پيشرفته
 

موضوعات :

  • علوم انسانی

  • کلمات کليدي :

  • فلسفه
  • علی لنسل

  • فليپ علي لنسل

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1385 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 12 : پارازيت روي موج ايران

    تزريق فکري مسلمانان اروپا
    فلسفه اسلامي در گفتگو با فيليپ(علي) لنسل دانشجوي دکتراي فلسفه دانشگاه

    اشاره: علي لنسل يا همان فيليپ لنسل اهل اتريش است. به گفته خودش، در سال80 که براي تحصيل به ايران آمد و تحصيل را در دانشگاه امام صادق(ع) شروع کرد، صرفا از اين که بايد الهيات بخواند مطمئن بود. او اکنون دانشجوي فلسفه در دانشگاه تهران است. دانستن درباره نگاه يک مسلمان اروپايي به فلسفه اسلامي شايد براي علاقمندان به فلسفه به ويژه آنهايي که در ديگر رشته ها درس خوانده اند جذاب باشد.



     با يک چرا شروع کنيم. چرا فلسفه اسلامي؟  
    از آغاز بطور کلي  به فلسفه علاقهمند بودم ولي چون با چيستي فلسفه اسلامي آشنا نبودم از ابتدا چنين تصميمي نداشتم. بيشتر دروس اصول عقايد سالهاي اول دانشگاه بود که باعث آشنايي من با فلسفه اسلامي شد. من هميشه سعي ميکردم چيزهايي بخوانم که اگر به اتريش برگردم به درد بخورد. در آن زمان احساس من اين بود که آن چيزي که بيشترين فايده را براي من خواهد داشت فلسفه اسلامي است. الآن بعد از 7 سال ميبينم که فلسفه بسيار بيشتر از آنچه فکر ميکردم به درد ميخورد.
    فلسفه به هر حال فلسفه است. من وقتي با فلسفه اسلامي آشنا شدم، ديدم که نقاط تلاقي بين فلسفه اسلامي و فلسفه غرب زياد است و در زمينههاي متفاوت ميتوان کارهاي تطبيقي انجام داد. از يک جهت هم احساس من اين است که فلسفه غرب شامل چندين جريان و مکتب متفاوت ميشود ولي بهنظر بنده فلسفه اسلامي يک پيکرة واحد و تکامليابنده دارد. بيشترين تأکيد من روي اين است که فلسفه غرب ميتواند نکاتي را از فلسفه اسلامي ياد بگيرد و بالعکس.

     اين فلسفه به کار دعوت و تبليغ دين اسلام در غرب هم ميتواند بيايد؟
      کاملاً. من خيلي رويکرد عقلگرايانهاي به دين دارم. اساساً دين بدون عقل امکانپذير نيست، نه ورود به دين و نه تنفس در فضاي درون دين. از اين جهت معتقدم  فلسفه اسلامي ميتواند در خدمت دين و تبليغ و تبيين آن باشد. بيدليل نيست که ميگويم  نگاه من به دين (قرآن، احاديث، و...) با خواندن فلسفه اسلامي خيلي تغيير کرد. امام علي (ع) در زمان خودشان جملاتي را بيان ميکردند که در عصر خود ايشان کسي نميتوانست تبيين کند، ولي فلاسفه اسلامي در بعضي موارد تبيينهايي بسيار زيبا از اين جملات ارائه کردهاند. خصوصاً در مذهب شيعه هميشه يک گرايش عقلاني داشتهايم که در طول تاريخ تکميل شدهاست.
    از اين جهت اصلا نميتوانم تصور کنم که دين داشته باشيم ولي اين دين هيچ تبيين عقلاني نداشته باشد. يکي از کمبودهايي که در جهان غرب احساس ميشود همين تبيين عقلاني است. در تاريخ غرب تقريباً اين مشکل را ميبينيم که هيچ وقت نتوانستهاند تبيين عقلاني از دين ارائه دهند. لذا بين اين دو مقوله هميشه نوعي جنگ و تضاد بوده است، يک بار عقل تحت الشعاع دين است و يکبار بالعکس. ولي ما در دين اسلام داريم که پيامبر اکرم ميفرمايند: انا مدينه العلم و نفرمودند انا مدينه الايمان. و جالب اين است که در ادامه فرمود و عليٌ بابها، يعني اگر کسي بخواهد به اين شهر علم راه پيدا کند چارهاي ندارد  جز اينکه از راه علي (ع) وارد شود.
    اين براي من اين مفهوم را دارد که به هيچ عنوان علم از دين جدا نيست. بدون علم نميتوان ايمان آورد. البته ما به معارف وحياني احتياج داريم، يعني اگر چيزي نباشد که راهنماي عقل ما باشد باز عقل ما زمينگير ميشود ولي اگر عقل ما راهنمايي ديني مثل اهل بيت داشته باشد ميشود يک رويکرد عقلاني به دين داشت که کمال دين در همين است.

     شما يک دورة آکادميک فلسفه اسلامي را در ايران طي کردهايد (از ليسانس و فوقليسانس و الآن هم در مقطع دکتري) اين دوره را در انتقال فلسفه اسلامي به دانشجويي که از غرب آمده است چگونه ارزيابي ميکنيد؟
    طبيعتاً براي کسي که با اين مسائل هيچ آشنايي ندارد اين روش بههيچعنوان ايدهآل نيست. براي من چند سالي طول کشيد تا فهميدم که حدود مباحث مطرح شده در فلسفه اسلامي چيست. و اين دليلش طبيعتاً يکي زبان است چون اين مباحث در يک زبان خاصي بيان ميشود و تا انسان خودش را با اين زبان تطبيق بدهد مقداري طول ميکشد. دومين مشکل زبان عربي است يعني نميشود با فلاسفه اسلامي آشنايي جديتري پيدا کرد مگر اينکه رجوع کنيم به خود کتابهاي ايشان و اکثر کتب ايشان عربي است و اين هم مدتي طول ميکشد. از اين جهت سخت بود بويژه اين که کسي به من در اين زمينه کمک نکرد. شرايط براي دانشجوي ايراني فراهم است ولي براي دانشجويان غيرايراني که قطعاً به کمک نياز دارند، شرايط مناسبي فراهم نبود ولي يک خوبي اين مسئله اين است که انسان مجبور ميشود بيشتر تلاش کند و از اين جهت بد نيست. ولي به هر حال اگر قرار باشد فلسفه اسلامي به دانشجوي غيرايراني درس داده شود طبيعتاً با روشهاي ديگر بايد درس داده شود و با اين روشهاي معمول کنوني بسيار سخت است.

     در ايران کسي غير از شما هم هست که اين مسير را طي کند يا طي کرده باشد؟
    قطعاً هست ولي من خيلي آشنايي ندارم. آقاي لگن هاوزن هست. ولي من نميدانم ايشان چگونه فلسفه اسلامي خواندند. ايشان چون در سنين بالاتر به ايران آمدهاند قطعاً شرايطشان با من فرق داشته است. لابد از طلبههاي خارجي در حوزه علميه قم هم عدهاي فلسفه اسلامي ميخوانند.

     فلسفه اسلامي اگر بخواهد در غرب جايگاهي پيدا کند بايد از چه کانالهايي وارد شود؟ خود ايران بايد رشتههايي تأسيس کند؟
      قطعاً شرط اول همان زبان است. يعني به زبان آن کشور مقصد بايد مطرح شود بعد ترجيح بر اين است که مباحثي را که با بعضي فلاسفه غربي شباهت دارد، پيدا کنيم. اگر انسان از همان اول بخواهد از "وحدت وجود" صحبت کند، خيلي رابطه برقرار نميشود. ظرافت ميخواهد. شما اگر فلسفه اسلامي را به همين روش سنتي ارائه دهيد فکر ميکنم به فلسفه اسلامي ظلم کردهايد. ولي اگر با رويکرد و مباحث جديد و خاص آن را مطرح کنيد، ميتواند جايگاه پيدا کند.

     فلسفهاي که امروزه بطور رسمي تدريس ميشود فلسفه صدرايي است. شما دربارة فلسفه ملاصدرا و جايگاه او چه ديدگاهي داريد؟
    چيزي که خيلي مرا در فلسفه اسلامي جذب کرده، اين است که فلسفه اسلامي يک جريان تکاملي است. يعني چنين نيست که فلاسفه کاملاً همديگر را نفي کنند. هر فيلسوفي مطالب صحيحي از فيلسوف گذشته را ميگيرد و بعد بيشتر سعي ميکند به مطالب ديگر رسوخ کند و بطون بيشتري را از معارف اسلامي تبيين کند. نميتوان گفت که ملاصدرا ماقبل خودش را نفي ميکند. ملاصدرا کسي است که توانسته روي سنت قبلي بايستد و خيلي مباحث را موفقتر از قبليها تبيين کند. امکان ندارد ما ملاصدرا را بدون پيشينة خودش نگاه کنيم. فهم ملاصدرا و عميق شدن در مباحث صدرايي بدون مطالعه فلاسفه قبلي امکانپذير نيست. فلسفه اسلامي يک جريان تکاملي است که کماکان هم ادامه دارد. منتهي از آنجا که بحث عميقي است تکاملش به اين راحتي نيست. طبيعتاً همه ما زير سايه ملاصدرا مشغول کار هستيم و بعيد ميدانم که کسي بتواند به راحتي از اين سايه بيرون بيايد. شبيه فلسفه کانت در اروپا که بر همه فيلسوفهاي متأخر سايه افکنده است. منتهي بوعلي سينا هم بر ما سايه افکنده – اگر به صورت تکاملي به فلسفه نگاه کنيم- اين يک امر طبيعي است و از اين جهت اصلا منفي نيست. ممکن است بگويند اين نشان از رکود و سکون فلسفه اسلامي است، ولي من نميتوانم اين را قبول کنم. سايهافکني يک فيلسوف اگر بهخاطر به حقيقت رسيدن فيلسوف باشد هيچ اشکالي ندارد.

     اسم کانت به ميان آمد. جامعهشناسان سايه افکندن کانت(و ساير فيلسوفان غربي) را صرفاً در انديشمندان غرب نميبينند، بلکه در سبک زندگي مردم و تمدن امروز غرب هم ميتوانند نشان بدهند که چگونه انديشه او بروز کرده است. در زندگي امروز ايرانيها شما رنگي از ملاصدرا و فلسفه او و سايه افکندن او بر ساير شئون زندگي را هم ميتوانيد ببينيد؟ در نحوه اداره حکومت، دينداري مردم و...
    کاملاً. اگر مصاديق را ميخواهيد، تشخيص مطالب يک مقدار مشکل است، منتهي نکته اصلي اينجاست که اساساً به اعتقاد من جامعه بر روي فکر خوابيده است. منتهي اين بدين معنا نيست که شما بگوييد عوام بايد فلسفه ملاصدرا را درک کرده باشند تا زندگي خود را با اين فلسفه همراه کنند. اين يک فرآيند طبيعي است، يعني تفکر خواص جامعه دارد جامعه را پيش ميبرد و جامعه روي اين افکار پيش ميرود و قطعاً به عقيده من مبناي حرکت جامعه ايران فلسفه است و در اين هيچ شکي نيست. بعد از انقلاب هم ميتوان گفت به لحاظ سياسي اين انقلاب برميگردد به اين نوع فکر و به اين مباني فکري. منتهي طبيعتاً با رويکرد خاص سياسياي که خود امام خميني(ره) داشت.

     مطلب اصلي که من ميخواهم به آن اشاره کنم اين است: شما واقعاً در زندگي عملي ديني ايرانيان آيا احساس ميکنيد که بين علم و ايمان جدايي است؟(علم به معناي عام که شامل عقل هم ميشود)
    به نظر من اصلاً اينطور نيست. يعني اگر کسي در ايران دين دارد افراد به او به عنوان يک آدم کمعقل نگاه نميکنند. من احساس نميکنم که دينداري در ايران با داشتن عقل تنافي داشته باشد. در حالي که در جامعه غربي کاملاً اين احساس را دارم و يکي از معضلات جدي غرب همين است. بروز اين مطلب ميدانيد در کجاست؟ در شريعت است. اگر قرار باشد دين از عقل جدا باشد شريعت ديگر معنا ندارد، چون شما ميگوييد من به خدا اعتقاد دارم و خداوند هم علمش از من بيشتر است و به همين جهت خداوند يک سري احکام (اوامر و نواهي) براي من ميفرستد که من زندگي تکاملي خودم را پيش بگيرم. حال اگر قرار باشد علم و دين از هم جدا باشد من به چه دليل از يک خدايي که به دليل عقلي به او اعتقاد پيدا نميکنم بايد پيروي کنم؟ توجيه اين که من از کسي که در درون تمام جزئيات زندگي من دخالت ميکند اطاعت کنم چيست؟ چه کسي حاضر است به همه اين اوامر و نواهي عمل کند در حالي که خيلي از اين احکام برخلاف اميال نفساني اوست؟ چه کسي حاضر است به احکام او عمل کند بدون اينکه علم به اين مطلب داشته باشد يا بدون اينکه توجيه عقلاني براي اين مطلب داشته باشد؟ من بين شريعت ورزي و هماهنگي علم و ايمان يک رابطه مستقيم ميبينم. خيلي از غربيها امروزه اعتقاد به خداوند دارند ولي شريعت چه؟ چند نفر حاضرند به کوچکترين مسائل شرعي عمل کنند؟ تقريباً اين بحث در غرب منتفي است. امکان ندارد به لحاظ نظري من به خداوند نرسم ولي بعد به هزاران امر و نهي او عمل کنم. بر چه اساس بايد عمل کرد؟ اگر ما تبيين عقلاني از دين نداشته باشيم اولاً شريعت منتفي است و بالتبع حکومت ديني هم منتفي خواهد بود. اگر ما تبيين عقلاني براي دين نداشتيم اين انقلاب هم نميتوانست شکل بگيرد. چون اساساً مبناي سکولاريسم يعني جدايي عقل و دين.

     در مورد زندگي شخصي شما چطور؟ فلسفهخواني تاثيري داشته؟
    خيلي. واقعاً بيشترين تأثير را فلسفه اسلامي بر زندگي خود من گذاشت. اگر ما بعد علمي را يکي از ابعاد اصلي انسان بدانيم، هر علمي که انسان فرا ميگيرد قطعاً يک تأثيري بر شخصيت او دارد. ولي از آنجا که فلسفه سعي ميکند تبيين واقعيت باشد، طبيعتاً هر چه انسان از اين جهت بيشتر تلاش ميکند، تأثير بيشتري بر او دارد. واقعاً خدا را شکر مي کنم که فلسفه باعث نشده که من از دين جدا شوم. بلکه بالعکس، من الآن در وضعيتي هستم که افتخار ميکنم که اين چنين مبناي فکري دارم. وقتي به ايران آمدم به هيچ عنوان فکر نميکردم که با اين چنين دريايي روبرو شوم. البته حتي يک قطرهاش را هم نچشيدهام ولي در همين حد هم امتياز بزرگي بود. الآن در وضعيتي هستم که هر چقدر بيشتر فلسفه غرب ميخوانم به قوت و قدرت فلسفه اسلامي بيشتر پي ميبرم. اين خيلي براي من لذت بخش است. هرقدر شک در انسان کمتر شود راحتتر خواهد بود به خصوص در عرصة عمل. بين علم و عمل خيلي راه است، ولي اين که انسان لااقل به لحاظ فکري احساس ميکند که ميتواند بر بعضي مسائل تکيه کند، آرامش خاصي به انسان ميدهد. اين بدون شک يکي از فوايد عالي فلسفه است، البته اگر به اينجا بيانجامد. و گرنه تحير از بدترين چيزهاست.

     برنامة آيندة خود شما چيست؟
    دوست دارم در همين عرصه فعاليت کنم. در زمينة تدريس يا تأليف انشاءالله. من احساس ميکنم اينها يکسري مطالبي است که نه تنها جهان غرب به آنها نيازمند است بلکه کل دنيا به آن نيازمند است. خلأ بزرگي را من امروز احساس ميکنم. مردم به يک سرگرداني خاصي رسيدهاند.

     شما تماس مداوم با غرب داريد و وجود اين سرگرداني را احساس ميکنيد؟
    بله. کسي نميتواند از اين سؤال فرار کند که چرا من زندگي ميکنم، کجا ميروم، از کجا آمدهام و اصلاً اين زندگي من چه فايدهاي دارد. شايد کسي بگويد که اين سؤالها اصلاً جواب ندارد ولي هيچ وقت انسان راحت نيست. حتي وقتي که بگويد جواب ندارد. اين يعني اينکه او با اين سؤالات مواجه است ولي اين سؤالها جواب ندارد.  اين شخص به هيچ عنوان به يک آرامش نميتواند برسد. امروزه بعضي افتخار ميکنند که انسانيت به اين است که بفهمد اين سؤالها جواب ندارد.
    اما به اعتقاد من، گفتن اينکه ما کشف کرديم که اين سؤالات جواب ندارد چيزي را عوض نميکند. بدترين حالت انسان همين سرگرداني اوست. عدم آرامش و تحير، معضلي شده در کل دنياي معاصر.

     يک کودک غربي که ميخواهد به مدرسه برود و به بلوغ برسد اين سؤالات براي او خود به خود پيش ميآيد؟ اين سؤالهاي او کجا مطرح ميشود؟ مرجع پاسخگويي به اين سؤال ها کجاست؟
    خود ما در مدارس درس ديني داشتيم - البته هنوز هم است. هر هفته افرادي که مايل هستند ميتوانند در آن کلاس شرکت کنند. منتهي از سن 15 سالگي ديگر خود افراد تصميم به شرکت کردن ميگيرند. الآن يک درسي گذاشتهاند به نام فلسفه اخلاق، در آنجا بيان ميشود که چگونه درست زندگي و چگونه درست رفتار بکنند. اين هم تلاشي است براي راهنمايي دادن به دانشآموزان، ولي نه در درس ديني يک جواب متقني شنيده ميشود و نه در درس اخلاق مبناي محکمي دارند.

     معلمهاي دروس اخلاقي و ديني تحصيل کردة کجا هستند؟ کشيش هستند؟
    نه. اينها در دانشگاه الهيات خواندهاند و بعد درس ميدهند. ولي نه به اين معنا که مرجعي باشند براي پاسخگويي به سؤالات و تحير بچهها. گروهي از دانشآموزان بيخيال شده و دنبال زندگي خودشان ميروند و گروه ديگر در تحير ميمانند و سعي در جبران آن به نحو ديگري ميکنند. گروه ديگري هم به دليل گرايش معنوياي که دارند سعي ميکنند به همان شريعت مسيحي عمل کنند، ولي اين گروه سوم خيلي کم هستند. بسيار کم هستند. ولي هيچ مبناي فکري نيست صرفاً گرايش معنوي است، البته همين هم ارزشمند است. ولي از آن جهت که بقيه به اين گروه از افراد به عنوان افراد کمخرد نگاه ميکنند کم کم به مشکل برميخورند.

     شما با هم سن و سالهاي خودتان در اتريش در ارتباط هستيد. صحبتي هم از اين مسائل بنيادي پيش ميآيد؟  چگونه پيش ميرود؟
    بله. امکان ندارد پيش نيايد. به نظرم اگر بخشي از معارف اسلامي مثلاً 20% آنها تبيين و ترجمه ميشد و به جامعه اروپا به نحو درست عرضه ميشد خيلي وضعيت فرق ميکرد. ولي از آنجايي که اينگونه نيست هنوز مشکلاتي هست. اين يک مسئله. مسئله دوم هم فشار اجتماعي است که خيلي وقتها قلبها و فکرها تمايل خيلي زيادي به اسلام دارند ولي فشار اجتماعي نميگذارد. هنوز که هنوز است اگر کسي مسلمان بشود به او ميگويند شما ترک شديد. يک اتريشي که مسلمان شود ميگويند مگر شما ميخواهيد ترک بشويد که مسلمان شديد. از اين جهت تا يک نفر تصميم ميگيرد مسلمان شود جريان طولاني دارد. اگر کسي مغرض نباشد، من خيلي خيلي بعيد ميدانم و تجربه من اين را ميگويد که اينگونه نيست که او از اين معارف بدش بيايد. خيلي هم خوشش ميآيد. منتهي اين کافي نيست براي که بعضي چيزها را بپذيرد يا تأييد کند. خيلي مسائل بايد حل شود تا يک نفر تصميم بگيرد مسلمان شود. در درجة اول هم رحمت خداست که شامل افراد ميشود.

     شما رسالتي را هم برعهده ايران ميدانيد در اين زمينه ؟ در مورد ترجمه کتب و...
    طبيعتاً. در ايران زبان آلماني خيلي مظلوم است. افراد کمي هستند که آلماني را خوب بلد باشند و طبيعتاً اين باعث ميشود که بين حوزه فرهنگي آلماني زبان و ايران با وجود اينکه شباهتهاي بسيار فرهنگي وجود دارد رابطه کم باشد. بيشترين ارتباط فرهنگي شما در ايران با حوزه فرهنگي انگوساکسون است. اين به نظر من خيلي حيف است. چرا که شباهتهاي بين حوزه آلمان و ايران خيلي زياد است.  من خيلي احساس نميکنم که در ايران اين دغدغه هست که در زمينه فرهنگ آلماني بايد بيشتر کار کرد. اين خودش را در ترجمه کتب نشان ميدهد. گاهي بهتر است که کتاب به آلماني اصلاً ترجمه نشود چرا که با کيفيت بدي ترجمه ميشود که تأثير منفي هم دارد. چون گفته ميشود اين کتابي است که اصول زباني در آن رعايت نشده است چه برسد به مباحث ديگر. در زمينه ترجمه بسيار مشکل وجود دارد و متأسفانه سطح ترجمه هم بسيار پايين است. کساني که ترجمه ميکنند نه تخصص محتوايي دارند و نه تخصص ادبي دارند.
    ولي مهمترين رسالتي که امروز ايران برعهده دارد اين است که فلسفه خودش را پرورش بدهد و پيش ببرد و آنرا متکامل کند. کار ترجمه و کار تدوين اين علوم در جوامع غربي يا آلماني زبان به نظر من برعهده خود آلمانيهاست. افرادي که اين انگيزه را دارند بايد اين کار را بکنند، من خيلي معتقد نيستم که بعضي ايرانيها ميتوانند اين کار را انجام بدهند.
    ضرورت اصلي در ايران تبيين نتايج و فروعات فلسفه اسلامي است. مثلاً اين بحث که فلسفه سياسي ملاصدرا  چيست؟ يا فلسفه هنر و زيباييشناسي او چگونه است؟ به نظر بنده تا موقعي که اين مسائل تبيين نشود فلسفه خشک ميماند و محدود ميشود به افرادي که در همين زمينه فکر ميکنند ولي وقتي فلسفه در حوزههاي گوناگون وارد بشود، محمل اجتماعي هم پيدا ميکند. من اعتقاد دارم که فلسفه صدرايي کاملاً اين قابليت را دارد. فقط يک سري افراد دلسوز ميخواهد که فلسفه را عميقاً فهميده باشند و بعد مباحث فلسفي را در حوزه هاي مسائل سياسي، اقتصادي و فرهنگي، تبيين کنند. اين خيلي رسالت بزرگي است. اگر ايران از عهده اين کار بر بيايد بزرگترين کمک براي ما هم ميشود چرا که ما آن موقع تزريق فکري ميشويم. مباحث مابعدالطبيعه هرچند حوزههاي بسيار مهمي است. اگر اينها نباشد هيچ چيز نخواهدبود، ولي کافي نيست. قطعاً در اين زمينهها مسلمانهاي غربي و جوامع غربي نيازمند خواهند بود و اين بزرگترين خدمتي است که ميتوان انجام داد. بايد اين فلسفه را گسترش داد و معضلات اصلي فلسفه را تبيين کرد.

     بد نيست مقايسة کوچکي بين حوزه فرهنگي آلماني زبان با حوزه انگلوساکسون داشته باشيم،  چرا ميگوييد سنخيت فلسفه ما با آلماني زبانها بيشتر است ؟
    اين بحث خيلي مفصل است. ولي من بعضي اوقات احساس ميکنم فلسفه در دست فيلسوفان انگلوساکسون نوعي بازيچه است. يعني خيلي فلسفه را به اين معنا که فلسفه را يک علم راهگشا بدانند، جدي نميگيرند. ولي در فلسفه آلماني رويکرد فيلسوفان به فلسفه رويکرد جدي است و براي آن ارزش ذاتي قائلند. فلسفه را بازيچه قرار نميدهند و خود فکر براي آنها مهم است. اينکه فکرشان فکر واقعي باشد براي آنها مهم است.
    مطلب ديگر اينکه در زمينه ادبيات من شباهتهاي زيادي را احساس ميکنم. مثال ساده آن همين حافظ و گوته است.  شايد بين ادباي فرانسوي تعدادي هستند که شباهتهايي به حافظ دارند ولي درباره نويسندگان و شاعران آلماني اين مطلب خيلي فرق ميکند. همين گوته چقدر شيفته حافظ است. گوته بهترين شاعر آلماني زبان است. و ايشان يک ديوان شرقي هم نوشته است.
    نکته اصلي اهتمام به عقلانيت است. من اين را خيلي مهم ميدانم، در فيلسوفان آلماني زبان يک اهتمام به عقلانيت وجود دارد. هگل جمله خيلي جالبي دارد ناظر به هيوم. ايشان ميگويد: اگر کسي ضرورت را به حس برگرداند، عقل را تحقير کرده است. در حاليکه عقل قابل تحقير نيست. و اين خودش يک رويکرد مهم است در توجه به عقلانيت. اين شاخص فلسفه آلماني است که در فلسفه اسلامي هم بروز دارد.

     اين رويکرد هنوز هم در آکادميهاي آلمان وجود دارد؟
    خير. در کمال تأسف اکثراً در آلمان فلسفه تحليلي ميخوانند!

     جريان سنتگرايان در آلمان چقدر فعال است؟ شوآن کجايي بود؟
    سوييسي بود.

     او پيرواني ندارد؟
    شوآن در آلمان پيرواني دارد ولي اينها الآن هيچگونه غلبه فکري بر جامعه آلمان ندارند.
    اين افراد بيشتر وجهه عرفاني دارند تا عقلاني و فلسفي. علاوه بر اينکه تعداد آنها هم زياد نيست. احساس من اين است که اينها بيشتر در گروه شرقشناسي هستند تا زمينه فلسفه.

     اگر نکتهاي داريد براي حسن ختام اين مصاحبه بفرماييد.
    يک چيز هست در ايران که من را رنج ميدهد. من از اتريش به ايران آمدم. با فلسفه اسلامي تا حدودي الحمدالله آشنا شدم. با فلسفه غرب هم کم و بيش آشنا هستم و با جامعه غرب هم از خيلي مدعيان غرب شناسي در اينجا بيشتر آشنايي دارم. احساسم اين است که خيلي از افراد نه به دليل فلسفي بلکه به دليل غربزدگي از سنت خودشان دور ميشوند و اين به نظر من خيلي حيف است. اگر از من بپرسيد به نظر من فلسفه اسلامي نه تنها از فلسفه غرب ضعيفتر نيست بلکه خيلي هم قويتر است. من خودم غربي هستم و تعارف ندارم. نميگويم کانت مسائل و مباحث جدي مطرح نکرده است که براي فلسفه مهم است ولي اين به اين معنا نيست که فلسفه اسلامي به دليل اينکه کانت را نديده، به بعضي مسائل نميتواند پاسخ بدهد. بر عکس خيلي ميتواند پاسخ بدهد. اين را بايد به دانشجويان ايراني هشدار بدهم که فلسفه اسلامي را شوخي نگيرند. من ابتداي کار فکر ميکردم فلسفه اسلامي هيچ چيز ندارد، ولي کمي که آدم با بعضي مباحث بطور جدي آشنا بشود، ميبيند که انصافاً فلسفه اسلامي بسيار حرف براي گفتن دارد منتهي به شرط اينکه آدم حوصله داشته باشد. با فلسفه اسلامي نميتوان مثل فلسفه غرب برخورد کرد که آدم يک" بدايه" بخواند بعد بگويد من فلسفه اسلامي را فهميدم. فلسفه اسلامي حوصله ميخواهد براي فکر کردن. فلسفه آلماني هم همين گونه است. اين طور نيست که من فقط نظرات هگل را بخوانم و تمام. چنين چيزي امکان ندارد. يعني نه فلسفه هگل را ميشود اينگونه شناخت و نه فلسفه اسلامي. خواهش من اين است که با يک نگاه قضاوت نشود و اگر کسي حوصله فکر کردن ندارد اصلاً سراغ فلسفه اسلامي نرود. ولي بيخودي تخريب هم نکند، يعني اگر فلسفه کانت را بر حق ميداند خب بداند ولي مطالعه کرده بيايد سراغ فلسفه اسلامي.
    احساس من اين است که فلسفه اسلامي خيلي بيشتر ميتواند در مباحث اصلي فلسفه راهگشا باشد. فلاسفه گذشته خيلي فکر کردند تا فلسفه به اينجا رسيده است.
    چيزي که من را خيلي رنج ميدهد اين غربزدگي است. احساس ميکنم به دليل احاطه تکنولوژي غرب خيلي افراد فکر ميکنند که بايد در همه زمينهها تسليم بشويم. من اصلاً منکر پيشرفت تکنولوژي غرب نيستم و اعتراف هم دارم که ما (غرب) خيلي از شما جلوتر هستيم ولي اين به اين معنا ن

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه