پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ انقلاب

  • کلمات کليدي :

  • روحانی ساواکی
  • مسجد جوادالائمه
  • تئاتر حر

  • ياسر عسكري

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • چه کنيم؟

  • آقاي هاشمي زندگي هوشي مين را که ديد تعجب کرد

  • تانک مبارزه با فقر

  • ميكاريم، درو نميكنيم

  • خطر جدي است

  • حاضر نبودند از ما استفاده کنند

  • مطلب بعدي >   1573 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    مسجد شبانه‌روزی (2)
    بازخوانی فعاليت‌هاي فرهنگي ـ هنري صدر انقلاب در گفتگو با هادي علي اک

    اشاره: در شماره 2 مجله در تابستان 82 گزارش مفصلی داشتیم از مسجد جوادالائمه جنوب تهران. این گفتگو را می توان ادامه آن گزارش محسوب کرد


    روحانی ساواکی
    متولد سال 1331 بچه جنوب تهران، منطقه حسام السطنه هستم. از موقعي كه خودم را شناختم سعي كردم روي پاي خودم بايستم. يادم هست یک روز  شاه آمده بود توي سي متري جي برای کلنگ زنی آسفالت آن خیابان. آن زمان وقتي درب خانه‌يمان مي‌ايستادم مي‌توانستم امام زاده عبدا... و امام زاده حسن را ببينم. چون تمام منطقه كشاورزي و باغ بود. در حسام السطنه يك حمامي بود. درب حمام ايستاده بودم كه شاه آمد. پيرزني دويد جلوي ماشين شاه را گرفت. و نامه‌ای بهش داد. همه مات شده بودند كه شاه آمده اینجا چه کار مي‌خواهد بكند؟ وقتي رسيد اول سي متري جمعيت آنقدر زياد آمده بود كه من توي آن جمعيت كفشم را گم كردم. خلاصه برگشتم توي سي متري و تمام جوی‌ها را گشتم تا كفشم را پيدا كردم و رفتم خونه.
    دوره راهنمايي را توي مدرسه بهبهاني چهاراه سيروس خواندم. خيلي دوران خوبي بود. رشته درسيم صنايع فلز بود. آهنگری هم می‌کردم. بعد از راهنمایی رفتم هنرستان شماره 4 توي نازي آباد، بازار دوم. معلمي داشتيم که روحاني‌ای بود از قم. از آن ساواكي‌های اصل و دوآتشه بود. هر وقت انشايي در مورد مظلوميت كسي مي‌نوشتيم گیر می‌داد و نمره كم مي‌داد. انشام خوب بود هر وقت می‌خوندم یا  کتک می‌خوردم یا لعن می‌شنیدم.
    آقاي حقيقت معلم كارگاهمان بود. ماشين افزار مي‌خواندم. كتاب امام خميني را برايش برده بودم. برای این که کسی نفهمد كتاب را جلد كرده بود. روي ميز کارش می‌گذاشت تا اوقات بیکاری مطالعه کند. مي‌گفتم: حقيقت مواظب باش. شما استاد ما هستي اگر بفمهند برایتان خیلی بد تمام می‌شود. مي‌گفت: نگران نباش، صفحه اولش را جلد کردم هر كس ببيند فكر مي‌كند دارم رمان مي‌خوانم.  هر كس هم بپرسد مي‌گويم کتاب داستان است؛ دروغ هم که نگفته‌ام. حكومت هم يك داستان است، واقعيتی داستاني است كه به اين صورت در آمده!

    قلب محله ما
    دوره دبيرستان را با سرگرمی‌های مختلفی گذراندم. كوه مي رفتم و سنگ‌های مختلفی جمع می‌کردم. آرشیو داشتم. حتی بازی پروانه و ملخ و جمع آوری آن‌ها هم از سرگرمی‌هایم بود. يادم می‌آید یک روز قوباغه‌ای گرفته بودم نمی‌دانستم چطور بکشمش! اين قورباغه بدبخت را به برق وصل کردم ترکید! مدتی هم به دنبال جمع آوری تمبر بودم هميشه توي پستخانه بودم و دنبال تمبر! این دوران هر طور بود گذشت.
    عموي خدابيامرزم یادش بخیر. مي‌گفت هادي تو كه اين قدر پركاري بيا به كمك من توی نقاشي ساختمانی باش. گفتم: عموجان من با اين عظمت و هیبت بيايم براي شما سنباده بزنم؟! به هر حال چند روزی گذشت و جواب منفی دادم تا این که سرانجام زد توي گوشم و هر طوری بود مرا برد سر کار.
    نقطه آغاز تلنگر من همین‌جا بود. آن روزها كتابي خواندم به نام ماهي سياه كوچولو از صمد بهرنگي. با خواندن این کتاب تعجب كردم. به خودم گفتم: هادی تو دوراني را پشت سر گذاشتي و اما به هيچي نرسيدي. پرنده ها و تمبر ها و سنگ ها برایت چی شدند؟! اینطور شد که روی آوردم به کتاب و کتابخوانی. پولي كه در مي آوردم 10 شاهي بود. 1 قران مي‌دادم كتاب مي‌خريدم. كتاب ها را طبقه سوم خونه پدرم جمع می‌کردم. حدوداً 100 تا می‌شد. همسايه‌ای داشتیم که از دوستانم بود به نام حسين فرخي. گفتم: حسين مي آيي يك كتابخانه درست كنيم؟ گفت: برو بابا ساواک می‌آید مي‌گيردمان. بالاخره راضی‌اش کردم. گفت: ما که کتاب نداریم. گفتم: آدم بايد از صفر شروع كند. به این ترتیب کتابخانه‌ای درست کردیم و هر کتابی هم می‌خریدیم پشتش مهر می‌زیدیم. بعد شروع کردیم به کتاب دادن به دوستان و همسایه‌ها. به طوری که پدر و مادرم صدایشان درآمد که چه خبر است افراد این قدر می‌آیند از پله‌ها می‌روند بالا و پایین؟ گفتم: از اين به بعد خودم مي روم براشون كتاب مي برم. دفترم را که لیست کتاب‌ها را داخل آن نوشته بودم، مي‌آوردم پايين به بچه‌ها نشان می‌دادم تا کتاب انتخاب کنند. کتاب‌ها اکثراً مذهبی بودند. از کتاب‌های مؤسسه در راه حق گرفته تا کتب شهید مطهری و امام و شریعتی و جلال آل احمد و...

    شکل گیری کتابخانه مسجد
    مساجد اطراف ما به آن صورت فعال نبودند. روحاني‌ها مي‌آمدند و روضه‌اي مي‌خواندند و مي‌رفتند. تازه شروع كرده بودم به كابينت سازی. می‌رفتم مسجد جواد الائمه، 13 متري حاجيان. مسجد خیلی کوچکی بود. حياطي داشت كه در يك قسمتش، جايگاهي درست كرده بودند براي نماز خواندن. به حاج آقای مسجد گفتم: اجازه مي‌دهيد من اين‌جا كتابخانه درست كنم؟ گفت: برو بابا كتابخانه به چه درد مي خورد؟! خلاصه چند ماهي روي مخش كاركردم. گفتم كتاب‌هاي خوبي دارم. كتاب هايي كه توي كتابخانه داشتم بردم نشانش دادم. كتاب‌هاي امام را نشانش دادم. گذشت تا شد ماه رمضان. نزديك عيد فطر که شد گفتم حاج آقا نمي‌خواهيد به مردم و به بچه ها عیدی بدهيد؟ گفت چكار كنم از دست تو. باز چی می‌خوای؟ گفتم به مردم بگوييد عيد فطر كتابخانه افتتاح مي‌شود؛ هر كسي كتاب دارد بیاورد تا مردم استفاده كنند. گفت كسي نمي‌آورد. گفتم حاج آقا توكل به خدا هر چی شد. خلاصه از شب قدر اعلام كرديم تا صبح روز عيد. تعداد محدودي از كتاب‌ها را آورديم و يك ميز گذاشتیم و شروع کردم به عضو گیری. همان جا هم اسم نوشتم هم كتاب دادم. وقتی حاج آقا این را دید گفت يك جايي هست كه پله مي‌خورد مي‌رود آبدارخانه پایین. كتاب‌هايت را ببر آنجا. گفتم باشه حاج آقا از دوست هر چه رسد نيكوست. توي آبدارخانه مسجد روزنامه پهن كرديم و كتابها را گذاشتيم. زمان گذشت و ديديم مراجعه كننده ما خيلي زياد است.
    گذشت تا اين‌كه چند خير آمدند و آن‌جا را ساختند. کم کم كتاب‌ها را بردم توي شبستان مسجد همه هيات امناي مسجد با من خوب نبودند. چون خودم كارم مي كردم و پول درمي‌ آوردم و احتياجي به پول آنها نداشتم. به من مي‌گفتند كه تو كي هستي؟ چكار مي‌كني؟ نقاشی می‌کردم و پول در مي‌آوردم. يك مقدارش را به مادرم مي دادم و ما بقي را كتاب مي خريدم.
    بعد از این که مسجد درست شد. بچه ها را سازماندهي كرديم. روزهاي فرد نوبت خواهران و روزهاي زوج نوبت برادران شد. برای قسمت خواهران هم کسی را گذاشتم. يك بنده خدایی آمد کتابخانه‌مان را دید. گفت: چرا ميز مطالعه نداريد؟ گفتم حاج آقا پول نداريم. گفت من درستش مي‌كنم. كه الان هم از اين ميز توي كتابخانه ملي استفاده مي‌شود. بعدها هم برايش صندلي گرفتند و این چنین کم کم شروع کردیم به کار. خدا رحمت كند شهيد عباس ناطق نوري را. ایشان توي واقعه حزب شهيد شد. برنامه ريزي كرديم که ایشان هر هفته يك شب در مسجد سخنرانی داشته باشد.  بچه‌ها را اردوي فرهنگي ـ كارگاهي می‌بردیم. خيلي‌ها بودند از سعيد پورفلاح گرفته تا مجيد رياضي و فرج ا... سلحشور و محمد ناصري و بهزاد بهزادپور عباس فلاح پور و رسول فلاح پور و...

    تئاتر و نمایشگاه کتاب
    سال 56 حاج آقا متولي ساختمان سه طبقه‌ای را در اختیارمان قرار داد. ما هم يك طبقه را كرديم مخزن. طبقه دوم شد سالن مطالعه و طبقه سوم هم يك سمت راكرديم سالن قصه گفتن. شروع كرديم به كار، برای بچه‌ها قصه می‌گفتیم. مسابقه هم برگزار می‌کردیم که هر کسی خلاصه قصه خوانده شده را بگوید جایزه می‌گیرد. مسئول این کار خودم بودم. قسمت‌های مهم کتاب را می‌خواندم. می‌گفتم هر كس بگويد از اين قصه چه نتيجه اي می‌شود گرفت جايزه دارد. تئاتر هم کار می‌کردیم.
    با 3-4 نفر از بچه‌ها از جمله سلحشور تئاتر را هم کلید زدیم.  سلحشور خودش مسئول این کار شد. یک روز گفت: هادي شمشير و سپر و زره هم برای تئاتر نیاز داریم. گفتم غصه نخور مي‌ريم زير زمين محل کارم ورق کابینت داريم درست مي كنيم. بعد رنگشان مي‌زنيم می شود شمشیر و زره و سپر. همه را درست كرديم. فقط زره ماند كه رفتيم بازار سيد اسماعيل خريديم.
     تمرین ها را شروع کردیم. خیلی‌ها بودند. اكبر قدياني بود. اصغر شكيبايي بود كه انتهاي جيحون كتابفروشي داشت و يك پيكان استيشن قرمز رنگ داشت كه وقتي مي‌خواستيم برويم اردو مي‌آوردش. پدرش مي‌گفت: ول کن این هادی را. اصغر شکیبایی بعدها رفت جبهه و شهید شد. یادم هست هر وقت نمايشگاه كتاب می‌خواستیم راه بیندازیم اصغر کتاب‌ها را تهیه می‌کرد. آرام آرام مبارزه خوبي شد. خيلي فعاليت می‌كرديم. نمایشگاه‌ها را جاهای مختلف برگزار می‌کردیم. مسجد جواد الائمه، مسجد امام زمان، مسجد حجت و...

    تئاتر حرّ و دست پلید ساواک
    تئاتر حر را که می‌خواستیم اجرا کنیم هیأت امنای مسجد مخالفت کردند. رفتیم مسجد علي اكبر توي ميدان هاشمي پيش آقاي رضوي. که الان هم هستند. گفتيم مي‌خواهيم اين‌جا داربست بزنيم و نمايشنامه اجرا كنيم. گفت: چه نمايشنامه اي؟ الحمدالله فرج الله سلحشور حاج آقا رضوي را خوب مي‌شناخت جابري هم با حاج آقا رضوی آشنایی داشت. وقتی گفتیم می‌خواهیم تعزیه اجرا کنیم؛ گفت تعزیه که سن نمی‌خواهد توی میدان‌ها اجرایش می‌کنند. شما هم بروید آنجا. بالاخره راضی‌اش کردیم و قبول کرد. وقتي اجازه داد رفتيم توي شبستان مسجد داربست و پارچه مشكي زديم. بچه‌ها را برای تمرين آوردیم. مراسم را بلیتی کردم. كه حاج آقا گفت: خدا كند تو را بگيرند و ببرند كه از دست تو و طايفت راحت بشم! گفتم حاج آقا شما چرا این حرف را می‌زنی مگر می‌خواهیم مرگ بر شاه بگوییم. گفت: این کاری که دارید می‌کنید کمتر از مرگ بر شاه نیست. برنامه را با سرود بچه‌های مسجد الجواد شروع کردیم.
    در حین برنامه دیدیم چند زن که بعدها فهمیدیم ساواکی بوده‌اند جیغ می‌زنند. یکی از بچه‌ها بلندگو را گرفت و سوره والعصر و انا اعطيناك را خواند. خلاصه برنامه بهم خورد و همه رفتند. من هم آمدم دنبال كفشم كه بروم دنبال بچه‌هاي مسجد الجواد. ديدم كفشم نيست. پياده آمدم تا مسجد. سوت و كور بود. فرج الله و حميد را دیدم. گفتم حميد چه كاركنيم؟ من كلي كتاب توی خونه دارم. اگر پيدا كنند برامون مشكل ساز مي شه. گفت برويم خونه يك كاريش مي كنيم. آمديم كتاب‌ها را بستيم به نخ و توي لوله چاه به ميخ آويزان كرديم. خلاصه آن شب گذشت و فقط محمد رضوي را گرفتند. و 4 شب بعد آزادش كردند. یک روز هيات امناي مسجد الجواد گفتند كه ما جلسه داريم. شما هم بیا. رفتم حميد رياضي و فرج سلحشور هم بودند. نشسته بودیم صحبت می‌کردیم که ساواكي‌ها سر و کله‌شان پیدا شد. همان لحظه توی مسجد هم برنامه داشتيم که داشت اجرا می‌شد. عباس ناطق نوري جوانان را در مسجد جمع كرده بود و مقاله را از شهيد مطهري به صورت دكلمه پشت تريبون برایشان مي‌خواند. یکهو یاد اعلاميه‌های امام و كتاب‌هاي امام و شريعتي افتادم که در كتابخانه بود. اول كتاب‌ها را همه را گذاشتيم پشت سياهي‌ها. برنامه كه تمام شد معيني و حاج مطلبی را بردند. حاج مطلبي را نيمه شب آزادش كردند و معيني هم دو روز بعد آزاد شد. ساواكي‌ها دم در کتابخانه ایستاده بودند و اجازه نمی‌دادند کسی داخل آن شود.
    یکی از ساواکی‌ها آمد. وقتی فهمید من مسئول کتابخانه‌ام چندتا سؤال پرسید و جواب دادم. گفت مي خواهيم برويم كتابخانه را هم بازديد كنيم. گفتم بفرماييد. فکر همه چیز را کرده بودم غیر از قمه که اسحله سردمحسوب می‌شد. دست گذاشت روي قمه و گفت اين چيه؟ گفتم نمايشنامه «حر» را كار مي‌كرديم این هم لازم بود. گیر داد و گفت این باید صورت جلسه بشود. بعد رفت توي قسمت مطالعه کتاب که چندتا پله مي‌خورد يك دستشويي درست كرده بوديم  توي كابينت. آنجا پر از اعلاميه بود. آنجا را هم گشت. دلم می‌لرزید که لو رفتیم. ولی از شانس خوب ما یکی از بچه‌ها آن‌ها را برده بود خانه تا بخواند.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه