پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ اسلام

  • کلمات کليدي :

  • فتنه
  • بصیرت
  • تبعیت
  • عاشورا

  • حسين سوزنچي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   298 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    صفین با علی؛ کربلا بر حسین

    فتنه آزمايش سخت و تکان دهنده‌اي است که افراد خالص و صادق را از افرادي که چنان خلوص و صداقتي ندارند جدا مي‌کند. خدا صريحاً مي‌فرمايد: «آيا مردم گمان کردند که همين که بگويند ايمان آورديم، آنها را رها مي‌کنيم و آنها را به آزمايشها و فتنه‌هاي مختلف گرفتار نمي‌کنيم؟ چنين نيست، بلکه قطعاً کساني که قبل از ايشان بودند [وچنين ادعايي کردند] را دچار فتنه‌ها ساختيم تا معلوم شود که چه کساني راست مي‌گويند و چه کساني دروغ مي‌گويند...»
    اين ابتلائات بقدري در جامعه ديني پيش مي‌آيد و افراد را به گمراهي مي‌کشاند که حضرت امير عليه‌السلام در اين باره مي‌فرمايد« هيچ يک از شما نگوييد که خدايا من از اينکه گرفتار فتنه شوم به توپناه مي‌برم؛ چون هيچكس نيست مگر اينكه گرفتار فتنه مي‌شود، پس اگر كسي مي‌خواهد به خدا پناه ببرد، از «گمراهي‌هاي فتنه» به خدا پناه برد.» (‌نهج‌البلاغه، حکمت 93)
    وقتي فتنه‌اي در جامعه مي‌آيد بسياري از کساني که در دينداري خود بصيرت پيدا نکرده‌اند يا حاضر به استقامت در راه دين خدا نيستند، چنان مي‌لغزند که دنيا و آخرتشان را با هم از دست مي‌دهند: «برخي از مردم هستند که خدا را فقط در حالتهاي خاص عبادت مي‌کنند، پس اگر خيري به آنها برسد [=خداپرستي به نفع دنيوي آنها بيانجامد] دلش آرام مي‌گيرد و دلخوش مي‌شود، اما اگر فتنه‌ و رنج و محنتي به آنها برسد، کاملاً‌ زيرورو مي‌شود و هم در دنيا و هم در آخرت زيان مي‌کند، که اين زيان آشکار است.» (سوره حج آيه 11) براي همين است که حضرت امير عليه‌السلام مي‌فرمايند: «عَلَم دين را کسي نمي‌تواند حمل کند مگر اينکه هم اهل بصيرت باشد، هم اهل صبر و استقامت و هم آگاه از جايگاه حق و حقيقت.» ( ‌نهج‌البلاغه، خطبه 173)
    ما غالباً تصور مي‌کنيم که انسان يا بايد خودش اهل بصيرت باشد يا اينکه از کسي تبعيت کند: اما چنين نيست، بلکه آنچه دين از ما خواسته است اين است که هم اهل بصيرت باشيم و هم اهل تبعيت: «‌اي پيامبر، بگو اين راه من است که من و کساني که از من "تبعيت" مي‌کنند، فقط روي "بصيرت" عمل مي‌کنيم، وخداوند از هرگونه نقصي منزه است و من کس ديگري را شريک خداوند در انجام کارها نمي‌دانم.» (سوره يوسف آيه 8).
    اين کمبود« تابعان بصير» است که کمر پيامبر را مي‌شکند. از پيامبر اکرم نقل شده است که« سوره هود مرا پير کرد زيرا اين سوره مشتمل بر اين آيه است: « آنگونه که خدا به تو دستور داده، صبر و استقامت داشته باش و کساني که با تو همراهند نيز همين گونه بايد باشند.» (آيه 112) با توجه به اينکه تعبير«آن گونه که خدا به تو دستور داده، صبر و استقامت داشته باش» در سوره شوري (آيه 15) نيز آمده است، معلوم مي‌شود آنچه که در سوره هود بوده و پيامبر را پير کرده است جمله دوم است يعني اينکه «کساني که همراه و پيرو پيامبرند نيز بايد اين گونه باشند» و پيامبر چون با کمبود چنين انسانهايي مواجه است پير مي‌شود.
    چگونگي فتنه‌آميز بودن واقعه عاشورا
    آيا واقعاً در حادثه عاشورا تشخيص سخت بود؟ امام حسين عليه‌السلام با آن سوابق درخشان در مقابل يزيد با آن همه پليدي‌هاي واضح قرار گرفته است. آيا تشخيص حق و باطل سخت است؟ اگر مسأله را از اين زاويه نگاه کنيم، تشخيص حق و باطل سخت نيست؛ اما مسأله به همين جا ختم نمي‌شود. اگر مسأله به همين وضوح بود، چرا اکثريت جامعه به جاي اينکه از امام حسين عليه‌السلام طرفداري کند، به لشکر يزيد رفت! در روايتي از امام سجاد عليه‌السلام در مورد لشکر عمر سعد نقل شده است که «کل يتقرب الي الله بدمه» (امالي صدوق، ص374) يعني لشکر عمر سعد ادعا مي‌کرد به قصد تقرب به خدا به کشتن امام حسين عليه‌السلام روي آورده‌اند». خود عمر سعد وقتي به لشکرش فرمان حمله مي‌دهد چنين تعبير مي‌کند: «اي لشکر خدا سوار شويد و به شما بهشت را بشارت مي‌دهم». اين سخنان نشان مي‌دهد مسأله به اين وضوحي که ما گمان مي‌کنيم نبوده است.
    گفتيم براي اينکه عمق فاجعه را بهتر درک کنيم تا بتوانيم با الهام‌گيري از قيام امام حسين عليه‌السلام از فتنه‌هاي زمان خود سالم بيرون برويم، بايد تحليل خود از عاشورا عميقتر ‌کنيم. ترديدي نيست که حادثه عاشورا قيامي عليه ظلم بود. و پرده از روي ظلم ظالمان برداشت. اما ظلمي که در اين حادثه وجود داشت و امام حسين عليه‌السلام آن را افشا کرد، فقط ظلم يزيد نبود، بلکه ظالمهاي ديگري در اين عرصه هستند که پيچيدگي‌هاي بيشتري دارند. يکي از آنها عمربن سعد است. اگر سوابق وي را بررسي کنيم دچار تعجب خواهيم شد. پدر وي (سعد بن ابي‌الوقاص) از مجاهدان زمان پيامبر اکرم بوده است که بعداً‌ درفتوحات اسلامي نيز سوابق درخشاني داشته است. اما در زمان عثمان وي خانه‌نشين مي‌شود و در زمان حضرت امير نيز به خانه نشيني ادامه مي‌دهد، نه با علي عليه‌السلام بيعت مي‌کند و نه با اصحاب جمل يا معاويه. مدعي است که وقتي جنگ بين مسلمانان درمي‌گيرد، انسان بايد کنج عبادت و گوشه عزلت بگيرد و فرزندش نيز همين سبک زندگي را پيش مي‌گيرد. عمر سعد نيز در همه اين جنگها خود را کنار مي‌کشد و چهره مقدس و عابد و زاهدي در ميان جامعه دارد: چه مي‌شود کسي که اين چنين از ورود در جنگ بين مسلمانان ابا دارد و چنين چهره مقدسي داشته، فرمانده قاتلان امام حسين عليه‌السلام مي‌شود؟
    شمر بن ذي‌الجوشن سوابق درخشان‌تري دارد. او از اصحاب حضرت علي عليه‌السلام، و جزء فرماندهان سپاه اميرالمؤمنين در جنگ صفين است. چگونه ممکن است انساني از مجاهدان و فرماندهان امام علي عليه‌السلام باشد اما قاتل امام حسين عليه‌السلام شود؟
    سوابق «شبث بن ربعي» درخشنده‌تر است. او نه تنها از فرماندهان حضرت علي عليه‌السلام در جنگ صفين بوده است، بلکه جزء آن دسته از سران کوفه است که به امام حسين عليه‌السلام نامه نوشتند و از او براي آمدن به کوفه دعوت کردند و مردم را به اين کار تشويق نمودند. اين شخص با آمدن مسلم بن عقيل به کوفه با وي بيعت مي‌کند اما با آمدن عبيدالله بن زياد تغيير موضع مي‌دهد و در پراکندن افراد از گرد مسلم نقش موثري داشته و نهايتا در عاشورا جزء فرماندهان سپاه عمر سعد قرار مي‌گيرد. واقعاً چگونه مي‌شود کسي که تا حدود يک ماه قبل طرفدار شديد امام حسين عليه‌السلام و پدرش است، جزء قاتلان ايشان قرار مي‌گيرد؟ شبهه ناشي از وجود اين افراد بقدري شديد است که يکي از رجزهاي علي اکبر به عنوان يکي از اصحاب با بصيرت امام حسين عليه‌السلام چنين است:
    انا علي بن حسين بن علي
    نحن و بيت الله اولي بالنبي
    من شبث ذاک و من الشمر الذي
    اضربکم بالسيف حتي يلتوي...
    من علي فرزند حسين بن علي هستم.
     قسم به بيت الله، که ما به پيامبر نزديکتريم
    از اين شبث و آن شمر که
    من همه را با شمشيرم خواهم زد تا زماني که شميشيرم از کار بيفتد.
    اکنون کم کم عمق اين فتنه آشکار مي‌شود: يعني ممکن است برخي از خواصِ طرفدار حق با سوابقي چنين درخشان آنچنان بلغزند. اما هنوز سؤالي مهم براي انسان باقي است: مي‌توان قبول کرد که سران قوم روي هواي نفس وجاه طلبي و قدرت طلبي به يزيديان پيوستند، اما مردم چرا؟ به فرض که يزيديان بتوانند کساني همچون عمر سعد، شمر و شبث را با تطميع و تهديد بخرند؛ اما فسق و انحراف يزيد كه بسيار آشکار است، چرا مردم عادي فريب خوردند؟ چرا عده‌اي در حقانيت حسين عليه‌السلام و ظلم يزيد شک کردند، و چرا عليه کسي همچون حسين عليه‌السلام و به نفع کسي همچون يزيد دست به شمشير بردند؟
    انحراف يک شبه حاصل نشده است. از رحلت پيامبر تا حادثه عاشورا بيش از نيم قرن گذشته است. انحرافي که بعد از رحلت پيامبر بتدريج حاصل شد بسيار کوچکتر و مخفي‌تر بود و اگر افراد آن موقع انحراف را تشخيص مي‌دادند، جامعه به اينجا نمي‌کشيد که انحراف کسي مثل يزيد را نتوانند تشخيص دهند. هميشه انحرافهاي عظيم از انحرافات کوچک آغاز مي‌شود. مسأله مهم اين است: حضرت علي عليه‌السلام، که همه جهانيان امروزه وي را اسوه عدالت در عالم مي‌دانند، در زمان حکومت 5 ساله اش در درون جامعه ديني گرفتار سه جنگ عظيم داخلي شد و اين سه جنگ همگي به بهانة «ظلم حكومت علي عليه‌السلام» برپا شد؛ يعني مردمي که در اين جنگها عليه علي عليه‌السلام آمدند- جداي از سران آنها که خودشان حقيقت را مي‌دانستند- گمان مي‌کردند که علي عليه‌السلام مرتکب ظلم شده است و ظالم است و گناهکار است و صلاحيت حکومت برجامعه اسلامي را ندارد. اينجاست که اگر جامعه‌اي، عدالت علي عليه‌السلام را نتواند درست درک کند و علي عليه‌السلام را مصداق«حاکم ظالم» قلمداد کند، و يا گمان کند امام حسن عليه‌السلام با اينکه آدم خوبي است، اما به درد حکومت‌داري نمي‌خورد، و بهتر است کسي مثل معاويه حکومت را به دست بگيرد؛ طبيعي است که اين روند انحرافي به جايي خواهد رسيد که در دفاع از يزيد، دستش را به خون امثال امام حسين عليه‌السلام آغشته خواهد کرد.
    واقعاً اين مسأله ساده‌اي نيست که مردم يک شهر چنان اصرار بر حمايت از وليّ خدا داشته باشند که هزاران نفر نامه بنويسند و از ايشان دعوت براي قيام و جهاد کنند و حدود 18 هزار نفر هم با نماينده ايشان بيعت کنند، اما بسياري از آنها وقتي وليّ خدا قيامش را شروع کرد، نه تنها سکوت نکنند بلکه عليه او دست به شمشير ببرند و در لشکر دشمن وي- دشمني که خود آنها از امام براي جنگيدن با وي دعوت کرده بودند- قرار بگيرند. چه عواملي موجب بروز چنين فتنه‌ها و لغزشهايي مي‌شود. اگر نتوانيم علت اشتباهات آن جامعه اسلامي را درست تحليل کنيم، بعيد نيست که ما هم همان اشتباهات را به نحو ديگري تکرار کنيم و اگر امام زمان قيام کرد بجاي اينکه در لشکر حسين عليه‌السلام باشيم چشم باز کنيم و خود را در لشکر عمر سعد بيابيم. مروري بر حوادث عاشورا و سخنان امام حسين عليه‌السلام در اين زمينه مي‌تواند برخي از مهمترين اين عوامل را معلوم کند:
    اعتماد کورکورانه به بزرگان و شخصيتهاي معروف جامعه و اکتفا به سابقه درخشان افراد: يکي از اشتباهاتي که در جوامع ديني زياد تکرار مي‌شود اين خطاست که انسانها گمان مي‌کنند اگر کسي در دوره‌اي از عمرش انسان خيلي خوبي بود، اهل ايثار و فداکاري وسايرصفات عالي بود، ديگر امکان ندارد آدم بدي شود و از روي جاه‌طلبي کاري انجام دهد، در حالي که قرآن کريم حکايات متعددي از انسانهايي را مطرح کرده يک زمان انسانهايي بسيار خوبي بودند و بعدها لغزيدند و در زمرة بدترين انسانها قرار گرفتند. در زمان امام حسين عليه‌السلام، افرادي که قبلا سابقة خوبي داشتند، همچون عمرسعد، شبث بن ربعي، يا شريح قاضي، و در مقياس بزرگتر و معروفتر افرادي مانند طلحه، زبير، ابوهريره، ابوموسي اشعري و... در ميان طرفداران حکومت بني‌اميه و مخالفان اهل بيت عليهم‌السلام قرار گرفتند و وجود آنها، عده‌اي را که حق را براساس شخصيتها مي‌سنجيدند به اشتباه انداخت. لذاست که امام حسين عليه‌السلام در يکي خطبه هايي که در مکه ايراد مي‌کند، تصريح مي‌کند که: «اي مردم، از آنچه که خداوند بدان اولياي خود را پند داده، پند گيريد، مانند بد گفتن خدا از علماي يهود آنجا که مي‌فرمايد: "چرا عالمان رباني و دانشمندانشان آنان را از سخنان گناه آلود و حرام خواري شان باز نمي‌دارند؛ راستي که بدکاري مي‌کنند" ونيز فرموده است: "آن عده از بني‌اسرائيل که کفر ورزيدند، بر زبان داود و عيسي بن مريم لعنت شدند، اين بدان سبب بود که آنان پيامبرانشان را نافرماني کردند و همواره از حدود خدا تجاوز مي‌کردند، و هرگز از کارهاي ناپسندي که انجام مي‌دادند، باز نمي‌ايستادند. براستي کارهايي که انجام مي‌دادند، بد بود." »(تحف العقول، ص 238) اينکه امام حسين عليه‌السلام ما را به عبرت گرفتن از پاره‌اي از بزرگان يهود که به گفتن سخنان گناه آلود و حرام‌خواري افتادند دعوت مي‌کند، يعني برخي از بزرگان جامعه اسلامي نيز ممکن است چنين شوند و ما را نيز به گمراهي بکشانند.
    جدي نگرفتن دين در تمامي زندگي و دين را در حاشيه زندگي قرار دادن: بسياري از افراد هستند که دلشان مي‌خواهد هر کاري دوست دارند، انجام دهند و البته در کنار همه خواسته‌هايشان سرگرمي‌اي به اسم دين و معنويت هم داشته باشند. دين براي آنها امري است که بعضي وقتها با آن يک احساس معنويتي بکنند و بس؛ و قرار نيست که دين را خيلي جدي بگيرند و در برنامه ريزي‌هاي زندگي شان اصل و محور قرار دهند. به تعبيري که قبلاً از آيه 11 سوره حج نقل کرديم اينها تا وقتي که دين بر مدار خواسته‌هاي آنهاست، ديندارند، اما تا دينداري روال عادي و دلخواه آنها را به هم بزند و قرار باشد يک ضرر ظاهري را تحمل کنند، ديگر دينداري را برنمي‌تابند. مشکل آنها اين است که حقيقتاً آخرت را باور ندارند و تمام مسائل را در دنيا خلاصه مي‌کنند، لذا هشدارهاي دين را خيلي جدي نمي‌گيرند و در برنامه ريزي‌هاي خود، دين را صرفاً در حاشيه قرار مي‌دهند. چنين انسانهايي ابتدا بدشان نمي‌آيد که کسي مثل امام حسين عليه‌السلام به جاي يزيد، حاکم جامعه اسلامي شود، اما اگر ببينند آمدن امام حسين عليه‌السلام دردسرساز است ولي حکومت يزيد به آنها پول و مقام مي‌دهد حاضرند دعوت خود از حسين عليه‌السلام را فراموش کنند و حتي با او بجنگند. لذاست که امام حسين عليه‌السلام مي‌فرمايد: « مردم بنده دنيا هستند و دين لقلقه زبانشان است، وقتي که به امتحانات سخت مبتلا شوند معلوم مي‌شود که دينداران واقعي اندکند.» مهم اين است که ما در شرايط آسايش و در پيشامدهاي عادي زندگي دين را جدي بگيريم تا در شرايط فتنه نيز بتوانيم ديندار بمانيم و از حسين عليه‌السلام دفاع کنيم.
     اين مسأله ابعاد پيچيده ديگري نيز دارد. برخي گمان مي‌کنند دين را در زندگي جدي مي‌گيرند، اما جايگاه دين را صرفا با معادلات دنيوي مي‌سنجند و پيروزي دين را فقط در پيروزي‌هاي دنيوي قلمداد مي‌کنند و اينها نيز در هنگام دشواري پايشان مي‌لغزد. نمونه بارز چنين اشخاصي در واقعه کربلا، شخصي به نام عبيدالله بن حر است. امام حسين عليه‌السلام در مسير خود از وي دعوت مي‌کند که به امام بپيوندند، اما او بهانه مي‌آورد و مي‌گويد: «بعيد مي‌دانم ياري کسي همچو من براي شما سودي داشته باشد، ولي اگر مي‌خواهيد اسب تيز رويي دارم که اگر موقعيت خطر پيش آيد هيچ اسبي به گرد آن نمي‌رسد» او مسأله را فقط يک جنگ نظامي مي‌بيند که شايد لازم شود امام فرار کند! و مؤثر بودن را فقط مؤثر بودن در جنگ نظامي قلمداد مي‌کند و نمي‌داند که تأثير اصلي اين قيام تأثير شهادت امام و يارانش است نه پيروزي يا شکست ظاهري.
    حرامخواري و بي‌تقوايي در زندگي: کسي که در زندگي عادي خود تقوا را رعايت نمي‌کند و چندان دغدغه حلال و حرام را ندارد و در صورتي که لازم شود، حاضر است لقمه حرام بخورد و از راه حرام (دزدي، رشوه خواري، کم فروشي، غش در معامله و فريب دادن ديگران، نپرداختن حق ديگران و...) به منفعتي برسد، زمينه را براي ورود و تسلط شيطان بر خويش آماده مي‌سازد و چنين کسي، حتي اگر مدعي دوستي امام حسين عليه‌السلام باشد و براي او نامه بنويسد، وقتي که امام حسين عليه‌السلام در ميدان مبارزه حاضر شود، چون به خاطر بي‌تقوايي، چشم باطن خود را کور کرده است، ديگر امامِ خود را ناديده مي‌گيرد و حتي حاضر به کشتن او مي‌شود. لذا يکي از مطالبي که امام حسين عليه‌السلام در روز عاشورا خطاب به لشکر عمرسعد مي‌فرمايد، اين است که: «مي‌دانيد چرا به قتل من اقدام مي‌کنيد؟ چون شکمهايتان از حرام پر شده است و...»
    ايستادن در مقابل وليّ خدا و بي‌اعتنايي به نصيحتهاي او: اولياي خدا از طرفي بشدت دغدغه هدايت مردم را دارند، از طرفي از کم‌ظرفيتي مخاطبان خود آگاهند و غالباً با مردم بسيار مدارا مي‌کنند و ملاحظه آنها را مي‌کنند. حضرت زهرا سلام الله عليها در خطبه فدكيه مي‌فرمايند: « چرا از علي رويگردانيد؟ آيا مي‌ترسيد بر شما سخت بگيرد؟ سوگند به خدا كه اگر كار در دست او باشد شتر جامعه را چنان به نرمي به آبشخورش رساند كه اين شتر نه خسته شود و نه رنجي بيند.» کثرت مداراي اولياي خدا با مردم گاه موجب مي‌شود که امر بر عده‌اي مشتبه ‌شود و خيال ‌کنند وظيفه وليّ خدا اين است که از مردم تبعيت کند. در دوره حضرت امير عليه‌السلام ايشان بقدري در وقايع مختلف (مانند جريان حکميت و...) با مردم مدارا کرد و اجازه داد که آنها اشتباه کنند (براي اينكه خودشان متوجه حقيقت شوند) که امر بر عده‌اي مشتبه شد تا حدي که خود حضرت امير عليه‌السلام از مردم خود گلايه مي‌کند که به قدري با شما مدارا کردم و شما گستاخي را به حدي رسانديد که «ديروز امير شما بودم و امروز مأمور شما شده ام» (‌نهج‌البلاغه، خطبه 208)
    اما نکته مهم اين است که امام باز هم به خاطر هدايت جامعه است که با مردم مدارا مي‌کند و به سخن آنها عمل مي‌کند، نه اينکه وظيفه‌ داشته باشد از هر اشتباهي تبعيت کند. در اينجاست که آزمايش الهي جدي مي‌شود: اگر وليّ خدا در زماني موظف باشد به حرف مردم گوش ندهد، مردمي که عادت کرده‌اند در مقابل ولي خدا بايستند، نمي‌توانند تحمل کنند و به جنگ با او روي خواهند آورد! در حادثه عاشورا بسياري از افرادي که در سپاه عمر سعد بودند و حتي خود عمر سعد، به قصد جنگيدن و کشتن امام از منزل بيرون نيامدند؛ بلکه آمدند تا به خيال خودشان بين امام و يزيد صلح برقرار کنند؛ گمان مي‌کردند همان گونه که پدرشان را در جنگ صفين مجبور به پذيرش حکميت کردند، يا برادرشان را مجبور به صلح کردند، اين بار هم مي‌توانند امام حسين عليه‌السلام را  به تسليم شدن وادار سازند؛ يعني مداراي اولياي خدا، آنها را جسور کرده بودند و مي‌خواستند وليّ خدا آن گونه که نظر و خواسته آنهاست عمل کند، نه آن گونه که خود تشخيص مي‌دهد. وقتي امام خواسته ناحق آنها را قبول کرد و تشخيص داد که ديگر اينجا محل مدارا نيست، آن روحيه جسارت کردن در مقابل ولي خدا، در آنها شدت يافت تا حدي که کاملاً آنها را کور و كر کرد و حاضر به کشتن امام حسين عليه‌السلام شدند. برخي انسانها راه انحراف را کم کم طي مي‌کنند اما وقتي کسي در مقابل ولي خدا بايستد و ادب را در مقابل او حفظ نکند و با نصيحتهاي او هدايت نشود و به جاي آن به مسخره کردن ولي خدا بپردازد، انحراف او به شکل سقوط آزاد خواهد بود، يعني با چنان شدتي منحرف مي‌شود که ديگر اميدي به بازگشت او نيست. لذا عمر سعد که به قصد اصلاح امام[!] مي‌رفت، ولي در مقابل نصيحتهاي امام بي‌ادبي کرد (گفت اگر «گندم» ري را نخورم «جو» ري را خواهم خورد) چنان در مسير سقوط افتاد که روز عاشورا به کشتن امام افتخار مي‌کرد؛ اما شخصي مثل حر بن يزيد رياحي با اينکه از ابتدا امام شناس نبود (نامه‌اي به امام ننوشته بود) و حتي قصد جلوگيري از حرکت امام را داشت، اما چون هنوز ادب خود را حفظ کرده بود و در مقابل نصيحتهاي امام، به مسخره کردن روي نياورد، (در پاسخ امام که فرمود«مادرت به عزايت بنشيند» به امام عرض کرد: چون مادر شما حضرت زهراست نمي‌توانم جواب شما را بدهم)، در آخر هدايت شد.
    تشخصيص ندادن امام حق هنگام تصميم گيري‌هاي سياسي: پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرموده است: «کسي که بميرد و امام خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهلي مرده است.» قطعاً منظور از شناخت امام، يک شناخت شناسنامه‌اي نيست زيرا دشمنان امامان نيز امامان را به اين معنا مي‌شناخته‌اند، بلکه منظور اين است که امام و رهبري را که قرار است در شرايط سخت و بحراني او را هدايت کند، بشناسد؛ امامي که دستور خدا را درست تشخيص دهد و بتواند انسان را سالم از فتنه بيرون آورد. چنين امامي در درجه اول خود پيامبران الهي بوده‌اند. قرآن کريم در سوره انبيا بعد از اينکه داستان بسياري از انبيا را مطرح مي‌کند، مي‌فرمايد :«و ما آنها را اماماني قرار داديم که به امر ما هدايت مي‌کنند و به آنها انجام کارهاي نيک و برپايي نماز و پرداخت زکات را الهام کرديم و آنها پرستشگران ما بودند.»( سوره انبيا، آيه 73) پس از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم، اين وظيفه بر عهده امامان معصوم عليه‌السلام و در دوره غيبت و عدم دسترسي به ايشان، اين وظيفه برعهده آن دسته از علماي دين است که اهل بصيرت و تقوا و دوري از هواي نفس و جاه‌طلبي باشند.
    اما يکي از اقداماتي که مخالفان هدايت مردم و خصوصاً بني‌اميه از همان ابتدا انجام مي‌دادند، اين بود كه نهاد امامت و مرجعيت در دين را مشتبه سازند و کساني را به عنوان پرچمداران اين نهاد به مردم معرفي کنند که شايستگي آن را ندارند. لذاست که اميرالمؤمنين عليه‌السلام، فتنه بني‌اميه را «فتنه تاريک کور کننده» ناميد. (‌نهج‌البلاغه، خطبه93) در دوره معاويه، برخي از افراد بودند كه با سوءاستفاده از عنوان عالم و فقيه، به ساختن احاديث دروغين و نسبت دادن آنها به پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مي‌پرداختند؛ افرادي، همانند ابوهريره يا ابوموسي اشعري. بدين ترتيب، بني‌اميه در مقابل نهاد اصلي مرجعيت دين (يعني اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و شاگردان ايشان)، مرجعيت ديني دروغين راه مي‌اندازند و با تبليغات فراوان سعي مي‌کنند اين عالمان دين فروش را که به خاطر دنياي خود هر سخني را به دين نسبت مي‌دهند به عنوان مراجع اصلي دين معرفي کنند. لذاست که امام حسين عليه‌السلام در روز عاشورا وقتي که مي‌بيند، با چنين مرجعيت کاذبي، مردم به جاي اينکه «شيعه علي» باشند «شيعه بني‌اميه» شده‌اند، مي‌فهمد که آنها ديگر واقعاً دين ندارند، ولذا از بصيرت ديني آنها صرف نظر مي‌کند، و آنها را صرفاً به وجدانشان ارجاع مي‌دهد و مي‌فرمايد: «واي برشما ‌اي شيعيان خاندانِ ابوسفيان! اگر دين نداريد و مسلمان نيستند، لااقل در دنيايتان آزاده باشيد.»( بحارالانوار، ج 45، ص 51) اين چنين است که وقتي مردم کوفه توصيه‌هاي مکرر اميرالمومنين- که اصرار داشت که در شرايط فتنه، رهبري حقيقي خود را پيدا کنيد و از او تبعيت کنيد (نهج‌البلاغه، خطبه‌هاي 2و5و93 و154و187) گوش ندادند، امر به قدري بر آنها مشتبه شد که بدون اينکه متوجه بشوند، شيعة خاندان ابوسفيا

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه