پيشرفته
 

موضوعات :

  • علوم انسانی

  • کلمات کليدي :

  • فلسفه
  • بنیاد ملاصدرا
  • فطر

  • مهدی سیار

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • هرجا که سخن هست جامعه هست

  • خاطره‌ آن روز اردیبهشتی

  • شاعر مرام و مردم

  • شعر تحت تعقیب

  • گلایه‌های خراسانی

  • آنچه از جشنواره بیست و هفتم می دانید بنویسید

  • مطلب بعدي >   74 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 12 : پارازيت روي موج ايران

    در اين مدرسه فلسفه درس ندهند
    گفتگو با آيت الله سيدحسن سعادت مصطفوي

     

    سيدحسن سعادت مصؕفوي

    فلسفه مراحلي دارد و مکاتب و نحلههايي در آن شکل گرفته که همگي بههمپيوسته و مرتبطند. يک مرحله فلسفه مرحله عقلاني محض است که از آن تعبير به "مشاء" ميکنيم. وجه تسميه مشاء آنگونه که عدهاي گفتهاند اين نيست که شاگردان ارسطو از او درحالي که راه ميرفته مطلب فرا ميگرفتهاند، بلکه مشاء يعني مشي به دليل کردن. وقتي ما به سراغ برهان (صغري و کبري) رفتيم آن موقع مشي فکري ميکنيم به سمت نتيجه. يعني يک حرکت عقلي ميکنيم، مشي به دليل ميکنيم. مشاء در مقابل نظريات عرفا است که ميگويند ما در اثر سير و سلوک و تزکيه نفس، يک دفعه، واقع در ما منعکس ميشود بدون اينکه ما به طرف واقع “حرکتي” داشته باشيم. واقعيات در خداوند است و نفس ما مثل آينه است. نفس خود را آنقدر پاک ميکنيم که نور الهي در قلب ما ميتابد. با اين حساب ميتوان گفت همه فلسفهها براساس حکمت مشا است.      در ميان فلاسفه عدهاي معتقدند که فقط بايد مشي عقلي کرد و بدون مشي عقلي هيچ حقيقتي قابل پذيرش نيست. اينها ميشوند مشائيون که رهبر آنها ارسطو در يونان بوده و بعد از اسلام فارابي و شيخالرئيس که امام مشائيون است. اينها ميگويند فقط از طريق فکر ميشود به مطلوب رسيد. حال گاهي فکر خيلي دقيق و لطيف ميشود که از آن تعبير به حدس يا حدس قدسي ميکنند.
    نحله ديگري که بعد از فلسفه مشاء محض آمد گفت علاوه بر اينکه انسان بعضي موارد را ميتواند به مشي فکري درک کند، گاه رياضتهايي هم بايد داشت، تا در کنار مشي عقلي با تزکيه نفس خود بتوانيم به مراد که م
    طلوب واقع ماست، برسيم. اين نحله معروف به “اشراق” شد که افلاطون امام قديم و شيخ سهروردي  پايهگذار اين نحله در ايران است و با عمر کوتاه خود آنرا خوب پروراند. پس نحله دوم يعني حکمت اشراق بنا شده بر همان نحله اول يعني مشي، لذا شيخ الاشراق سفارش ميکند که اگر ميخواهيد حکمت ما را بفهميد بايد حکمت مشاء را فهميده باشيد.

      حکمت متعاليه، کمال فلسفه اسلامي
    بعد از اينها مرحوم صدرالمتألهين آمد که جهات مختلفي داشت هم فلسفه مشاء را خوانده بود و
    طريقه برهان و استدلال را خوب ميدانست و هم روش شيخالاشراق را که بر تزکيه نفس تکيه داشت. از مسائل عرفاني و قرآني و حديثي هم بهره برد و امتزاجي به وجود آورد از طريقههاي قبلي و "حکمت متعاليه" را به اوج و تعالي رساند. بنابراين، اينکه افراد ميگويند ما به حکمت متعاليه بپردازيم و حکمت مشاء را رها کنيم اشتباه محض است. ممکن است کسي اشراق را نخواند و بينياز باشد، زيرا ملاصدرا حرفهاي شيخ الاشراق را هم دارد با اضافاتي، اما حکمت متعاليه بدون حکمت مشاء اصلاً درست فهميده نميشود. لذا يک طلبه و دانشجو بايد حکمت مشاء را خوب بخواند. لااقل "شرح اشارات" شيخ الرئيس را بخواند و يا "نجات" ابنسينا را بخواند. چه طبيعيات و چه الهيات حکمت مشاء را بخواند و بعد وارد حکمت متعاليه شود.
    يک فيلسوف واقعي اسلامي بايد هم فيلسوف مشائي باشد (که فکرش با استدلال و تعقل خوب کار کند) و هم بر حکمت متعاليه تسل
    ط داشته باشد. اما هر کدام اينها به تنهايي کافي و کامل نخواهد بود. مشاء براي تکميل قوه تعقل و برهان فيلسوف خوب است و حکمت متعاليه هم براي درک شهوداتي است که با استدلال تمام نميشود، مثل اتحاد عاقل و معقول، حرکت جوهري  يا احوالات نفس و عالم آخرت و برزخ و....
    خود ملاصدرا در بسياري موارد از شيخالرئيس دفاع ميکند. پس از هر دو حکمت بايد در کنار هم استفاده کرد و اصلاً اسم حکمت متعاليه هم يعني اينکه حکمت مشاء تعالي و ترقي پيدا کرده و اين شده است. مثل درختي که 10 سال پيش ميوه نميداد ولي الان ميوه ميدهد. شما نميتوانيد کمال ميوه داده را از اصل درخت جدا کنيد.

      بينيازي از فلسفه، شعاري بيش نيست
    اين هم که عدهاي ميگويند ما اصلاً به فلسفه نياز نداريم و قرآن و حديث ما را از فلسفه مستغني ميکند شعاري بيش نيست. قرآن و حديث ما را از چيزي مستغني ميکند که فلسفه به آن کاري ندارد مثل نماز، روزه و... اما آيا ميتوان دين را مستغني از فلسفه پذيرفت؟ شما هرچه هم که بگوييد "ف
    طرت من اقتضا ميکند..." از شما ميپرسيم اين فطرت چيست؟ "فطرتالله التي فطر الناس عليها" يعني چه؟ فطرت بهمعناي نوع خلقت است. نوع خلقت ما چيست؟ خلقت عقلاني است. فطرت به تعقل برميگردد. اين حرفهاي آقايان، کلمهاي است که بدون آنکه بفهمند ميگويند. فطرت عقل من است و تعقل مقدم بر دين است. انسان اول تعقل ميکند و از راه تعقل به خدا ميرسد، مثل علت فاعلي و علت غايي در مورد خداوند که عقل آنها را درک ميکند. فطرت امري مقابل عقل نيست. همة اين آقايان ضدفلسفه ميدانند که فطرت يک مصدر نوعي است. فطر يعني«خلق بدون سابقه». فاطر السموات و الارض يعني خالق السماوات و الارض. وقتي ميگوييم فطرت انسان خداپرستي است يعني خلقت خاص انسان (که خلقت عقلاني است) دلالت برخدا ميکند. پس عقل است که دلالت بر خدا ميکند. همان ابتداي کار که ما خدا را درک ميکنيم، استدلال عقلاني ميکنيم. رسول خدا از پيرزني پرسيدند تو از کجا فهميدي که عالم خدايي دارد؟ او جواب داد من تا اين چرخ نخريسي خودم را نگردانم اين نميگردد. اين عالم چطور ممکن است که کسي آن را نگرداند و خودش بگردد؟ اين همان استدلال عقلي است در لباسي که پيرزن به آن داده است.
    دين از عقل بينياز نيست. اول با عقل توحيد الهي را ثابت ميکنيم بعد معاد را ثابت ميکنيم و بعد خصوصيات ديني توس
    ط دين بيان ميشود و عقل هم معترف به عدمشناخت آنهاست. مثل صفات دقيق خداوند، مثل علم خدا، قدرت خدا که من فقط ميفهم که خدا عالم و قادر است اما چگونه قدرتي و علمي را ديگر من نميفهمم و آن ديگر کار اخبار و روايات است. پس اينکه بگوييم تفکر ما ديني محض است اين مغالطه است. يکي از اخبار در اصول کافي، حديث امام کاظم(ع) است به هشام بن حکم که امام ميفرمايند: ان لله عليالناس حجتين، حجه ظاهرة و حجه باطنه اما الظاهر فهي الانبياء و الرسل و الائمه و اما الباطنه فهي العقول. خدا دو حجت بر مردم دارد که در روز قيامت به آنها احتجاج ميکند يک حجت ظاهري که انبياء و امامان هستند و يک حجت باطني است يعني عقول انسانها. در قيامت اگر کسي بگويد من نميدانستم، خدا به او ميگويد عقل تو که بود تا تو را راهنمايي کند. همين طور براي شناخت نبوت و معاد که عقل تو را راهنمايي ميکرد. ولي اگر بگويد من خصوصيات آن را نميدانستم جواب خواهد آمد حال که تو خدا و پيغمبر را شناختي بايد ميآمدي و از پيغمبران ما ميپرسيدي احکام و خصوصيات را. پس هر دو حجت با هم کار ميکند. لذا عقل نهتنها براي فهم عالم هستي بلکه حتي در فهم کليات دين هم لازم است و به همين سبب اميرمؤمنان (ع) ميفرمايند اول الدين معرفته: اول دين معرفت است.

      تعقل، وارداتي وغير وارداتي ندارد
     بعضي چيزها وارداتي و غيروارداتي ندارد. تعقل در باب عليت و معلوليت يا استحاله ترجيح بلامرجح نه به يونان تعلق دارد و نه به ايران، بلکه به عقل تعلّق دارد. ولي اگر مقصود اين باشد که اول  يونانيها اين بحث را م
    طرح کردند و ما از آنان گرفتيم اين اشکال در همه جا هست مگر علم کلام که شما قبول داريد، از کجا آمده است؟ در زمان ائمه که علم کلامي نبوده است. اين کلام يک قسم از مسائلي بود که از يونان ترجمه کردند، بعد آنها را به هم پيوند دادند و علم کلام را در اسلام بوجود آوردند. علم اصول را هم گفتهاند از سنيها است. آيا بايد آن را کنار بگذاريم؟ در حاليکه اصول يک سلسله قواعد است، حال از ابوحنيفه باشد يا از غير او باشد. اين دليل نميشود که چون اول سنيها کتاب اصولي نوشتند پس ما اصول را کنار گذاشته و اخباري بشويم و بگوييم اصول وارداتي است. بله اصول را اول سنيها نوشتند، بعد ما آمديم اصول را بسط و توسعه داديم و اين اصول ما الآن قابل قياس با اصول سنيها نيست. اين يک مغالطه ميشود.
    نميتوان گفت استدلال دو نوع است: عقل شرعي و عقل غيرشرعي. هنوز وقتي شرعي نيامده، من از کجا شرع را ثابت کنم؟ بايد از عقل ثابت کرد.
    از سوي ديگر اين سخن ائمه ا
    طهار است که: خذ الحکمه من افواه الرجال، خذ الحکمه و لو من المنافق، الحکمه ضاله المومن ياخذها حيث وجده. در روايات آمده روزي شيطان آمد خدمت حضرت موسي گفت موسي آمدهام تا تو را نصيحت کنم. موسي (ع) به او گفت من به نصحيت تو احتياج ندارم. خطاب از خداوند متعال آمد که اي موسي نصيحت را بگير و لو از شيطان باشد.

      نوآوري هاي فيلسوفان مسلمان
    ما اصلاً قبول نداريم فلسفهاي که فلاسفه اسلامي ميگويند همان چيزي است که يونانيها ميگفتند. بله، يک قسمتي را که عقل اقتضا ميکرده پذيرفتهايم ولي فلاسفه اسلامي مسائلي را با الهام از قرآن و اخبار به آن اضافه کردهاند و آن را گسترش دادند. اگر کسي منصف باشد ميپذيرد مسائلي که شيخالرئيس در شفا و اشارات، در صفات و توحيد خدا آورده يک کلمهاش در کتب يوناني ها نيست.

      کدام تفکيک؟
    اين حرفهاي آقايان بر خلاف قرآن و روايات است.  استدلال عقلي را چه ارس
    طو و افلاطون و سقراط بگويند و چه پيغمبر خدا بگويد يک حقيقت دارد پس انفکاک بين عقل و دين اصلاً عقلائي نيست. البته اين فلسفه کنوني 2 قسمت دارد يک قسم مسائل وهمي و خيالي است که ما هم قبول داريم بايد اينها را از دين تفکيک بدهيم. ولي يک قسمت هم مسائلي است که پايه و اساس دين است و نميتون آن را از دين تفکيک کرد. فلسفه روشي عقلاني است که روح انسان را قوي ميکند و وقتي روح انسان قوي شد، در فقه انسان عميقي مي شود مثل امام(ره)، در کلام ميشود خواجه نصير الدين طوسي. فلسفه خواندن و فلسفه دانستن نيرويي براي فکر ايجاد ميکند که اين نيرومندي فکري در همه جا به درد او ميخورد.
    من سفارش ميکنم که جوانان ما هر کدام به اندازة استعداد خود فلسفه را بخوانند.  من هم خودم که 72 سال از خدا عمر گرفتهام هر چه فکر ميکنم ميبينم فلسفه براي من خيلي مفيد و خوب بوده است و خدا را شکر ميکنم که به من درک فلسفي داده. من از اين درک فلسفي در دين و اعتقادات خود استفاده کردهام و کسي نميتواند اعتقادات من را سست کند. عمده در فلسفه وجود استاد دلسوز و دانشجوي عاشق فلسفه است.

      عشق به فلسفه
    من الحمدالله خودم عشق به فلسفه داشتم استاد خوبي هم داشتم. در درجه اول پدرم بود. من تمام حکمت مشاء را پيش پدرم خواندم. ايشان از شاگردان معروف آقابزرگ حکيم خراساني بود که او هم با چند واس
    طه اساتيدش به ابنسينا ميرسد. بعد از آن در حکمت متعاليه قسمت شرح منظومه را پيش پدرم خواندم ولي اسفار را رفتم سر درس آقا سيدابوالحسن رفيعي قزويني که مجتهد و مرجع و صاحب رساله بود. ايشان درس عامه را در صبح ميگفتند. اول يک درس خارج فقه ميگفتند و ناراحت ميشد اگر طلبهاي سردرس خارج فقه او نيايد. ايشان زمستان تهران ميآمد و تابستان ها قزوين ميرفتند. حدود 10 سال کارش اين بود. وقتي زمستان ها تهران ميآمد من به درس ايشان ميرفتم. ايشان دو درس در خانه ميگفتند که من مقيد بودم صبح زود  سر کلاس ايشان حاضر بشوم. بعد ايشان شروع ميکرد به گفتن امور عامه (ماهيات و صفات ماهيات و علت و معلول و...) عصر هم ايشان سفر نفس اسفار را ميگفت. عدة زيادي هم ميآمدند عدهاي هم به طور مستمع آزاد ميآمدند که يکي از آنها آقاسيدحسين نصر بودند.
    ما 5 سال مرتب به اين ترتيب ميرفتيم. وقت اساتيد هم آزادتر از الان بود و ما ميرفتيم زير کرسي مينشستيم و ساعت ها با ايشان بحث ميکرديم. آن موقع من 24 سال حدوداً داشتم. (بنده از 12 سالگي تهران يعني از کلاس پنجم ابتدايي را تهران خواندم. آن هم به اين دليل بود که پدر ما در شهر خودمان قائن با علم (نخست وزير و وزير دربار شاه) بر سر موقوفات مدارس قائن درگيري پيدا کرد و چون علما و مردم با پدر ما بودند به تهران آمد و موقوفات را از چنگ علم درآورد. دولت مزاحمتهاي زيادي براي پدر بنده درست کردند به
    طوري که پدرم ناچار به هجرت به تهران شد) در اين بين  يک درس ديگري ميرفتم که آن هم از الطاف الهي بود. آقا شيخ محمدحسين ثقفي که 90 سال داشت، آمده بود تهران براي معالجه پسرش، من فهميدم که ايشان از شاگردان مرحوم آخوندخراساني بوده. رفتم يک درس را تنها خدمت ايشان شروع کردم. ايشان يک چشم هم نداشت. چهار دوره درس آخوند خراساني نشسته بود؛ هر دوره 4 سال. هم مباحثهاي مرحوم آيت ا... کاشاني بود. من آنجا پيش ايشان يک درس خارج کفايه خواندم. کتاب ملاهادي تهراني معروف که شاگرد شيخ بوده يعني کتاب محجّه العلماء را هم نزد ايشان خواندم. 4 سال هم نزد ايشان درس خواندم.

      درس مخفيانه
    در آن زمان عرفان آزاد نبود و بايد مخفيانه خوانده ميشد. مثل همين فلسفه خواندن در اين زمان که نميتوان در قم راحت فلسفه خواند. در آن زمان عرفان خواندن سخت بود، کسي که عرفان ميخواند ميگفتند او پيرو محيالدين و فاسق است. امام(ره) هم وقتي در نامه به گورباجوف اسم محيالدين را آورد در مشهد عليه امام حرف ها زدند. حتي امام(ره) در درد دل آخر عمرش ميگويد وقتي من عرفان ميگفتم بعضيها ميگفتند از کوزه مص
    طفي آب نخوريد که پدرش عرفان ميگويد. ما عرفان را نميتوانستيم آزاد بخوانيم؛ امام آمد آن را آزاد کرد. آقايي بود به نام حکيم تشکر اهل شيراز، آمده بود تهران. خيلي آدم سادهاي بود. ايشان هم در عرفان عملي و هم نظري واقعاً وارد بود و عميق مطالعه کرده بود. ايشان ميآمد مدرسه مروي، طلبهها مسخرهاش ميکردند، او هم هيچ عصباني نميشد. يک روز من به او گفتم آقاي حکيم من ميخواهم پيش شما عرفان بخوانم. خيلي استقبال کرد. گفت کجا بخوانيم؟ گفتم مدرسه که نميشود، مدرسه مروي هم که نميشود، چون پشت سرمان حرف ميزنند. آن موقع جوان بودم، تقريباً 25 سالم بود. ايشان گفت برويم در خانقاه ذهبيه در خيابان ري. ايشان شيخ خانقاه هم بود و آنجا اتاق داشت. به ايشان گفتم به شرط اينکه من وارد ذکر شما در خانقاه نشوم. من ديگر عصرها به حجره ايشان ميرفتم. آنجا کتب عرفاني را از محيالدين گرفته تا مجلي و... خواندم. حدود 2 سال شد. ايشان يک حسني که داشت علاوه بر اطلاعات عرفان نظري قدرت تأويل اشعار عرفا را هم داشت. بعضي عرفا هستند که قادر به تأويل شعر عرفاني نيستند. اشعار حافظ را بسيار زيبا تأويل ميکرد و من هم اين تأويل اشعار را از او ياد گرفتم. معلوم نشد بر سر اين مرد چه آمد، (عدهاي گفتند عليه رژيم شاه بر سر کلاس درس سخنراني کرده بود و ساواکيها او را کشتند). خيلي کم ميخورد از لحاظ بدني بدن محکم داشت و در خيابان خيلي سريع ميرفت. چيز عجيبي که از او ديديم اين بود که بدون نگاه به اطراف خيان از خيابان رد ميشد و سرش پايين بود. چيز عجيب ديگر اين بود که اصلاً عصباني نميشد، اگر او با بحث ميکردي، فحش به او ميدادي، مسخره ميکردي اصلاً عصباني نميشد. در مدرسه مروي چقدر طلبههاي جاهل او را مسخره کردند ولي هيچ به روي خود نميآورد. نسبت به مسائل مذهبي هم تعبد عجيبي داشت. خيلي مقيد به زيارت عاشورا و زيارت جامعه کبيره بود. به من سفارش ميکرد جامعه را حفظ کنم من هم حفظ کردم و هر روز به نيت يک امام ميخواندم. اينها اساتيد من بودند. الان اگر کسي بخواهد فيلسوف شود و اصلاً در همه علوم بينش تفوقي پيدا کند بايد فلسفه بخواند. فلسفه عقل را پرواز ميدهد و شما از بالا به علوم نگاه ميکنيد. ولي وقتي فلسفه نخوانيد پايين هستيد. کسي که فلسفه را به همراه عرفان نظري بخواند مثل کسي است که از بالاي کوهي به تهران نگاه کند. نه تنها در مسائل ديني بلکه در همه علوم از بالا  نگاه ميکند.

      براي آينده فلسفه نگرانم
    الان وضعي پيش آمده که در زمان ما نبود. زمان قديم که ما درس ميخوانديم ما را از اجتماع کنار زده بودند، اصلاً عالم هيچ محلي از اعراب نداشت. دستگاه دولتي هيچ اهميتي به علماء و
    طلاب نميداد هر چند بين مردم جايگاه خاصي داشتيم. آن دوران هر کسي که درس ميخواند براي فهم مطالب درس ميخواند و انگيزة پست و مقام و منصب دولتي و... نبود ولي امروز درست برعکس شده است. امروز دانشجو ميآيد درس ميخواند به اميد اينکه رشتهاش بازار کار بهتري داشته باشد. فکر اين است که آيا اين رشته بازار کار دارد يا خير؟ طلبه هم اين گونه فکر ميکند که سطوح را تمام کند وسپس استخدام در جايي بشود و مدرس حوزه يا دانشگاهي در رشتههاي الهيات بشود. چون هدف مدرک شده است کسي درست درس نميخواند، چون رشته فلسفه از نظر بازار کار نسبت به ديگر رشتهها ضعيفتر است، دانشجو تشويق به فلسفه خواندن نميشود وفقط به قدر اخذ مدرک ميخواند تا شايد جايي کار پيدا کند و بعد از گرفتن مدرک ديگر درس را دنبال نميکند که علوم پيش را دوباره بخواند و کتب نخوانده را دنبال کند. اگر فکري براي اين مشکل نکنيم روزبهروز علاقه دانشجو به درس خواندن و علاقه به فلسفه کم ميشود. البته هميشه مقدار بسيار کمي هستند که عاشق علم باشند. ولي منظور من غالب دانشجويان و طلاب است. به نظر من متصديان دانشگاهها بايد امتيازات خاصي را براي دانشجويان فلسفه درست کنند براي جلب و تشويق دانشجويان به خواندن فلسفه مثلاً اگر دانشجويي خوب فلسفه را بخواند  مثلاً مسکن او را تامين کنيم و يا يک کمک مادي به او بکنيم. در زمان قديم همه ما مثل هم بوديم. همه طلبهها فقير بودند و جايي راهشان نميدادند. همه مينشستند درس ميخواندند و اگر کسي درس نميخواند بدبختي خودش را داشت. ولي الان اين گونه نيست. يک نفر فلان رشته را مي خواند و به توفيقات مادي ميرسد ولي دانشجوي فلسفه چه؟ حوزههاي علميه و ديگر جاهاي مسئول بايد فکري کنند تا از فلسفه استقبال بشود. البته حضرت آيت الله خامنهاي هم معتقد به اين حرف هستند.

      ريشه مخالفت با فلسفه، مخالفت با امام(ره) است
     مخالفت با فلسفه در حوزهها مخالفت س
    طحي نيست. دکتر ديناني هم همين را ميگفتند که چقدر تلاش ميشود در حوزه قم تا درس فلسفه شما را (يعني بنده را) تعطيل کنند.
    الان در قم آيتالله جوادي تفسير ميگويند و فلسفه نميگويند. شاگردان علامه
    طباطبايي هيچ کدام فلسفه نميگويند. فقط آقاي انصاري است که با ترس در خانهاش درس ميگويد، آقاي ممدوحي و... هم دروسي دارند اما اينگونه  نيست که تفوقي ايجاد کند. آقاي مصباح هم که در مؤسسه خودش فعاليتهايي دارد. اينکه يک درس رسمي در قم باشد که حالت تفوق يا لااقل حالت برابري داشته باشد نسبت به ديگر دروس وجود ندارد. در صورتي که در زمان علامه ايشان يک مکتب فلسفي در کنار فقه و ديگر علوم در حوزه داشتند و هيچ تزاحمي هم نداشتند. الان اينگونه نيست.
    امروز مسأله مخالفت حوزه با فلسفه در قم به نظر بنده ريشه اصلي اش مخالفت با امام(ره) است، چون  افراد گاهي که زورشان به کسي نميرسد مرام او را هدف قرار ميدهند. امام(ره) عارف بود، فيلسوف بود و مخالفت با فلسفه و عرفان در حوزه يعني مخالفت با امام(ره) ولي اگر کسي حرف بزند، ميگويند شما داريد عليه ما تو
    طئه ميچينيد در حالي که اصلاً ريشهاش همين است. آناني که در لباس دين با فلسفه مخالفت ميکنند همان افرادي هستند که با امام مخالفت ميکردند. همان ها کتابهايي را پخش کردهاند عليه فلسفه و ملاصدرا.

      مصائب فيلسوف
    با من هم که کاري ندارند به دليل اين است که من در قم نيستم بلکه در تهران هستم و هفتهاي يک روز به قم ميروم. در قم من «شفا» ميگفتم. البته من خودم با تصميم خودم بدون هماهنگي هيچ کسي به قم ميرفتم. بر اساس رسالت علمي که داشتم.  5 سال پيش که براي علامه بزرگداشتي گرفته بودند، من هم در آن جلسه سخنراني داشتم. جلسه آخر با همان ماشين صدا و سيما به حوزه رفتم و اولين درس فلسفهام را در قم شروع کردم. اوقات ديگر من خودم با خرج خودم از ترمينال به قم ميرفتم و برميگشتم تا اينکه يک روز داخل ماشين سواري که به قم مي رفتم يک دفعه نرسيده به قم يک کاميون از
    طرف راننده آمد در حال سبقت از ماشين ما، چرخ کاميون آمد به طرف راننده و راننده زخمي شد و قسمت راننده ماشين جمع شد و ما پياده شديم. من مقداري نان وپنير همراه داشتم رفتم کنار آبي که آنجا روان بود وضويي گرفتم و غريبانه نان و پنيري خورديم گفتم خدايا ببين من آمدم اينجا درس بدهم و الان نزديک بود کشته بشويم. هرچه بود به درگاه خدا دعايي کردم و دعاي ما گرفت که هفته بعد دکتر احمدي به من گفت دانشگاه تربيت مدرس قم از شما ميخواهند که در آنجا درس فلسفه بگوييد و متقبل فرستادن ماشين و برگرداندن شما هم شدهاند.  با اين وضعها ادامه دادم و مقاومت کردم.

      ديدگاه رهبر انقلاب  
    من از ايشان مدتي پيش وقت خصوصي گرفتم و رفتم خدمتشان. من بودم و ايشان. خيلي صحبت کردم و اين صحبتها را هم به آقا گفتم. ايشان فرمودند: من درس نهج البلاغه شما را در ماه رمضان از تلويزيون گوش ميکردم خيلي متين و علمي بود، و درس شفاي شما را هم گاهي اوقات گوش ميکنم. به ايشان گفتم: من يک درس تحليل قواعد فلسفي هم دارم. ايشان فرمودند چرا آنرا ضب
    ط نکردند؟ من دستور ضبط آنرا ميدهم. از ايشان خواستم که بنياد ابن سينا هم مثل بنياد ملاصدرا تشکيل شود تا نظرات و افکار و کتب ايشان نقد و بررسي شود. ايشان هم خيلي استقبال کردند. آقاي محمدي گلپايگاني هم تمام نوارهاي بنده را از صدا و سيما براي مقام معظم رهبري گرفتند. در ديدار ديگري که خدمت ايشان بوديم و جناب آقاي بوشهري هم بودند من هم همين مسائل را گفتم که من با چه وضعي به قم ميرفتم براي درس، آقاي بوشهري هم تأييدکرد- با اينکه فکر ميکردم مخالفت کند. نظر مقام معظم رهبري موافق فلسفه است، ايشان بسي�

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه