پيشرفته
 

موضوعات :

  • جنبش نرم افزاری و تولید علم

  • کلمات کليدي :

  • علوم اجتماعی
  • جامعه شناسی
  • علوم ایرانی
  • انگلوساکسونی

  • دكتر ابراهيم فياض

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • انقلاب سینمایی در ایران

  • غرب گرايي عليه بومي گرايي

  • مطلب بعدي >   1749 تعداد بازديد
    8.00 (2 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    جامعه شناسی با عینک سرمایه‌‌داری
    آینده علوم اجتماعی در ایران در میزگردی با حضور دکتر آشتیانی و دکتر فیاض

    بخش دوم از نشست بررسی انتخابات دهم از منظر علوم اجتماعی با عنوان «آینده علوم اجتماعی ایران» با حضور دکتر “منوچهر آشتیانی” و دکتر “ابراهیم فیاض” در سالن اجتماعات ابن خلدون واقع در دانشگاه علوم اجتماعی تهران در جمع دانشجویان برگزار شد. آنچه می خوانید خلاصه‌ای است از این نشست.

    ابراهيم فياض


    دکتر آشتیانی: تا چیزی در جامعه ما مسئله‌آمیز نشود، در ذهن من معمایی نمی‌شود؛ مگر اینکه معما ببافیم.  وقتی چیزی بعنوان علوم انسانی مسئله می‌شود باید به جامعه رجوع کنیم و کوبه سوال بزنیم که در تو چه رخ داده که من دارم این مسئله را معمایی می‌کنم؟ زیرا تا در جامعه حادثه‌ای رخ نداده باشد، بازتاب آن در ذهن جامعه شناس معمایی نخواهد بود.
    اگر در زمان خودمان سوال کنیم جامعه‌شناسی در چه وضعیتی است، برخلاف گفته های دوستان، من با ارجاع به دو کتابی که تازه منتشر شده، یکی کتاب  “جامعه‌شناسی و بحران معاصر” که در آن 24 بحران مهم جامعه را شرح داده‌ام و کتاب دیگری تحت عنوان”علوم‌انسانی انتقادی” (که تقریبا تمام اساتید جامعه‌شناسی برجسته شما از جمله آقای دکتر کچوییان در آن مقاله نوشته‌اند) بشما می‌گویم که خیلی ساده باید بگویم جامعه‌شناسی کنونی بازتاب نظام کنونی سرمایه‌داری است . بجز مارکس و پیروانش که جامعه را بازتاب عمل پرولتاریا می‌دانند، جامعه‌شناسی جهانی بازتاب نیات و خواسته‌های سرمایه‌داری جهانی یعنی 15 هزار سال ریا، تجاوز و چپاول است. حال چنین علمی وارد ایران شده و دو سانحه رخ داده: یکی اینکه ما وقتی این علم را وارد کردیم، نپرسیدیم که خاستگاه وجودیش چه بوده و فرهنگ آلمانی چرا ماکس وبر و جامعه‌شناسی را پرورش داده است. دیگر آنکه ما وقتی آن را وارد کرده‌ایم، از خاستگاه و ویژگی‌های خودمان نپرسیده‌ایم، که با این فرهنگ ایرانی با تمدن 7000 ساله که 1400 سال آن هم اسلامی بوده، با تمام فلسفه قبل و بعد از حضور اسلام در ایران، از زردشت و مانی و مزدک و میتراییسم و کیومرثیه گرفته تا فلسفه سینوی و فارابی و  صدرایی چه نسبتی داری؟ این می‌شود که این غول بی‌شاخ و دم با مشکلاتی که خود دارد، وارد ایران و کشورهایی که خود جامعه شناسی را بوجود آورده‌اند شد.
    من در کتاب “بحران جامعه شناسی معاصر” تقریبا صد صفحه را به اظهارات و آراء جامعه‌شناسان بزرگ اخیر اروپایی مثل گولدنر و گولویچ اختصاص و با نقل قول دقیق شرح داده‌ام که همان موسسان جامعه‌شناسی، به آن انتقاد کرده و دست به نوسازی زده‌اند. خود آنها برگشته‌اند به عقب و این علم را بار دیگر مورد بررسی قرار داده‌اند و بحد اعلایی از علم بودن - هفتاد هشتاد درصد- رسانده‌اند. گولویچ گفته من 16 ایراد به جامعه‌شناسی می‌گیرم، گولدنر گفته من این هشت ایراد اساسی را می‌گیرم، یکی دیگر گفته من اشکالاتم متوجه نظام فکری پارسونز است.
    اما من خودم انتقادم به این نظریات این است که همه اینها این اصل را ملحوظ نداشته‌اند که در پشت همه اینها سرمایه‌داری نشسته است، یعنی این جامعه‌شناس، مدرنیسم، ناسیونالیسم، دانش و علوم طبیعی نیست که مقصر باشد بلکه سرمایه‌داری است که بغیر از تولید شیئی به کمک پرولتاریا، با استفاده از بازتولید توسط دانشمندان و صنعتگران، مناسبات تولیدی را هم ساخته است. همه مناسبات فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی تولیدی را هم در این 200 سال ساخته است. بر اساس فساد درونی و زر و زور و تزویر یا تیغ و طلا و تسبیح حرکت و در فضای کنونی، رسوخ کرده و همه علوم را بخطا کشانده و دانشمند را بدل به یک جانی که می‌تواند بمب اتم بسازد کرده است.
    دکتر فیاض: من به‌عنوان یکی از شاگردان دکتر آشتیانی باید بگویم یکی از مشکلات علوم اجتماعی ما همین است که قدر شخصیت و آراء ایشان را در ایران و در جامعه‌شناسی ندانستیم؛ در حالی که ایشان نوزده سال در آلمان شاگرد برجسته‌ای برای هایدگر، گادامر، آلفرد وبر و پال بویت و بسیاری از دانشمندان تراز اول فلسفه و جامعه شناسی بخصوص جامعه‌شناسی معرفت بوده و تا اواخر عمر گادامر با ایشان مکاتبه علمی داشتند. من افتخار شاگردی ایشان را به‌عنوان یکی از شاخه‌های علم آلمان در ایران از دوران کارشناسی داشتم تا بدانم که در فضای کلاس درس هایدگر و گادامر چه می‌گذشته است.
    با استفاده از آنچه که ایشان همیشه ما را از آن آگاه می‌کرد، می خواهم بگویم که مشکل بزرگ ما در جامعه‌شناسی این است که دچار نوعی آمریکایی‌زدگی شده‌ایم، بخصوص از دوران پس از جنگ جهانی دوم یک دیدگاه غربی آنگلوساکسون بر جامعه‌شناسی حاکم و باعث تنزل آن شده که همیشه در خدمت قدرت بوده و در آراء کسانی چون آنتونی گیدنز بیشتر متمایل به روانشناسی و روانشناسی اجتماعی است و نقش مستقلی ندارد. همیشه “پس” است و نه پیش. اما اگر قرار است درباره علوم انسانی صحبت کنیم باید به گذشته، حال و آینده بپردازیم. گذشته که گذشت و حال هم که تا بگوییم حال تمام می‌شود و به گذشته می‌پیوندد. لذا باید به آینده پرداخت، بخصوص آن گونه که در فلسفه هرمنوتیک مطرح می‌شود که حال و گذشته هم در نسبت با آینده تعریف می‌شوند. بنابراین ما باید شهود کنیم و به قول دکتر آشتیانی تاریخ به این راحتی‌ها درش را باز نمی‌کند و اگر باز کند همه چیز بر سرمان می‌ریزد که دیگر نمی‌توان آنرا جمع کرد.
    اینجاست که اگر قرار باشد واقعه‌ای رخ دهد و در مورد آن صحبت کنیم و اینکه مثلا بخواهیم بدانیم آینده اجتماعی جمهوری اسلامی چه می شود بدون آگاهی از آینده اصلا امکانش نیست که بحث کنیم؛ چرا که گذشته اکنون نیست، حال هم آنچه که ما هستیم است و هر چه داریم از آینده است. ترسیم آینده بر وضعیت فعلی‌مان تاثیر دارد و دانشجوی ما باید آینده را ببیند. کما اینکه فردوسی 1000 سال پیش هدفش این بود که آینده ایران را بسازد و چون آینده نیامده به گذشته رجوع می‌کند. ضمن اینکه حال‌گرایی هم چیز درستی نیست، چون همانند آدم کور هستیم. پس نباید مانند فاشیستها و وهابیت و طالبان در گذشته بمانیم که حال و آینده را هم برای بازگشت به گذشته تغییر می‌دهند. حال هم که مبهم و سیال است، لذا ما تا از حال خارج نشده و بسط تاریخی نکنیم، نمی‌توانیم به آینده برسیم. گذشته برای گذشته است، گذشته برای حال است و گذشته برای آینده و اینکه میگویند “گذشته چراغ آینده است” درست است. نه اینکه بخواهم حماسی صحبت کنم، بلکه باید بدانیم که می‌خواهیم آینده را بسازیم. معاصر بودن مهم است اما برای خروج از حال باید آینده را فهمید و برای فهم آینده هم باید به گذشته بازگشت. این سیکل تولید حال و آینده که مارکس می‌گوید، مهم است. لذا باید به علم باستان شناسی اهمیت داد و دانست که این علم یک علم فانتزی نیست، همین‌طور باستان‌شناسی زیستی مهم است برای آن که بتوانیم جلوی آسیب‌های زیستی آینده را بگیریم. باید توانیم پیش بینی کنیم که آیا دوباره براثر  تغییر آب و هوای جهان عصر یخبندان شروع می‌شود یا نه؟ اما در کشور ما باستان‌شناسی و دیگر رشته‌های مرتبط  کلید فهم آینده نیست، یک چیز فانتزی و تزیینی است.


    اگر می‌خواهید بفهمید چه نقشی در علوم اجتماعی دارید و در آینده چه می‌خواهید بکنید باید تاریخ علوم اجتماعی را بخوانید و از حال خارج شوید و بسوی آینده بروید و برای ترسیم آن به گذشته رجوع کنید. متاسفانه در ایران بنا به عقب‌ماندگی علوم اجتماعی‌مان نمی‌توانیم تولید علم کنیم. چرا که بقول آقای دکتر آشتیانی اگر رایش دوم در آلمان ‌حاکم نمی‌بود، ماکس وبر به وجود نمی آمد. زیرا او خود به‌عنوان عضو  و همکار سابق جوانان نازی، در آینده تمام تلاشش بر این بود که نباید این دوران رایش تکرار شود، چرا که این جوان‌ها فقط رویاها و ایده‌ها را می‌بینند و در واقع نسبت به واقعیتها کورند. لذا با توجه به آینده باید انتخابات را بحث کرد. یعنی دو تا آینده در حال ترسیم و جنگی که در مقابل هم قرار گرفتند.
    دکتر آشتیانی: من وارد بحث علوم انسانی و در راس آن علوم اجتماعی در ایران می‌شوم، یک بار به‌ لحاظ ساختاری و یک بار به لحاظ تاریخی علوم را بررسی می‌کنم تا دورنمای آینده براساس آن ترسیم شود. به لحاظ تاریخی، علوم انسانی -نه فقط اجتماعی - که وارد ایران شدند در برخورد با آنچه در ایران وجود دارد، به دو نوع تقسیم می‌شوند: یا تاسیسی هستند مانند علوم حدیث، علم قافیه عروض که در ایران تولید شدند و ما برای تاسیس آنها هیچ نیازی به دیگران نداشته‌ایم هرچند که گاهی کمک گرفته ایم، یا تملیکی‌اند یعنی علومی که از خارج آمدند مانند علوم انسان‌شناسی و عمرشناسی که آنها را آوردیم به اینجا و مهر ملکیت را به آنها زدیم از این رو این علوم اخذی هستند.
    بلحاظ ساختاری، علوم یا ایرانی‌اند مثل دیانت، فرهنگ و ادبیات ایرانی که وابسته به ایرانند و هیچ کجای دنیا مثل آنها نیست. در کنار اینها علوم دیگری هم هستند که ما آنها را علوم جهانی می‌نامیم. اینها متعلق به بوم هیچ کشوری نیستند، مثل ریاضیات، اینترنت، علوم مهندسی، سوسیومتری و بیوتکنولوژی. علومی را جهان‌شمول می‌دانیم که ماهیتی جهانی دارند، ما آنها ار بوجود نیاورده‌ایم. هیچ کشوری هم نمی‌تواند ادعای آنرا بکند. این علوم بتدریج و با رشد انسان خردورز به وجود آمده و غیر بومی‌اند و بومی هم نمی‌شوند. لذا اگرچه بعنوان مثال عرفان هند در ایران تاثیر داشته اما هر مستشرقی تشخیص می‌دهد که این عرفان ایرانی و بومی است و لاغیر.
    بحثی که در اینجا هست، این است که ما در شکل اول علوم به لحاظ تاریخی (تاسیسی) و بلحاظ ساختاری (علوم ایرانی) می‌توانیم دست ببریم و چگونه دست ببریم که ما را به آغوش فرهنگ جهانی ببرند و از طرف دیگر دو نوع دیگر علوم را در آغوش بکشند، آنها را با فرهنگ میهن ما آشنا کنند و تطبیق و در داد و ستد قرار بدهند. اگر علوم اجتماعی توانست چنین کاری بکند، که خوب وگرنه ما دچار از خودبیگانگی خواهیم ماند و شکاف بین علوم ایرانی و اخذی بجا می‌ماند.
    مثلا ما در جامعه شناسی سلسله قواعد و اصولی داریم که به هیچ وجه برای جای خاصی نیستند به گونه‌ای که همه در برابر استراکچر یک نوع برخورد را داریم. ممکن است شفافیت و عقلانیت ما نسبت به آن یکی نباشد و من خردورزی و راسیونالیته اروپای کنونی پس از دوران 2500 ساله عقلانیت را که خود واضع این اصطلاحات و مفاهیم است نداشته باشم. اما بهر حال من جامعه شناس ایرانی در قبال این مسئله همان کاری را می‌کنم که دیگری در چین یا نپال در قبال بررسی یک کمیسیون و کارکرد آن می‌کند.

    توقع ما از علوم اجتماعی این است که وقتی توانستیم از علوم بومی و ایرانی خودمان به ایرانیزه کردن علوم جهانی کمک بگیریم، چقدر می‌توانیم به بومی کردن علوم جهانی و فهم مردم و توده‌های میهنی کمک کنیم. منظور من آگاهی اجتماعی  است یعنی اینکه ما حرفی را نزنیم که از تیررس فهم  جامعه خارج باشد.  اینگونه نباشد که مردم ما را نفهمند و دانش ما در آنها نفوذ نکند و آنها گونه ای دیگر بیندیشند. مثلا اگر استادان ما بروند میانشان، کسی حرفشان را نفهمد. کما اینکه اینگونه هم هست و تازه همینها که این حرفها را سر کلاسشان می زنند، اگر بروید در به زندگی روزمره و شخصیشان می‌ببینید که هیچ خبری از تحلیل جامعه‌شناسی و ساختارشناسی نیست و همان چرندیات روزانه را می‌گویند.
    علوم انسانی از سال 1333 از همان زمانهایی که من در دانشسرای عالی دانشجوی دکتر صدیقی بودم، در ایران وجود دارد و نمی‌شود حذفش کرد. حال ما در برخورد با علوم انسانی باید چه بکنیم؟ ابتدایی‌ترین سوال این است که وظیفه عمده علوم اجتماعی چیست؟ اگر از علوم طبیعی بپرسیم وظیفه عمده توچیست جواب می‌دهد که شناخت طبیعت از روی تجربه و عقلانیت. تنها جوابی که علوم انسانی و اجتماعی می دهند اینست که “خود شناسی و خودسازی انسان”. می‌گوید من فضاییی را بررسی می‌کنم که انسانها بوجود آورده‌اند.  ما طبیعت را نیافریده‌ایم اما اقتصاد و سیاست و ادبیات ساخته ماست. جامعه‌شناسی در جواب اینگونه می‌گوید که تو انسانی هستی که تمدن ساخته‌ای و من علمی هستم که می‌خواهم بر مبنای آن  تعریفی از تو بدهم و تو را بسازم .
    حال سوال این است که علوم انسانی و جامعه‌شناسی آیا این کار را کرده؟ به هیچ وجه! به هیچ وجه ما در ساختن خود و جامعه کاری نکردیم و می‌توان این گونه گفت که از زمان انقلاب ناکام مشروطه تاکنون اگر به پشت سر نگاه کنیم که در این صدسالی که از دنیای بسته و سنتی و خودبسنده به فضای کلی جهانی نظر کرده‌ایم، در نوسان و اعوجاج این جریان مانده‌ایم و دردهای رحمی مادر میهن ما برای آنکه فرزند ایران نوین را متولد کند، آنقدر طولانی شده که تا امروز بعضاً با فرزندان ناقص الخلقه مواجه هستیم .
    ما سی سال است از فرماسیون 2500 ساله به فرماسیون انقلاب اسلامی رسیده‌ایم، آیا ما همانند انقلاب کبیر بورژوا_دموکراتیک فرانسه _کنده شدن از فئودالیته و حرکت بسوی بورژوازی که هزاران رساله در رابطه با آن نوشته شده، کاری درباره انقلاب خود کرده‌ایم؟ آیا از خود پرسیده‌ایم که اصلا ما در این تغییر فرماسیون چه چیزهایی را از خود کندیم و چه چیز هایی را بدست آوردیم، چه ته‌نشست‌هایی را حمل می‌کنیم؟ هیچ کس و من جمله من هیچ کاری نکرده. ما فرزندان لحظات تاریخی هستیم و در خوابیم نه بیداری تاریخی. فقط یک رساله در امریکا انجام شده که پرسیده چه شد که ایران از یک جامعه سنتی و مذهبی معتقد به اسلام به یک جامعه کاملا سکولار و ضددینی پهلوی رضاشاهی بدل شد و چه شد که پس از 50 سال ایرانی سکولار دوباره به ایرانی مسلمان بدل گردید؟
    اینها برای این بود که بگویم اگر قرار باشد علوم اجتماعی واقعی در ایران داشته باشیم چه باید کرد. ما یک دوران 2500 ساله پادشاهی را چه قبل و چه بعد از اسلام در ایران داشته‌ایم با یک ویژگی عجیب تطبیق و تطابق با فرهنگ‌های دیگران. مثلا فلسفه مشایی افلاطون و ارسطو را گرفته‌ایم و فلسفه سینوی و صدرایی ساخته‌ایم. نظیر این بسیار زیاد است. همان طور که دانشمندان یونانی در دوران سلطه روم به ایران عهد انوشیروان آمدند و دانشگاه به راه انداختند، همانطور که اگر عصر مابین قرن دوم تا پنجم هجری که اوج و سپس فرود تمدن ایرانی و اسلامیست را پیگیری کنیم، همه خواهند گفت که ایرانی‌ها علم و فرهنگ را جذب و ایرانیزه کردند. اما این ویژگی دیگر در ایران مطلقا وجود ندارد، ما در مقابل علوم وارداتی یا کاملا تسلیم هستیم و حیرت زده و عصبانی و یا کاملا مخالف. در مقابل صدور علم و فرهنگ هم مخالف خارجیان هستیم و مانع تبادل فرهنگ.
    یک ایده موثر برای جامعه شناسی ما وجود داشته که یک ویژگی کاملا میهن‌پرستانه در تمامی فرهنگ و ادب ما از اشعار فردوسی و گرفته تا حافظ و مولانا و سعدی به چشم می‌خورده است، لذا اینها در آن واحد هم ایرانی می اندیشیدند و هم کاملا جهانی. حال در این دوران 2500 ساله چه رخ داده که به علم و فرهنگ ما ضربه زده است؟ یکی دسپوتیسم شاهنشاهی و قدرت مطلق یک نفر هوسران (که البته با دیکتاتوری متفاوت است چرا که دیکتاتور به دیکتات و مرام حزبی و گروهی خود کاملا معتقد و از آیینی تبعیت کامل می‌کند، اما دسپوت فقط تابع هوس و اراده شخصی خود است) در جامعه عقلانیت را از بین برده است. دومین عامل داخلی، حاکمیت مفسران رسمی و قدرت‌طلب دینی چه قبل از اسلام تحت عنوان “موبدان موبد” و چه بعد از اسلام توسط آخوندهای ریاکار، که دین را تحریف و عقلانیت را نابود ساخته‌اند.
    تا زمانی که بقایای این دو در جامعه باقیمانده باشد، جامعه و علوم‌انسانی و اجتماعی صدمه خواهند خورد و اگر توانستیم اینها را رفع کنیم می‌توانیم آماده باشیم برای طلوع مجدد تمدن اسلامی و ایرانی.
    دکتر فیاض: لازم به یادآوری بحث گذشته است که نتیجه گرفتیم که  آینده است که حال و گذشته را ترسیم می‌کند. حال آینده را چگونه باید ترسیم کرد: آیا آینده‌ای که آنگلوساکسونها ترسیم کرده اند که در آن فردگرایی حاکم است و ما را به بحث‌های روانشناسی می‌کشاندند و در شخصی چون گیدنز در خدمت تونی بلر متجلی میشود که فتوای جنگ می‌دهد و البته بعد از آن در جامعه علمی انگلستان مطرود می‌گردد؟ یا پوپری که فلسفه جامعه باز  _ SOCIETY  OPEN نهFREE SOCIETY    و  جامعه آزادش در مخالفت با شوروی است و در خدمت CIA قرار میگیرد تا شکست از درون شوروی را تئوریزه کند، و یکی مانند جورج سوروس (طراح انقلابات مخملین و جنگ نرم) پیرو مکتب اوست؟
    به همین دلایل است که به پوپر لیبرالیست محافظه‌کار می‌گویند چرا که به هیچ وجه حاضر نیست در حجیت علم تجربی به معنای آنگلوساکسونی آن شک کند و بنابراین بخلاف دیگران حتی محیط زیست را هم باید با علم تجربی اصلاح کند. چون او مبنا را بر علم تجربی قرار داده. لذا ما باید تکنولوژی را مدرن‌تر و بی‌مشکل‌تر کنیم تا محیط زیست بی مشکل شود. این یک نوع محافظه‌کاری است که می‌گوید همه چیز درست است و همین علم ایده‌آل است. به قول نظریه پرداز پنتاگون، امروز آمریکا پایان تاریخ است چرا که ایده‌آل های بشری همین نظام آمریکا است و چون تضادی نیست هیچ نیروی محرکه‌ای در تاریخ مقابل آن قرار نمی‌گیرد. پس همه چیز خوب است و کار تمام.
    بنابراین این تفکر غرب‌گرایان آنگلوساکسونی - تحت هر عنوانی روشنفکر، دانشجو یا سیاستمدار - باید تغییر کند. به یاد بیاوریم که بحث مشروطه از عدالت‌طلبی آغاز شد و به آزادی‌خواهی رسید و سرانجام به دیکتاتوری ختم شد. اول از همه روحانیون بودند بعد روشنفکران و نهایتا هم روحانیون و هم روشنفکران کنار زده شدند و اعدام‌ها و تبعیدهای رضاخان ماند و فروغی که او هم مطرود شد و تا آخر کار رضاخان، خانه نشین ماند.
    اینها را باید از منظر علوم اجتماعی بررسی کرد. این تفکر جهانی شدن آنگلوساکسون با توجه به حکومت رسانه‌ای که بر جامعه تاثیر دارد، با اشرافیت پیوند خورده است.ا تصادفی نیست که جریان سلطنت‌طلبی در حوادث اخیر مطرح شده است. شاه بالاخره یک نظام اشرافی غرب‌گرا ساخته بود و  می‌خواست بدون دردسر وارد چرخه جهانی شود. البته باید در بررسی دوران پهلوی میان رضاشاه نخستین و دوم و محمدرضاشاه  قبل از 1332 و بعد از آن تا 1342 و محمد رضای بعد از 1342 تفاوت قائل شد که متفاوت از یکدیگرند.
    در بررسی ابهامات ساختارهای ایران عصر پهلوی نکته دیگری که باید توجه کرد، ارتباط سلطنت با عرفان است. چرا که شاه در ایران یک مقوله عرفانی است و بدل سیاست است. لذا لیبرالیسمی که با جهانی شدن حرکت می‌کند، با تصوف در هم آمیخته است. همان کسانی که در گذشته در انجمن سلطنتی فلسفه ایران معجونی از هانری کربن و علامه طباطبایی و سید حسین نصر را ترویج می‌کردند (و امروز اسمش به انجمن حکمت و فلسفه ایران تغییر یافته) به نام حکت خالده، عملا فرهنگ شاهنشاهی را ترویج می‌کنند. مگر دو سال پیش در حسینیه ارشاد برای ایشان مراسم برگزار نشد و او سخرانی نکرد؟
    همان کسانی که مبلغ این تئوری بودند امروز در بی بی سی که صحبت می کنند می گویند چرا ایران به دنبال اتم است و این بخاطر آن است که آنچه غرب امروز مد نظرش است این است که بر مبنای تقسیم کار جهانی ایران چون نفت را دارد نباید انرژی اتمی داشته باشد. عرفان و تصوف بهانه است. آنچه غرب آنگلوساکسون می‌فهمد، انرژی است و نه روشنفکری و تجدد. بمب اتم شوخی است. آینده جهان همین انرژیست. نکته دیگر اینکه منشا تاریخی انحطاط عقلانیت در ایران همین تصوف و عرفان است، چراکه همین عرفان بوده که عقل را بکناری نهاده و نمودهای مختلفی هم داشته، یک روز نحله مانویست یک روز نحله شرقی حافظ. نمود امروزیش هم سیدحسین نصر است. در چارچوب همین دولت فعلی هم تفکرات اینچنینی (آمیخته‌ای از لیبرالیزم و تصوف) هست که شما خیلی‌هایش را می‌دانید. اگرچه این ساختار با جهانی شدن در تعارض کامل قرار دارد، اما هر اسمی که داشته باشد مهم نیست، نتیجه مهم است که در جهت اهداف جهانی شدن آنگلوساکسونی عمل می‌کند و آزادی و عرفان و اینها بهانه است.
    نکته دیگر اینکه در جهانی شدن حذف زمان و مکان رخ می دهد. جامعه مجازی یعنی اینکه زمان و مکان را که عقلانیت تابع آنهاست، حذف کنید، نتیجه این رفع مرزهای زمان و مکان جهانی، در ایران چیست؟ چرا ما اثری از عقلانیت نمی‌بینیم؟ جامعه‌شناسی وجود دارد؟ ماکس وبر کجاست؟ من در آلمان 20 جلد کتاب مارکس، 27 جلد از ماکس وبر و 36 جلد از آدورنو دیدم؟ این کتابها در ایران کجاست؟ همه دانشجویان ما در سالن‌های مملو از کامپیوتر و اینترنت بدنبال منابع دست دوم و سوم هستند. در حالی که منبع دست اول علم “کتاب” است، نه اینترنت و فضای مجازی.
    چون ما فضای مجازی ساخته‌ایم، جامعه‌مان عقب مانده است و  اقیانوسی است بدون عمق. بنحوی که دانشجوی کارشناسی ارشد ما روز بروز در حال تنزل است و نمی‌تواند یک مقاله بدهد. کشوری که نتواند تولید و رشد کند، در جهانی اینچنین سیال، حتما حمال خوبی پرورش خواهد داد. عرفان در چنین جامعه‌ای چاشنی جایگزین خوبی خواهد بود. سیدحسین نصر نمونه عالی است، تا باز شاهی بیاید و کدخدایی و مردم را بچاپد.
    کشوری که تئوریش از واقعیت‌هایش پیشی گیرد، رشد می‌کند و اگر جامعه‌ای تئوری‌اش از واقعیت‌ها باز ماند، دچار خشونت خواهد شد، همین رویداد اخیر بدین دلیل به خشونت کشیده شد که تئوری و نظریه نداشت و کور بود. ما فقط عمل را چسبیده‌ایم بدون هیچ فکری، عمل کور هم خشونت است. این گونه میشود که در پس قیام عظیم 30 تیر و ملی شدن صنعت نفت، اراذل و شعبان بی‌مخ ها از میدان گمرک به خیابانها می‌ریزند و مجلس را تسخیر می کنند.
    دکتر آشتیانی: من با این عقیده موافقم که نبود عقلانیت در جامعه از زمان فردوسی تاکنون ادامه دارد. همه از خرد جمعی صحبت می‌کنند و نه خرد فردی که فردوسی 1000 سال پیش بدان اشاره کرده است. این بی‌خردی که توسط عوامل داخلی دسپوتیسم شاهنشاهی و ملاکراسی ایجاد شده توسط غرب سرمایه‌دار بصورت موسیقی و فیلمهای مستهجن و... اشاعه داده می‌شود. یک قشر کوچک سرمایه‌دار می‌کوشند جهان را زیر سلطه خود گیرند. باید هم با عوامل داخلی و هم با این عوامل بیگانه مقابله کرد تا خردورزی، علوم انسانی و اجتماعی در ایران شکل گیرد و جامعه بسوی حل مشکلات رهنمون گردد.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه