پيشرفته
 

موضوعات :

  • مدیریت فرهنگی
  • سینما

  • کلمات کليدي :

  • فیلم پنالتی
  • کشاورز
  • مدیران فرهنگی

  • انسيه شاه حسيني

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1437 تعداد بازديد
    8.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    نه نخـبه داریم نه عـوام
    گفتگو با انسـیه شــاه حســینی کارگردان

     

    انسيه شاه حسيني

    یک شکاف جدی بین فضای نخبگانی و توده ایرانی وجود دارد که  اخیراً هم خیلی واضح تر  شد. این یک ظهورش در سیاست است یک ظهورش در دانشگاه است و  یک ظهور جدی اش در هنر است بخصوص؛ در سینما.  در تعریف  قرار است رسانه ها بازتاب "جامعه" باشند اما بیشتر  بازتاب  بخشی از فضای نخبگانی هستند. مخاطب  سینمای اجتماعی در ایران چه کسی باید باشد؟ مردم یا کسانی که ادعای نخبگی دارند ؟
    من فکر میکنم نه نخبه داریم نه عوام.  دو تا مثال می‌زنم. اوایل انقلاب سر قبر  یکی از این اعدامی‌های کمونیست  در بهشت زهرا  گروه‌های مختلف چپ اعلامیه داده بودند که ما می‌خواهیم صحبت کنیم. در بین اینها همه جور آدمی بود. اقلیت بود، اکثریت بود و... آن کسی که تریبون دستش بود گفت: «خیلی‌ها می‌خواستند صحبت کنند ولی وقت نشد. " انشاالله"!! که ما را می‌بخشند.» من آنجا این را باور کردم که اینها وقتی می‌روند خانه مادرشان نماز می‌خواند یا خواهرشان چادری است ولی خودشان اینگونه هستند. به هر حال آن "انشاءالله"ی که از ته دل گفت را باور کردم.
    همان اوایل انقلاب یک نمایشگاه هنری گذاشته بودند در گالری سیحون. همه جور آدمی بود. حسین سرشار (که در فیلم اجاره‌نشینها آواز می‌خواند) هم بود. عمدتا  نخبگان و روشنفکران آنچنانی بودند. آخر وقت، درها را بستند و همه خانمها حجاب‌هایشان را در آوردند. آقایان هم همه کروات زده بودند. در بین اینها جوجه اردک زشت‌شان من بودم  که همانطور که آمده بودم همانطور هم ماندم و گفتم که دلیل ندارد حجاب را بردارم. خلاصه پذیرایی شدیم و در آنجا از حسین سرشار خواستند که برایشان بخواند. گفت چی بخوانم؟ من گفتم از معین بخوان! همه چپ چپ به من نگاه کردند. خلاصه یکی گفت از اپرای فلان بخوان یکی دیگر گفت از اپرای فلان. یک چیزهایی ازش خواستند که من نمی‌دانستم. در نهایت از اپرای ایتالیایی شروع کرد به خواندن. یک دو سه دقیقه اول همه ساکت بودند هنوز کمتر از ده دقیقه نگذشته بود که همه داشتند با هم حرف می‌زدند. من اولین بارم بود که از نزدیک اجرای اپرا را می‌دیدم. دوباره گفتم از معین یا  گلپا بخوان! خلاصه وقتی راضی شد و خواند همه شروع کردند به تشویق کردن و دست زدند. گفتم بابا همه اینها اینجوری هستند حالا تحت این پوشش آمده‌اند .
    من این چیزها را به چشم خودم  زیاد دیدم. بنابراین من این را می‌فهمم که ماها با هم خیلی فرقی نداریم. .چرا؟ چون در دل خانواده‌هایی رشد کردیم که این خانواده‌ها یک فرهنگ مشترک دارند. اینطوری نبودیم که یک بچه‌ای مثل غرب  18 سالش که می‌شود خانه را ترک کند و برود مستقل زندگی‌اش را ادامه بدهد. ما حتی بچه‌هامان نوه هم که دارند باز هم می‌آید سراغ خانه پدریش. ما شکل زندگی‌مان خیلی شبیه هم و نزدیک به هم است. به‌همین خاطر من زیاد بین این آدم‌ها فاصله‌ای قایل نیستم. این که مهندس انرژی هسته‌ای است وقتی می‌آید خانه بیجامه می‌پوشد و می‌نشیند کنار باجناقش قرمه سبزی می‌خورد و آنچنان در وجود همدیگر مثل یک تکه یخ که در یک کاسه آبگرم فرو می‌رود  جذب می‌شوند که آدمی که از دور نگاه می‌کند همه را شبیه هم می‌بیند. ماها آدم‌هایی هستیم که بعضی‌مان خواستیم رشد کنیم ولی به هزار دلیل نتوانستیم یا شرایط خانوادگی طوری بوده که پسر همسایه توانسته برود رشد کند و من نتوانستم. اما برای عدم رشد خودمان همدیگر را مقصر می‌دانیم. به نظر من این که می‌گویند جامعه ما جامعه نخبه‌کشی است یک نقطه ضعفش از دل همین‌ها بیرون می‌آید.
    در منتقدان ما هم از این آدم‌ها هستند. اگر شمشیر به دستش بدهی گردن باشعورترین کارگردانها را می‌زند. می‌گویی چرا؟ می‌گوید این حق من را خورده. من باید به جای این بودم و این فیلم را می‌ساختم و روی سکو می‌ایستادم و جایزه را میگرفتم. حالا که نتوانستم با قلم میدانم چکارش بکنم! من زیاد به  جداسازی قائل نیستم. همه ما ماسک می‌زنیم .
    من با شعورترین و فرزانه ترین آدمها را در کشاورزها دیدم. برای فیلم "شب بخیر فرمانده" به شیراز رفته بودیم. اول رفتیم سر قبر حافظ و بعد هم سعدی. دیدم یکی دارد برای چند نفر صحبت می‌کند. رفتم به جمع اینها پیوستم. مثل اینکه این آدم باغبان آنجا بود. تمام یقه‌اش ریش ریش شده بود و نخش درآمده بود. داشت درباره سعدی برای دو سه نفر دیگر حرف می‌زد. بعد همانطور که با حرارت داشت صحبت می‌کرد. من دیدم تمام دستش و انگشتانش سوخته. گفتم دستت چی شده؟ ٱستینش را کشید روی دستش و شروع کرد به ادامه دادن. پیش خودم گفتم اگر ماها بودیم... مثلا نویسنده‌ای بعد از چاپ کتابش تا مدتها دستش را با این مچ بندها و بانداژها بسته بود. گفتم چی شده؟ گفت کتاب نوشتم استخوان دستم زده بیرون! ولی آن مستخدم مزار  سعدی آنقدر آن بحث برایش مهمتر از خودش بود که آن را پنهان کرد. یک خارکش بیابان، یک هیزم کش یا یک چوپان ممکن است حرفی بزند که شما در هیچ کتابخانه و مجمع دانشگاهی پیدا نمی‌کنید. من تفکرم این است. ممکن هم هست تکفیر بشوم. حالا نمی‌دانم چقدر به سوال شما جواب دادم!

    همانطور که شما گفتید جامعه‌ای مثل ایران جامعه‌ای نیست که فرهنگش حاصل  تحصیلات مدرن باشد؛ ریشه در فرهنگ خانوادگی ایران دارد که سابقه چند هزار ساله دارد. چرا سینمای ما نمی‌تواند این فضائل  و  فرهیختگی را که در عمق جامعه دارد،  بیآورد و در سینما  نشان بدهد؟
    برای محصول خوب باید بذر خوب و زمین خوب و" کشاورز آگاه و با انگیزه " داشته باشید. در اینجا گاهی اوقات همه چیز فراهم است ولی کشاورز  کشاورز نیست.
    چرا؟ در سینمای ایران حدود 400 تا کارگردان داریم. درست است؟ واقعا چند درصد سینمای ایران بومی و ملی است و نگاهش به این واقعیت‌های ارزشمندی است که در عمق  جامعه  وجود دارد ؟
    ببینید بحثی بوجود آمده بود که یک عده می‌گفتند چرا سینماها باید بخوابند. فلان کارگردان خانه نشین بشود و برود پیراهن‌دوزی کند! این فاجعه است که با  خیاطی خرجش را دربیآورد! یک نفر پاسخ داده بود که فاجعه از آنجایی شروع شده که پیراهن‌دوز آمده دارد فیلم می‌سازد!
    به عنوان مثال یکی برادرش شده مسئول فرهنگی بنیاد جانبازان. در آن زمان بنیاد جانبازان خیلی امکانات فیلمسازی داشت. 2 تا از فیلم‌های من آنجا ساخته شد. از کارهای مخملباف و داریوش فرهنگ در آنجا ساخته شد تا ...  حالا در افطاری فلانی را سفارش می‌کردند که یک دوره دو ماهه دیده بیاید یک فیلمی بسازد؛ خیلی جاهای دیگر هم همینطور بود. در نتیجه باعث شد یک سری آدم‌هایی بیایند در سینما که یک سری از آنها ریشه‌دار بودند و فرهنگی و تحصیل کرده بودند و در هر شرایطی جایگاه خودشان را داشتند و یک عده هم همین‌طوری آمدند و خیلی هم با ادعا آمدند. این ادعاهای آنها باعث شد که توقع از خودشان را بردند بالا و وقتی محصولشان با هزینه‌های آنچنانی آمد بیرون خود بخود جامعه آنها را سرند کرد و کنار گذاشت. یک سری آدم‌ها بودند که از قبل از انقلاب بخاطر یک سری شرایط کارهایی می‌کردند، بیشتر روی شانه‌های عواملشان بود و گروه خوبی داشتند آن گروه فیلم را می‌ساخت و در نتیجه فیلم خوب و آبرومندی درمی‌آورد آنهم در چه جامعه‌ای؟ در جامعه‌ای که 80 در صد فیلم‌ها در کاباره‌ها بود، بزن بزن بود، یا در مورد زنی بود که آب توبه روی سرش می‌ریختند، طبیعی بود فیلم‌هایی که یک کمی رویش فکر شده بود و از این صحنه‌ها در آن کمتر بود یا اگر داشت پنهان بود، دیده می شد. در نتیجه آنها به عنوان یک فیلمساز نخبه  رو آمدند. بعد از انقلاب آن شانه‌هایی که این کارگردان‌ها  به آن تکیه می دادند کنار رفتند و این آدمها تنها شدند و ماندند روی پای خودشان ولی چون اسم استادی رویشان بود، جز همان  یک اسم چیزی از آنها باقی نمی‌ماند. یک سری هم هستند که حرفی دارند برای گفتن اما در شرایطی آمدند که دیگر آنچنان ذائقه بازیگر را با فست فود و پیتزا پر می‌کنند و سیرشان می‌کنند که اگر یک غذای درست حسابی بگذارید جلویشان دیگر نمی‌خورند.چرا؟ چون ذهنها دیگر پر شده. تماشاگر اشباع شده از فیلم‌های آشغال یک سری فیلمسازهای مدعی.
    یک سری بیسوادی های  حاکم در جامعه سینمایی ما همه دست به دست هم می‌دهند تا سینمای ما سینمایی در حد مردم ما نباشد.
    ببینید به نظر می رسد  سینما از یک مخاطب  خاصی اشباع شده. امروز در ایران  یک فیلم  مگر چقدر فروش می‌کند؟همه میخواهند با همین فرمول‌های موجود سینمای آفریقا و آزادی و عصر جدید فروش کند. چهارتا مجله سینمایی  چند تا نقد مثبت بنویسد، بس است و یک  برنامه تلویزیونی هم  دعوت بشود دیگر اقناع می‌شود. کسی دنبال این نیست که بازار سینمای ایران  بزرگ بشود. فضا و بازار سینما آن قدر کوچک است که طرف پیش خودش می‌گوید چه ارزشی دارد که 4 تا دانش آموز در ایلام فیلم من را ببینند یا نبینند! منتقد فلان سایت از فیلم من تعریف کرده کافیست.  پس  یک بحث جدی در سینمای ما رفتن سمت این مخاطب است. شما چقدر قابلیت می‌بینید که  میدان سینمای ایران را گسترش بدهید؟ آیا  وقت رفتن به سمت مخاطب جدید در سینمای ایران نرسیده؟ از بعد از انقلاب تا حالا در سینما حدود 2000 فیلم ساخته شده! سوال این است که 2000 فیلم چقدر توانسته جامعه ایران را با خودش آشنا کند؟ سینما به دو شکل می‌تواند جذاب باشد. یکی شکل تابلو که وارد گالری بشوید؛ بایستید و تماشایش کنید. یکی به شکل آینه! زشت ترین آدمها  هم وقتی جلوی آینه می‌ایستند دوست دارند خودشان را نگاه کنند. این ویژگی آیینه‌گی را چرا سینمای ایران ندارد؟ شاید بالای90٪ فیلم‌های ما دارد در تهران ساخته می‌شود. تلویزیون که واویلا. کسی که تلویزیون را نگاه می‌کند تصورش از ایران حد فاصل ولیعصر و نیاوران است. سریال‌ها عمدتا در همین محدوده است . تصویر واقعیت اجتماعی ایران در رسانه و هنر ما  ناپدید  شده است. شما مثلا در دو سه فیلم اخیر رفته‌اید در فضای خوزستان. "پنالتی " بیشتر اینکه دفاع مقدسی باشد اجتماعی است. حتی "شب بخیر فرمانده"! میخواهم این را بگویم که چرا  نباید برویم به سمت سینمایی که اسم‌اش را بگذاریم مثلا " ژانر  خوزستان"، ژانر سیستان و بلوچستان " و... چطور ما ژانر معنا گرا داریم که کسی  هم بالاخره نفهمید که این چی هست؟! صد تا فیلم معنا گرا ساخته شده در این سینما نه کسی دید و نه روی کسی تاثیر گذاشت. فقط برای چند نفر در کارنامه‌اش ثبت شد که ما چهار تا فیلم ساختیم.  شاید  اگر ما یک فرمولهای جدیدی در" توزیع و اکران " فیلم اجرا کنیم این حتی  در سیستان هم فروش ‌کند.
    يك اتفاق وحشتناكی افتاده  و آن هم اين  است كه آرمان‌خواهي محو شده است. زماني كه آرمان‌خواهي محو بشود... . همه ما ميدانيم كه يك بسيجي در جبهه چكار كرد. اگر شهامت بسيجي‌ها نبود ارتش قدرت پيدا نمي‌كرد كه دست به عمليات بزند. اما امروز  در بعضی خیابان‌های شمال تهران مي‌گويند مرگ بر بسيجي! من قلبم از اين حرف تكان خورد. يعني مرگ بر كسي كه ناموس ما را حفظ كرد. امنيت ما را حفظ كرد. به همين دليل آثاري مثل پنالتي را مي‌گذارند لب تاقچه كه كسي دستش به آن نرسد. وقتي فرهنگ را محكم نگيرند اينگونه مي‌شود كه مي‌گويند مرگ بر بسيجي. وقتي آرمان را شما از سينما و فرهنگ مي‌گيريد  این گونه می شود.
    در يك فيلم جنگي درباره ويتنام آن همه آدم مي‌كشند اما در آخر فيلم شما يك سرباز آمريكايي را دوست داريد. چرا؟ چون در آخر فيلم سرباز قرار است به زن ويتنامي شليك كند يا به يك بچه شليك كند نمي‌كند و شما خوشت مي‌آيد و اين ميشود قهرمان فيلمت. این  آرمان خواهي است. در نتيجه سرباز آمريكايي را دوست داريد چه بخواهيد چه نخواهيد پرچم آمريكا را دوست داريد چون روي لباس آن  سرباز آمريكايي يك پرچم كوچك هست. چرا؟ چون آنها آرمانگرا هستند آرمان خواه هستند. اما آرمان ما كجاست؟ آرمان را از ما گرفتند و آنهايي كه اين كار را دارند مي‌كنند خيلي قوي عمل مي‌كنند. آن روزي كه در خيابان ولي‌عصر موي پسرها را با تيغ مي‌زدنند و دخترها را مثل گوسفند سوار ماشين مي‌كردند، مطمئن بودم كه چنين روزي پيش مي‌آيد. آنها نمي‌دانستند  كه حرف چه كساني را گوش مي‌كنند فكر مي‌كردند كه دارند خدمت مي‌كنند به اين مملكت. همين اتفاق دارد به شكل ديگر در سينماي ما مي‌افتد .حالا هي مدير عوض مي‌كنند و مسئول عوض مي‌كنند. تمام اين اتفاقات ابتدا  در فرهنگ ما افتاده است. اگر در خيابان كسي سطل آشغال را به آتش مي‌كشد سينماي ما مقصر است! مسئولين فرهنگي ما باعث اين كار هستند! اگر مسئولين ما درست عمل كرده بودند هيچ كس سطل آشغال آتش نمي‌زد. در فرانسه در جنگ دوم كارخانه اسلحه سازي فلز كم آورده بود، ميله‌هاي پارك ملي‌يشان را گفتند بكنيد و ذوب كنيد براي كارخانه اسلحه‌سازي. بعد از جنگ هم مردم وقتي مي‌خواستند بروند در پارك با اينكه حصار نداشت مردم باز از همان درب اصلي قديمي وارد پارك مي‌شدند. اين مرهون فرهنگ آرمانگرای  فرانسه است. ما كجا اين كار را مي‌كنيم؟ چند سال پيش كه در ایتالیا بودم در پاي هر گلي يك تابلويي نوشته بود. ديدم نوشته دومينيك. بعد كه معني تابلو را خواندم متوجه شدم به تعداد هر شهيدي كه در جنگ كشته شده، تابلويي كنار گلها گذاشته‌اند. يا مثلا در قزاقستان هم قانوني بود كه طبق قانون آنجا هر عروس و داماد بعد از رزرو كليسا و ديگر كارها بايد گل بگيرند و بروند بگذارند سر قبر قهرمان ملي‌شان و بعد بروند كليسا. آن وقت دارند به قهرمانان ملي ما فحش مي‌دهند! دارند به آنها توهين مي‌كنند و كسي چيزي نمي‌گويد! چون پشتوانه ندارند.
    خيلي از مسئولين ما دچار نفاق شده‌اند و بدترين چيز نفاق است و آنچنان نفاق پيش آمده كه در سوره انعام مي‌فرمايد كه آنچه دشمن حقيقت است دروغ نيست، سكوت در مقابل دروغ است. ما الان در تمام مجالس سياسي و فرهنگي و حتي جاهاي كوچك ممكن است حرف‌هايي بشنويم كه با آن مخالفيم ولي آنقدر جامعه آلوده است كه جرات نداريم بگوييم من با حرف تو مخالفم. اصلاً جرات نداريم دفاع كنيم. براي اينكه پشتوانه نداريم. مني كه بايد از حقيقت دفاع كنم من پشتوانه ندارم.
    اخیرا چند سفر به خارج داشتید. مخاطب جهاني سينماي ايران را چطور دیدید ؟
    عاشق اين هستند كه غافلگير بشوند.
    اينكه امكانش خيلي هست. با توجه به تصوير كليشه‌اي كه از ايران در آنجا ساخته اند .
    آنها عاشق اين هستند كه فضاي جديد ببينند. بگذريم از اينكه اگر امروز يك شال سبز ببنديد جايزه مي‌گيريد. مثلا پوران درخشنده رفته بود يك روسري سبز بسته بود. البته روشنفكران‌شان مي‌خندند. عوام‌شان اينگونه هستند که مي‌گويند اينها قهرمان ملي هستند. مي‌گويند اينها عليه شكنجه اين كار را مي‌كنند. اين زن به نفع زن‌هايي كه در زندان هست آمده اينگونه تبليغ مي‌كند. آنها عاشق اين هستند كه غافلگير بشوند. من يك دختر دارم که در انگليس زندگي مي‌كند من صحنه‌ها را براي او تست مي‌زنم. يك صحنه داريم در "زيباتر از زندگي" برايش گفتم. گفت مامان اين صحنه‌ها را از كجا مي‌آوريد؟ توي هيچ فيلم جنگي اينجا نديدم .آنها دنبال چيزهاي بكر هستند. فكر مي‌كنيد چرا فيلم دوئل را 5 دقيقه هم تحمل نكردند؟ چون ديدند همه آن چيزهايي است كه در اخبار هم مي‌بينند. اصلا اينها دوست دارند در جنگ چيزهايي را كه نديدند، ببينند. الان سي سال از جنگ گذشته. حالا مي‌خواهيم اينهارا تكرار كنيم.
    ما آنقدر پوست كلفت هستيم كه همان راه را داريم ادامه مي‌دهيم. "زيبا تر از زندگي " كار خيلي سنگيني است. الان هم درگير فيلمنامه آن هستيم. 70 درصد فيلم نگاه انساني و شاعرانه و لطيف است. كسي در جنگ چوپان نديده. اگر هم بوده خيلي گذرا بوده است. هيچ كس روحيه اينگونه رزمندگان را نديده هيچ كس نمي‌داند علم‌الهدي وقتي مي‌رفته آنجا، گوني گندم بين كشاورزان  تقسيم مي‌كرده است.  يك مقدار با آرامي پيش مي‌روم. قصه، قصه گردن كلفتي است.
    وقتي يكي مي‌آيد يك سنجاقك را كه به سيم خاردار چسبيده نجات مي‌دهد، اين آدم را ما دوست داريم و اين آدم قهرمان است. حالا اگر يكي بیاید  صد تا عراقي را هم بكشد (عراقي‌هایی كه الان مظلومترين آدم‌هاي جهان هستند) اين چه خاصيتي دارد؟ ولي وقتي سنجاقك را نجات مي‌دهي اين يعني يك كار انساني. يعني تفنگ دستش هست ولي آدم كش نيست. سعي مي‌كنيم كه نگاه اين جوري باشد شعاري هم نباشد و ضمن اينكه تمام آن كساني كه در عمليات بودند ببينند و باور كنند.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه