک چیزهای زیر لب زمزمه میکردند - مطرب و رقاص که نبودند!)

    ب) ناگفته های جنگ ما بسیار است. از بسیاری از زوایا میتوان به دفاع مقدس نگاه کرد . تا آنجا که اگر فرضاً سینمای هالیوود هم امروز توبه کند و با تمام امکانات و توانش در خدمت ناگفته‌های آن در بیاید، حالا حالاها نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند. اما محور تمام این ناگفتنی‌ها امام حسین (ع) است و ایمان به غیب و... نه ترانه‌های آغاسی و سوسن کوری!
    ج) روئین‌تن (کارگردان فیلم) افق آن عالم را درست حدس زده بود. آیین پهلوانی و عرفان شیعی، گذشتن از نفس، سکوت مردان خدا، قربانی کردن برادر و گذشتن از عزیزترین علائق، محبّت و اخلاق به منزله جوهر دین و... اما ماه حقیقت را در طشت لب کارون دیدن؟! خب دُمَل گردنت را عمل کن!
    د) شکست زمهریر عمدتاً به‌دلیل ضعف‌های فیلمنامه بود. اجرای وصیتنامه نمیتوانست قصه را به جلو ببرد، دقایق طولانی فلاش بک مربوط به پدر سیدعلی زائد بود و میتوانست با یک دیالوگ ساده برگذار شود، هر یک از تلنگرهای عرفانی داستان معمولاً نیاز به مقدمه‌چینی بیشتری داشت و لایتچسبک شده بود و بین این همه حرف حساب بی‌جهت ایجاز لب کارون درشت شده بود. (طوری که لب کارون بیشتر مقدس شده بود - تا دفاع مقدس لب کارونی!) و اساساً دراویش معاصر ایران نیاز به یک جریان‌شناسی تاریخی دارند و فعلاً عرفان اخلاق‌گرای حوزوی برای طرح شدن هنری مطمئن تر است.
    10.
    «آناهیتا» به کارگردانی عزیزاله حمیدنژاد فیلمی بود از نظر ساخت متوسط و از نظر محتوا ضعیف. هدف محتوایی فیلم تا آنجا که مسأله رشد علمی دانشگاه‌های معاصر ایران و نشان دادن فضای شاداب پژوهشی و... محور بود و معمای خطوط هندسی بلورهای آب و جَفر و رفتن به سراغ استادان مدرن و سنتی، خوب مطرح شده بود و اتفاقاً قصه را هم جذاب کرده بود. اما از آنجا که اتل و متلی شد و جنایت و عقده‌های روانکاوانه و... فیلم از دست رفت.

    (این مثلث‌بازی های عشقی حمیدنژاد را هم گول زد!)
    11.
    «حوالی اتوبان» یکی دیگر از معدود فیلمهای قابل تحمل و تأمل جشنواره بود. سکانس آغازین فیلم جالب بود و معنادار و در ادامه ثابت میکرد که حساب شده طراحی شده است .«سیما» زن جوانی است که برای بیرون گذاشتن کیسه زباله شب هنگام از خانه بیرون آمده و در بسته شده. وقتی زنگ میزند شوهرش از پشت اف اف و به شوخی می‌پرسد: چیزی هست که تا به حال باید به من اعتراف میکرده‌ای؟ زن میگوید آری . اعتراف میکنم که هوا سرد است؛

    در را باز کن! اما به تدریج متوجه میشویم این شوخی مدرن زن و شوهری معانی خاصی دارد و «سیما» باید در ادامه به چیزهای مهم‌تری اعتراف کند. او دختری بوده از یک خانواده فقیر و با سابقه‌ای مبهم. بلندپروازی های خطرناک او برای فرار از این فقر باعث فرارش از خانه شده و لغزش اخلاقی‌اش. زنی خلاف کار، قاچاقچی و خُرده‌پا «سیما» را یک شب کنار یک دستشویی پارک پیدا کرده، دلش سوخته و تصمیم گرفته پناهش بدهد و در حقش مادری کند. یکی از نکته‌های فنی و جالب توجه فیلم شجاعت قابل تحسین کارگردان در عدم استفاده از تکنیک غلط‌انداز و دهن پرکنی به نام «فلاش بک» است . شرح خیانت‌ها و جنایت‌های این تکنیک فلاش‌بک(!) طولانی است و بماند. ( تا آنجا که میتوان سیمرغ نگاه ملّی را به عدم استفاده از آن داد... اینجای فیلم فلاش بک می‌خورد و داستان عشقی می‌شود، آنجا با یک فلاش بک جنایی میشود، با فلاش بک پیام اجتماعی، سیاسی، دینی، تاریخی... میدهد و چقدر پول بیت‌المال را حرام کرده - خدا عالم است!؟) الغرض تمام ماجراهای گذشته داستان در خلال وقایع جاری مشخص میشود و برگ سیاهی از آنها رو میشود که باعث رسوایی زن شده و مجبورش میکند به خانه پدری باز گردد. حالا «طلعت» خواهر «سیما» را می بینیم که از مادر پیرش نگهداری میکند. و میتوانیم بدون هیچ تحمیلی از جانب فیلم و عوامل پشت صحنه این دو نمونه از دختران اجتماع را مقایسه کنیم. خواستگار طلعت ثروتمند نیست؛ از تلویزیون چند متر اینچ، یخچال ساید بایساید، شومینه، اف اف تصویری و ... خبری نیست، اما صفا هست و مسؤلیت‌پذیری و مردی که بتوان به آن تکیه کرد. سینمای دینی مگر غیر از این است!؟
    12.
    «معبد جان» فیلمی بود.. یا بوده باشد از محمد درمنش و باز هم مرکز سینمای تجربی (که اخیراً دارد دست حوزه هنری را از پشت می‌بندد). یک تأتر سینمایی واقعی، با شعارگرایی و محتوایی روشنفکرانه و بیدارکننده که: بگیر بخواب خبری نیست! میدانیم که در ایران درخت مقدس، مکان نظرکرده، مسیحی و یهودی و زرتشتی تازه‌مسلمان کم‌نداریم. (که چند نسل پیش به اسلام مشرف شده باشند) اما

    نمیدانیم که آدم اگر از رژیم صهیونیستی چند گونی پول درشت نگرفته باشد چرا بیخود برود سراغ این سوژه‌ها؟ که نه بتوانی بگویی این جور درختها مقدس نیستند، یا این قبیل هموطنان محترم مسلمان! و آخرش بیفتی به سَمبل کردن که هیچ منظور خاص یا غیرخاصی نداشته بوده داشته‌ایم...
    13.
    پنجاه و بوقی سال پیش یک مادرمرده‌ای فیلمی ساخت به اسم «شب‌نشینی در جهنم» و اسفل السافلین! یعنی طنز در کردن در عوالم مرگ و برزخ. حالا صاحب این قلم به صاحب این وقت سوگند میخورد که به پیر - به پیغمبر قسم این ماجرا یک ژانر سینمایی نیست! حتی هالیوود هم که آلت دست ابلیس است، نمی آید با این معانی شوخی کند. آدم اصلاً خنده‌اش نمی‌گیرد - چنین مواقعی! عرفان سرخپوستی هم که از خدا و پیغمبر چیز خاصی نمی‌گوید، جهان فراسو و عالم ارواح مسافر برزخ را قبول دارد - چه رسد به پیام اصلی تمام ادیان الهی!؟ حتی عادی نشان دادن این عوالم هم احمقانه و مزخرف‌ترین نوع سکولاریزاسیون است... «دمکراسی توی روز روشن» هم این قدر!!؟ سیزده هم این قدر منحوس!
    14.
    «پشت در خبری نیست» یک فیلم نسبتاً پلیسی بود در نسبتاً جشنواره امسال از خانم شبنم عرفی‌نژاد. اگر نگوییم «سینما یعنی تعلیق» حداقل فیلم پلیسی که اصل و اساسش تعلیق و گره‌اندازی و ایجاد کنجکاوی در مخاطب است، برای حل معما. یکی از لطیفه‌های تکراری، اما همیشه خنده‌دار زمان کودکی ما (که چه راحت خنده‌مان می‌گرفت و می خنداندیم!) این بود که : دیوانه‌ای به دوستش گفت : اگر گفتی در این دستم چیست، همین تخم مرغ توی دستم را می‌دهم به تو. طرف در فیلم با یک تفنگ اسباب بازی از یک طلافروشی دزدی کرد�

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه