پيشرفته
 

موضوعات :

  • سیاست

  • کلمات کليدي :

  • اسلام خشک و تر
  • تاعدان سه گانه
  • نه غزه نه لبنان
  • موسوی و کروبی

  • رضا زاده محمدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تاریخ یارمان ؟

  • تلویزیون و «نمایش» آرمانگرایی

  • یكی بود، یكی نبود....

  • تعهد هنرمند و آرمان مسکوت

  • در جستجوی هویت

  • مردی كه می‌خندد

  • اوضاع کمی خوب است!

  • تمرين ذهني معكوس

  • سومالی چیست؟

  • از اعتدال بی عمل تا سکولاریسم عمل زده!

  • مطلب بعدي >   1638 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 14 : آرزوي حکومت بي دردسر

    آرزوي حكومت بي دردسر
    نگاهي به آخرين جبهه‌ بندي پس از انقلاب

    جريان نيرومندي از افراد شناخته شده سياسي وجود دارد که مي‌خواهند فسق و انحرافات اخلاقي و اعتقادي خود را در ذيل مشايي و چند خطا از احمدي‌نژاد پنهان کنند. اتفاقات پس از انتخابات چهره اين جريان را طوري نمايان كرد كه تا قبل از آن ممكن نبود. ما با افرادي پوشالي و پوسيده از درون روبرو هستيم كه هيچ حسابي نمي‌شود روي آنها باز كرد. فاصله اعتقادي آنها با حزب‌اللهي عادي در حد فاصله اسلام و كفر است و چنين نفاقي را بي‌هيچ عذاب وجدان با خود حمل مي‌كنند. اين، نياز به توضيح دارد و هدف اصلي اين مطلب روشن كردن موضع اصلي نزاع و درك روشن‌تر اوضاع است.
    ما با يك جريان نيرومند ضدامام از انقلابي‌هاي اوليه روبرو هستيم كه به هيچ يك از مباني امام و انقلاب اعتقادي ندارند. اين افراد با عناويني همچون ياران امام و دلسوزان نظام به تمامي جنبه‌هاي ميراث فكري و شعارهاي امام حمله مي‌كنند و تنها انديشه حكومتي آسان و بي‌درد‌سر بر مردم را در ذهن مي‌پرورانند. در ذهن اينان چنين حكومتي نه اسلامي مي‌تواند باشد ( به‌گونه‌اي كه شرع را در مملكت‌داري دخالت دهد) و نه مي‌تواند با استكبار بستيزد و به  قدرتهاي جهاني احترام نگذارد. از نگاه آنها ملي‌گرايي بزك كرده‌اي در حد پاس‌داري از نام خليج فارس و در همان استانداردي كه مصر و تركيه رعايت مي‌كنند مجاز است اما تعاريف پردردسر از استقلال و نه شرقي و نه غربي را نمي‌پذيرد.   
    آيا اين همان چارچوب فكري شاه نيست؟ شاه ملاحظات منطقه‌اي و جهاني داشت و در بين دو ابرقدرت با يكي متحد شد كه آمريكا بود. از طرف ديگر به اعتقادات مذهبي مردم و مراجع تقليد احترام مي‌گذاشت اما مذهب را در اداره جامعه دخيل نمي‌كرد. اگر قرار است اکنون ملاحظات حكومتي شاه را به رسميت بشناسند، چرا انقلاب كردند؟ چرا شاه را سرنگون كردند؟ ممكن است ادعا كنند كه شاه موجب عقب‌ماندگي و هدف انقلاب پيشرفت و توسعه كشور بود (يك هدف لائيك). در اين صورت بايد توضيح بدهند كه شاه به‌عنوان متحد آمريكا چگونه از توسعه وارداتي (كه هم اكنون مورد اعتقاد آنهاست) ناتوان بوده است. در عين حال عده‌اي از آنها خواهند گفت هدف اصلي انقلاب، آزادي و دموكراسي بوده است. شواهد زيادي وجود دارد كه اين ادعا دروغي بيش نيست و ادعاي آزادي و دموكراسي‌خواهي براي دهان اين مدعيان بسيار بزرگ است.  حال با اين مقدمه به بررسي كلي موضع اين افراد در مورد مباني نظام -اسلاميت و جمهوريت- و آرمانهاي انقلاب مي‌پردازيم:
    اسلام
    در فيلم انتخاباتي مهدي كروبي، همسر مهاجراني به‌عنوان نماينده زنان سئوال كرد آيا حجت‌الاسلام‌والمسلمين كروبي به اجباري بودن حجاب براي زنان معتقد است؟ جواب كروبي كمي مبهم بود اما معني لازم را مي‌داد. در ويژه‌نامه موسسسه تنظيم و نشر آثار امام با عنوان "متن مقدس، راه ماندگار"موسوي خوئيني‌ دوست و هم‌فرقه سابق كروبي، يكي از اشتباهات  انقلاب را اجباري كردن حجاب برشمرد. در انتخابات قبلي، در تبليغات هاشمي رفسنجاني هم سعي مي‌شد وجهه‌اي در برابر اسلام احمدي‌نژاد كه در تبليغات آنها خشك و خشن بود براي او ايجاد كنند . در همان انتخابات مصطفي معين با غلظت و شدت شعارهاي ليبرالي داد و شعار خود را جامعه بدون سانسور اعلام كرد- يعني چيزي كه حتي در مورد شبكه‌هاي تلويزيون آمريكا هم واقعيت ندارد و بسياري از صحنه‌ها و الفاظ که در سينما وجود دارد در سريال‌هاي تلويزيوني شان وجود ندارد و پخش نمي‌شود.  ميرحسين موسوي كه ابتدا با ملاحظه حزب‌اللهي‌هايي كه شايد جذب او شوند به ميدان آمد در ادامه علائم مختلف و روشني ارسال كرد كه فاصله خود را با عرف مذهبي‌ها نشان دهد. در تبليغات به سبك نوجوانهاي خيابان دست همسر خود را مي‌گرفت و همانند خاتمي و ديگران تلاش كرد وجهه اسلامي و مذهبي‌اش پررنگ نشود.  چرا همه اين افراد تلاش مي‌كنند مذهبي و حزب‌اللهي (به مفهوم جاافتاده در اذهان) تلقي نشوند يا ميان خود و مذهبي متعارف تفاوت ايجاد كنند؟ جواب پرطمطراق آنها را مي‌دانيم. بعضي‌شان وقيحانه مدعي مي‌شوند كه به اسلام ناب معتقدند و نه اسلام قشري و متحجر.  وقاحت اين ادعا از آنجاست كه به هيچيك از شاخصه‌هاي اصلي اسلام ناب از استكبار‌ستيزي گرفته تا عدالت‌طلبي و مبارزه با اشرافيت اعتقادي ندارند و اسلام ناب مورد ادعايشان جز چند لاابالي‌گري و عشوه براي جلب نظر اقشار غيرمتدين چيزي ندارد.  توضيح متداول‌تر در ميان آنها اين است كه دلسوز اسلام‌اند و با استدلالي بر اين پايه كه چرا بايد اسلام را اين گونه و آن گونه جلوه بدهيم اعمال خود را توجيه مي‌كنند و مذهبي‌ها و حزب‌اللهي‌ها را به قشري‌گري و تحجر متهم مي‌كنند. اين طرز فكر مبتني بر تقسيم‌بندي عاميانه‌‌اي است كه اسلام را به دو نوع خشك و تر تقسيم مي‌كند. اسلام خشك، اسلام مذهبي‌هاي قشري است و اسلام تر اسلام اين حضرات! تقسيم‌بندي موجود در ذهن اين حضرات انقلابي سابق چيزي بيش از اين نيست و اينكه تقسيم‌بندي امام (اسلام ناب و اسلام آمريكايي) را به دو نوع اسلام خشك و تر تقليل داده‌اند خود نشانه ديگري از انحطاط فكري است. اين تقسيم بندي (اسلام خشك و اسلام تر) مناسب يك اسلام فردي است و حال آنكه تنها در فرض سياسي ديدن اسلام مي‌توان آنرا به اسلام ناب و اسلام آمريكايي تقسيم كرد. گذشته از اين،تقسيم‌بندي امام از لحاظ واژگاني  از نگاه اينان هم نامطلوب است.  تا كي قرار است نام يك كشور تاثيرگذار در جهان به‌عنوان نماد ننگ و پليدي در عبارات و واژگان ما باقي بماند؟
    پيش‌فرض ذهني اين حضرات درباره جامعه آن است كه مردم از اسلام خسته و گريزانند. خواهند گفت مردم از اسلام گريزان نيستند از اسلام به شكلي كه ارائه مي‌شود گريزانند. مي‌گوييم درست است؛ اما از منظري صددرصد متفاوت با آن چيزي كه اين حضرات تصور كرده‌اند. اولا اين يك پيش‌فرض تهراني و به‌طور خاص‌تر اشرافي و شمال‌شهري است اما از آن گذشته اگر مدعي اسلام واقعي‌اند توضيح‌المسائل خود را منتشر كنند تا ما هم آگاه شويم؟ حرف‌هاي كلي همچون اسلام قشري و غيره و جملاتي از امام كفايت  نمي‌كند – چون رساله و سيره امام پيش روست. برخورد امام در مورد فردي كه اوشين را الگوي خود ناميده بود و گريم زن توسط مرد و غيره – چيزهايي است كه اتفاقا خود حضرات راوي آن بوده‌اند. اما اگر به اين نظريه ليبرال رسيده‌اند كه مردم را آزاد بگذارند كه خودشان انتخاب كنند و در فضاي آزاد، دينداري بيشتر رشد مي‌كند آنگاه بايد ابتدا مباني فقهي اين نظريه را بيان كنند (در فقه شيعه استحسان و استصلاح وجود ندارد) و سپس تفاوت خود را با شاه كه همين نظريه را اجرا مي‌كرد، توضيح دهند. شاه به اعمال مذهبي (برخلاف پدرش) آزادي داد و فضايي ايجاد كرد كه نمازخوان، نمازخوان باشد و بي‌حجاب بي‌حجاب. آيا حاضرند به مجرد يك ظن يا حدس و گمان در مورد جامعه، از داعيه‌هاي اسلامي عقب‌نشيني كنند؟ اگر چنين باشد (كه هست) ادعاي آغازين اين نوشته اثبات مي?شود که اينها خواسته‌اي  جز يك حكومت بي‌دردسر بر مردم ندارند.
    يك گام بلند براي حكومت آسان و بي‌دردرسر خلاص كردن خود از مسووليت اسلام و نشر آن و نظارت اسلامي بر جامعه است؛ آن هم وقتي پيش‌فرض ذهني اين باشد كه جامعه از اسلام به عذاب آمده است. فايده ديگرش آن است كه مي‌توان با تقليل مسائل به اين مساله خود را از بسياري مسائل دشوار ديگر همچون عدالت هم رهانيد. البته راي مردم به احمدي‌نژاد نشان مي‌دهد كه مردم با مذهب و اسلام مشكلي ندارند. احمدي‌نژاد در دوره قبل و اخير تنها كانديدايي بود كه در تبليغات سعي نمي‌كرد از اسلام و عرف مذهبي و حزب‌اللهي فاصله بگيرد و علائمي مشابه رقبايش ارسال كند. حتي اگر بر ادعاي دروغ خود درباره مخدوش بودن اين انتخابات پا بفشارند، انتخابات قبلي نشان داد كه براي مردم عدالت و مبارزه با فساد و اشرافيت بسيار مهمتر از ژست‌هاي كودكانه حضرات براي فريفتن دختر و پسرهاي خيابان‌گرد است. حال آنكه در آن دوره، تبليغات روي طالباني‌بودن احمدي‌نژاد و چاقوي موكت‌بري و حصار كشيدن ميان مرد و زن در پياده‌روها متمركز بود. انتخابات اخير به كلي بنيان اين طرز فكر را فرو ريخت و اعتراف كنند يا نكنند بايد بپذيرند كه اقليت خاموش به دنبال رقص و دوست‌دختربازي و آزادي حجاب نيست بلكه مسائل جدي‌تري را مطالبه مي‌كند. شاهد مهم ديگر فضاحت آراي باطله است. جناح کمتر از آراء باطله كه تندروترين حاميان و مبلغان ضددين را در پشت خود داشت و از آزادي بي‌حجابي سخن گفت و ليبرالهاي شناخته شده از آن حمايت كردند، در اغلب صندوقها كمتر از تعداد انگشتان دست راي آورد.
    علاوه‌بر نوع تبليغات انتخاباتي، شاهد ديگر اسلام‌گريزي حضرات نقش و موضع آنها در آشوبهاست.  ولي فقيه نماد و ضامن اسلاميت نظام است. مقام معظم رهبري پس از امام يگانه پاسبان اصول و آرمانهاي اسلامي بوده و اين وظيفه خطير را در طول سالياني انجام داده كه حضرات يك به يك و فوج فوج به فكر محاسبه هزينه- فايده براي دفاع از فلسطين و مبارزه با استكبار افتاده‌اند. در مجامع و رسانه‌هاي بين‌المللي از رهبر انقلاب با عناويني همچون رهبر مذهبي ايران يا رهبر ديني ايران ياد مي‌شود. مسلما وجهه مذهبي و اسلامي نظام، مقام ولايت فقيه و مقام معظم رهبري است. نافرماني از ولي فقيه و قيام عليه او بارزترين حركت و اقدام ضد اسلامي است كه حضرات مرتكب شدند. در اين ميان موسوي احساس رسالت و ماموريت الهي كرد و بيانيه هايي مطنطن خطاب به ملت ايران صادر كرد كه رگه‌هاي "احساس امام بودن" در آنها مشهود بود. در اين بيانيه‌ها حتي بر سر نظام و انقلاب منت گذاشت كه نمي‌خواهد وارد فاز ساختارشكني (خشونت) شود و به همان‌گونه كه رجوي امام را تهديد ضمني مي‌كرد تهديد نمود. هدف ابتدايي او شايد قدرت‌نمايي و فشار بر رهبر انقلاب بود؛ اما پس از موضع‌گيري صريح ايشان كه قرار نيست راي مردم را ابطال كند، وارد فاز براندازي شد و تنها كارهايي را نكرد كه قدرت و توان آن را نداشت. حتي پس از فروكشيدن آشوب از تمام ظرفيتها براي دهن‌كجي به نظام و مقام معظم رهبري استفاده كرد. دختر فراري را دختر شهيدي كه به دست نظام كشته شده جا زد و براي او ختم گرفت، گور دست‌جمعي كشف كرد، نماز جمعه را به مجمع بي‌نمازهاي طرفدارش تبديل كرد و در روز قدس شعار نه غزه، نه لبنان سر داد. اينكه گفته شود اينها حرف هواداران ناآگاه او بوده و نه خودش، اشتباه است و توضيح داده خواهد شد.
    براي چنين فردي و حاميان و محركانش اسلام چه ارزشي دارد؟ در آن حد كه عده‌اي بي‌نماز و حجاب بر بامها عليه نظام اسلامي تكبير بگويند!  ولي‌فقيهي مقبول اينهاست كه به خواست آنها (كودتا عليه راي مردم) تن بدهد يا چون يك مرجع مقدس كه فقط به دست‌بوسي‌اش بروند بي‌خاصيت باشد.  ولي فقيه از نظر آنها حداكثر يك مقام قانوني است كه قانون به او اختياراتي داده، نه يك مقام شرعي و ديني و ولايت‌فقيه نه از اصول انقلاب است و نه مهمتر از هر بند ديگر قانون اساسي، كه يك قانون بشري قابل اصلاح است.
     امروز ممكن است از "وحدت" و "مصالح نظام" سخن بگويند اما اين وقتي است كه تيرشان به سنگ خورده و كاري از پيش نبرده‌اند. البته بايد يادآوري کرد که مسلما مصالح کشور مد نظر اين جريان هست و عقلاي آنها مي‌دانند كه عواقب مصيبت‌بار سقوط نظام  بيش از هر كس متوجه خود آنها خواهد شد و آنها هستند كه تعقيب و محاكمه مي‌شوند، اما متاسفانه چنين دغدغه‌هايي دخلي به اسلام و انقلاب ندارد.
    بي‌اعتنايي و ايستادن در برابر ولي‌فقيه تنها وجهه سران اين آشوبها نيست. كراهت از مذهبي‌ها و شيفته‌شدن به اقشار غيرمذهبي كه حضور اصلي را در آشوبها داشتند نشان‌دهنده جايگاه و احترامي است كه مذهب در ذهنيت آنها دارد. مصاحبه رهنورد با بي‌بي‌سي نشان داد كه در ذهن خود، ميان هوادارانشان و قشر مذهبي و حزب اللهي تفكيك كرده اند. او در مصاحبه‌اش از عبارت “تيپهاي خاص كه اول صبح راي مي‌دهند" صحبت كرد و مقصودش قشر مذهبي و حزب‌اللهي بود كه راي دادن را به فتواي امام تكليف شرعي مي‌داند و اول صبح راي مي‌دهند و در همه صحنه‌هاي دفاع از انقلاب در صف اول هستند. اين حرف البته دروغ بود، اما به آگاهي از ذهنيت آنها كمك كرد.

    قاعدان سه گانه
    پس از سران و گردانندگان آشوبها افراد ديگري قرار دارند كه مواضعي گرفتند يا سكوت كردند. سه نوع موضع‌گيري مشابه وجود داشت: سكوت، موضع ميانه و مخالفت با تاخير زياد. سكوت‌كنندگان (كه تعدادشان كم هم نبود) يا در باطن موافق آشوبها بودند يا از اين آشوبها احساس خطر بزرگي نكردند. از دو حالت خارج نيست: يا احساس خطر نكرده‌اند يا خطر را متوجه چيزي ديده‌اند كه براي آنها اهميت نداشته است؛ به اين شكل كه دعواي دو طرف(!) متخاصم است و به من ربطي ندارد. يا دعواي دو دسته مومن است كه اميدوارم به خوبي و خوشي رفع شود. در اين ميان، فرض ضمني، بي‌اهميتي يا كم‌اهميتي نظام و رهبري و برابر فرض شدن آنها با آشوبگران است؛ آن هم وقتي كه رهبر انقلاب دقيقا نظر خود را اعلام كرده ‌است. در فرض اول يعني كوچك ديدن مساله و عدم احساس خطر، بايد ديد آيا شخص مورد نظر در موارد بي?اهميت تري فرياد بر نياورده باشد.  كساني كه مرتبا در رسانه‌ها حاضر بوده و در هر مساله كوچك و بزرگ اظهار نظر مي‌كرده‌اند و ناگهان در ميانه اين آشوب سكوت اختيار كرده‌اند به دسته قبلي (بي‌اهميت شمرندگان نظام اسلامي) ملحق مي‌شوند. هر دو دسته نشان مي‌دهند كه حميت و دغدغه لازم را ندارند و در مواقع حساس، به اينكه اسلام و انقلاب چه سرنوشتي پيدا كند اهميتي نمي‌دهند و دلي نمي‌سوزانند.
    دسته دوم كساني هستند كه مواضع ميانه گرفتند. طرز فكر اين دسته هم با دسته اول تفاوتي ندارد و اينها هم انقلاب و كشور را با يك گروه زياده‌خواه هم‌سنگ قرار داده‌اند؛ يعني دو طرفي كه يا هر دو محق‌اند يا هر دو ناحق. از اين بدتر انگيزه بعضي براي كسب نوعي جايگاه پدري و  ماهي‌گرفتن از آب گل‌آلود است.  مواضع نعل و ميخي بعضي از برادران اصولگرا و رئيس مجلس و بعضي از علما در بحبوحه آشوب نمونه اين مواضع ميانه است. نمونه ديگر، سخنان يكي از خطباي جمعه تهران بود كه در اوضاع در هم و پر آشوب مدتي طولاني از خطبه‌اش را به مساله "لمز" و عيب‌جويي و نكوهش آن اختصاص داد و به آشوبها تنها در حد جمله‌اي كلي و مبهم اشاره كرد. عيب‌جويي البته بد است اما كل اين بحث ناظر به عيب‌جويي از يك شخص و به اصطلاح اينان يك استوانه نظام بود اما در آن سو كل اسلام و نظام مورد هجمه قرار گرفته بود و درخور بيش از جمله‌اي نشد.
    مخالفت‌هاي با تاخير هم ارزش زيادي ندارند.  رئيس مجلس پس از بيست روز از موضع‌گيري و تحليل‌هاي رهبر انقلاب درباره وقايع، به يك كشف علمي رسيد كه چون اتفاق مهمي از تلوزيون پخش شد. ايشان كشف كرده بود كه بيگانگان در آشوبها دست داشته‌اند. سخنان او در مجلس درباره تبعيت از ولايت تا قبل از خطاي  احمدي‌نژاد و تاخير در عزل مشايي بيان نشد و پس از اين اتفاق بود كه قاليباف هم از ضرورت تبعيت از ولايت سخن گفت.
    به‌عنوان تكمله مطلب در باب اسلام گريزي، اشاره به نكته ديگري لازم به نظر مي‌رسد و آن ظهور نوعي فقاهت معوج است. اين نوع فقاهت كه در دوران امام هم وجود داشت و پس از آن در منش و رويه افراد ديگري متجلي شد. اين فقاهت معوج و منكوس مربوط به بعضي فقهاي شناخته شده است كه اتفاقا از فقهاي ديگر سياسي‌ترند اما رفتار و سلوك سياسي‌شان كاملا بي‌ارتباط يا حتي متضاد با فقه و اسلاميتي است كه درس مي‌دهند و مي‌نگارند. اين افراد در همه برهه‌ها پناهگاه گروهكها، جريانهاي فتنه‌گر عليه اسلام و انقلاب و نقطه اميد ليبرالهايي بوده‌اند كه به انقلاب اسلامي و اسلام سياسي مورد نظر امام اعتقادي ندارند. تعصبات و كينه‌هاي حزبي كه نمي‌تواند مناسب شان يك فقيه  باشد بر كل زندگي سياسي اين افراد سيطره دارد. اين سكولاريسمي از نوع ديگر است كه با فقيهي كه به سياست كاري ندارد تفاوت دارد. اين افراد به سياست كار دارند اما در جهتي مخالف اسلام و اسلاميت نظام و در سكوتها و اظهارنظرها اين جهت را دنبال مي‌كنند. افراد و رسانه‌هاي دور و بر اينها نه‌تنها مجسمه‌هاي تدين و فقاهت نيستند كه برعكس، تمام اهتمام و آرمان سياسي آنها كمرنگ كردن و تضعيف اسلاميت نظام است. به هر حال از يك فقيه انتظار مي‌رود كه تحكيم پايه‌هاي فقاهت و اسلاميت دغدغه اولش باشد و پيشتاز يا حامي حركت‌هاي غيراسلامي و ليبرالي نباشد. يكي از اين افراد كه سالها مساله‌گوي فقهي راديو بود و مشاهده نشد كه به رهبر انقلاب چنان ارادتي نشان دهد در همه جا چون مريدي همراه خاتمي بود، حال آنكه از لحاظ سن و سابقه از خاتمي برجسته‌تر بود. از تعارفات و بازيهاي لفظي كه بگذريم مسلما اسلاميت و اسلامگرايي پررنگ‌ترين وجهه خاتمي نبود و شعارهايي مترقي همچون جمهوري ايراني و نيم كرور انقلابي ليبرال شده از ميراث‌هاي دوره او و متاثر از آموزه هاي اوست.  با اين حال يك فقيه مكرم پر سن و سال و باسابقه، چنان به او و خط مشي او ارادت مي‌ورزيد كه گويي گمشده ديرين خود را پيدا كرده است.
    جمهوريت
    انتخابات اخير رسوايي بزرگ مدعيان جمهوريت بود. سالها بود كه اين گروه عده‌اي را غير معتقد به جمهوريت و معتقد به حكومت اسلامي معرفي مي‌كردند. همه اين حرفها از آنجا نشات مي‌گرفت كه تصور مي‌كردند مردم عشق زائد‌الوصفي به اين حضرات دارند و هر گاه راي‌گيري شود به آنها راي مي‌دهند. در اين انتخابات به مانند رهبران فكري اروپائي‌شان بي‌طاقتي خود را در مقابل جمهوريتي كه به اينها راي ندهد، نشان دادند. تفاوت آن است كه غربي‌ها نتايج انتخابات غزه و ونزوئلا را مي‌پذيرند و مي‌پذيرند كه حماس راي آورده و هم‌اكنون در رسانه‌هاي خود از موسوي و كروبي با عنوان "بازندگان انتخابات" ( The defeated presidential candidates ) نام مي‌برند. از نگاه اين عده "جمهور"ي كه اين افراد و جريانها را نشناسد اصلا جمهور نيست و اصلا حق راي ندارد. مگر مي‌توان با خلق و خوي اشرافي و جدايي كامل از مردم در اعتقاد كسي مردم‌گرايي و جمهوريت‌خواهي واقعي به‌وجود آيد؟ مردمي كه اين حضرات سالها از آنها دم زده‌اند يك مردم ذهني است كه واقعيت خارجي ندارد. چنان مردمي همواره به اين افراد راي مي‌دهد، شيفته بزرگان و اشراف و زندگي اشرافي آنهاست، چيزي جز آسايش فردي نمي‌طلبد، دين‌گريز است و آنچه را به‌عنوان اسلام شناخته مي‌شود، با اكراه دوست دارد؛ مگر آن که نسخه‌اي باز كه اقسامي از فسق را مجاز مي‌شمارد، ارائه شود. ديگر مردم از افكار و شعارهاي انقلابي به ستوه آمده اند و مبارزه با استكبار آنها را خسته كرده است.
    خاتمي معتقد بود و مي‌گفت خواسته تاريخي ملت ايران استقلال، آزادي و پيشرفت است. البته استقلال هم به اهميت دو مورد بعدي نبود و مي‌توانست فداي دو مورد بعدي شود. موسوي ابتدا شعارهاي محدودي درباره سازمان مديريت و قانونگرايي داشت اما خود به خود يا متاثر از اطرافيان ليبرالش حرفهايي زد كه داخل اين چارچوب بود. اين يك استراتژي انتخاباتي بود مبتني بر اينكه اكثريت خاموشي از ملت ايران اعتقادات فوق را دارد و تنها به اين شعارها راي مي‌دهد.
    مجموعه اتهامات اينها به انتخابات قابل توجه و تامل است كه اگر به آن دقت كنند بهترين دليل است بر اينكه شناختي از مردم ندارند. اين ادعا كه مردمي اين حضرات و انديشه‌هاي مترقي‌شان را به يك گوني سيب‌زميني و پشيزي پول سهام فروخته باشند نشان‌دهنده آن است كه در ميان مردم چه ارزش و چه جايگاهي دارند. اگر گفتمان اصلاحات تا مغز استخوان مردم رسوخ كرده و بالاتر از آزادي آرماني ندارند پس چرا اين حضرات را به پشيزي پول مي فروشند؟ البته اين دروغ است و اگر راست بود مردم به كروبي راي مي‌دادند كه ماهي 70 هزار تومان به هر ايراني مي‌داد.  اما اگر اعتقادشان اين است پس چرا هشت سال بيست ميليون راي مردم به خاتمي را به نفع انديشه هاي ليبرالي و اميال قسمتي از مردم تهران مصادره كرده  و دغدغه هاي خاتمي را دغدغه همه مردم ايران قرار دادند؟ آيا اين استبداد و ديكتاتوري نيست؟
    اتهام ديگرشان كه مضحك‌تر است اتهام توهين به بزرگان نظام است. در واقع اين اعترافي است به اينكه اصلا به آزادي واقعي بيان اعتقاد ندارند. آن آزادي بياني مطلوب است كه مرگ بر آمريكا و افكار امام و مقدسات را زير سوال ببرد كه عين پيشرفت و روشن‌انديشي است! اما اگر مقدسات حضرات و حوزه هاي اشرافي و انحصاري‌شان را زير سوال ببرد همان آزادي فاسد و مخرب است.
    در اين ميان دست و پاهايي هم مي‌زنند كه نزاع اصلي انتخابات را نزاع آزادي‌خواهي و اختناق جلوه دهند. موسوي اكنون كه قدرتي ندارد از روزنامه ها و خبرگزاريهاي مخالفش به دادگاه شكايت كرده است. برخوردها و ميزان تحملش نسبت به تنها روزنامه مخالف دوره نخست‌وزيري گواه ديگر است. در دوره انتخابات در واكنش به كوچكترين انتقاد از ساحت مقدسش در تلويزيون به شدت داد و فرياد كرد و نشان داد كه در پس آن متانت و ادب چه نهفته است. اگر يك ميليونيوم اهانت‌هايي كه همه‌روزه به احمدي‌نژاد مي‌شود به او يا فلان استوانه مقدس مي‌شد، همه را به صلابه مي‌كشيدند؛ چنانكه سعي كردند بكشند. اصلا به فرض كه به شخصيت حضرات به ناحق اهانت شده باشد، آيا بايد انتخابات باطل شود؟ در كدام كشور غربي كه دموكراسي‌اش كعبه آمال مورد ادعاي آقايان است در انتخاباتها به هم توهين نمي‌كنند و در كداميك، پس از انتخابات به برنده تبريك نمي‌گويند؟ چه بهتر كه در كنار فضل‌فروشي و نطق و ادعا از اندك تربيت سياسي مورد نياز براي دموكراسي مورد ادعايشان برخوردار شوند.
    موسوي مي‌گويد بايد به ما طبق قانون حق تجمع بدهند. به هيچكس به اندازه موسوي و هوادارانش از اول انقلاب تاكنون اجازه تجمع و فعاليت خياباني داده نشد. تجمع پس از انتخابات چه معني و چه دستاوردي دارد؟ به فرض كه سيزده ميليون تجمع كردند و همه خيابانهاي كشور پر شد؟ اين آيا نشان مي‌دهد كه راي آورده‌اند؟ در كدام كشور، نمونه چنين تجمعي سابقه داشته و مگر غيرقانوني برگزارش نكردند؟ اين خواسته‌اي براي جمهوريت است يا ايجاد نفاق

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه