پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ اسلام

  • کلمات کليدي :

  • والی مدائن
  • خوارج
  • بغی

  • مهدي همازداه

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • عمق تاریخی آسیبهای جامعه اسلامی

  • بدريون در تنگة جمل

  • بازیگوشی جوانانه طلاب ...

  • روح القُدُس با توست...

  • هنر به سبک عمار یاسر

  • میزان، حال فعلی افراد

  • فتح مبين

  • خودساخته در وسط ميدان

  • آقازادگان صدر اسلام

  • سـربازان 90 ساله نصرالله...

  • مطلب بعدي >   1402 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    پس از صبر و مدارا...
    گذري بر سيره پيامبر و اميرالمومنين با اهل بغي

    مشهور در بين عام  و خاص این است که در «بغی» بر امام حق، حتماً باید سلاح نظامی به کار رفته باشد و این را از نشانه‌های جماعت اهل بغی میدانند. از جمله مواردی که مدرک این سخن قرار می‌گیرد، سنّت امیرالمومنین علیه‌السلام در برخورد با خوارج است به‌طوری که مشهور شده ایشان تا قبل از دست بردن خوارج بر سلاح، جنگ با آنها را جایز نمی‌دانست و خون‌شان را محترم می‌شمرد. در این نوشتار سعی داریم ماهیت «بغی» و شرایط و احکام آن را با مروری بر سیره و فقه اهل بیت علیهم السلام بازشناسی کنیم.

    عبدالله بن وهب یکی از سرکردگان خوارج بود که با او بیعت کردند؛ چرا که امیرالمومنین را پس از پذیرش حکمیت، واجد شرایط امامت و رهبری نمی دانستند. هدف خوارج این بود که در گوشه‌ای از سرزمین اسلامی به طور جداگانه و بدون به رسمیت شناختن خلیفه مسلمین زندگی کنند. آنها در ابتدا قصد ورود به شهر مدائن و اخراج سایر مردم از این شهر را داشتند تا آنجا را ماوي و محل زندگی خویش قرار دهند اما این پیشنهاد با توجه به احتمال ایستادگی مردم و والی مدائن منتفی شد و نهایتاً تصمیم گرفتند در حوالی پل نهروان، رحل اقامت افکنند. همه گفتند این تدبیر و عقیده نیک است. عبدالله بن وهب به یاران خود در بصره نوشت و خبر تصمیم خویش را بر این مهاجرت اعلام کرد و آنان را نیز تشویق نمود. عدی بن حاتم طائی از یاران خاصّ امیرالمومنین نامه‌ای به سعد بن مسعود – والی مدائن – نوشت و او را از حرکت خوارج آگاهاند. او هم درهای شهر را بست و با سواران خویش به تعقیب ایشان رفت. وقتی عبدالله بن وهب از این اقدام مطلع شد، راه خویش را به سمت بغداد کج کرد اما در کرخ با سپاه سعد بن مسعود مواجه شدند و جنگ اولیه در اینجا واقع شد.1
    با این که خوارج، تنها از اطاعت امام علیه‌السلام سر باز زده بودند، مستحقّ چنین برخوردی شمرده  می‌شدند. امیرالمومنین هم نامه‌ای به عبدالله  بن وهب و تابعین او نوشتند: «...همین که نامه من به شما برسد، برگردید  و آماده جنگ [دوباره با اهل شام[باشید که ما قصد دشمن خود و شما  را داریم.» آنها نیز پاسخ دادند که: “تو برای خدا خشمگین نشدی بلکه برای خودت غضب کردی. اگر تو بر علیه خود شهادت بدهی که کافر شدی و  بعد از آن، توبه کنی! ما در این  کار خویش تجدیدنظر خواهیم کرد و گرنه  ما تو را به یکباره ترک کرده ایم.”
    چون علی علیه السلام جواب آنها را دید، از بازگشتشان ناامید شد و تصمیم گرفت به سوی شام برود. هنگامی که به تجهیز لشکر برای نبرد دوباره با معاویه مشغول بود، شنید که مردم می گویند: “اگر اول به سوی خوارج  لشکر بکشد بهتر خواهد بود که اول  کار آنها را پایان دهیم و بعد  به جنگ شامیان برویم.” حضرت فرمود: آنچه گفتید به گوشم رسید ولی جنگ با آنانی که می‌خواهند با استبداد  بر شما حکومت کنند، «بهتر» است. پس به قصد شامیان متکبر خودخواه  که بندگان خدا را بندگان خود می‌خواهند،  برویم.2
    چنانچه ملاحظه می‌شود امام علیه‌السلام، جنگ با خوارج  را در این هنگام رد نمی‌کند  و غیرجایز نمی داند بلکه در مقایسه با دشمنی مثل معاویه، جهاد با شامیان را «بهتر» می نامد. در کشاکش همین تصمیم  بود که خوارج، یکی از اصحاب رسول خدا (عبدالله بن خباب) را به جرم اینکه  علی را تایید می کند، کشتند و  شکم زن آبستن او را دریدند! و سپس  حمله به چند تن دیگر از جمله فرستاده  علی علیه السلام را پی گرفتند. چون  این اخبار به کوفه رسید، مردم گفتند: ای امیرالمومنین! ما برای چه اینها را پشت سرمان بگذاریم که بر خانه‌ها و اموالمان مسلّط باشند؟ ما را سوی آنها ببر که اگر از آنها آسوده شویم، سوی دشمنان مان در شام خواهیم رفت.3
    بنابراین، دست به سلاح بردن خوارج و کشتن چند تن از مسلمین، موجب «تقدّم» جنگ با آنان بر جنگ با معاویه شده والّا  صرف تمرّد و سرپیچی عملی از اطاعت  حضرت، قتال ایشان را روا ساخته  بود همان گونه که قبل از این، والی مدائن انجام داد و امام علیه السلام جائز شمرد.
    ***
    حتی جنگ با معاویه و شامیان نیز بر سر بیعت و تبعیت بود و الّا هیچ اقدام نظامی از سوی آنها علیه حکومت یا مسلمین انجام نشده بود. سخن معاویه این  بود که چون علی، خلیفه سوم را کشته یا مردم را بر کشتن او برانگیخته، صلاحیت رهبری ندارد و باید شورایی برای تعیین خلیفه چهارم تشکیل  شود. او حتی از این درخواست نیز  کوتاه آمد و زیرکانه خواستار این شد که علی، قاتلین خلیفه سوم  را (که پیرامونش جمع شده‌اند) تحویل بنی امیّه (اولیاء دم عثمان) بدهد تا آنها را قصاص کنند. در این صورت، رهبری  و خلافت علی را به رسمیت خواهند شناخت. معاویه در پاسخ هیئت اعزامی از سوی  امیرالمومنین علیه السلام گفت: “شما مرا به فرمانبرداری و همبستگی دعوت می کنید. من با اصل وحدت و همبستگی موافقم اما در مورد فرمانبرداری از مولای شما موافق نیستم. چون او خلیفه ما را کشت و جماعت ما را پراکنده ساخت و قاتلانش را پناه داد. مولای شما مدّعی است که خود، دست به خون خلیفه نیالوده. ما در برابر این ادّعا پاسخی نمی‌دهیم اما خود شما که قاتلان خلیفه را دیده‌اید. آیا نمی‌دانید که اینک هم آنان یاوران مولای شمایند؟ پس آنان را به ما واگذارد تا به قصاص بکُشیم و آن گاه به دعوت شما مبنی بر فرمانبرداری و همبستگی پاسخ مثبت می دهیم.”
    در این هنگام  شبث بن ربعی4 گفت: ای معاویه! تو را به خدا آیا راضی می‌شوی که دست تو را بر عمّار یاسر بگشایند؟ گفت: چه چیزی مرا از آن باز دارد؟ به خدا سوگند  اگر رفیق شما عمّار را به من بدهند، او را نه به خاطر قتل عثمان که به خاطر قتل نائل – غلام عثمان – می‌کُشم.5
    معاویه حتی به میانجی گرانی که در شام بودند و شایستگی و برتری علی را نسبت به معاویه برای حکومت یادآور می‌شدند، گفت: به او (علی) بگویید دست ما را بر قاتلان عثمان باز گذارد، در آن صورت من نخستین کسی از ساکنان شام باشم که با او بیعت کنم. و جالب اینکه امام علیه السلام چون سران جمل و صفین را دست اندرکار قتل عثمان می‌دانست و قصاص سایر شورشیان علیه خلیفه را نیز به گزافه می‌دید، حاضر به پذیرش نبود.
    مطالعه تاریخ صفین به وضوح می نمایاند که معاویه و اطرافیانش، فقط فرستاده علی علیه‌السلام برای حکومت شام را به رسمیت نمی‌شناختند و حاضر به تبعیت از رهبری امام نبودند. آنها حتی شروطی را نیز جهت پذیرش بیعت با امیرالمومنین مطرح می‌ساختند اما هیچگاه دست به سلاح و کشتار نزده بودند. بلکه این امام علیه‌السلام بود که تهدید نظامی را پیش می‌کشید. از جمله در نامه‌ای به فرستاده خویش – عبدالله بن جریر طبری – نوشت: “معاویه را به روشن گویی وادار و او را قاطعانه به حجّت گیر و سپس میان جنگی ویرانگر یا صلحی سعادت آور مخیّر گردان.”6
    تدارك امام براي جنگ  با معاويه به قبل از جنگ جمل بر می‌گردد اما با خروج طلحه و زبیر، به تاخیر افتاد. این تهدیدات و عزم امام بر برخورد نظامی با شام (حتی قبل از خروج اهل جمل) در خطبه یزید بن اسد بجلی – از سخنوران وجیه شام – نیز گوشزد شده است: “قضای الهی بر آن رفت که ما و هم‌کیشان‌مان را در این زمین به هم برآورد. خدا می‌داند که من چنین خوش نداشتم، ولی ایشان نگذاشتند آب خوشی از گلوی ما پایین رود و ما را واننهادند تا به امر معاد خویش بپردازیم. تا اینکه بر ما تاختند ... فإنّا لله و انّا الیه راجعون. پس از خدای بزرگ یاری می طلبیم.”
    ***
    در گزارش‌هاي جنگ صفین به وقایعی بر می‌خوریم که تهدید نظامی و حتی کشیدن اسلحه تنها به خاطر تمرّد و عصیان عملی از فرمان امام صورت گرفته است. نظیر مردم رقّه که وقتی سپاه امام علیه السلام به محل زندگی شان رسید، فرمود: پلی برایم بسازید که از آن بگذرم و رو به شام آورم. آنان خودداری کردند و کشتی‌هایشان را نیز در ساحل دیگر جمع آوردند. پس علی علیه السلام خواست از آنجا گذر کند و از پل دیگری عبور نماید که مالک اشتر ماند و ندا داد: به خدا سوگند اگر امیرمومنان از اینجا برود و شما برای او پلی نساخته باشید، بی گمان در میان تان شمشیر نهم و سرزمین تان را ویران کنم و اموال تان را بگیرم. آنان به مشورت نشستند و گفتند: اشتر بدانچه گوید عمل نماید و به یقین علی او را در اینجا گذاشته تا گزندی بر ما وارد کند. پس گفتند: برایتان پلی خواهیم زد. اشتر نیز به امام گزارش داد و او باز آمد و از پلی که ساخته شد، گذر کرد.7
    ***
    در سیره پیامبر خاتم نیز قتال با برخی افراد به جرمی غیر از مبارزه مسلّحانه وجود دارد. کسانی که مفاسد دیگری علیه جامعه اسلامی به پاداشته بودند. از جمله در روز فتح مکّه که عفو عمومی اعلام شد و بسیاری از کسانی که با شمشیر علیه اسلام جنگیده بودند، بخشیده شدند. اما هشت نفر از سوی رسول خدا به عنوان واجب القتل معرفی گردیدند، ولو خود را به پرده کعبه آویخته باشند! از جمله، عکرمه بن ابی جهل که دشمنان پیامبر را از دارایی های خویش تجهیز و به جنگ تشجیع می‌کرد، حویرث بن نقید که اشعاری در هجو پیامبر می سرود و همچنین عبدالله بن زبعری که رسول خدا را در مکّه هجو می کرد و سخنان درشت علیه ایشان بر زبان می آورد. دو زن که با آواز علیه پیامبر، اشعاری می خواندند نیز از این دسته بودند. 8
    توضیح اینکه در صدر  اسلام، سرودن شعر و تبلیغ آن در میان مردم، تاثیری بسیار بیشتر  از امروز داشته و به طور سریع و گسترده در جامعه منتشر می‌شده است. مرور تاریخ اسلام نشان می‌دهد  که شاعران و اشعار هر دو جبهه حق و  باطل، کارکردی شبیه رسانه امروز  ایفا می کرده است.
    ***
    قاموس فقهی، ذیل  عنوان “بغی” چنین توضیح می‌دهد: بغی یعنی تجاوز از حدّ و در قرآن به معنای سعی در فساد کردن خارج از قانون نیز استعمال شده است. و شرعاً، بُغات به کسانی گفته می‌شود که از اطاعت امام حقّ، خارج شده‌اند. و همچنین گفته‌اند کسانی را شامل می‌شود که ادّعای بر حقّ بودن خود و باطل بودن امام حقّ را دارند  و به مقابله با او برخاسته‌اند  و دارای تعداد طرفداران قابل توجه هستند (لهم فئه). در اصطلاح فقها نیز  بر مخالفین امام حقّ اطلاق می‌شود  که از اطاعت او با امتناع از اداء آنچه بر عهده شان است، سرباز زده اند.9 و در معجم اصطلاحات و الفاظ فقهی ذیل عنوان “بغی” آمده است: اصطلاحاً برای خارج شدگان از اطاعت امام حقّ  استعمال می شود. 10
    فقیه بزرگ شیعه،  شیخ جعفر کاشف‌الغطاء قدّس سره در اثر گرانسنگ خویش چنین می‌آورد: اهل  بغی شامل هر باغی علیه امام معصوم  یا نائب خاصّ (منصوب به اسم از سوی  امام) یا نائب عامّ (فقیه جامع الشرایط در عصر غیبت) می‌گردد که: “ممتنعٌ عن طاعته فیما امر به و نهی عنه، فمن خالف فی ترک زکاتٍ او خمسٍ او ردّ حقوقِ حاربوه» (که از اطاعت  امام حق امتناع می ورزد. پس کسی که با امر امام یا نائب امام مخالفت کند در ادای خمس و زکات یا سایر حقوق نیز در این زمره است.) و حاکم مسلمین که حامی بیضه اسلام و مدافع اموال و حقوق مسلمین است، می‌تواند در صورت ناچاری [پس از طی مراحل ارشاد و روشنگری] به جنگ ایشان برخیزد. «و اذا قتل منهم قتیل فلا وزر و لا غرامه» (و اگر کسی از ایشان کشته شد، هیچ وزر و غرامتی ندارد.)11
    همچنین فقیه ربّانی، صاحب جواهر رضوان‌الله‌علیه در کتاب معروف خود، می‌نویسد: باید با اهل  بغی، صبر و مدارا کرد تا دوباره به اهل حق بپیوندند اما اگر چنین نکردند، کشته خواهند شد و «ان استعاذوا بالمصاحف و الدّعوه الی حکم  الکتاب لم یلتفت الی قولهم» (و  اگر دعوت به حکمیت قرآن یا سایر مکتوبات  دینی کردند هم به آنها اعتنا نمی  شود [باید بدون شرط به اطاعت امام برگردند] ) 12
    ذکر اقوال مشابه سایر فقهاي بزرگ نظیر علامه حلّی در تذکره‌الفقهاء و شهید ثانی در مسالک‌الافهام  و ... خارج از مجال این نوشتار است. همچنین روایات اهل بیت در مورد کیفیت قتال با اهل بغی و تقسیم بندی آنها جهت نحوه برخورد با اسیران و اموالشان و ... که علاقمندان می‌توانند به مصادر مربوطه مراجعه نمایند.  

    الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ترجمه، ج10، ص 136-133
    الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ترجمه، ج10، ص 140-139
    الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ترجمه، ج10، ص 143
    همين شبث بن ربعي كه عضو هيئت اعزامي امیرالمومنین و فرمانده میمنه سپاه او بود، بعدها در حادثه عاشورا جزو فرماندهان سپاه یزید بن معاویه قرار گرفت!
    پیکار صفین، ترجمه، ص 271
    پیکار صفین، ترجمه، ص 86
    پیکار صفین، ترجمه، ص 209
    الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ترجمه، ج 7، ص 298-295
    القاموس الفقهی لغه و اصطلاحاً، ص40
    معجم المصطلحات و الالفاظ الفقهیه، ج1، ص 392
    کشف الغطاء عن مبهمات الشریعه الغرّاء، ج4، ص 368
    جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام، ج 21، ص 32

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه