پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر
  • ادبیات

  • کلمات کليدي :

  • شعر
  • ادبیات
  • روزمرگی

  • نعمت الله سعيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

  • قهر کرد و رفت!

  • هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

  • جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • مطلب بعدي >   2333 تعداد بازديد
    9.67 (3 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    کرکس‌های یاس
    یا روزمرگی و شعر معاصر ایران

     

    گاهی برخی از کلمات و مفاهیم نقش اساسی و فوق‌العاده‌‌ای در زندگی ما آدم‌ها دارند. به‌همین نسبت درک مفهوم واقعی چنین کلماتی (یا درک واقعی مفهوم اینها) خیلی اهمیت دارد. اشکال قضیه اینجاست که مفاهیم و کلمات یاد شده معمولا در ظاهر، روشن و بدیهی به نظر می‌آیند؛ اما در باطن دقیقا برعکس هستند. “روزمرگی” یکی از اینهاست. یکی مثل زندگی، مرگ، خوشبختی، غم و شادی، امید، خدا، عشق، ایمان و...
    اگر مردم مفهوم واقعی چنین واژه‌هایی را می‌دانستند و نیاز نداشتند که کسانی مدام این کلمات را معنی کنند یا به آنها معنی بدهند، شاید نخستین طایفه‌ای که ضرورت وجودی‌شان از بین می‌رفت و به موجودات زائدی تبدیل می‌شدند، شاعران بودند. در گام بعدی فیلسوفان و روشن‌فکران و... همین طور تا عارفان و نعوذبالله پیامبران.
    از طرفی تعداد چنین کلماتی هم کم نیست. چیزهایی مثل دیفرانسیل و کمپوت آناناس، پاشنه‌کش، واشر سرسیلندر، ایدز، لوزالمعده و... را که حذف کنیم، آنچه باقی می‌ماند از همین جنس است. تازه همین‌ها هم معنی‌شان مثلا با تغییر مفهوم «زندگی» کلی عوض می‌شود. از نظر لغوی معنی‌شان ثابت است؛ اما اگر برای زندگی، عشق، زیبایی و... البته «روزمرگی» معنا و مفهوم درست و درمانی پیدا نکنیم، تمامشان باد هواست. برای آدمی که یک حبه قند درسته در گلویش پریده و دارد خفه می شود، چه اهمیتی دارد که تعریف “موزائیک” چیست یا “میل گاردان” چه وظیفه‌ای در مکانیک خودرو دارد؟ اما کلمات دسته اول این گونه نیستند؛ حتی اگر این آدم از خفگی چشمهایش از کاسه دربیاید و از کبودی سیاه شود، هنوز مهم است که روح و جان او عشق و خدا و زندگی را چه تعریف می‌کرده‌اند و چگونه فهمیده‌اند و می‌فهمند. (اتفاقا، اصلا حالا مهم است. هرچه آدم حالش خراب‌تر شود و بحران شدیدتر یخه‌اش را بگیرد مفهوم واقعی کلمات مذکور بیشتر اهمیت پیدا می‌کند) شاید هر کدام از ما بتوانیم ساعت‌ها درباره مفهوم زندگی، زیبایی، خدا و پیغمبر، فضیلت، شهادت و... با یگدیگر حرف بزنیم؛ یا در تبیین مفاهیم آنها مقاله بنویسیم و هزار جور قمپز عرفانی و فلسفی در کنیم، اما کافی است یک تکه قند هنگام چایی خوردن راه نفس مان را بند بیاورد... تازه متوجه می‌شویم که هیچ چیزی در مورد هیچ چیزی نفهمیده‌ایم. تازه متوجه می شویم که ‌“روزمرگی” فقط یک توهم است و اصلا مفهومی تحت این عنوان در کائنات و هستی وجود ندارد و این هم یکی دیگر از واژه‌های مترادف “حماقت”‌ بوده است و بس.
    در دوران جنگ برهه‌های زمانی فوق‌العاده‌ای وجود داشت به نام شب عملیات. بعضی از بچه‌ها بودند که اسم شهادت را که می‌شنیدند از شوق، اشک در چشمهای‌شان جمع می‌شد؛ نمازخوان، قرآن‌خوان، روزه‌بگیر، زیارت عاشورا و... ریش و چفیه هم که همه داشتند. نه اینکه اهل ریا باشند یا از نظر بدنی ضعیف و از جنبه روحی ترسو؛ نه اینکه با زور جبهه رفته باشند، یا بگویم بی ایمان بودند؛ نه... هیچ یک از اینها نبود. اما شب عملیات که بنا بود عده‌ای برای خط شکستن داوطلب شوند، این عده واقعا ناخواسته مریض می‌شدند. اصلا تب می‌کردند و حالشان بد می‌شد. توضیحش خیلی سخت است. خلاصه عرض کنم، آن قدر که ذهن‌شان مفهوم شهادت را می‌فهمید و برایش کلی  فلسفه و حکمت جمع کرده بود، روحشان نمی‌کشید. عمق جان‌شان کم می‌آورد. هنوز به آن “ آن” نرسیده بودند و وقتش نشده بود. فقط برای اینکه از خودشان پیش خودشان خجالت نکشند، بدنشان مریض می‌شد. بدن‌شان واقعا مریض می‌شد و خود “حقیقت” عذرشان را موجه می‌کرد. برعکس، بعضی‌ها بی میل نبودند که هنوز زندگی کنند. زندگی را هنوز دوست داشتند اما هرچه با خودشان کلنجار می رفتند، تفاوتی بین زندگی و روی مین رفتن نمی‌دیدند. با کله داوطلب نمی‌شدند اما راحت راه می‌رفتند. نمی‌دانستند چرا این قدر آرام و سرحالند. تازه آدم متوجه می‌شد که اصلا عوضی گرفته. انگار ما نیستیم که باید مرگ را بفهمیم و این اوست که باید ما را بفهمد و انتخاب کند. به شعر گفتن افتادیم... بگذریم.
    اما کلماتی که از آنها حرف می‌زدیم از همین جنس است. یعنی همان قدر که مهم است ما معنی این کلمات را بفهمیم و مدام بازتعریف کنیم، انگار این کلمات نیز مدام ما را تعریف می‌کنند. مگر غیر از این است؟ ما آدمها چیزی نیستیم غیر از یک مشت کلمات. یعنی دست کم اکثر آدم‌ها در اکثر اوقات عمرشان همین‌اند. ما آدمها مدام داریم فکر و خیال می‌کنیم و حرف می‌زنیم. نه اینکه “من” ما ذهنی باشد که مدام در کلمات دست و پا می‌زند و فکر و خیال می‌کند. ما خود همین کلمات ذهنمان هستیم. یک “ذهن” اگر به معنای واقعی خالی شود و خاموش باشد نیست می‌شود. آن مدیتیشن و “مراقبه” و فنای سالک که می‌گویند همین است. یک معنایش همین است که ذهن خالی و خاموش شود. آن وقت می‌بینیم که اصلا چیزی به اسم “من”‌ یا خود من وجود ندارد. فقط یک ذهنیت است. این ذهنیت مدام خودش را به جای “ما” به ما غالب می‌کند. می‌گوید تو آدمی هستی که اصولا از قبل این جور و آن جور بوده‌ای و حالا هم باید باشی. این جسم  توست، این کت و شلوار تو، این اخلاق تو، این فیش حقوقی تو، این کاربراتور ماشین تو، این... و تو هم با اینها و بین اینهایی. اصلا خود همین‌هایی. وگرنه چرا وقتی رقم فیش حقوقی تو پایین و بالا می‌شود، یا تنظیم کاربراتور ماشین تو به هم می خورد، حال تو عوض می‌شود؟ پیچ کاربراتور “من” چه ربطی به “من” دارد؟( می‌خواهی عصبانی نشوی؟ نمی‌خواهی بپرسی چرا بین این همه ماشین پیچ کاربراتور ماشین من باید خراب شود؟ دیدی فلانی نمی‌فهمد تو چقدر فهمیده‌ای؟ تو شخصیت داری، با او برخورد کن! باز داریم داغ می‌کنیم... بگذریم.)
    اما اگر واقعا “من” من خودش وجود دارد، من نویسنده، من محترم، من همیشه حق‌دار، من ... چرا من باید مواظب آن باشم و حرص و جوش بخورم؟ چرا آدم این قدر دلش به حال خودش می‌سوزد؟ یک مثال بزنیم و برویم سراغ حرف‌های قبلی درباره شعر و روزمرگی.
    فرض کنید برای نشان دادن شخصیت خود به شخصیت خودتان هم که شده دارید جایی رانندگی می‌کنید و تلفن همراه‌تان زنگ می‌خورد. برای احترام به مقررات راهنمایی و رانندگی – که نشان شخصیت شماست- همان‌جا به کناری می‌کشید و موبایل را جواب می‌دهید. طرف شماره را اشتباهی گرفته و عذرخواهی می‌کند. این هیچی. می خواهید دوباره حرکت کنید که ناگهان ماشین از پشت سر می‌کوبد به ماشین‌تان و صدای خورد شدن چراغ‌ های عقب می‌ریزد روی اعصابتان. هنوز جمله “ تف به این ...” را کامل نکرده‌اید که ترمزدستی را کشیده و رفته‌اید بالای سر راننده مقصر. به هر حال از عقب زده است و مقصر است و خدا کند بیمه داشته باشد و حداقل از اینهایی نباشد که حرف حساب حالی شان نیست و... یکدفعه می بینید ماشین عقبی راننده ندارد! حالا کنار خیابان پارک بود و خلاص شده و خیابان شیب داشته و... هرچه بوده به کنار. ماشینی که مقصر است راننده ندارد و نکته همین جاست. به احتمال زیاد فعلا عصبانی نیستید. عصبانیت شما فروکش کرده است و دنبال صاحب ماشین می‌گردید. حتی نگاه می‌کنید که اگر خسارت تان زیاد نیست راهتان را بگیرید و بروید. یا اگر هنوز ناراحتید از ماشین بدون راننده جلوی روی تان دلخوری ندارید. اگر بفهمید صاحب ماشین عقبی چند دقیق پیش سکته کرده و مرده چه؟ آن وقت ماشین مقصر راننده ندارد و راننده‌اش هم راننده ندارد. جسد مرده یک تکه گوشت خام است. یا اصلا متوجه شوید که ماشین مقصر به وسیله رایانه‌ای خودکار کنترل می‌شده. نکته اصلی، عصبانیت و ناراحتی ماست. ما اگر برای خودمان “من” نمی ساختیم می شد بدون بیهوشی آپاندیسمان را عمل کرد. هرچه مصیبت و بدبختی می‌کشیم از این راننده‌ای است که برای حقیقت وجودی‌مان تراشیده‌ایم و یک عمر با خودمان به این طرف و ‌آن طرف می‌بریم. راننده‌ای که همان کلمات یاده شده می‌سازند و ساخته‌اند.
    “روزمرگی” یکی از مهم‌ترین کلمات و یکی از دردهای بی‌درمان روزگار ماست. از همان جنس کلماتی که تعریف واقعی آنها بسیار مشکل است. یک شاعر یا یک فیلسوف سالها وقت دارند که چنین کلماتی را تعریف کنند. اما مثلا معاونت فرهنگی شهرداری یک شهر بزرگ چنین فرصتی ندارد. این معاونت می‌خواهد خیلی سریع روزمرگی را تعریف کند و برای مشکل اوقات فراغت شهروندان آن کلانشهر چاره اندیشی نماید. مثلا با نصب وسایل ورزشی در پارک ها یا افزایش تعداد سالن سینماها و کتابخانه‌ها یا تدارک دیدن برنامه‌های متنوع برای یک فرهنگسرا و غیره. اینها فقط شاعر و فیلسوف هستند که متوجه می‌شوند این ترفندها برای یک مدت کوتاه و برای سطوح نازل و پیش‌پا‌افتاده‌ای از روزمرگی چاره سازند. فقط شاعر می‌داند که آدمیزاد با دو دسته اصلی از دردها روبروست: دردهای مربوط به مردن و درد غیر از مردن! “روزمرگی” هم یکی از دردهای نوع دوم است. آدمیزاد موجود عجیب و غریبی است که از ورزش گرفته تا سفرهای فضایی می‌تواند برایش روزمره شود. آدمی که صرفا برای فرار از روزمرگی به این قبیل چیزها روی می‌آورد فقط می‌خواهد صورت مسئله را موقتا پاک کند؛ نمی خواهد بفهمد اصل مفهوم روزمرگی چیست. چون در این صورت مجبور است با خیلی چیزهای دیگر روبرو شود. مثل “مرگ” یا حقیقت وجودی خویش یا تنهایی غیرقابل علاج فکر و ذهن آدمی و... وگرنه روزمرگی فقط یک توهم صرف یا حماقت است و به‌خودی خود وجود خارجی ندارد. روزمرگی خودش معنای به‌خصوصی ندارد و در اصل زاده بی‌معنایی است. حتی نمی‌توان با پیدا کردن یا ساختن معنایی در زندگی آن را علاج کرد. فقط باید برای خود زندگی معنایی یافت یا ساخت(یا دریافت که باید ساخت!) علاج واقعی دردهایی مثل روزمرگی (یا ترس، حسرت، تنهایی و غیره) در کشف کردن و خلاقیت است. کشف یا خلق چه چیزی؟ می‌شود مثنوی هفتاد من... بگذریم.
    آدمهایی مثل مدیران یا مشاوران فرهنگی شهرداری در تعریف روزمرگی دچار همان مشکلاتی هستند که اطبا و زیست‌شناسان برای تعریف زندگی و “زنده بودن” دارند. همین زندگی و زنده بودن در علم پزشکی و زیست‌شناسی هنوز بعد از این همه سال کاملا مشخص نیست. مثلا هنوز معلوم نیست مرگ مغزی برابر با مرگ واقعی است یا نه. وجود ذرات ریزی به نام ویروس انگار تمام دانشمندان را در تعریف مرگ و زندگی به سخره گرفته و ناتوان کرده است. در چنین دنیایی فیزیکدانان علنا برای اجرام غول آسا و شگفت‌انگیزی مثل سیارات و ستارگان قائل به وجود مرگ و زندگی هستند و از ستاره‌های نوزاد، جوان و پیر حرف می‌زنند. از نوع زندگی احتمالی موجودات فضایی، شیاطین، جن و پری و غیره هم حرفی نمی‌زنیم.
    آیا سنگ، یک درخت، شیر کوهی، باکتری و... دچار چیزی به نام روزمرگی می‌شوند یا این موضوع فقط از مشکلات خاص آدمی است؟ یک عنکبوت چطور می‌تواند چند هفته در یک گوشه منتظر شکار بنشیند و تکان نخورد و حوصله‌اش سر نرود؟ چرا یک لاک‌پشت دریایی می‌تواند دویست سال زندگی کند و یک بار از خودش نپرسد: چرا زنده‌ام؟ اما یک شاعر وسط یک مجلس شلوغ عروسی حوصله‌اش سر می‌رود و از پوچی می‌خواهد بزند زیر گریه! معمولا بهترین آهنگ‌ها، ترانه‌ها و رقص و آوازها را نمی‌توان چند بار تماشا کرد و  دل آدم را می‌زنند. یا امروز یکی از مصیبت‌های گریبانگیر هر خانواده ای این است که زن و بچه چپ و راست حوصله‌شان سر می رود. کلاس زبان، فوتبال، شنا، بازی رایانه‌ای و... علاج قطعی نیست. خلاصه اینکه روزمرگی را نباید ساده گرفت. حتی نگارنده معتقد است یکی از مهم‌ترین مشکلات سیاسی حکومت‌ها در سطح حساس‌ترین مسائل امنیت ملی در همین “روزمرگی”ها ریشه دارد. از روزمرگی در مدیریت‌های کلان کشور گرفته تا ناآرامی‌های اجتماعی، دقیقا مثل مشکلات شب‌های نزدیک به چهارشنبه سوری.
    فرصت نیست با تفصیل بیشتر پیش برویم. (چون امکان دارد خود “روزمرگی” نوشتار ما را تهدید کند و حوصله‌مان سربرود!) می‌خواهیم برسیم به اینکه شعر و شاعری هم دو جور است. یک نوع آن چیزی است در حد کلاس شنا و بازی رایانه‌ای و... یعنی چیزی که برای فرار از روزمرگی آن را می‌سرایند، یا می‌خوانند؛ در حد چیپس و پفکی که در مجالس لهو و لعب و شراب‌خواری برای عوض کردن مزه دهان می‌خورند و برای قمپز در کردن چهار تا رباعی از خیام و دو سه غزل از حافظ هم می‌خوانند. اما شعر حقیقی و مخاطبان حقیقت‌جوی آن هیچ ربطی به روزمرگی ندارند. برای سهولت بحث فعلا مخاطبان و مصرف کننندگان شعر را  کنار می‌گذاریم.
    از نظر روزمرگی شاعر مفلوک‌ترین انسان روی زمین است. تا آنجا که در تصور اولیه عامه روحیات شاعرانه داشتن یعنی حساسیت و آسیب‌پذیری فوق‌العاده در برابر زندگی. از این نظر شاعر کسی است که زودتر و جدی‌تر از آدم‌های معمولی دچار احساساتی مثل یکنواختی و تکرار می‌شود و برای فرار از اینها و ایجاد تنوع در زندگی به شعر سرودن پناه می‌برد. به‌ویژه در روزگار ما روزمرگی به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم مضمون محتوایی بسیاری از شعرها به شمار می‌رود. از این نظر مرحوم فروغ فرخزاد یکی از مطرح‌‌ترین شاعران روزگار ما به شمار می‌آید. در بسیاری از سروده‌های او (مثلا شاهکار” زمستان”‌او) مفهوم روزمرگی به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم حضور دارد و حتی گاهی به نظر می‌رسد فرار از آن مهم‌ترین عامل سرودن شعر بوده است. البته در اینجا نباید پرداختن شاعر به مسئله روزمرگی را با خود آن برابر دانست. گریستن از روزمرگی برابر با آن نیست. در واقع باید کسانی را واقعا دچار روزمرگی بدانیم که اصلا متوجه آن نیستند. سی سال در یک اداره کار می‌کنند و شصت، هفتاد سال دور خودشان می‌چرخند و یک بار ازخود نمی پرسند:‌چرا؟ به همین ترتیب نباید گمان کنیم که آدم‌های صرفا ماجراجو روزمره نیستند. آخر هفته اسکی رفتن، چتربازی، از این طرف هیمالیا بالا رفتن و از آن طرف پایین آمدن، یا با تی ان تی پیتزا پختن و خوردن، هیچ کدام به خودی خود علاج درد روزمرگی نیست. اگر شیطان نبود و خیلی از امیال و آروزهای بی‌معنی را برای آدمیزاد تبدیل به اهداف موقت نمی‌کرد خیلی ها از ترس و یاس در جا سکته می‌کردند. اصل مفهوم روزمرگی فقط یک سوال است (و در واقع اصلا مفهومی در کار نیست.) روزمرگی یعنی: که چی؟ اصل کفر در ناامیدی و یاس است و اصل ناامیدی همین سوال. سرمای وحشتناک این سوال را هیچ چیزی غیر از آتش جهنم علاج نمی‌کند. مومن کسی است که اول این سوال را می‌پرسد و کافر کسی که آخرش. هر چیزی را که به خیالش لذت‌بخش است و هوسش وجود دارد، انجام می‌دهد و از این هوس به آن هوس عمری را تباه می‌کند و آخرش می‌رسد به اینکه: که چی؟ اما مومن برعکس است. می‌گوید پول بخواهم که چی؟ که مشهور شوم؟ پس چرا همان اول شهرت را نخواهم؟ شهرت بخواهم که پول‌دار شوم؟ اینکه دور باطل است. همه اینها را برای امنیت خاطر می‌خواهم؟ اصلا چرا خاطرم امن نیست و... الی آخر.
    الغرض گریستن از روزمرگی برابر با آن نیست. در قوی‌ترین سروده های شاعران قبل از انقلاب ( به استثنای مرحوم سپهری که نوعش فرق می‌کند) اصلی‌ترین مضمون محتوایی شعرها مستقیم یا غیرمستقیم با مسئله روزمرگی مرتبط است. انسان عصر مدرن بنابر دلایلی که می‌دانیم بیشتر با روزمرگی درگیراست. اساسا مگر مدرنیسم چیزی غیر از واکنش در برابر روزمرگی است؟ یعنی نوگرایی، مدل و مدپسندی و مدسازی برای فرار از یکنواختی و تکرار. اومانیسم و انسان‌مداری یعنی همین که معنایی در زندگی وجود ندارد و ما باید خودمان به هستی و کائنات معنی بدهیم. همین معنی را هم باید مدام نو کنیم. در این نگاه نباید گمان کنیم که پیشرفت به معنای پیشرفت است. این پیشرفت یعنی عمدتا فقط جلوتر رفتن. پیشرفتگی یک کشور توسعه‌یافته اصلا به‌معنای تعالی و ترقی کمالی نیست. نه اینکه بگوییم مسئله فقط  بر سر اخلاق است و انسان غربی فضایل اخلاقی را شرط توسعه‌یافتگی نمی‌داند. اومانیسم بی‌اخلاقی نیست؛ فقط مبانی ارزشهای اخلاقی تغییر کرده و... بحث مفصلی است.
    به هر حال در دوران مدرن مسئله روزمرگی یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌هاست و آنهایی که اسم دوران خود را مدرنیسم گذاشتند دقیقا در برابر خطر روزمرگی این پرچم را علم کردند. انقلاب اسلامی را نمی‌توان حرکتی در برابر مدرنیسم دانست. اما عموما متفکرانی که پس از انقلاب به جریان فردیدی شهرت یافتند بیشتر گرایش داشتند که چنین حرفی بزنند و انقلاب اسلامی را ضدمدرنیسم بدانند. دست کم اینکه در درجه اول با توجه به مفهوم مدرنیسم می‌خواستند انقلاب اسلامی را تعریف و در نسبت با آن جایگاهش را معین کنند. هر چه بود، شاعران انقلاب را باید در درجه نخست تحت تاثیر  همین جریان فکری یاد شده بدانیم. نگاه انتقادی به معضلات فرهنگی عصر مدرن یکی از مضامین محتوایی و فراگیر شعر بعد انقلاب است. در این نگاه انتقادی یکی از مصادیق بارز مدرنیسم و زندگی ماشینی را می‌توان شیوع پدیده روزمرگی دانست. اما پیش از اینها آنچه که در مورد شعر انقلاب نمود جالبی دارد این است که گویی شعر و شاعران انقلاب برای مدتی درد روزمرگی را فراموش کرده یا کمتر با آن مواجهند. بی‌شک نگاه آرمانی و رویکرد آرمانگرایانه شاعران انقلاب نخستین عامل چنین چیزی است. چرا که یکنواختی و تکرار از یک سو و بی‌اهمیت بودن رفتارها و کارهای روزانه از سوی دیگر مهم‌ترین مولفه‌های پدیده‌ای به نام روزمرگی هستند. در برابر این دو مولفه یعنی یکنواختی و بی‌اهمیتی، یک انقلاب واقعی و بزرگ (از هر نوعی که باشد) اولا دگرگونی و تحول ایجاد می‌کند؛ در ثانی انگیزه‌ها و آرمان‌های ایجاد چنین انقلابی در درجه نخست هرچه که باشند بی‌اهمیت و کم‌ارزش نیستند. در واقع یک ملت برای تحولات بی‌اهمیت تبعات یک انقلاب واقعی را نمی‌پذیرد. بنابراین ماهیت یک انقلاب را می‌توان ذاتا ضد روزمرگی دانست. با این حساب شعر و ادبیات انقلاب به همان نسبتی که انقلابی به شمار می‌آید از روزمرگی در هر سطحی فاصله می‌گیرد و این موضوع است که هر چه به روزهای آغازین انقلاب (و به‌ویژه دوران دفاع مقدس) نزدیک می‌شویم، بیشتر صادق است. شعر و شاعران انقلاب به‌تدریج دوباره به تارهای عنکبوتی روزمرگی دچار شدند و بازگشتند. نگارنده همین مسئله را مهم‌ترین عامل و دلیل خمودگی و کم‌مخاطبی شعر معاصر ایران می داند. شاعران روزگار ما از نظر توان ادبی و تکنیک‌های بیانی و هنری رشد قابل توجهی کرده‌اند و با شاعران پیش از دوره خود قابل مقایسه نیستند. اما این “بی‌آرمانی” و  عنصر بی‌تفاوتی است که مانع بروز و حضور شاعران مطرح و پرمخاطب در سال‌های اخیر شده است. ما با شاعران بزرگی طرف هستیم که هنوز آنچه را که باید بگویند و به وجود بیاورند نسروده‌اند.
    این بی‌آرمانی و بی‌حوصلگی دلایلش چیست و ریشه‌هایش کجاست، بحث مفصلی است. (و نگارنده امیدوار است و پیشنهاد می‌کند که منتقدان جدا به آن بپردازند و فقط در این صورت است که می توان موتور خاموش شده شعر و ادبیات انقلاب را روشن کرد و به راه انداخت) اما اثبات آن چندان مشکل نیست. در این رابطه یکی از دوستان نکته بسیار جالبی می‌گفت. می گفت: می‌دانیم که بخش عمده شاعران مطرح و توانمند معاصر ما چهره‌هایی هستند که نوعا انگیزه‌ها و دغدغه‌های دینی فراوانی دارند. اما مثلا می‌بینیم که در مرقد مطهر یکی از ائمه بزرگوار و پیشوایان دینی تشیع (وجود مقدس امام حسن عسکری(ع) –پدر بزرگوار حضرت قائم عجل الله تعال فرجه الشریف) بمب‌گذاری می‌شود و گنبد و بارگاه آن امام معصوم فرو می‌ریزد و همین شاعران نه‌تنها یک نهضت ادبی راه نمی‌اندازند بلکه اکثرا حتی دو بیت شعر هم نمی‌گویند. یا در جریان‌های سیاسی شاهد عجیب‌ترین تحولات ریز و درشت می‌شویم که بخش عمده‌ای از افراد این جامعه را درگیر می‌کند، اما بسیاری از شاعران معاصر ما انگار هیچ حضور و حرف خاصی  برای گفتن ندارند. اینها کمترین معنا و مفهومش این است که شاعران انقلاب (به نمایندگی از تمام رشته‌های ادبی و هنری) دو دستی انقلاب را به رجال دم دستی عرصه‌های سیاسی سپرده‌اند و برای خود اهمیت و نقش واقعی و موثر قائل نیستند. در حالی که رجال سیاسی ما مثل اکثر کشورهای جهان(به‌ویژه با این تعریف و تلقی سطحی‌ای که از سیاست وجود دارد) چهره‌هایی هستند که می‌آیند و می‌روند و پنجاه سال دیگر هیچ نام و نشان خاصی از آنها باقی نمی‌ماند. اما گاه یک بیت شعر صدها سال در یک فرهنگ باقی می‌ماند و نقش بازی می‌کند. به هر حال وقتی شعارها و آرمان‌های یک انقلاب در شعر، ادبیات و هنر نمود نیافته و مطرح نشود، دست کم می‌توان قاطعانه مدعی شد که:
     الف) یا آن شعارها و ‌آرمان‌ها واقعی نیست و اشتباه مطرح شده و چیزی ست در حد باد هوا.
    ب) و یا هنوز افراد آن جامعه این شعارها و آرمان‌ها را باور نکرده‌اند و طلب و نیاز واقعی آن برایشان ایجاد نشده است که در این صورت باز هم نخستین نمونه این افراد شاعران و هنرمندان هستند.
    “روزمرگی” یکی از آفت‌های اساسی ادبیات، به ویژه شعر امروز ماست. شاید کسانی بگویند شاعران پارسی‌گو و کلا شاعران مشرق‌زمین دیگر آن جایگاه و شان اساسی گذشته را در جریان‌های فکری و فرهنگی روزگارشان ندارند. این ادعایی است که می‌توان درباره آن بحث کرد و دست‌کم به این راحتی آن را نپذیرفت. اما بر فرض که این دعوی صادق باشد باز هم قدر هست که هنوز هم شعر و ادبیات ما در بسیاری از موارد پیشرو است. یعنی هنوز هم نخستین رگه‌های تحولات فکری و فرهنگی جوامعی چون ما در شعر و ادبیات بروز پیدا می‌کند و نقش پیشاهنگی و پیش‌آگهی برای دیگران دارد. چه این دیگران را سینماگر فرض کنیم (که ظاهرا امروز حرف اول را می‌زنند) چه نویسنده و روشن‌فکر. یعنی از این نظر شعر معاصر ما را می‌توان با تئاتر سده‌های شانزده و هفده میلادی اروپا یا رمان معاصر جهان مقایسه کرد (اگرچه حقیر همین رمان‌نویسان را نیز شاعران دنیای خویش می‌دانم و رمان و فیلم را شعر روزگار مدرن.)
    هر چه باشد، روزمرگی در شعر معاصر ایران را می‌توان نشانه‌ای بر خمودگی و بی نشاطی غالب هنرمندان ما – و در گام بعدی فکر و فرهنگ جامعه به شمار آورد. چیزی که متاسفانه اثبات آن چندان مشکل نیست و شواهد و آثارش فراوان. ( از کم‌تیراژی آثار شاعران گرفته تا روند متداوم فرسودگی و انحطاط زبان فارسی

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه