پيشرفته
 

موضوعات :

  • علوم انسانی

  • کلمات کليدي :

  • حکمت متعالیه
  • سیاست ناب
  • تفکر فلسفی

  • اصغر طاهر زاده

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1561 تعداد بازديد
    2.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 12 : پارازيت روي موج ايران

    ناجي بحران کثرتها
    جايگاه فلسفة شيعي در تمدن آيندة بشر

         1-  هر جامعهاي چه بداند و چه نداند بر مبناي تفكر و فلسفهاي، بودن و شدن خود را تفسير و تبيين ميكند، چه آن تفسير و تبيين صحيح باشد و چه ناصحيح.
        2- تفكر فلسفي مثل هر تفكر ديگر يك نوع تفكر است، مثل تفكر رياضي يا تفكر تجربي و يا تفكر عرفاني. پس فلسفه نه آنچنان است كه تنها تفكر موجود در حي
    طة زندگي بشر باشد و نه آنچنان است كه از عنوان تفكر بتوان آن را خارج كرد.
        3- اسلام مثل هر دين ديگر الهي، دين تفكر است و خداوند از
    طريق وَحي با عقل انسانها با انسانها صحبت ميكند.
        4- از آن جايي كه تفكر فلسفي يك نوع تفكر و از آن جايي كه اسلام دين تفكر است، نميتوان گفت تفكر فلسفي جداي از اسلام است، همچنان كه نميتوان گفت اسلام در تفكر فلسفي خلاصه ميشود.
        5- در شراي
    طي كه زمينة تفكر اسلامي پس از رحلت رسولخدا«صلواتاللهعليهوآله» و حذف اهلالبيت«عليهمالسلام» از حاكميت اسلام، متوقف شد و فضاي تعبّد قالبي منهاي هرگونه تدبّر و تفكري به صحنه آمد، نياز به جوابگويي به سؤالات، در شرايط خانهنشيني اهلالبيت«عليهمالسلام»، جامعه را به سوي فلسفة يونان كشاند و حاكمان وقت نيز چون خطري از اين جانب براي خود احساس نميكردند، توجه به فلسفة يونان را تشويق نمودند و لذا معتزله به عنوان اولين تفكر فلسفي، در جهان اسلام ظاهر شدند كه با شيفتگي تمام فلسفة يونان را پذيرفتند و آن فكر را وسيلة ارزيابي اسلام قرار دادند. به طوريكه اگر اسلام سخني داشت كه در قالب فلسفي آنها نميگنجيد آن سخن را از باور خود حذف ميكردند، داستان نفي «صراط» و «سؤال قبر» از اينگونه است.
         تفكر فلسفي معتزله به جهت ضعفهاي اساسياش ضد خود يعني تفكر اشعري را پرورش داد كه در واقع تفكر اشعري، فلسفهاي بود ضد فلسفه، آنهم به قصد مخالفت با معتزله، هرگونه تفكر فلسفي را با همان چوب مخالفت با معتزله ميراند.
        6- در چنين بازار آشفتهاي (كه از يك
    طرف خلأ تفكر، جهان اسلام را آزار ميداد و از طرف ديگر، متفكران جامعه يا در كسوت معتزليان بودند با آن خصوصيات خاص خودشان، و يا در كسوت اشاعره بودند با قشريگري كامل) انديشمندان سترگ به فكر چاره افتادند تا نه ميدان براي قشريگري اشاعره باز باشد و نه افراطيگري ضد روح اشراقي معتزله ميدانداري كند. لذا تفكري فلسفي اسلامي را در عين توجه به عظمت دين و وَحي، پايهريزي كردند و اين با فارابي1 مؤسس فلسفة اسلامي شروع شد و با تمام متانت و جوانبنگري خود را نماياند و سپس آن تفكر به شيخالرئيسابنسينا2 سير كرد و بيش از پيش پخته و پرداخته شد. اين تفكر بدون آنكه كوچكترين خدشهاي به ساحت پاك شريعت وارد كند، در كنار شريعت جوابگوي سؤالاتي بود كه بايد جواب داده ميشد و به واقع اين تفكر يعني فلسفة فارابي و ابنسينا در بستري كه اسلام فراهم نموده بود به وسعت و عمق خاصي رسيد كه هرگز در نوع يوناني خود وجود نداشت، چرا كه اسلام در منظر تفكر فلسفي توجه به حقايقي را گوشزد ميكند كه امثال سقراط و افلاطون و ارسطو با همة بزرگي كه داشتند، چنين حقايقي را در منظر خود نميديدند تا بدان بپردازند.
         سير تفكري كه از فارابي شروع شد و توس
    ط شيخالرئيسابوعليسينا پرورش يافت، در مسير طبيعي و تكاملي خود توسط شيخشهابالدينسهروردي3 وارد حوزة ديگري از تفكر، يعني تفكر اشراقي شد و فلسفة اشراق در حوزة تفكر اسلامي تدوين گشت. در اين ميان شخصيت بزرگ و فوقالعاده خواجهنصيرالدينطوسي4  آستين همت را بالا زد تا اين دو تفكر را در حوزة اسلامي نهادينه كند. وي در عين اينكه يك چشم به فلسفة اشراق داشت، در دفاع از فلسفة مشاء تلاشها نمود و روشن كرد اولاً: مشاء و اشراق قابل جمعاند، و ثانياً: تفكر فلسفي – اعم از مشائي و اشراقي آن – قدرت اثبات مباني اعتقادي دين را بهخوبي دارند، آنهم اسلامِ در منظر شيعي آن، و از اين طريق كلام شيعي را حال و هواي فلسفي داد.
         درست است كه خواجه نصيرالدين
    طوسي فلسفة جديدي تأسيس نكرد، ولي تلاش او در دو موضع فوق، كار بزرگي بود كه در مسير تكامل فلسفة اسلامي انجام داد. در همين دوران؛ عرفانِ اسلامي با نظمي خاص توسط شيخِ اكبر محيالدينعربياندلسي5  تدوين شد و اين كار در مسير تكامل تفكر اسلامي نورٌ علي نور شد. حال يك قدم ديگر مانده است تا فلسفة اسلامي قلة خود را فتح نمايد، به ابرمردي نياز بود كه همة آنچه را تا حال گذشته است در سينة خود جاي دهد و با عقل محيّرالعقولِ خود بر آنها بتاباند و فلسفة اسلامي را به تماميت برساند، و خداوند چنين قدرت عقلي عرفاني را به جناب صدرالمتألهين6  ارزاني داشت.
        7- تفكر فلسفي اسلامي با فضاي آزاد عقلي – آزاد از تحجر اشعريگري و افرا
    ط معتزلي- سير خود را ادامه داد تا در حكمت متعالية ملاصدرا«رحمتاللهعليه» به تماميت خود رسيد و فلسفه و كلام و عرفان در يك جامعيت خاص به صحنه آمد. با كمال فلسفة اسلامي و توان جوابگويي براي بشري كه ميخواهد تمدن اسلامي را پايهريزي كند، قدرت تمدنسازي فلسفة اسلامي شروع شد.
         در حكمت متعاليه آنچنان تعقل و تعبد به همديگر پيوند خورد كه آن حكمت، در عين جوابگويي به ابعاد گستردة تفكر، راهنماي تعبد گشت و تمدنسازيِ يك فكر نيز به همين معني است. به همين جهت خود ملاصدرا«رحمتاللهعليه» ميفرمايد: «نميشود قوانين دين الهي كه چون، روشن و درخشان است با تفكر استدلاليِ يقيني مخالفت كند و مرده باد آن فلسفهاي كه قوانينش با كتاب خدا و سنت رسولخدا«صلواتاللهعليهوآله» و ائمه ا
    طهار«عليهمالسلام» مطابقت نداشته باشد».7  
        8- اسلام در دوران گذشته توان خود را در سر و سامان دادن امور مسلمين تا حدّي كه شراي
    ط اجازه ميداد نمايانده است، ولي بستر نمايش تمدن اسلامي كه محل نمايش «تفكر ناب» و «سياست ناب» بود، همچنان بسته بود و كودتاي سقيفه اجازة ظهور هيچكدام از آن دو را نميداد. چرا كه طرح عميق تفكر و خردورزي در جامعة اسلامي از يك طرف و از طرف ديگر طرح نظام سياسي اجتماعي كه بر حاكميت امام معصوم تأكيد كند، مشروعيت حاكمان وقت را زير سؤال ميبرد. ولي با ظهور سلسلة صفوي امكان ظهور هر دو امر فوق – يكي زودتر و يكي ديرتر– فراهم شد و لذا ابتدا حكمت متعاليه ظهور يافت - كه ظهور همه جانبة تفكر و تعقل در بستر تعبد است –  و سپس با ظهور جمهوري اسلامي، امكان ظهور سياست ناب اسلامي كه معتقد است مستقيم يا غير مستقيم بايد سياستهاي امام معصوم نظام اجتماع را تدبير كند، نيز فراهم گشت و از اين به بعد نوبت ظهور «تمدن اصلي اسلام ناب» است.
        9- پس از سلسلة صفوي، حضور ايل قاجار و دولت پهلوي در صحنة سياسي كشور ايران سير حضور و ظهورِ «تفكر ناب» و «سياست ناب» را كمي كند كرد، ولي هم حكمت متعاليه بالاخره به سير خود ادامه داد و هم نظام سياسيِ ناب اسلامي جاي خود را پيدا كرد.
        10- فلسفة تأثيرگذار حكمت متعاليه، همراه با سياست تأثيرگذار «ولايت فقيه» در شخصيتي كه حامل قدرتمند هر دوي آنها بود يعني امامخميني«رحمتاللهعليه» شروع شد و بايد به همين صورت نيز ادامه يابد و لذا چالش اساسي ظهور تمدن شيعي مبتلا شدن آن است به مسئولاني كه از حكمت متعاليه و فهم ولايت فقيه جدا باشند.
         فرداي روشن و حتمي؛ فرداي ظهور تمدني است كه عقل به قلهاي ميرسد كه به راحتي وَحيْ آن را مورد خ
    طاب قرار ميدهد و آن تفكر، وسعت فهم وَحي را يافته است و جامعه را بر اساس رهنمودهاي عميقِ وَحي شكل ميدهد، جامعهاي با شاخصة اتصال زمين به آسمان، كه در آن جامعه همه چيز قدسي است.
        11- پس از آنكه در صدر اسلام، به اسلام حضوري – كه حامل آن امام معصوم بود كه علمش لَدّني بود – پشت كردند و زمينة ظهور ديكتاتوري و ليبراليسم و سوسياليسم و فاشيسم را فراهم كردند. اينك نوبت اسلام است كه با نحوة روح حضوري خود، تمدن آيندة جهان را بسازد و زمين را با عالَم قدس توس
    ط امامي كه سبب متصل بين ارض و سماء است مرتبط سازد و حكمت متعاليه با تواناييهايي كه در خود دارد در حوزة تفكر عقلي به راحتي ميتوان پشتيبان چنين حضوري باشد.
        12- تمدن شناسان معاصر گفتهاند: دنياي جديد كه فعلاً ما با آن روبهرو هستيم حاصل ليبراليسم و سوسياليسم و فاشيسم است ولي آنچه وارد اين اردوگاه تمدنسازي شده، انقلاب ديني است و هركس از اين به بعد بخواهد جهان جديد را بشناسد، بدون توجه به انقلاب ديني نميتواند ارزيابي درستي از جهان جديد داشته باشد؛ انقلابي كه در تفكر فلسفي به تماميت خود رسيده و توان جوابگويي به همة سؤالات بشر را دارد و در تفكر سياسي معتقد به حاكميت مستقيم و يا غيرمستقيم حكم خدا است از
    طريق امام معصوم.
         13- تمدن اسلامي حامل اتحاد عالَم كثرت با عالم وحدت است، مثل راب
    طة بدن با روح، تا جامعة بشري گرفتار بحران در بين كثرتها نباشد.
        14-  بيآيندگي از آن تمدنهايي است كه دو شاخصة «خرد ناب» و «سياست ناب» را  نداشته باشد، و به همين دليل انقلاب مشرو
    طه نميتوانست از خطر بيآيندگي مصون باشد، چرا كه نه «تفكر حكمت متعاليه» در ميدان بود و نه تفكر «ولايت فقيه» و هنوز شاه به عنوان شخص، در سرنوشت جامعه نقش داشت.

    پي نوشت
    1  - متولد 260 و متوفي 239 هجري قمري
    2  - متولد 370 و متوفي 428
    3  - متولد 549 و متوفي 587
    4  - متولد 597 و متوفي 672
    5  - متولد 569
    6  - متولد 979 و متوفي 1050
    7  - اسفار اربعه ج 8 ص 203

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه