پيشرفته
 

موضوعات :

  • اندیشه
  • علوم انسانی
  • جنبش نرم افزاری و تولید علم

  • کلمات کليدي :

  • دانشگاه
  • پدیده کنکور
  • اموزش متوسطه
  • اموزش عالی

  • محمد حسين باقري

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • نقد دینداری کاسب‌کارانه

  • با انقلاب متحول شدم

  • مسافرت نیکسون ارتباطی با نفت ندارد

  • رهایی از تاریخ نویسی، مارکسیست‌ها و ناسیونالیست‌ها

  • حاشيه حاشيه است!

  • امام در موزه؛ امام بر سر نيزه

  • مطلب بعدي >   53 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    مسأله مغلوب محتوا
    گفتاري درباره آسيب‌شناسي تربيت علمي در دبیرستان و دانشگاه‌

    اين نوشته متن ویراسته سخنراني محمدحسين باقري عضو تحريريه مجله راه و عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد رشت است که در دانشگاه فردوسي مشهد براي جمعي از دانشجويان ايراد شده است.


    شکل‌گيري دانشگاه‌ها در غرب، محصول نيازها و فشارهاي اجتماعي بود. جامعه از يکسو در جهت طلب دانش «محض» و از سوي ديگر به دنبال دانش «کاربردي» بوده است. اين دوگانگي حتي در يونان قديم هم مشاهده مي‌شود: يکي آکادمي‌ها يا مجتمع‌هاي انديشمندان و فيلسوفان براي بحث آزاد و تجسس علمي و ديگري مؤسسات آموزشي دولتي براي تربيت افي‌بوس‌ها ( (Ephebosيا جواناني که به مرحله سرباز- شهروند مي‌رسيدند. اين دو مجموعه ضمن حفظ استقلال، مکمل هم بودند. افي‌بوس‌ها ملزم بودند براي پرورش فکري در آکادمي‌ها هم حاضر شوند. در روم کفه آموزش کاربردي سنگين‌تر بود و نظام آموزشي آن مشتمل بر سيستم تري‌ويوم (Trivium) و کووادريوم (Quadrivium) بود و دستور زبان، آيين سخنوري، آيين ارتباط، موسيقي، منطق، نجوم و رياضيات و دانش‌هاي اجتماعي تدريس مي‌شد. اين دروس بعدها تأثير زيادي بر دروس بنيادي آموزش عالي قرون وسطي داشت.
    سلطه کليسا بر آموزش عالي غرب به‌دليل مقدس کردن نظريه بطلميوسي، مانع پيشرفت علوم تجربي شد و کم‌کم علم و دين در مقابل هم قرار گرفت. با دگرگوني‌هاي اجتماعي به تدريج تسلط کليسا هم کم شد و دانشگاه‌هايي پدید آمدند که ضمن نزديکي با کليسا و تاج و تخت، شخصيت حقوقي مستقلي داشتند. هدف آموزش عالي اين دوره تربيت نخبگان بود براي کليسا و دولت. در نتيجه از ديدگاه تحول و تحرک اجتماعي، دانشگاه‌هاي اين دوره بيشتر جنبه کنترل کننده و ثبات‌دهنده دارند تا متحول‌کننده.
    در قرن سيزدهم ميلادي فعاليت‌هاي تجارتي و نيز جنگ‌هاي صلیبي باعث شد که نهضت ترجمه آثار عربي و شرقي به لاتين راه بيفتد و دانشگاه‌هاي آکسفورد و پاريس که مراکز ثقل آموزش عالي اروپاي آن دوره بودند به کانون‌هاي تحول فکري بدل شوند. در دوره رنسانس يا نوزايي فرهنگي و هنري هم که قرون14 تا 16 و بعد تا حدود قرن 18 را شامل مي‌شود دانشگاه‌ها موفقيت‌هاي علمي زيادي بدست آوردند، اما سيستم طبقاتي جامعه را حفظ کردند. از طرفي چون علوم کاربردي و فن و تکنولوژي را دون شأن دانشگاه مي‌دانستند و آنها را به تعبير ما «علم آخور» مي‌ناميدند با ایجاد رشته‌هاي علوم تجربي و مهندسي و کشاورزي مخالفت مي‌کردند و حتي « جراحي » تا مدت زماني جزو «صنف سلماني‌ها» محسوب مي‌شد! بدين ترتيب از قرن 14 تا 18 رشد تکنولوژي در خارج دانشگاهها رخ داد و انجمن‌هاي ديگري براي تعليمات فني و حرفه‌اي تشکيل شد و انحصار دانشگاه‌هاي بزرگ را شکست و دانشگاه‌ها حتي دنباله‌روي تحولات انقلاب صنعتي شدند.1

    تاريخچه خدمات دانشگاهي ايران
    برخي نويسندگان سرآغاز نهضت علمي ايران را دانشگاه جندي(گندي) شاپور مي‌دانند که از بزرگترين مراکز علمي و فرهنگي باستان بوده است. گندي شاپور در محلي بين دزفول و شوشتر واقع بود. در زمان شاپور اول فرزند اردشير مؤسس سلسله ساساني، صد سال قبل از اسلام تأسيس شد، در دوره انوشيروان به شهرت جهاني رسيد و پناهگاه دانشمندان و فيلسوفان و اطباء کشورهاي ديگر شده است.2 (پناهگاه انديشمندان ديگر کشورها شده بود، نه مروج علم در داخل، چون آموزش عمومي سواد در دوره ساساني ممنوع بود.)
    در ایران پس از ساسانيان شاهد يک دوره رکود هستيم تا اينکه با شکوفايي تمدن اسلامي از نيمة قرن سوم هجري مجدداً حيات علمي جديدي آغاز مي‌شود و تا استيلاي مغولان در نيمه قرن هفتم ادامه می‌یابد.3 ابتدا مرکزي بنام «بيت‌الحکمه» در بغداد و بعد در ديگر شهرها تأسيس مي‌شود و به دنبال آن مراکز پزشکي، رصدخانه‌ها، رشيديه‌ها، نظاميه‌ها و صدها مرکز تحقيق و تدريس در نقاط مختلف ايران داير شده و صدها نويسنده، پزشک، اخترشناس، رياضي‌دان، جغرافي‌دان، فيلسوف، محدث،فقيه و مورخ ايراني مانند خواجه نصيرالدين طوسي، رودکي، ابن‌سينا، بيروني، ابن‌مسکويه و... ظهور می کنند. اين دوره را دوران طلايي تمدن اسلامي مي‌گويند.3پس از استيلاي مغولان تا ظهور صفويه يعني از 656 هجري تا 907 «دوران رنج و گداز» ناميده شده4 چرا که آموزش عالي به فترتی طولاني دچار مي‌شود. کتابخانه‌ها و مدارس علمي نابود مي‌شوند و دانشمنداني که مشهور ترین آنها عطار است به دست مغولان کشته مي‌شوند. در عصر صفويه که ايران مجدداً از وحدت ملي برخوردار مي‌شود بر تعداد مراکز و مدارس علمي افزوده مي‌شود و خصوصاً تعليمات و جلسات بحث‌هاي ديني گسترش مي‌يابد و البته هنرهاي زيبا هم پيشرفت شگرفي مي‌کند. اما در حوزه علوم تجربي و کاربردي اتفاق سيستماتيکي نمي‌افتد.
    از تاجگذاري نادرشاه (دوره افشاریه زندیه و سه پادشاه اول قاجار) تا تأسيس دارالفنون که حدود 120 سال (1268-1148هجري) طول مي‌کشد ما شاهد آشفتگي‌هاي سياسي- اجتماعي هستيم که کشور درگير کشمکش‌ها و اغتشاشات داخلي و جنگهاي خارجي است و توجه چنداني به اهل علم و فرهنگ نمي‌شود و ايران از کاروان تحولات علمي و فني عقب مي‌ماند و در دوره فاتح علیشاه قاجار با شکست ايران در جنگ با روس‌ها و دو قرارداد گلستان و ترکمانچاي بخش‌هاي زيادي از ايران جدا مي‌شود.
    نخبگان آن دوره وقتي علت شکست در جنگ‌ها را بررسي مي‌کنند، «عقب‌ماندگي فني» خصوصاً فن توپ‌ريزي و طب را تحليل مي‌کنند و در نتيجه بعدها اميرکبير «دارالفنون» را در سال 1228 شمسي تأسيس مي‌کند که هسته مرکزي «علوم کاربردي» مي‌شود. از همين جا بي‌‌توجهي به علوم انساني ديده مي‌شود. چون «دارالعلوم» تأسيس نشد. اصلا عقب‌ماندگي در حوزه علوم انساني در تحليل‌هاي نخبگان اين دوره ديده نمي‌شود. کم‌کم عده‌اي از محصلان را هم براي تحصيل به خارج مي‌فرستند. البته تحصيل صرفاً علوم فني. پس از قتل امير‌کبير ميرزا حسين‌خان قزويني(سپهسالار) به تأسيس مدارس جديد به سبک کشورهاي اروپايي اقدام مي‌کند که برخي روحانيون مانند شيخ يحيي دولت‌آبادي، سيد محمد طباطبايي و شيخ هادي نجم‌آبادي از او حمايت مي‌کردند. سپهسالار مدرسه‌اي در ميدان بهارستان فعلي تأسيس کرد که از بزرگترين مدارس عصر خود بود. در اين دوران مربيان خارجي هم براي آموزش استخدام مي‌شدند و رساله‌ها و کتابهاي علمي- فني و تاريخي زيادي به فارسي ترجمه شد.
    ساخت دارالفنون نشان‌دهنده مسيري است که سازمان جديد آموزش و پرورش را به وجود آورد. يعني اولا حکومت براي اولين بار در تأسيس مدارس احساس مسؤوليت کرد. ثانياً هدف تأسيس مدارس رفع نيازهاي دستگاه حکومتي و تربيت کساني بود که بتوانند در مقام‌هاي مختلف حکومتي مسؤوليت بگيرند.5 در سال‌هاي قبل از مشروطه هم برخي رجال به هزينه خود فرزندانشان را براي تحصيل به خارج مي‌فرستادند. در اين دوران تا فروپاشي قاجاريه مدارس معتنابهي از قبيل مدرسه علوم‌سياسي، حقوق و مدرسه عالي تجارت و... تأسيس شدند ولي از دانشگاه خبري نيست. با استقرار سلطنت پهلوي و تحولات ساختاري، نظام آموزشي هم دچار تغيير شد: آموزش و پرورش، عمومي و اجباري شد تا اينکه در سال 1310 دکتر عيسي صديق مأمور تهيه طرح تأسيس دانشگاه شد. براي مطالعه در اين باره به دانشگاه کلمبياي آمريکا رفت و پس از انجام يک تحقيق و رايزني با استادان دانشگاه کلمبيا و چند مؤسسه آمريکايي و اروپايي دیگر طرحي را در خرداد 1310 براي تيمورتاش (وزير دربار) فرستاد. کمیسيوني هم متشکل از عيسي صديق، دکتر علي‌اکبر سياسي، دکتر محمود حسابي، دکتر صادق رضازاده شفق، محمدعلي گرگاني و علي اصغر حکمت براي اين کار درست شد و سرانجام قانون آن در 8 خرداد 1313 به تصويب مجلس رسيد و دانشگاه تهران با شش دانشکده و 1321 دانشجو بدست رضاشاه در روز جمعه 24 اسفند افتتاح شد.6  البته ناگفته نماند نظام آموزشي حاکم بر دانشگاه‌ها برگرفته از مدلی فرانسوي بود که از دهه پنجاه به بعد به مدل آمريکايي تغيير يافت. از آن تاريخ تاکنون قريب 75 سال است که ما دانشگاه داريم.
    اما دانشگاه در ايران را بر چه اساس و مبنايي میتوانیم نقد کنيم؟ به نظر مي‌رسد حداقل مي‌توان از دو منظر نقد و آسيب‌شناسي کرد: معرفتي و کاربردي.

    نقد معرفتي دانشگاه در ایران
    از این منظر باید بپرسيم ما از آموزش عالي و نظام دانشگاهي چه انتظاري داريم؟ براي پاسخ به اين سؤال بايد ابتدا به اين سؤال جواب بدهيم که چه مدلي از انسان و جامعه در ذهن داريم؟ و هدف ما تربيت چه انساني و خلق چه جامعه‌اي است؟
    فقدان توجه به اين سؤالات اساسي باعث شد پس از تأسيس دانشگاه در ايران، ما شاهد دوگانگي‌هاي نهادهاي آموزشي شويم. از يک طرف حوزه‌هاي علميه و از طرف ديگر دانشگاهها. جريانهاي سياسي و تبليغي حاکم در عصر پهلوي، با ترويج همزمان غرب‌گرايي و ايران‌باستان‌گرايي، اسلام را در تقابل با اين دو تعريف کردند و موج ضديت با آن را به راه انداختند.  کساني هم که براي  تحصيل به کشورهاي غربي رفته و در قامت استاد براي تدريس به ايران باز مي‌گشتند يا عمدتاً اطلاعات و درک ديني ناقص و اندکي داشتند يا تحت تأثير جوامع غربي و با يکي انگاشتن کارکردهاي اسلام و مسيحيت و نيز يکسان پنداشتن ديدگاه‌ها و نگرش‌هاي حوزه‌ها و کليساي قرون وسطي – خصوصا تحت تأثير مبارزه کليساي قرون وسطي با علم- بر طبل «تقابل علم و دين» کوبيدند که خود موجد بحران‌هاي علمي و فرهنگي زيادي در جامعه شد و شکاف حوزه و دانشگاه را عميق‌تر کرد. اين قبيل تبليغات البته به مرور مقدمه اقبال دانشجويان و تحصيلکرده‌هاي ايراني به مارکس و تشکيلات حزبي مرتبط با آن شد که در جاي خود خسارت‌هاي فراواني به جوانان جامعه ايراني زد. يکي از پاسخهاي امام به اين بحران فکري، ايده وحدت يا پيوند حوزه و دانشگاه بود که تاکنون دو سه نسل براي آن تلاش کرده‌اند و اين راه ادامه دارد.
    اکنون ما نيز مي‌توانيم چنين نقدي را بصورت تفکيک شده طرح کنيم. مثلا طرح سوال کنیم که استاد ايده‌آل دانشگاه از ديدگاه عرف آکادميک نظامهاي دانشگاهي و متون اسلامي چه ويژگي‌هايي دارد و بعد آن را با وضعيت تدريس، تحقيق و عمل اساتيد فعلي مقايسه کنيم و برنامه‌ مدوني هم براي اصلاح تدوين و اجرايي کنيم. همينطور در مورد متون درسي و...
    اين کار البته کار يک نفر و دو نفر نيست و اراده اهل درد را هم مي‌طلبد. مهمترين مسأله در این نگاه آن است که نقد سلبي به‌تنهايي کافي نيست. بايد بتوانيم بطور ايجابي هم يک «الگوي سيستمي» ديني- بومي همه‌جانبه و البته عملي و شدني ارائه دهيم که بتواند همه اجزاي آموزش عالي را جهت بدهد.
    متأسفانه از پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون برنامه‌ریزی برای اين تحول اساسي روي زمين مانده و نيروهاي معتقد به اين ضرورت را هم در دانشگاه‌ها کم داريم. يکي از جبهه‌هاي هنوز باز نشده آرمانهاي امام هم همين است. دانشگاههاي ما دچار آشفتگی (Anomy)روشي و ارزشي هستند و نمي‌دانند به کجا مي‌روند. مثلاً قدماي ما درباره نحوه ارتباط استاد و دانشجو کتابي نوشته‌اند تحت عنوان منيه‌المريد يا آداب‌المتعلمين و چقدر هم اخلاقي و زيباست ولي در حال حاضر اصلاً چنين ارزشهايي نه تبليغ مي‌شود و نه رواج دارد و قس علي هذا....

    نقد کارکردي دانشگاه در ایران
    روش دوم براي نقد يا آسيب‌شناسي را با توضیح دو مفهوم باید شروع کنیم: کارکرد (Function) و عملکرد (Performance). کارکرد به هدفي اطلاق مي‌شود که ناشي از نياز فردي و اجتماعي و در جهت پاسخگويي به نياز باشد و دو ويژگي دارد: جامع‌گرايي و سودمندي. عملکرد آن چيزي است که با هدف تحقق کارکردها انجام شده است. در اين روش ما کارکرد نهاد آموزش عالي را نگاه مي‌کنيم و عملکردها را براساس کارکرد نقد مي‌کنيم.
    غرض از تشکيل نهاد تعليم و تربيت رسمي در هر جامعه‌اي، پاسخ به خواستها و تأمين غرض نهايي جامعه است. غرض از آموزش از مرحله پايه تا عالي ( ابتدايي- راهنمايي-متوسطه-عالي) تربيت افرادي است که هم خدمات اجتماعي را به نحو احسن انجام دهند، هم زندگي خود را تأمين کنند. اهداف سطح‌بندي شده‌اي هم که براي دوره‌هاي ابتدايي تا عالي تعريف مي‌شود در پرتو همين دو هدف اصلي است. بنابراين سه مرحله داريم: هدف‌گذاري کلان و سطح‌بندي، برنامه‌ريزي بر اساس اهداف و اجرا.
    ابتدا هدفی آرماني داريم که در مرحله بعد تبديل مي‌شود به هدفهاي کلي آموزشي و بعد به هدفهاي يک دوره تحصيلي و بعد به هدفهاي يک درس در يک دوره و نهايتاً هدفهاي يک واحد درسي. هدفهاي درسي بايد در سه قلمرو يا حيطه تقسيم شوند: الف. اهداف شناختي که ناظر به انتقال دانش و ابزار تحقيق و روش آن است. ب. اهداف گرايشي که ناظر بر احساسات و عواطف است. ج. اهداف مهارتي که ناظر بر عمل است. يعني هر نوع تعليم و تربيتي بايد يکسري مباحث و آگاهي‌ها را منتقل کند، يکسري عواطف و احساسات را منتقل يا تشديد کند و به يک سري رفتارها منجر شود يا از آنها جلوگيري کند.  
    انتخاب محتواي درسها و دوره‌ها هم بر اساس اهداف کلي و روش تقسيم بندي و ترتيب آنها بايد با توجه به اين سه قلمرو باشد. مثلاً اينکه هدف از تدريس درس تاريخ اسلام در ميان دروس عمومي چيست؟ چه اطلاعاتي بايد منتقل شود؟ چه عواطفي در فرد بايد به وجود بيايد يا اصلاح شود؟ و چه رفتاري بعد از طي اين درس از دانشجو انتظار مي‌رود؟ باید ببینیم آیا اين به خوبي تعريف شده يا نه؟ به درستي تفکيک شده؟ و آيا به خوبي اجرا مي‌شود يا نه؟
    بنابراين در يک «نگاه سيستمي» اهدافي براي مراحل مختلف در دوره‌هاي آموزشي مشخص مي‌شوند و به‌نوعي دانش‌آموز يا دانشجو را آماده ورود به مرحله بعد مي‌کنند. يعني اهدافي که براي دوره ابتدايي تعريف، برنامه‌ريزي و اجرا مي‌شوند، دانش‌آموزان اين مقطع را آماده ورود به مرحله راهنمايي مي‌کند.
    دانشگاه يک نهاد است و مثل هر سيستم ديگري يکسري ورودي‌ دارد، يکسري پردازش‌ها روي آنها مي‌شود و نتیجه يکسري خروجي‌ است. ما الان 18 ميليون دانش‌آموز و دو و نیم میلیون دانشجو داريم و فرآيند ورود و خروج جاريست.
    دانشگاه ورودي‌هايش را از کجا مي‌گيرد؟ آموزش متوسطه. بنابراين بايد ابتدا ببينيم آموزش متوسطه خروجي‌هاي درستي به جامعه و آموزش عالي مي‌دهد و اين دانشگاه است که از اجراي اهدافش ناتوان است يا اينکه ورودي‌هاي آموزش عالي هم کلي مسأله حل نشده دارند؟ پاسخ به اين سؤال مستلزم بررسي کارکردهاي متوسطه است.

    کارکردهاي آموزش متوسطه
    اهداف تعريف شده آموزش متوسطه بطورکلي به دو دسته تقسيم مي‌شوند: 1. هدف اوليه آماده کردن افراد براي ورود به بازار کار و مسؤوليت‌پذيري اجتماعي است. 2. هدف ثانويه آماده کردن افراد براي ورود به آموزش عالي يعني استعداد‌شناسي و کمک به کشف علايق دانش‌آموزان . مطابق هدف اوليه بايد دبيرستانهاي فني – حرفه‌اي يا کار و دانش را فعال کنيم و بر اساس هدف ثانويه رشته‌هاي انساني و تجربي و رياضي را. سؤال ما اينست که آيا دوره متوسطه افراد را آماده ورود به بازار کار يا دانشگاه مي‌کند؟ مهارتهاي مورد نياز ورود به بازار کار کدامند؟ مهارتهاي لازم براي دانشجو شدن کدامند؟
    محققان مي‌گويند براي دانشجو شدن دسته‌اي «مهارت نگرشي» هستند از قبيل برخورد انتقادي، شيوه طرح پرسش، مسأله‌شناسي، علاقه به تحصيل و مطالعه، روحيه جستجوگري و پيگيري کارها و دسته‌اي مهارتهاي پژوهشي از قبيل مهارت در مطالعه، مهارت در يادداشت‌برداري، مهارت در مقاله‌نويسي، نحوه صحيح فيش‌برداري از منابع و ذکر درست منابع در مقالات و نيز دانستن زبان خارجي مورد نياز براي ادامه تحصيل در رشته مورد نظر و آشنايي با کامپيوتر. سؤال اينست که آيا عملکرد آموزش متوسطه مطابق با کارکردهايش هست؟ آيا خروجي‌هاي آن، چه در بازار کار و چه در دانشگاه، دانش‌ها و مهارتهاي لازم را کسب کرده‌اند؟ ابزار سنجش ورود به به بازار کار و دانشگاه چيست؟
    سنجش فارغ‌التحصیلان دبیرستانها در بازار کار خيلي مشکل نيست. فارغ‌التحصيلان دبيرستانی چه مهارتها و کارهايي بلدند؟ اوضاع در اين قسمت آن قدر فجيع است که فارغ‌التحصيلان متوسطه گاه از عوض کردن استارت سوخته يک مهتابي سوخته هم عاجزند!  چه برسد به آمادگي براي کار. ابزار سنجش دانشگاه هم کنکور است که اين را هم در ادامه بررسي مي‌کنيم.

    کارکردهاي آموزش عالي
    در کشورهاي پيشرفته مسؤوليت‌پذيري و سياست‌گذاري نظام آموزشي کشورها در سطوح مختلف، بر عهده بخش آموزش عالي است. يعني آموزش عالي وظيفه هدايت، سازماندهي و نظارت بر ساير بخش‌ها و مقاطع مختلف آموزشي را برعهده دارد. کارکردهاي آموزش عالي در سطح بين‌المللي عبارتند از:
    الف. کارکرد آموزشي به معناي پرورش نيروي انساني متخصص مورد نياز جامعه و کمک به حل مسائل جامعه.
    ب. کارکرد پژوهشي براي پيشبرد مرزهاي دانش و توليد دانش نو.
    ج. کارکرد خدماتي به معناي ارتباط با بخش صنعت يا مؤسساتي که خدمت علمي طلب مي‌کنند.
    د. کارکرد انتشاراتي به معناي نشر علوم براي مصرف عمومي مردمي يا نشر يافته‌هاي جديد علمي و گسترش فرهنگ علمي و تفکر انتقادي.
    البته فراتر از اينها چون بحث پرورش انسان است، تربيت اخلاقي هم در همه نهادهاي آموزش عالي دنيا با تعابير و سطوح مختلف آن اهميت دارد و براي آن برنامه‌هايي اجرا مي‌شود. حتي امروزه با بحث‌هايي که تحت عنوان جهاني‌شدن (Globalization) مطرح شده يا مباحثي که در باب ويژگي‌هاي جوامع پسا‌صنعتي (آنتوني گيدنز) يا جامعه شبکه‌اي (به تعبير مانوئل کاستلز، جامعه‌شناس اسپانيايي) عنوان شده‌اند اين کارکردها اهميت دوچندانی يافته‌اند يا در آينده تغييراتي خواهند کرد. کاستلز معتقد است که در اين جوامع گروه يا طبقه‌اي شکل مي‌گيرد که طبقه دانايان يا کاگنيتاريا (کلمه‌اي بر وزن پرولتاريا) هستند و بر خلاف پرولتاريا که ويژگي‌شان فروش نيروي يدي بود، اينها نيروي فکري‌شان را مي‌فروشند و طبيعتاً در اين شرايط توليد و پردازش و انتقال اطلاعات شرايط ديگري خواهد يافت و حرفه «واسطه‌گري دانش» بسيار گسترش و اهميت مي‌يابد.  به هر حال خروجي‌هاي نظام آموزش عالي بايد افرادي متخصص و داراي بينش انتقادي و روحيه پرسشگري، اهل تفکر و تحقيق منظم و از نظر فکري قادر به استفاده از سطوح عالي شناخت يعني تجزيه، تحليل، ترکيب و ارزشيابي باشند و از نظر نگرشي براي حل مشکلات و مسائل جامعه خودشان اهل تلاش باشند. طبيعتاً بايد به مهارتهاي مورد نياز براي پژوهش در حد اعلي مسلط باشند و بتوانند «سيستمي فکر کنند» و به تعبير بهتر از آفات تخصص‌گرايي افراطي هم به دور باشند.

    آسيب‌شناسي يا نقد عملکردها
    هر نهاد اجتماعي از جمله تعليم و تربيت بايد هم «هماهنگي سيستمي دروني» داشته باشد و هم داراي «همگني فراسيستمي بروني» باشد تا بتواند در تعامل با ديگر نهادهاي اجتماعي در رسيدن به غرض نهايي جامعه نقش خود را ايفا کند.  آنچه در شرايط امروز مشاهده مي‌شود فقدان نگرش سيستمي در درون و فقدان همگني در ارتباط با بيرون است. در نتيجه ارتباط مطلوب و نظام‌مندي بين آموزش متوسطه و آموزش عالي برقرار نيست و نوعي شکاف به وجود آمده و باعث ناکارآمدي آموزش متوسطه و عالي شده است. اين شکافها عبارتند از :
     1. شکاف کارکردي به اين معني که هر کدام از اين دو نهاد کار خودشان را مي‌کنند و کارکردهايشان در مسير هم و طولي نيست.
     2. شکاف ساختاري به معني جدايي دو نهاد متوسطه و عالي و بيخبري آنها از هم تا جايي که  درک روشني هم از ضرورت ارتباط بين اين‌ دو ديده نمي‌شود.
     3. شکاف فرآيندي به اين معني که در مراحل مختلف فرآيند ياددهي – يادگيري (محتوا)، فرايند انگيزشي و روشي گسست وجود دارد.
    در نتيجه شکاف کارکردي به اهداف آموزش کل در کشور بي‌توجهي مي‌شود. شکاف ساختاري باعث اختلال در سياست‌گذاري و برنامه‌ريزي کلان شده و در نتيجه در فرآيند تعليم و تربيت سه نوع گسست محتوايي، روشي و انگيزشي مشاهده مي‌شود. اينست که نظام آموزشي کشور فضاي چندان مناسبي براي پرورش ذهن‌هاي خلاق، پرسشگر و يادگيري عميق نيست.

    بررسي پديده کنکور
    براي آنکه فقدان رويکرد سيستمي و شکافهاي پيش گفته خصوصاً شکاف فرآيندي را توضيح دهيم کافي است پديده کنکور را بررسي کنيم. تا اواخر دهه 1330 اصلاً کنکور سراسري وجود نداشت و به دو دليل نوعي تعادل برقرار بود. اولاً خروجي‌هاي آموزش متوسطه به سرعت در بخش‌هاي مختلف اداري، توليدي و خدماتي جذب مي‌شدند. ثانياً تعداد داوطلبان با کرسي‌هاي دانشگاه تناسب داشت. وقتي تعداد فارغ‌التحصيلان دوره متوسطه بيشتر از ظرفيت دانشگاهها شد اين تعادل بهم خورد. اولين کنکور سراسري را اداره کل آموزش دانشگاه تهران قبل از تشکيل وزارت علوم، به مديريت دکتر عليمحمد کاردان در سال 1342 شمسي اجرا کرد و ما الان 45 سال است که کنکور داريم.
    در سالهاي اوليه، کنکور با سه هدف اجرا مي‌شد. محدوديت ظرفيت دانشگاهها براي گرفتن دانشجو، تقسيم دانشجويان در دانشگاهها با هدف هزينه کمتر اياب و ذهاب و ديگر توسعه رشته‌هاي مورد نياز جامعه.در سالهاي اوليه کمتر از 50 هزار داوطلب شرکت مي‌کردند، اما امروز 5/1 ميليون نفر تنها در کنکور سراسری شرکت مي‌کنند. اشکالات زيادي در خود کنکور وجود دارد و عوارض بدي هم به بار مي‌آورد:
    1- سازمان سنجش زير نظر وزارت علوم است ولي در عمل به آموزش و پرورش اتکا دارد و يک تصوير قديمي از دانشگاه -  که محل آموزش علوم و فنون است – در ذهن دارد در حاليکه تعريف جديد دانشگاه اينست که محل پرورش، توليد و اشاعه علم و پرورش پژوهشگر است. در نتيجه آزمونهاي حافظه محور و تستي، مقدمه محقق‌سازي و پرورش پژوهشگر نمي‌شود.
    2- آموزش متوسطه فعلي ما هم صرفاً مجموعه‌اي از اهداف کلي و نظري را در برنامه‌هاي آموزشي جاي داده و در نتيجه مهارت‌هاي خاصي به دانش‌آموز ياد نمي‌دهد و کساني را که مي‌خواهند وارد بازار کار شوند آماده ورود به آن نمي‌کند. آموزش متوسطه در هدايت دانش‌آموزان به بازار کار يا هدايت تحصيلي ناتوان است.
    3- ارتباط آموزش عالي و متوسطه نظام‌مند نيست و نوعي ارتباط کنکوري برقراراست. يعني اينها فقط در کنکور به هم مي‌رسند. آموزش متوسطه زماني به آموزش عالي فکر مي‌کند که مي‌خواهد در مسابقه کنکور عده‌اي از فارغ‌التحصيلان خود را موفق کند. در نتيجه اين کنکور است که وضعيت آموزش متوسطه را تعيين مي‌کند، نه دانشگاه. تبليغ موفقيت در دبيرستانها هم تنها معرفي قبولي‌هاي دانشگاه و رتبه‌هاي کنکور است.
    4- آموزش عالي نسبت به آموزش و پرورش بي‌اعتناست. درحال�

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه